۲۳ فروردین ۱۳۸۶
در کنار انواع عوامل فرهنگی، اجتماعی، و سیاسی که به کمبود و کاهش آمار انتشار کتاب در ایران منجر شده، مسالهی مهم دیگری هم هست که اغلب بهسادگی نادیده یا دست کم گرفته میشود: عامل اقتصادی. بدبختانه این مسالهای است که نه تنها خوانندگان عمومی و غیرحرفهای بلکه حتا مخاطبان خاص و حرفهای هم چندان التفاتی به آن ندارند.
اقتصاد نشر را در شکل کلی میتوان به سه بخش نگارش (مولف و مترجم)، تولید (ناشر)، و عرضه (پخش و فروش) تقسیم کرد، که تحلیل تکتک این بخشها هم بحث درازدامنی خواهد شد و هم پرداختن به تمام ابعاد آنها در حیطهی تخصص من نیست. با این حساب و با اتکا به تجارب شخصی، من در اینجا به شیوهای اجمالی - مثالی میکوشم بخش اول این سامان اقتصادی را با توجه به وضعیت فعلی روشن کنم.
فرض کنید که شما نویسنده یا مترجمی میانهحال اید که قصد نگارش یا ترجمهی کتابی را دارید. اولین نکتهای که در اینجا باید مد نظر قرار گیرد میزان هزینهای است که باید برای تهیهی نسخهی اولیه (الگوی اصلی) کالایتان (کتاب) صرف کنید. این هزینه طبعا” شامل هزینههای زمانی و هزینههای نقدی است. پیش از همه، صرف نظر از این که مولف باشید یا مترجم، ضروری و بدیهی است که ضمن پرداخت مبالغی برای تهیهی منابع و مصالح کارتان (انواع کتابها و نشریههایی که برای تسلط و تخصصیابی در موضوع مورد علاقه به آشنایی با آنها نیازمند بودهاید) مدت زمانی را صرف مطالعه، تامل، و تعمق بر آنها میکنید، تا در نهایت برای تالیف یا ترجمهی اثر مورد نظر احساس آمادگی کنید.
مرحلهی بعدی مرحلهای است که مستقیما” به کار بر روی اثر مورد نظر مشغول میشوید. اگر کار شما تالیفی باشد مدت این مرحله چندان معلوم نیست؛ با این حال، میتوان فرض کرد که برای تالیف یک کتاب حدودا” دویست صفحهای بهطور میانگین به چهار ماه وقت نیاز خواهید داشت. همچنین اگر اثر مورد نظر شما ترجمهی کتابی در همین حدود باشد باز هم حدودا” به همین چهار ماه وقت نیاز خواهید داشت (تقریبا” یک ماهی برای مطالعهی اولیه و سپس بازخوانی به قصد آمادگی برای ترجمه، و سه ماه هم برای انجام عملی آن). آنگاه، بهفرض این که ناشری اثر را پس از بررسیهای لازم پذیرفته و آمادهی عقد قرارداد انتشار آن با شما باشد (فرضی که عملا” با اما و اگرهای فراوانی روبهرو بوده و تحقق آن خود میتواند فرآیند زمانبری باشد که ماهها و بلکه سالها به طول بیانجامد)، نسخهی اولیهی اثر را به ناشر تحویل خواهید داد و ناشر هم (بسته به اولویتبندی و دیگر مولفههای مد نظر خود) اثر را اغلب ظرف مدت شش ماه تا یک سال وارد مرحلهی تولید خواهد کرد. در این مرحله معمولا” دو ماه دیگر را صرف بازخوانی نسخهی حروفچینیشده، بازبینی و ویرایش، غلطگیری، و حک و اصلاحات نهایی آن (از جمله تعدیل یا حذف موارد اصطلاحا” ارشادی: کسب مجوز از ارشاد، که باز هم خود میتواند ماهها و بلکه سالها به طول بکشد) خواهید کرد.
به این ترتیب، و با یک حساب سرانگشتی، این فرآیند انتشاراتی، از هنگام آغاز نگارش اثر تا هنگام انتشار آن، بهطور میانگین یک تا دو سال زمان خواهد برد – از این مدت یک تا دو ساله، شما حداقل شش ماه آن را صرف کار بر روی اثر کردهاید. اکنون، با نادیده گرفتن هزینههای زمانی و نقدی جانبی که پیش و پس از انتشار اثر صرف کرده و میکنید، درآمد شما از بابت این فعالیت اقتصادی چیست؟
قراردادی که به هنگام انتشار اثر با ناشر خود امضا میکنید معمولا” مبتنی بر پرداخت درصدی از بهای پشت جلد کتابها به شما است، به این ترتیب که (بسته به موقعیت شما و ناشر و ارزش اقتصادی اثرتان) معادل هشت تا پانزده درصد از بهای کل تیراژ کتاب را دریافت خواهید کرد (معمولترین درصدی که برای شما در نظر گرفته میشود ده درصد است). با این حال، دریافت این مبلغ هم موکول به شرایطی است که از جملهی مهمترین آنها اینها است: در محاسبهی نهایی، عموما” تنها نود درصد از تیراژ کلی کتاب مبنا قرار میگیرد و ده درصد بقیه به حساب تبلیغات، ضایعات، و … گذاشته میشود؛ همچنین، پرداخت مبلغ مورد محاسبه معمولا” شش ماه پس از انتشار یا توزیع کلی کتاب، یکجا و یا در اقساط ماهانه صورت خواهد گرفت.
حال، کار کتاب شما از این بابت به کجا میکشد؟ برای تعیین درآمد حاصل از هر کتابی دو عامل قیمت و تیراژ را باید مورد بررسی قرار داد. بنا به یک سنت رایج (و البته اغلب غیرقابلتوجیه)، در کشور ما قیمت نهایی کتاب را صفحهای و بدون توجه به تیراژ اثر، کیفیت آن، و جایگاه مولف و ناشر تعیین میکنند، و قیمتی که در حال حاضر برای هر صفحه تعیین میشود حدود هشت تا دوازده تومان است. با این اوصاف، کتاب دویست صفحهای که شما تالیف یا ترجمه کردهاید، در حال حاضر حدود دو هزار تومان قیمت خواهد خورد. اما در مورد تیراژ، وضعیت از این هم ناامیدکنندهتر است. در حال حاضر و در ایران، کتابهای چاپ اول با تیراژی بین هزار تا دو هزار نسخه منتشر میشوند. بنابراین، کتاب شما هم در خوشبینانهترین حالت تیراژی معادل هزار و پانصد نسخه خواهد داشت. حال محاسبهی نهایی مشکل نیست: ده درصدی که از بابت هزار و پانصد نسخه کتاب دو هزار تومانی دریافت خواهید کرد، بدون دخالت دادن و کسر کردن سایر موارد مصرح در قراردادتان (که در بالا به یک مورد مهماش اشاره شد)، نهایتا” مبلغی معادل سیصد هزار تومان خواهد شد که معمولا” بعد از شش ماه یکجا یا در اقساط چندماهه به دست شما خواهد رسید. این یعنی، سوای هزینههایی که پیش از آغاز به تالیف یا ترجمهی اثر دویست صفحهای خود کردهاید، در ازای حدود شش ماه کار و حدود یک سال انتظار تا انتشار اثر، در خوشبینانهترین حالت و پس از گذشت شش ماه دیگر، مبلغ سیصد هزار تومان دریافت میکنید (آن هم در صورتی که ناشر به تعهدات خود عمل کند، و این در حالی است که موارد خلاف این هم بسیار دیده میشود) – دست بالا، خوشاقبال که باشید و کتابتان بعد مدتی تجدید چاپ شود باز هم در نهایت مبلغ کموبیشی بر همین مبنا و در همین حدود به شما خواهد رسید.
همچنان که در ابتدا اشاره شد، من در اینجا به تحلیل اوضاع دو ضلع دیگر اقتصاد نشر (ناشران تولیدکنندهی کتاب و بازار عرضه و تقاضای این کالا) نپرداختهام. با این حال، در راستای نوعی نتیجهگیری کلی، به نکاتی در این راستا اشاره میکنم. اول این که ناشر هم کالای خود را معمولا” با تخفیف سی درصدی در اختیار مراکز پخشی میگذارد که مطالبات ناشر از این بابت را تقریبا” هشت ماه پس از تحویل کالا به او پرداخت میکند. با در نظر گرفتن این که، باز هم معمولا”، ناشر پنجاه درصد از بهای پشت جلد کتاب را صرف هزینههای تولید آن کرده، در نهایت بیست درصد از بهای هزینهکرده برای هر نسخه کتاب را پس از حدود هشت ماه دریافت میکند – باز هم در صورتی که پخشکننده به تعهدات خود پایبند باشد، و آن هم در حالی که موارد مخالف این بسیار بوده و هست (نکتهی دیگری هم هست: درآمد ناشر از این بابت کل تیراژ کتاب را در بر نگرفته، بل تنها شامل نسخههایی میشود که به پخشکننده تحویل داده و پخشکننده موفق به توزیع آنها میشود، و این یعنی که ناشر باید هزینههای گزافی را صرف انبارداری برای نگهداری نسخههای پخشنشده و همچنین نسخههای برگشتی از سوی پخشکننده کند). از سوی دیگر، عرضهکنندگان مستقیم کالا هم کتابها را معمولا” تنها با تخفیف بیست درصدی خریداری کرده و علاوه بر هزینههای جاری، هزینههای بسیاری هم از بابت نگهداری و مشترییابی برای کتابهای نفروختهای کنند که ای بسا سالها باید در قفسههای فروشگاه بمانند – و اگر میانگین فروش یکچنین فروشگاهی را در نظر بگیریم خیلی ساده به اوضاع نهچندان جالب آن پی خواهیم برد.
نتیجه این که، اقتصاد نشر در ایران، با توجه به قیمت پایین کالای تولیدی خود و محدود بودن بازار عرضه و تقاضای آن، اقتصادی ضعیف و بلکه فقیر است. مشکل عمده در این میان، بهزعم من، ناشر یا کتابفروش نیست: کتابفروشی که با این اوصاف در ایران عملا” در ردیف کارهای کماقبال و کمدرآمد است و از بابت ناشر هم، اطمینان میدهم که، اوضاع ناشر ایرانی (طبعا” از ناشران مستقل و موجه حرف میزنم) بهمراتب دشوارتر از ناشران خارجی است – همین بس که، یک ناشر خارجی، با وجود برخورداری از ظرفیتهای بسیار بیشتر برای تولید و عرضهی کالای خود، تنها پنج تا ده درصد از بهای پشت جلد کتاب و آن هم تنها کتابهای بهفروشرفته و نه کل تیراژ را به پدیدآورنده پرداخت میکند. مشکل عمده اینجا است که بازار کتاب در ایران، بازاری که نه تنها – به دلیل محدودیت فارسیزبانان در جهان – مشتری خارجی ندارد بلکه مشتریان داخلیاش هم در مقام مقایسه بسیار اندک اند (بازاری با مشتریانی بهلحاظ آماری محدود و بهلحاظ عملی محدودتر) کمتوانتر از آن است که انتظارات اقتصادی مولف و مترجم را تامین و در نتیجه او را به فعالیت مستمر و افزونتر ترغیب کند و در این وضعیت (اگر از دو عامل مساعدت نهادهای آکادمیک و بودجههای فرهنگی دولت، به دلایل آشکار، در گذریم) طبعا” تنها چارهی کار بالا رفتن بهای کتاب و ازدیاد تیراژ آن خواهد بود، و این یعنی افزایش توان و تعداد مصرفکنندگان کالایی به نام کتاب، و این هم که خود به همان عوامل فرهنگی، اجتماعی، و سیاسیای منوط میشود که میدانیم (و همینجا است که تعامل و تداخل این عوامل با عامل اقتصادی باید مورد تحلیل جدیتر قرار گیرد).
با این همه، مسائل دیگری هم میتواند مطرح باشد: نفس افزایش درآمد پدیدآورندگان کتاب و بهبود وضعیت اقتصادی آنان آیا کارگشا است؟ در شرایطی که فضای عمومی برای استقبال از مطالعه مهیا نبوده، آیا عالیترین و ارزندهترین آثار هم با اقبال نامناسبی مواجه نخواهد شد؟ و آیا سال گذشته و سالهای گذشته کتاب عالی و ارزنده کم منتشر شد؟ صد البته اینها هم واقعیاتی نادیدهنگرفتی است، اما قادر ساختن مولف و مترجم به استمرار کار و در نتیجه انتشار آثار نوتر و پیراستهتر هم از عواملی است که میتواند این اقتصاد افسرده را از این که هست اندکی شادابتر کند.
۱۹ فروردین ۱۳۸۶
۱
عشق میتواند در نگاه اول باشد: عشق آنی، دیوانهوار (و بهظاهر بیقیدوشرط)، یا این که کمکم کامل شود: عشق آهسته، عاقلانه (که قیدوشرطها را بردارد). عشق بیچونوچرا، بیقیدوشرط؟ قطعا”، هر عاشقی به این ارادهی عاشقانه تن میدهد، اما تنها به این بها که خود را («)دیگر(»)گون کند: افراط عاشقانه معنایی جز این ندارد: عاشق تسلیم میشود، تعدیل میکند، تطابق میدهد، تا در نهایت آن قابی را بسازد که میخواهد حریم عشقاش باشد.
۲
«من همین ام که هستم!» یعنی اگر عاشق من ای مرا – بیقیدوشرط – بپذیر، و این یعنی عاشقی که تاب تحمل آن گزارهی ظالمانه را ندارد عاشق نیست. عاشق قیدوشرطها را میپذیرد، اما تنها با تحمیل قیدوشرطهای («)دیگری(») بر خود. در هر صورت قید و شرطی هست، گیرم نامنصفانه: عشق عادلانه نیست، استبدادی است.
عشق پذیرش مطلق «دیگری» است؟ شاید – اما نه دیگری چنان که هست، یا چنان که خود میپندارد که هست، بل دیگری چنان که عاشق او را در رابطه با خود – خود دیگرگونشدهاش – میسازد.
۳
این همه شاید از آن رو است که هر عشقی خاصیت خود را دارد: عشق عمومی وجود ندارد، و این یعنی که هیچ دستور زبان عمومیای برای عشق در کار نیست؛ تنها انگارههایی هست که هر عاشقی از دید خود آنها را باز میسازد (بارت): تصاویری، یا دقیقتر، تصویری که همان عشق است – و البته قیدوشرط هم قابی که عاشق باید بسازد: کارهای عاشقانه را همیشه فراسوی خیر و شر میکنند (نیچه)، با این همه نه فراسوی قید و شرط. عشق بیقیدوشرط ممکن نیست.
۱۸ اسفند ۱۳۸۵
بهدنبال درگذشت ژان بودریار، متفکر مشهور فرانسوی، مهدی خلجی مطلبی در سایت رادیو زمانه نشر داده، خواسته این بهانهای باشد برای پرداختن به «بودریار، آنگونه که در زبان فارسی بازتابیده». بنا به سنتی که ژورنالیست سیاسینویسی به نام محمد قوچانی پایه گذاشته (گزارش ژورنالیستی موضوعاتی فراتر از محیط محدود ژورنالیسم، سنتی مبنتی بر مرور موارد معدود و صدور احکام مطلوب، آن هم تحت عنوانی دهانپرکن)، خلجی هم مطلب ژورنالیستی خود را، با دیرینهشناسی ایرانی پدیدهی پستمدرنیسم در ایران آغاز کرده، اما این مرور اولیه به جای آن که حاشیه یا درآمدی باشد برای ورود به متن اصلی، خود در مقام متن محوری میایستد: این حاشیهپردازی ژورنالیستی (با مخلفاتی همچون مکررات نامستندی از قبیل تایید و تمجید از نقد مراد فرهادپور و یوسف اباذری بر «ساختار و تاویل متن» بابک احمدی)، دو سوم متن را تشکیل داده، کمتر ربطی به بهانهی بحثاش دارد.
در یکسوم پایانی، خلجی بالاخره به آن چیزی میپردازد که از ابتدا وعدهاش را داده بود: «بودریار، آنگونه که در زبان فارسی بازتابیده»، آن هم با این ادعا که «از بودریار یکی دو کتاب و دو سه مقاله به فارسی درآمده و همچنین نام او در بسیاری کتابهای مربوط به اندیشه پست مدرن آورده شده است.» همین ابتدا، جهت اطلاع او و همچنین تشویق امثال او به بالا بردن دانش خود در این زمینه، باید بگویم متون متعدد و متنوعی از بودریار به فارسی برگردانده شده که اگر فرصتی برای مطالعهی آنها یافته و زحمت تامل در آنها را بر خود هموار کنند، احتمالا” کمتر اسیر اشتباهات مضحکی نظیر آنچه در مطلب مذکور آمده خواهند شد. بخشی از کارنامهی بودریار به فارسی به این شرح است:
نخستینبار آرای بودریار را بابک احمدی در فصلی از کتاب خود «حقیقت و زیبایی» (۱۳۷۴) شرح داده. بهدنبال آن، مانی حقیقی در اولین گزیدهی متون پسامدرن، «سرگشتگی نشانهها» (۱۳۷۵)، سه متن از بودریار را گنجانده: مقالهی «مدرنیته چیست؟»، بخشی از کتاب «وانمودهها و وانمایی»، و بخش اول از گفتوگوی بلند «بودریار را فراموش کن». از آن زمان تا به امروز مقالات متعدد و متنوعی از بودریار (بهعنوان مثالی مهم، در شمارهی ۱۹ فصلنامهی «ارغنون»، با ترجمهی مراد فرهادپور و دیگران) منتشر شده، انبوهی از مقالات و متنهای دیگر دربارهی او در آمده، آخرین کتابی هم که از او منتشر شده «آمریکا» (۱۳۸۴) با ترجمهی عرفان ثابتی است. در این میان، من هم سهمی داشتهام: اولین کتاب بودریار را به زبان فارسی در سال ۱۳۷۹ منتشر کردم، فوکو را فراموش کن، که علاوه بر کل کتاب، شامل متن کامل گفتوگوی سیلور لوترنژه با بودریار («بودریار را فراموش کن») میشد؛ دو سال بعد دومین کتاب بودریار را با عنوان در سایهی اکثریتهای خاموش (۱۳۸۱) منتشر کردم که بهعلاوه بخشهایی از «مبادلهی نمادین و مرگ» و همچنین دو جستار مهم و مشهور نویسنده در باب رسانهها را در بر میگرفت؛ در همین سال، دو متن دیگر از او، باز هم بخش دیگری از «مبادلهی نمادین و مرگ» و جستاری از «وانمودهها و وانمایی»، را در کتابی که تحت عنوان بهسوی پسامدرن: پساساختارگرایی در مطالعات ادبی تدوین و ترجمه کردم، گنجاندم. کتاب مصور بودریار در مجموعهی «قدم اول» هم با ترجمهی من در همین حوالی منتشر شد؛ سه سال پیش ترجمهی متن مفصلی به نام «کولاک بودیار» را برای نشریهی «رسانه» پایان بردم؛ و آخرین کارم در این راستا هم ترجمهی جستار کلیدی دیگری از بودریار در کتاب اکران اندیشه: فصلهایی در فلسفهی سینما (۱۳۸۳) بود که مقالهای هم به قلم خودم در ابتدای آن آوردهام. این نکتهی اول.
نکتهی دومام به نتیجهگیری خلجی از نقد خود بر ترجمهی یک اصطلاح بودریاری توسط عبدالکریم رشیدیان مربوط میشود. رشیدیان در برگردان بخشی از «مبادلهی نمادین و مرگ» بودریار، اصطلاح hyperreality را به «واقعیت مفرط» برگردانده که از دید خلجی این برگردان نادرست است و در نتیجه «اگر کسی هایپرریالیتی را در آثار بودریار،”واقعیت مفرط” دریابد و ترجمه کند، میتوان گفت که تقریباً چیزی از نظریههای او درنیافته است.» و باز هم در نتیجه، از آنجا که این ترجمه در کتاب «از مدرنیسم تا پستمدرنیسم» (تدوینشده توسط لارنس کهون، که رشیدیان سرویراستاری ترجمهی فارسی آن را بر عهده داشته)، ترجمهی مقالات آن «مثل “واقعیتی مفرط” نامفهوم، آشفته و با این همه، اغواگر است.»
بازهم بحثهای بیسوادانه و از آن بدتر نتیجهگیریهای نامتواضعانه و نامسئولانه: متفرعن و موهن! چگونه میشود اثری اینگونه را (با این تنوعی که دارد و با آن همه زحمت و جدیتی که صرفاش شده) بیمحابا لگدمال کرد و رای کلی به باطل و بیارزش بودن آن داد؟ اثری که، با همهی انتقادات وارد بر آن، در زمرهی متون منقح و مرجعی است که در این زمینه در ایران انتشار یافته، از بسیاری جهات قابل ارجاع و قابل اتکا است – دست کم ترجمههای افشین جهاندیده و نیکو سرخوش از متون دولوز و دریدا از پیراستهترین و دقیقترین ترجمهها در نوع خود بوده. اما خلجی ، باز هم با استناد به استفاده از معادلی که منتقدی آن را به زعم خود نادرست میداند، کل کار و کوشش مترجم و کل کتابی را زیر سوال میبرد!
اما نکتهی سوم: خلجی، در توضیح اصطلاح hyperreality ابتدا با ذکر این که در اینجا قصد ندارد دیگاه بودریار را دربارهی واقعیت و نماد شرح دهد (چه بهانهی بدی!)، میگوید که از نظر بودریار «چیزی در مقام واقعیت وجود ندارد»: اشتباه اول: بودریار واقعیت را انکار نمیکند، بلکه تنها از ناپدیدی واقعیت، آن هم در وضعیتی ویژه، سخن میگوید – امیدوار ام آدمی که وسواس مزمنی در باب دقت و درستی دارد تفاوت این دو را در یابد. اما خبط دوم این است که خلجی این اصطلاح را با تعبیر hyperlink قیاس کرده، و از آنجا که چیز چندانی هم از بودریار نمیداند، یکسر به بیراهه میرود: اول این که، بودریار در زمانی اصطلاح خود را وضع کرد که خبری از اینترنت نبود، و دوم این که آنچه در فضای وب با تعابیری چون hyperlink و hypertext میشناسیم یا متکی به دستور رایج زبان انگلیسی برای ترکیبسازی اند و یا برگرفته از نظریهی ادبی دههی نود در بابت «بینامتنیت» (شرحی از آن در فصل آخر کتابی به همین نام که من ترجمه کردم آمده).
با این همه، حاصل همان کلیگوییها و مقایسات ژورنالیستی و ابتدائیاتی که خلجی در باب برداشت بودریار از «واقعیت» آورده چییست؟ در نهایت این که، بودریار درک ما از واقعیت را مبتنی بر نظام نشانهها و دارای ارجاع به دنیای غیرواقعی میداند. اما آیا کل نظریهی زبانشناسی و نظریهی ادبی قرن بیستم در حیطهی ساختارگرایی و پساساختارگرایی (از سوسور تا بارت) همین باور را نداشته؟ پس وجه ویژهی بودریار و آن همه غوغایی که بر سر نوآوری و نوبودگی اندیشهی او به راه افتاد و او را به «سردمدار پسامدرنیسم» ملقب ساخت، چیست؟
خندهدار است که خوانندهی خارجنشین ما که حتا الفبای اندیشهی بودریار را نمیشناسد اینگونه بیپروا بودریارشناسی میکند! آن هم در حالی که هر خوانندهی ایرانی که تنها صفحاتی از همان منابع فارسی مورد طعن و توهین خلجی را خوانده باشد دست کم این را میداند که تعریف بودریار از آن تعبیر و توصیف او از این وضعیت چیست: «واقعیتر از واقعی بودن»؛ کمی که بیشتر بخواند در مییابد که، بودریار در سیر آثار خود مجموعه مصطلحات مشهوری را ساخته و پرداخته که با همین ضابطه تعریف میشوند – شکل ساده و ریاضیوار این ضابطه فرمولی اینگونه است: hyper-Xity: being more X than X (برای روشنتر شدن بحث: دقیقا” بر همین اساس و با توجه به تفوق تکنولوژیهای وانمایی و آکنده شدن دنیای معاصر از وانمودهها، از دید بودریار، انسان پسامدرن کمابیش در دنیایی زندگی میکند که در آن امور غیرواقعی اغلب خود را در قالبی واقعیتر از واقعیت به نمایش میگذارند و از این رو تصور سنتی یا مدرن ما از واقعیت دیگر نمیتواند معتبر باشد. بودریار سیر این ناپدیدی نسبی را هم در تبارشناسی سه مرحلهای مشهوری بارها توضیح داده – گمان میکنم در ترجمههای خود من دست کم سه بار مورد اشاره قرار گرفته و شرحاش آمده. با این همه، دنیای امروز ما بهطور کامل در تصرف hyperreality نیست، که اگر این بود و reality یکسر ناپدید شده یا از میان رفته بود که دیگر نظریهی بودریار آنچنان اهمیتی نداشت! برعکس، همچنان که بودریار بارها و از جمله در انتقادی که از برداشت سازندگان «ماتریکس» از آرای خود کرده علنا” ابراز میکند، نه تسخیر یکی توسط دیگری بل این مرز متزلزل، سیال، و گاه نامحسوس، میان رئالیته و هیپررئالیته است که جذابیت دارد و ما را مفتون و مبهوت میکند.)
پس، اول این که رشیدیان در کاربرد معادل «واقعیت مفرط» بهلحاظ مفهومی به بیراهه نرفته (به هر رو، معنای «زیادی واقعی» را که میرساند) – هرچند میشد معادلهای بهتر و رساتری را هم مورد توجه قرار داد که وافیتر به مقصود باشد. دوم آن که، بودریار خود بارها شوخطبعانه یا بهجد به بار زیستشناختی بسیاری از اصطلاحاتاش اشاره کرده، از جمله همین پیشوند hyper که گمانام هر دانشجوی میانهحالی هم میداند دلالتاش (در تقابل با پیشوند hypo) چیست. بر این اساس، همچنان که مانی حقیقی برای نخستبار در «سرگشتگی نشانهها» آورده، یک معادل درست این اصطلاح میتواند «حاد – واقعیت» باشد، معادلی که به نظر میرسد هم دقیقتر باشد و هم کارآیی مناسبی از بابت ترکیبسازی در فارسی دارد (حاد – واقعی، حاد – واقعگرا، …).
خلاصه، خجالت میکشم باز هم برای خلجی از ویکیپدیا و امثال آن لینک بگذارم تا اگر فرصت ندارد متون بودریار را به زبان خارجی بخواند و به خود زحمت نمیدهد ترجمههای فارسی را لحاظ کند، دستکم معنای یکی دو اصطلاح کلیدی بودریار را درست در یابد. فقط بیتعارف: کسی که معادل مذکور را برای اصطلاح مزبور نادرست میداند نه تقریبا” بلکه قطعا” چیزی از نظریههای بودریار در نیافته است.
خلجی در مطلب خود مسائل متعددی را در خصوص نحوهی تعامل ما با متفکران معاصر و موانع موجود در مسیر درک تفکر آنان پیش کشیده و من هم به اهمیت تامل بر این موارد اذعان دارم، اما ظاهرا” در این میان یک مانع اساسی را بهکل از یاد برده: خودش! در مسیری که میگوید، از اصلیترین موانع ما ایرانیان وجود کمسوادان پرمدعایی مثل او است.
۱۲ اسفند ۱۳۸۵
«و ذالنون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر علیه، فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت …» (انبیاء، ۸۷)
صبح به سرپنجه مىگذشت روى درگاهها و شیشههاى ترکخورده. کنار پنجره پیرزن آهى کشید و چشمهاىاش را بست. پنجره را باز کرد و گذاشت تا نسیم صبحدم غرقهاش کند. اندام تاخوردهاش را زیر ملافهها کشوواکش داد. آه عاشقانهاى کشید. آینهى فلزى کوچک را از کنار تخت برداشت و لبها، و دندانهاى درشت صدفىاش را نگاه کرد. با بىحوصلگى برخاست و در اتاقها قدم زد. دوباره نشست رو به روى آینه، و از سر مهربانى، لاک مسى را یک به یک روى ناخنهاى شفافاش کشید.
پسرک چشمهاىاش را گشود. بى که حرفى بزند، ساعتها به نور نامفهوم و زوایاى پیچیده و گنگ اشیا خیره شد. سعى کرد تا خطوط محو آنها را دریابد و سایهها را تفسیر کند، اما درست مقابل پنجرهى زیرزمین، بالاى بهارخواب روبهرو، گلهاى شمعدانى در آفتاب مىسوختند، و پسرک گیچ مىشد. درِ بلند و بدقوارهى راهرو را باز نکرده، دریافت که تنها است و دوباره باید تا شب، در انتظار، صفحههاى بزرگ را روى گرامافون سیاه جابهجا کند. پیرزن مانده بود میان شیشههاى خالى ودکا باراکا، حشرهکشهاى آبى بتاماکس، شیشههاى ادویهى هندى، سماورهاى نیکلا، گردسوزهاى نقرهى روسى، ردیف چینىها، و بلورهاى کدر فرانسوى که پشتاش زرورقهاى رنگى شکنندهای خاک مىخورد؛ و با این همه بوى میخک و دارچین مىداد، و بوى سنبلالطیب؛ بوى انارهاى گسى که هیچگاه به دور آنها پیچیده نشد.
پسرک دریافت که حالا باید دوباره از پلههاى زیرزمین بالا برود، انگار که زن صداىاش کرده باشد. پس برهوار و غمانگیز، با لبهاى فروافتاده از راهرو گذشت و از پلهها بالا رفت. درِ چوبى اتاق را باز کرد. زن دوباره توى ملافهها و بالشها خزیده بود و ناخنهاىاش را مسىرنگ مىکرد. پسرک روبهروى تخت، کنار دیوار، لم داد و گربههاى روى شیروانى را تماشا کرد، و صداى زوزهى عاشقانهشان را نشنید. پیرزن آهى کشدار از نفسهاى هزار ساله برآورد. پسرک سینههاى چروک حنایىاش را دید که در نور بالا و پایین مىشد. زن صداىاش کرد. مىدانست که نمىشنود. اما پسرک گردش آرام دست زن را در هوا حس کرد و به جانب تخت رفت.
در کوچه، زیر پنجرههاى بلند خانه، سه پسربچهى سیاه تاب مىخوردند. سیاه بودند، مست بودند، با سرهاى خمیده. به ماه اثیرى خیره مىشدند و سر در گوش هم برده، چیزى زمزمه مىکردند؛ یا شاید فقط تلوتلو مىخوردند و گریه مىکردند. ترکه قهوهاش را خورده، ویولون را بر مىداشت، تصنیفهاى خستهکنندهاش را با ملودىهاى کشدار مىنواخت؛ بعد تا سحر ساکت مىماند، و بعد صندلىاش را برداشته و بعد گم مىشد.
تو مىترسى، اما دوباره به دالان زیرزمین قدم خواهى گذاشت. نمىشنوى؛ تنها شماسان یهودى را مىبینى که سرتاسر شب، با شمعدانهاى نقرهاى در سردابهاى تیره راه مىروند. در اتاق نمورت مىخزى. صفحهها را به جاى خود بر مىگردانى. کتابهاى کهنه را ورق مىزنى. سراسر در آبى لاجورد غوطه مىخورى، در آبهاى شب. زبان تو تاریک است، و روح معطر شمعدانىها دور سرت پرسه مىزند. اگر که بخوابى شب شراع بر مىکشد و فرشتگانِ سایهروشن به بالینات مىآیند، و صداىات مىکنند. و نمىشنوى تو. و زبانات گنگ، و چشمهاى تو مست است.
پیرزن دل نداشت تا دوباره خستهاش کند. فقط زوزهى گربههاى روى شیروانى دیوانهاش کرده بود. مىدانست که حرفى ندارد. حریصانه پسرک را در آغوش کشید. گونههاى داغاش را به گونههاى پسرک مىفشرد. و تو با گونههاى داغِ عرقکرده، چشمهاىات ترسیده بود، و نمىدانستى چه حرفها میان ملافهها و بالشها هر شب تازه مىشود و صبحدم فرسوده فرو مىریزد.
پس مرد بهناچار کنار پنجره ایستاد و پردهها را کنار زد. باد عرق تناش را مىسوزاند. زیرپوش سفیدش را خاک مىگرفت و هیکل سیاه تنومندش زیر ضربان اعصاب مهرههاى پشت مىلرزید. زن را در قاب روبهرویى خانهاش نگاه کرد؛ حس مىکرد دوباره جوان است و تازیانهى وحشى تن اماناش نمىدهد.
اصلاً منتظر اند که پنجره را باز کنى، از سر کوچه بیایند تلوتلوخوران، مثل ارواح رنگپریده، کوچک و زخمخورده، بیایند کنار این دیوار، با سرهاى خمیده و ماه اثیرى. هى، ترکه، دلام ترکید.
حالا تو در زیرزمین چه مىکنى و آیا نقاشىهاى روى دیوار را خودت کشیدهاى، و آن زن چه مىخواهد که اینگونه بىطاقت، لبهاى خشکاش را روى لبهاى نادان تو مىساید؟ تنها مىدانى که شب نیامده؛ عصر است و دوباره از بوى شمعدانىها کلافه خواهى شد.
درست همانوقت بود که آقاى تام ریچاردسون، کاردار سیاهپوست آفریقاى جنوبى که براى نخستینبار گلهاى شمعدانى را با خود به ایران آورد، مثل هر روز، بىدغدغهى پسرهاى لاغر گیجاش، روى بهارخواب ایستاده بود و مىدید که زن پسرک را رها کرد و پسرک لا به لاى اشیاى بههمریخته گم شد. و او همچنان روى بهارخواب ایستاده بود و به ضربان نفسگیر هیولاى درون گوش مىداد.
حالا که واپسین ساعات روز گذشته، شب یکان یکان بر بامهاى فلزى مىافتد، دوباره دالان را پشت سر مىگذارى، از پلکان بالا مىروى. دست به دستگیرهى در مىفشارى، و در را باز مىکنى.
شاید ساعتى پیش از این بود که پیرزن، برهنه، بر جلوخان ایوان جلوهیى کرد و سیاههاى چروکیده، مست از دهان کوچه سررسیده، به انگلیسى کشدار نامفهومى زمزمه مىکردند، و تام ریچاردسون مىرفت تا استعفاى خود از مشاغل سیاسى را به دولت متبوعاش اعلام کند، چمدانهاىاش را ببندد، و بعد پیرزن نمىدانست چرا یکباره نفسهاىاش داغ شده، صداى زوزهى گربهها مىآید، و عطر خشکیدهى شمعدانىها دیوانهاش کرده است. سعىکرد با صداى هرچه بلندتر پسرک را بخواند. زیر پنجره آن سه تا سایهى سیاه بهانگلیسىِ گنگى مویه مىکردند. ترکه قهوهاش را خورده و با ویولون گم شده بود. از گونههاى پیرزن عرق مىریخت. بازهم پسرک را صدا زد؛ و مىدانست که هیچگاه دوباره به آن زیرزمین نمور پا نخواهد گذاشت. پس روى تختخواب رها شد، و لحظاتى بعد مرد.
بعد پسرک به طرف زن آمد. ملافه را کنار زد. خود را درآغوش زن انداخت. گونههاىاش را به گونههاى زن چسباند. و یکبار و پیش از آن که براى همیشه به زیر زمین بازگردد، میان هقهقهاى بىامان، آرام گفت: مادر. و زن مادرش نبود.
_______________________________________
* پیام یزدانجو، شب بهخیر یوحنا (تهران: نشر چشمه، چاپ سوم، ۱۳۸۷)، صص. ۲۷-۲۳
۴ اسفند ۱۳۸۵
هویتجویی و هویتپژوهی ما ایرانیان اغلب بیش از آن که رنگوبوی بازشناسی بیدریغ و بیرحمانهی «ایرانیت» را به خود گرفته باشد، در چنبرهی تفاخرهای تاریخی به جغرافیایی به نام «ایران» گرفتار آمده. اما هویت ما «ایرانیان» را «ایرانیت» ی پایه گذاشته و پرورده که بدون بازشناسی آن به کمترین کامیابی در کشف و کاوش در هویت ایرانی دست نخواهیم یافت.
این کشف و کاوش از یک سو بر این باور استوار خواهد شد که، «ایرانیت» نامی ماهیتنما و شاخصهای فرهنگی و بدبختانه اغلب دگرگونیناپذیر است که، بیشک، به گواه انبوهی از مستندات مکتوب و منقول گذشته و حال، مهر خود را بر رویکردهای فردی و جمعی ایرانیان زده، در نهایت زمینهساز پدیدهی منحصربهفردی بهعنوان «رفتار ایرانی» شده؛ از دیگر سو، این رفتارشناسی با توجه به بستر فرهنگ ایرانی معنا خواهد شد، فرهنگی آکنده از اسطورههایی که نه تنها کمترین کمکی به بالیدن آن نکرده بلکه، برعکس، کارکرد خودفریبانهی آنها است که انسان ایرانی را از رودرویی راستین و بیملاحظه با تصویر ناخوشآیند خود باز داشته، از این رو اولین و اساسیترین وظیفهی دشوار و مشقتبار هر پژوهندهای که میخواهد به خودشناسی ایرانی راه یابد باید افشای این اسطورهها در نهایت بیملاحظگی و بیرحمی، با قبول خطر نفرتانگیزی و خودخوارداری، باشد.
بیش از چهل سال پیش، ایرانی جسوری به نام جمالزاده، که بیش از سیزده سال در ایران به سر نبرده اما درک عمیقی از گرفتاریهای ایرانیان داشت، در سلسله مقالاتی تحت عنوان «خلقیات ما ایرانیان» به افشای آغازین این اسطورهها اقدام کرده و به این ترتیب طعن و توهین هموطنان را به جان خرید و البته اینگونه از ادامهی راه باز ماند. با این حال، آنچه امروز روز نیز همچون آن گذشته ضرورتی مبرم دارد ادامهی راهی است که او، در کنار دیگرانی چون هدایت، در آن گام نهاده اما نخوت نوعی ایرانیان اجازهی استمراربخشی به آن را نداد. از این رو، در موقعیت خاص معاصر، روشنفکر ایرانی (اگر این ترکیب مطنطن اما اغلب توخالی را در معنای محدود و کاملا” کارکردی آن در نظر گرفته باشیم)، بیش و پیش از هر نقادی فرامرزی، باید که هم و غم خود را صرف این مقال کند.
به سهم خود، میکوشم از این پس و در این راستا با نوشتاری نظاممندتر به جستارگشاییهایی هرچند پراکنده بپردازم: زیرا، آنچه ما اکنون همچون همیشه و بیش از هر زمان به آن نیاز داریم کشف و کاوش در «ایرانیت» است، نه در «ایران»؛ در تاریخ جغرافیایی، نه در جغرافیای تاریخی: نه «ایرانشناسی»، بلکه «ایرانیشناسی».
۱۷ بهمن ۱۳۸۵
اوراقفروشی کلیولند*
تا همین اواخر، همهی اطلاعاتام دربارهی «اوراقفروشی کلیولند» را از دو سه دوستی داشتم که چیزهایی از آنجا خریده بودند. یکیشان یک پنجرهی خیلی بزرگ خریده بود: قاب، شیشه، و همهچیزش به چند دلار. پنجرهی خوشمنظری بود.
دوستام سوراخی توی دیوار خانهاش بالای «تپهی پوتررو» در آورد و پنجره را گذاشت آنجا. حالا او چشمانداز تمامنمایی از «بیمارستان منطقهی سانفرانسیسکو» دارد.
عملا” میتواند صاف سرش را بکند توی بخشهای مختلف بیمارستان و مجلههای قدیمی را ببیند که آنقدر بیشمار بار خوانده شده که مثل «تنک بزرگ» دچار سایش و فرسایش شدهاند. عملا” میتواند صدای افکار مریضها را دربارهی صبحانه بشنود: شیر حالام را به هم میزند؛ و بعد دربارهی شام: نخود فرنگی حالام را به هم میزند؛ و بعد میتواند بیمارستان را ببیند که آرامآرام در شب غرق میشود، نومیدانه گرفتارشده در میان انبوه عظیم جلبکهای دریایی آجری.
آن پنجره را از «اوراقفروشی کلیولند» خریده بود.
دوست دیگرم یک بام آهنی از «اوراقفروشی کلیولند» خریده بود و بام را با یک ماشین استیشن آورده بود تا «بیگ سور» و بعد پشتاش گرفته بود و تا کوهپایهای برده بود. نصف بام را کول کرده بود. کار هرکس نبود. بعد تو «پلزنتون» قاطری خریده بود به اسم جورج. نصفهی دیگر بام را جورج حمل کرده بود.
قاطر اصلا” این اوضاع را خوش نداشت. کنهها کلی از گوشت جاناش را کنده بودند، و بوی گربههای وحشی آن فلات اعصابی برایاش نمیگذاشت تا آنجا چرایی بکند. دوستام بهشوخی میگقت جورج صد کیلویی وزن کم کرده. تاکستانهای زیبای اطراف «پلزنتون» در «درهی لیورمور» احتمالا” خیلی بیشتر به جورج میساخته تا برهوت کوهپایههای «سانتا لوسیا».
مکان دوستام آلونکی بود درست کنار یک شومینهی بزرگ، جایی که یکوقتی، دههی بیست، یک عمارت اعیانی باشکوه بوده، که یک هنرپیشهی مشهور سینما ساخته بود. عمارت اعیانی وقتی ساخته شد که حتا یک جاده هم از آنجا تا «بیگ سور» وجود نداشت. عمارت اعیانی را پشت قاطرها، پشت هم مثل قطار مورچهها، آورده بودند بالای کوهستان، جلوههایی از زندگی خوش و خرم را آورده بودند برای بلوطهای سمی، کنهها، و ماهیهای آزاد.
عمارت اعیانی روی دماغهای قرار گرفته بود، بر فراز «اقیانوس آرام». دههی بیست با پول میشد دورتر از اینها را دید، میشد نگاهی انداخت و نهنگها و جزایر هاوایی و کومینتانگ چین را تماشا کرد.
عمارت اعیانی چند سال پیش آتش گرفت.
هنرپیشه مرد.
از قاطرهاش صابون ساختند.
معشوقههاش آشیان چین و چروک شدند.
حالا فقط شومینه مثل کرنشی کارتاژی در پیشگاه هالیوود جا مانده.
چند هفته پیش رفتم آنجا تا بام دوستام را ببینم. بهقول معروف، فرصت دیدن آن را با یک میلیون دلار هم عوض نمیکردم. بام بهنظرم عین یک آبکش رسید. اگر آن بام و باران در «علفزاران خلیج» به جنگ هم میرفتند، من روی باران شرط میبستم و همهی بردم را در «نمایشگاه جهان» تو سیاتل خرج میکردم.
تجربهی خود من از «اوراقفروشی کلیولند» بر میگردد به دو روز پیش که چیزهایی راجع به یک جویبار قزلآلای مستعمل شنیدم که در آن اوراقفروشی به فروش گذاشته بودند. برای همین رفتم خیابان کلمبس و اتوبوس خط ۱۵ را سوار شدم و برای اولینبار پام رسید آنجا.
تو اتوبوس دو تا بچهی سیاهپوست نشسته بودند پشت سرم. داشتند دربارهی «چابی چکر» و رقص توئیست حرف میزدند. فکر میکردند چابی چکر فقط پانزده سالاش است چون سبیل ندارد. بعد دربارهی یکی دیگر حرف زدند که چهل و چهار ساعت بیوقفه توئیست رقصیده بود و آخر سر هم «جورج واشنگتن» را دیده بود که از «دلاور» رد میشده.
یکی از بچهها گفت: «مرد حسابی، من به این میگم توئیست رقصیدن.»
آن بچهی دیگر گفت: «من که فکر نمیکنم بتونم چل و چار ساعت یهضرب توئیست برقصم. کلی رقصه واسه خودش.»
از اتوبوس پیاده شدم، درست کنار یکی از آن ایستگاههای متروکهی پمپبنزین «زمان» و یک ماشینشوی خودکار پنجاهسنتی متروکه. یک طرف پمپبنزین دشت پهناوری بود. دست یکوقتی، دوران جنگ، پوشیده از پروژههای ساختمانسازی بوده، برای کارگران کشتیسازی.
طرف دیگر پمپبنزین «زمان» هم «اوراقفروشی کلیولند» بود. رفتم آنجا تا نگاهی به آن جویبار قزلآلای مستعمل بیاندازم. «اوراقفروشی کلیولند» ویترین عریض و طویلی دارد پر از تابلوها و اجناس.
تابلویی توی ویترین بود که تبلیغ یک ماشین لباسشویی ۶۵ دلاری را میکرد. قیمت اصلی ماشین ۱۷۵ دلار بود. واقعا” بهصرفه بود.
تابلوی دیگری بود که تبلیغ جرثقیلهای دوتنی و سهتنی نو و دستدوم را میکرد. نمیدانستم برای حمل یک جویبار قزلآلا چندتا چرثقیل لازم است.
تابلوی دیگری بود که روش نوشته بود:
کادوسرای خانواده
انواع کادویی برای کلیهی اعضای خانواده
ویترین پر بود از صدها قلم کالا برای کلیهی اعضای خانواده. «بابا، میدونی من واسه کریسمس چی میخوام؟ چی، پسرم؟ یه حمام. مامان، میدونی من واسه کریسمس چی میخوام؟ چی، پاتریشیا؟ یه خرده پشتبوم.»
چندتا ننوی جنگلی هم توی ویترین گذاشته بودند برای بستگان دور و گالنهای یک دلار و ده سنتی رنگ لعاب خاکی – قهوهای برای سایر عزیران.
یک تابلوی بزرگ هم بود که روش نوشته بود:
جویبار قزلآلای مستعمل برای فروش
بیینید و حالاش را ببرید
رفتم تو و نگاهی به چندتا فانوس کشتی انداختم که کنار در، برای فروش گذاشته بودند. بعد فروشندهای آمد سمت و من و با لحن دلنشینی گفت: «میتونم کمکتون کنم؟»
گفتم: «بله. من کنجکاو اون جویبار قزلآلایی هستم که برای فروش گذاشتین. میتونین اطلاعاتی راجه بهاش بدین؟ چه جوری میفروشیناش؟»
فروشنده گفت: «متری میفروشیماش. میتونین هرچهقدر دلتون خواست یا هرچهقدر برامون مونده رو بخرین. همین صبحی یه آقایی اومد و ۱۷۳ متر خرید. میخواست برای کادوی تولد به دختر برادرش هدیه بده.
«آبشارا رو البته جداگونه میفروشیم، پول درختا و پرندهها، گلا، علفا، و سرخسا رو هم سوا میگیریم. ولی با خرید حداقل سه متر جویبار میتوین حشرهها رو مجانی ببرین.»
گفتم: «اون جویبارو چند میفروشین؟»
گفت: «هر سی سانتاش شیش دلار و نیم. البته این قیمت برای سی متر اوله. بعدش میشد هر سی سانت پنج دلار.»
پرسیدم: «پرندهها چند ان؟»
گفت: «دونهای سی و پنج سنت. البته بگم که دستدوم ان. هیچ تضمینی نمیتونیم بدیم.»
پرسیدم: «عرض جویبار چهقدره؟ گفتین که طولی میفروشیناش، نه؟»
گفت: «بله، طولی میفروشیم. عرضاش از یه متر داره تا سه متر و سی سانت. بابت عرضشون ازتون اضافه نمیگیریم. جویبار بزرگی نیست، ولی خیلی دلنشینه.»
پرسیدم: «حیوون چی دارین؟»
گفت: «فقط سه تا گوزن مونده.»
«ئه … گل چهطور؟»
گفت: «دوجین دوجین میفروشیم.»
پرسیدم: «آب جویبار زلاله؟»
فروشنده گفت: «قربان، دلام میخواد اصلا” این فکرو نکنین که ما اینجا جویبار قزلآلای گلآلود هم میفروشیم. ما همیشه قبل از این که فکر حمل جویبارا باشیم، اول مطمئن میشیم که آبشون عین آینه زلال باشه.»
پرسیدم: «این جویباره مال کجا هست؟»
گفت: «کلرادو. با دقت و ملایمت حملاش کردیم. تا به حال نشده حتا به یه جویبار قزلآلا صدمهای زده باشیم. طوری باهاشون تا میکنیم که انگار چینی ان.»
پرسیدم: «این سوالو حتما” همیشه از شما میپرسن، ولی دلام میخواد بدونم وضع ماهیگیری تو این جویبار چهطوره؟»
گفت: « خیلی خوب. اکثرشون از اون قهوهایهای آلمانی ان، ولی چنتایی رنگینکمونی ام میشه پیدا کرد.»
پرسیدم: «قیمت قزلآلاها چهقدره؟»
گفت: «قیمت اونا رو کشیدیم رو قیمت جویبار. البته بسته به شانسه. اصلا” نمیشه حساب کرد چهقدر قزلآلا میشه ازش صید کرد و قزلآلاهاش چه اندازه ان. اما، وضع و اوضاع ماهیگیریاش خیلی خوبه، میشه گفت حرف نداره. چه با طعمهی روآبی و چه با طعمهی زیرآبی.»
پرسیدم: «جویباره کجا هست؟ دلام میخواه یه نیگاهی بهاش بندازم.»
گفت: «همین پشته. مستقیم برین، از اون در رد شین و بعد بپیچین سمت راست تا برسین بیرون. طولی جمعاش کردیم. حتما” پیداش میکنین. آبشارا بالای پلههان، تو قسمت تاسیسات مستعمل.»
«حیوونا چهطور؟»
«خب، هرچی برامون مونده همون پشت جویباره. بیرون که رفتین، یه تعداد از کامیونامونو میبینین که تو جاده کنار راهآهن پارک کردهن. بپیچین سمت راست جاده و برین پایین و تل الوارا رو هم رد کنین. آغل حیوونا انتهای اون زمینه.»
گفتم: «ممنون. فکر کنم اول برم یه نیگاهی به آبشارا بیندازم. لازم نیست بیاین. فقط بگین چهطور برم، خودم پیدا میکنم.»
گفت: «خیلی خب، از اون پلهها برین بالا. یه تعداد در و پنجره میبینین، بپیچین سمت چپ و برین تا برسین به قسمت تاسیسات مستعمل. این ام کارت من، کمک لازم داشتین در خدمت ام.»
گفتم: «باشه. تا همینجاش ام خیلی کمک کردین. خیلی ممنون. میرم یه گشتی بزنم.»
گفت: «موفق باشین!»
از پلهها رفتم بالا و چشمام به هزاران در افتاد. به عمرم هیچوقت این همه در ندیده بودم. با آن درها میشد یک شهر کامل ساخت. «درشهر». و آنقدر پنجره بود که بشود حومهی جمعوجوری سراسر از پنجره ساخت. «پنجرهآباد».
پیچیدم سمت چپ و پشت سرم فروغ کمنور یک چراغ مرواریدرنگ را دیدم. همانطور که دور میشدم چراغ پرنور و پرنورتر میشد، و بعد رسیدم به قسمت تاسیسات مستعمل، انباشته از صدها کاسهتوالت بود.
کاستهتوالتها تو قفسهها روی هم تلنبار شده بودند. آنها را پنجتا پنجتا رو هم تلنبار کرده بودند. یک نورگیر سقفی هم بالای کاسهتوالتها بود که درخشندگی خاصی به آنها میبخشید، انگار که همان «مروارید ممنوعهی بزرگ» فیلمهایی هستند که ماجراشان تو دریاهای جنوب میگذرد.
آبشارها کنار دیوار روی هم تلنبار شده بودند. حدودا” ده دوازدهتایی بودند، از ارتفاع یک متر تا ارتفاع چهار پنج متر.
یک آبشار بود که طولاش به بیست متر میرسید. برچسبهایی روی تکهآبشارهای بزرگ بود که طریقهی درست دوباره سر هم کردنشان را نشان میداد.
روی آبشارها برچسب قیمت داشت. از جویبارها گرانتر بودند. آبشارها را سی سانتی ۱۹ دلار میفروختند.
رفتم اتاق دیگری که پر بود از الوارهای خوشبو، از نورگیر سقفی بالای الوارها نور زدرد آرامی میتابید که ارنگاش مثل آن قبلی نبود. در سایههای حاشیهی اتاق، زیر سقف شیبدار ساختمان، تعداد زیادی توالت و آبریزگاه سرپایی بود که روشان را گرد و غبار گرفته بود، آبشار دیگری هم بود که حدودا” پنج متری طول داشت، دوتاش کرده بودند و گذاشته بودند آنجا، و آبشار هم پیشاپیش به جذب گرد و غبار اقدام کرده بود.
همهی دیدنیهای آبشارها را که دلام میخواست ببینم دیده بودم و حالا خیلی کنجکاو آن جویبار قزلآلا بودم، برای همین مطابق راهنماییهای فروشنده راهام را گرفتم و رفتم بیرون ساختمان.
آه، به عمرم هرگز چیزی مثل آن جویبار قزلآلا ندیده بودم. به طولهای مختلف دسته شده بود: سه متر، پنج متر، هفت متر، … . یکیاش یک دستهی سی متری بود. یک جعبه خردهریز هم بود. خردهریزها اندازههای عجیبی داشتند، از ده سانت بگیر تا شصت سانت.
یک بلندگو رو لبهی ساختمان بود و موسیقی ملایمی پخش میکرد. هوا ابری بود و مرغهای دریایی آن بالا توی آسمان چرخ میزدند.
پشت جویبار دستههای بزرگی از درخت و بوته بود. روشان را با شمدهایی از کرباسهای وصلهوصله پوشانده بودند. شاخهها و ربشهها را میتوانستی ببینی که از دو طرف دستهها زدهاند بیرون.
رفتم نزدیکتر و نگاهی به بریدهبریدههای جویبار انداختم. میتوانستم چندتایی قزلآلا را توشان ببینم. یک ماهی باحال به چشمام خورد. چندتا خرچنگ هم دیدم که دور سنگهای کف جویبار میخزیدند.
جویبار خوبی به نظر میرسید. دستام را کردم توی آب. آب سرد بود و حس خوبی داشت.
فکر کردم دور بزنم، بروم نگاهی به حیوانها بیاندازم. کامیونها را دیدم که کنار ریل راهآهن پارک کرده بودند. از جاده رفتم و تل الوارها را رد کردم، پشت الوارها آغلی بود که حیوانها آن تو بودند.
فروشنده راست گفته بود. عملا” حیوانی به آن صورت نداشت. تقریبا” تنها چیزی که بهوفور یافت میشد موش بود. صدها موش آنجا بود.
کنار آغل یک قفس توری بزرگ مخصوص پرندهها بود، شاید پانزده متری ارتفاع داشت، و پر بود از انواع و اقسام پرندهها. بالای قفس را با تکهای کرباس پوشانده بودند، تا وقتی باران میآید پرندهها خیس نشوند. دارکوبها و قناریهای وحشی و گنجشکها.
در راه برگشت به جایی که جویبار قزلآلا را دسته کرده بودند، حشرهها را دیدم. داخل یک ساختمان پیشساختهی فولادی بودند و هر سی سانت مربعشان را هشت سنت میفروختند. تابلویی روی درش بود. نوشته بود: حشرهجات
______________________________________________
* ریچارد براتیگان، صید قزلآلا در آمریکا، ترجمهی پیام یزدانجو (تهران: نشر چشمه، ویراست دوم، ۱۳۸۵)، صص. ۷۵-۱۶۷
۹ بهمن ۱۳۸۵

با وجود انبوه تاویلها که از کار، آثار، زندگی، و زمانهی، بیشک، بزرگترین نویسندهی معاصر ایرانی شده، «معمای هدایت» هنوز هم برای ما نویسندگان و خوانندگان ناگشوده مانده: هدایت در چه اندیشهای بود و این اندیشه در آثارش چگونه به رشتهی نوشتار در آمد؟ این اساسیترین پرسشی است که اغلب ذهن منتقد، محقق، یا مولف معاصر ایرانی را به خود مشغول کرده، و با این حال به نظر میرسد تا رسیدن به پاسخی درخور، راه درازی در پیش داریم. با این حال، این نکته بیش از آن که نافی ارزشهای آثار تاکنون منتشرشده باشد، تاکیدی بر نیاز به اندیشهگری در باب این معما در سالهای در پیش رو است؛ وگرنه، گذشته از آثار عامهپسندی که هرساله دربارهی هدایت و راز و رمز او منتشر میشود، خوانندگان ایرانی این بخت را داشتهاند که این سالها از رهگذر آثار ارزندهای از قبیل تالیفات م. ف. فزرانه، محمد صنعتی، همایون کاتوزیان، و دیگران نگاه جدیتری به آثار و آرای هدایت بیاندازند.
هفتادمین سالگرد «بوف کور» با انتشار اثری ارزنده از ماشاءالله آجودانی دربارهی هدایت همزمان شده: «هدایت، بوف کور، و ناسیونالیسم».* دکتر آجودانی، استاد ادبیات فارسی و تاریخ معاصر ایران، که پیش از این با انتشار دو اثر، یکی «یا مرگ یا تجدد: دفتری در شعر و ادب مشروطه» و دیگری «مشروطهی ایرانی»، جایگاه برجستهای نزد خوانندگان و پژوهندگان ایرانی یافته – کمتر کسی در اهمیت و عظمت اثر اخیر او شک دارد – اینبار به سراغ هدایت رفته تا از دیدی تاریخنگرانه به «بوف کور»، این باغ / متن (ص. ۴۱) ملون، نگاهی بیاندازد.
همچنان که از عنوان اثر بر میآید، نویسنده در صدد بوده تا جلوههای ملیگرایی ایرانی را، که در پی نهضت مشروطه در ادبیات ایرانی ریشه دوانده، در آثار هدایت و بهویژه در «بوف کور» او برجسته کرده، بهتعبیر خود، «معنای همبسته» ای در دل این مجموعه متون بیابد. و این البته دستاوردی بسیار تعیینکننده دارد: برای نخستبار، خوانشی از هدایت میشود که نشان میدهد آثار او تا چه اندازه در پیوند با مفهوم ملیگرایی ایرانی (از نوع باستانگرا) بوده، بهویژه «بوف کور» او، اثری که عمدتا” و اغلب انحصارا” اثری سوررئالیستی (خیالورزانه و عاری از اساسی در واقعیت) ارزیابی شده، در واقع اثری کاملا” اندیشیده و دقیقا” منطبق با دیدگاه ناسیونالیستی نویسنده (ستایش از ایران باستان، بیزاری از اعراب، و انتقاد از میراث اسلام) است، و نشانههای آشکار اما تاکنون نادیدهی این دیدگاه را در جابهجای متن او میتوان یافت: نشان دادن این نادیدهها – از تبارشناسی گلدان راغه گرفته تا واکاوی تقابل زن اثیری / زن لکاته در پیوند با ایران / اسلام، و … که در بخش پنجم از فصل سوم کتاب، «ساختار بوف کور و ناسیونالیسم هدایت» (صص. ۹۰ و بعد)، آمده – دستاوردی از هر جهت حائز اهمیت است و همین رهآورد است که کار آجودانی را به اثری ارزنده و البته استثنایی بدل میکند.
آجودانی در راستای واکاوی این «معنای همبسته»، این تقابل دوتایی که از دید او در کلیت کار هدایت جاری بوده، با اتخاذی دیدگاهی کلنگرانه که همراستا با تاریخنگری او است، از یک سو دیگر متون هدایت و از همه مهمتر «پروین دختر ساسان» و «توپ مرواری» (که دو پیوست اول و دوم کتاب، «دربارهی ساختار توپ مرواری» و «فشردهی روایت توپ»، به آن اختصاص یافته) را مورد توجه قرار داده و هر از گاهی از آنها شاهد مثال میآورد تا نشان دهد که این دو-اندیشی («تفکر دوبنی») مضمونی ساری و جاری در سرتاسر آثار او است؛ و از سوی دیگر، به دیرینهشناسی این مضمون در میان متفکران عصر مشروطه، و بهویژه میرزا آقاخان کرمانی میپردازد (کتاب عملا” با پیوستی حاوی بخشهایی از «صد خطابه» ی او پایان مییابد).
روی هم رفته، شکی در این نیست: «معنای همبسته» ای که آجودانی از راه این خوانش فراهم میآورد تاویلی تازه و بینهایت قابلتامل است: اثر او، با وجود حجم نه چندان زیاد آن، پژوهشی ژرف و نگاهی نافذ به یکی از زوایای بسیار مهم و تاکنون نامکشوف و نادیدهی آثار هدایت است و، باز هم بیشک، میتواند برداشت ما از این آثار و بهویژه «بوف کور» را اساسا” دگرگون کند. آجودانی در مقدمهی کتاباش بهدرستی و با صراحت اصرار میورزد که «مشکل هدایت همچنان مشکل ما است و گلدان راغهی راوی “بوف کور”، یادگار شهر قدیم ری، میراث همهی ما است» و سپس این پرسش پایه را پیش میکشد که «با این میراث چه باید کرد؟ و اینبار “بوف کور” تاریخا” تحققیافته را چگونه باید خواند …؟» (ص. ۲۳)، و در ادامه به بسط و بررسی این پرسش میپردازد: در واقع، «هدایت، بوف کور، و ناسیونالیسم» پرسشی است بهدرازای دویست صفحه، پرسشی که بیگمان بعد از این باید در پی پاسخهای مبسوطتر برای آن بود – پاسخهایی که از یک سو در صدد استقرار آن پرسش در زمینهی کلیتر، گستردهتر، و تعیینکنندهتر ادبیات و اندیشهی ایرانی در دوران تجددخواهی بر آمده، از دیگر سو با نگاهی تخصصیتر و اختصاصیتر به آثار و آرای هدایت، بهویژه با توجه به دیگر نکات نادیده یا ناهمخوان (از جمله، تاثیرپذیری هدایت از جو زمانه و نقل نهچندان مغرضانهی روایتهای عامیانه یا بیزاری توامان او از اعراب و ایرانیان و، اما از همه مهمتر، شکنندگی یا سیالیت تقابلهای دوتایی – مثلا” همان لکاته و اثیری – در آثار و اندیشهی او) به بازبینی و بازآرایی آن پرسش بپردازد.
هرچه باشد، «هدایت، بوف کور، و ناسیونالیسم» از خواننده میخواهد، در کنار همهی تاویلهای روانشناسانه، زیباییشناسانه، سبکشناسانه، و … که در جای خود حائز اهمیت بوده، اینبار «بوف کور» و همچنین دیگر آثار هدایت را از منظری تاریخنگرانه بنگرد. در واقع، جای تعجب دارد که، با وجود تاکید آشکار هدایت بر تاریخ و تکرار تاملات تاریخی در آثارش، تا کنون اهتمامی در راستای ارائهی تاویلی تاریخنگرانه از آثار او نشده، از همین رو بسی جای خوشوقتی است که اکنون پژوهشگری صاحبصلاحیت به این ضرورت پی برده و با جدیتی در خور به آن پرداخته، اثری بیشک بااهمیت در این باره پدید آورده است.
آجودانی در کتاباش بر درک تازهای از زمان که در پی نهضت تجددخواهی در میان نویسندگان ایرانی پیدا شده تاکید کرده، بارها اشاره میکند که تقسیم زمان به دو بخش زمان «گذشته» (یعنی ایران پیش از اسلام) و زمان «حال» (که از حملهی اعراب به ایران آغاز شده و تا اکنون ادامه یافته)، و سپس ایجاد تقابلی دوتایی بین این دو و برتریبخشی اغلب بیچونوچرا به زمان اول در برابر زمان دوم، میراثی است که اکثر نویسندگان نوگرای ایرانی از متفکران عصر مشروطه به ارث برده و خود برای ما باقی گذاشتهاند: تامل در تاریخ این میراث مفهومی نه تنها میتواند نیازی مبرم برای بازخوانی ادبیات و اندیشهی ایرانی در دوران معاصر بوده بلکه همچنین میتواند، و باید،انگیزهای باشد برای بازاندیشی در تاریخ گذشتههای خود، زیرا همچنان که نویسنده با نقل قول مشهور کروچه عنوان کرده: «هر تاریخی تاریخ معاصر است».
___________________________________________
* ماشاءالله آجودانی، هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم (لندن: انتشارات فصل کتاب، ۲۰۰۶). از مولف محترم که متن کتاب را در اختیارم گذاشت ممنون ام. امیدوار ام اسباب انتشار اثر ایشان در ایران هم فراهم شود.