English

از اقتصاد نشر در ایران

۲۳ فروردین ۱۳۸۶

در کنار انواع عوامل فرهنگی، اجتماعی، و سیاسی که به کم­بود و کاهش آمار انتشار کتاب در ایران منجر شده، مساله­ی مهم دیگری هم هست که اغلب به­سادگی نادیده یا دست کم گرفته می­شود: عامل اقتصادی. بدبختانه این مساله­ای است که نه تنها خوانندگان عمومی و غیرحرفه­ای بل­که حتا مخاطبان خاص و حرفه­ای هم چندان التفاتی به آن ندارند.
اقتصاد نشر را در شکل کلی می­توان به سه بخش نگارش (مولف و مترجم)، تولید (ناشر)، و عرضه (پخش و فروش) تقسیم کرد، که تحلیل تک­تک این بخش­ها هم بحث درازدامنی خواهد شد و هم پرداختن به تمام ابعاد آن­ها در حیطه­ی تخصص من نیست. با این حساب و با اتکا به تجارب شخصی، من در این­جا به شیوه­ای اجمالی - مثالی می­کوشم بخش اول این سامان اقتصادی را با توجه به وضعیت فعلی روشن کنم.
فرض کنید که شما نویسنده یا مترجمی میانه­حال اید که قصد نگارش یا ترجمه­ی کتابی را دارید. اولین نکته­ای که در این­جا باید مد نظر قرار گیرد میزان هزینه­ای است که باید برای تهیه­ی نسخه­ی اولیه (الگوی اصلی) کالای­تان (کتاب) صرف کنید. این هزینه طبعا” شامل هزینه­های زمانی و هزینه­های نقدی است. پیش از همه، صرف نظر از این که مولف باشید یا مترجم، ضروری و بدیهی است که ضمن پرداخت مبالغی برای تهیه­ی منابع و مصالح کارتان (انواع کتاب­ها و نشریه­هایی که برای تسلط و تخصص­یابی در موضوع مورد علاقه به آشنایی با آن­ها نیازمند بوده­اید) مدت زمانی را صرف مطالعه­، تامل، و تعمق بر آن­ها می­کنید، تا در نهایت برای تالیف یا ترجمه­ی اثر مورد نظر احساس آمادگی کنید.
مرحله­ی بعدی مرحله­ای است که مستقیما” به کار بر روی اثر مورد نظر مشغول می­شوید. اگر کار شما تالیفی باشد مدت این مرحله چندان معلوم نیست؛ با این حال، می­توان فرض کرد که برای تالیف یک کتاب حدودا” دویست صفحه­ای به­طور میانگین به چهار ماه وقت نیاز خواهید داشت. همچنین اگر اثر مورد نظر شما ترجمه­ی کتابی در همین حدود باشد باز هم حدودا” به همین چهار ماه وقت نیاز خواهید داشت (تقریبا” یک ماهی برای مطالعه­ی اولیه و سپس بازخوانی به قصد آمادگی برای ترجمه، و سه ماه هم برای انجام عملی آن). آن­گاه، به­فرض این که ناشری اثر را پس از بررسی­های لازم پذیرفته و آماده­ی عقد قرارداد انتشار آن با شما باشد (فرضی که عملا” با اما و اگرهای فراوانی روبه­رو بوده و تحقق آن خود می­تواند فرآیند زمان­بری باشد که ماه­ها و بل­که سال­ها به طول بیانجامد)، نسخه­ی اولیه­ی اثر را به ناشر تحویل خواهید داد و ناشر هم (بسته به اولویت­بندی و دیگر مولفه­های مد نظر خود) اثر را اغلب ظرف مدت شش ماه تا یک سال وارد مرحله­ی تولید خواهد کرد. در این مرحله معمولا” دو ماه دیگر را صرف بازخوانی نسخه­ی حروف­چینی­شده، بازبینی و ویرایش، غلط­گیری، و حک و اصلاحات نهایی آن (از جمله تعدیل یا حذف موارد اصطلاحا” ارشادی: کسب مجوز از ارشاد، که باز هم خود می­تواند ماه­ها و بل­که سال­ها به طول بکشد) خواهید کرد.
به این ترتیب، و با یک حساب سرانگشتی، این فرآیند انتشاراتی، از هنگام آغاز نگارش اثر تا هنگام انتشار آن، به­طور میانگین یک تا دو سال زمان خواهد برد – از این مدت یک تا دو ساله، شما حداقل شش ماه آن را صرف کار بر روی اثر کرده­اید. اکنون، با نادیده گرفتن هزینه­های زمانی و نقدی جانبی که پیش و پس از انتشار اثر صرف کرده و می­کنید، درآمد شما از بابت این فعالیت اقتصادی چیست؟
قراردادی که به هنگام انتشار اثر با ناشر خود امضا می­کنید معمولا” مبتنی بر پرداخت درصدی از بهای پشت جلد کتاب­ها به شما است، به این ترتیب که (بسته به موقعیت شما و ناشر و ارزش اقتصادی اثرتان) معادل هشت تا پانزده درصد از بهای کل تیراژ کتاب را دریافت خواهید کرد (معمول­ترین درصدی که برای شما در نظر گرفته می­شود ده درصد است). با این حال، دریافت این مبلغ هم موکول به شرایطی است که از جمله­ی مهم­ترین آن­ها این­ها است: در محاسبه­ی نهایی، عموما” تنها نود درصد از تیراژ کلی کتاب مبنا قرار می­گیرد و ده درصد بقیه به حساب تبلیغات، ضایعات، و … گذاشته می­شود؛ همچنین، پرداخت مبلغ مورد محاسبه معمولا” شش ماه پس از انتشار یا توزیع کلی کتاب، یک­جا و یا در اقساط ماهانه صورت خواهد گرفت.
حال، کار کتاب شما از این بابت به کجا می­کشد؟ برای تعیین درآمد حاصل از هر کتابی دو عامل قیمت و تیراژ را باید مورد بررسی قرار داد. بنا به یک سنت رایج (و البته اغلب غیرقابل­توجیه)، در کشور ما قیمت نهایی کتاب را صفحه­ای و بدون توجه به تیراژ اثر، کیفیت آن، و جایگاه مولف و ناشر تعیین می­کنند، و قیمتی که در حال حاضر برای هر صفحه تعیین می­شود حدود هشت تا دوازده تومان است. با این اوصاف، کتاب دویست صفحه­ای که شما تالیف یا ترجمه کرده­اید، در حال حاضر حدود دو هزار تومان قیمت خواهد خورد. اما در مورد تیراژ، وضعیت از این هم ناامیدکننده­تر است. در حال حاضر و در ایران، کتاب­های چاپ اول با تیراژی بین هزار تا دو هزار نسخه منتشر می­شوند. بنابراین، کتاب شما هم در خوش­بینانه­ترین حالت تیراژی معادل هزار و پانصد نسخه خواهد داشت. حال محاسبه­ی نهایی مشکل نیست: ده درصدی که از بابت هزار و پانصد نسخه کتاب دو هزار تومانی دریافت خواهید کرد، بدون دخالت دادن و کسر کردن سایر موارد مصرح در قراردادتان (که در بالا به یک مورد مهم­اش اشاره شد)، نهایتا” مبلغی معادل سیصد هزار تومان خواهد شد که معمولا” بعد از شش ماه یک­جا یا در اقساط چندماهه به دست شما خواهد رسید. این یعنی، سوای هزینه­هایی که پیش از آغاز به تالیف یا ترجمه­ی اثر دویست صفحه­ای خود کرده­اید، در ازای حدود شش ماه کار و حدود یک سال انتظار تا انتشار اثر، در خوش­بینانه­ترین حالت و پس از گذشت شش ماه دیگر، مبلغ سیصد هزار تومان دریافت می­کنید (آن هم در صورتی که ناشر به تعهدات خود عمل کند، و این در حالی است که موارد خلاف این هم بسیار دیده می­شود) – دست بالا، خوش­اقبال که باشید و کتاب­تان بعد مدتی تجدید چاپ شود باز هم در نهایت مبلغ کم­وبیشی بر همین مبنا و در همین حدود به شما خواهد رسید.
همچنان که در ابتدا اشاره شد، من در این­جا به تحلیل اوضاع دو ضلع دیگر اقتصاد نشر (ناشران تولیدکننده­ی کتاب و بازار عرضه و تقاضای این کالا) نپرداخته­ام. با این حال، در راستای نوعی نتیجه­گیری کلی، به نکاتی در این راستا اشاره می­کنم. اول این که ناشر هم کالای خود را معمولا” با تخفیف سی درصدی در اختیار مراکز پخشی می­گذارد که مطالبات ناشر از این بابت را تقریبا” هشت ماه پس از تحویل کالا به او پرداخت می­کند. با در نظر گرفتن این که، باز هم معمولا”، ناشر پنجاه درصد از بهای پشت جلد کتاب را صرف هزینه­های تولید آن کرده، در نهایت بیست درصد از بهای هزینه­کرده برای هر نسخه کتاب را پس از حدود هشت ماه دریافت می­کند – باز هم در صورتی که پخش­کننده به تعهدات خود پای­بند باشد، و آن هم در حالی که موارد مخالف این بسیار بوده و هست (نکته­ی دیگری هم هست: درآمد ناشر از این بابت کل تیراژ کتاب را در بر نگرفته، بل­ تنها شامل نسخه­هایی می­شود که به پخش­کننده تحویل داده و پخش­کننده موفق به توزیع آن­ها می­شود، و این یعنی که ناشر باید هزینه­های گزافی را صرف انبارداری برای نگه­داری نسخه­های پخش­نشده و همچنین نسخه­های برگشتی از سوی پخش­کننده کند). از سوی دیگر، عرضه­کنندگان مستقیم کالا هم کتاب­ها را معمولا” تنها با تخفیف بیست درصدی خریداری کرده و علاوه بر هزینه­های جاری، هزینه­های بسیاری هم از بابت نگه­داری و مشتری­یابی برای کتاب­های نفروخته­ای کنند که ای ­بسا سال­ها باید در قفسه­های فروشگاه بمانند – و اگر میانگین فروش یک­چنین فروشگاهی را در نظر بگیریم خیلی ساده به اوضاع نه­چندان جالب آن پی خواهیم برد.
نتیجه­ این که، اقتصاد نشر در ایران، با توجه به قیمت پایین کالای تولیدی خود و محدود بودن بازار عرضه و تقاضای آن، اقتصادی ضعیف و بل­که فقیر است. مشکل عمده در این میان، به­زعم من، ناشر یا کتاب­فروش نیست: کتاب­فروشی که با این اوصاف در ایران عملا” در ردیف کارهای کم­­اقبال و کم­درآمد است و از بابت ناشر هم، اطمینان می­دهم که، اوضاع ناشر ایرانی (طبعا” از ناشران مستقل و موجه حرف می­زنم) به­مراتب دشوارتر از ناشران خارجی است – همین بس که، یک ناشر خارجی، با وجود برخورداری از ظرفیت­های بسیار بیش­تر برای تولید و عرضه­ی کالای خود، تنها پنج تا ده درصد از بهای پشت جلد کتاب و آن هم تنها کتاب­های به­فروش­رفته و نه کل تیراژ را به پدیدآورنده پرداخت می­کند. مشکل عمده این­جا است که بازار کتاب در ایران، بازاری که نه تنها – به دلیل محدودیت فارسی­زبانان در جهان – مشتری خارجی ندارد بل­که مشتریان داخلی­اش هم در مقام مقایسه بسیار اندک اند (بازاری با مشتریانی به­لحاظ آماری محدود و به­لحاظ عملی محدودتر) کم­توان­تر از آن است که انتظارات اقتصادی مولف و مترجم را تامین و در نتیجه او را به فعالیت مستمر و افزون­تر ترغیب کند و در این وضعیت (اگر از دو عامل مساعدت نهادهای آکادمیک و بودجه­های فرهنگی دولت، به دلایل آشکار، در گذریم) طبعا” تنها چاره­ی کار بالا رفتن بهای کتاب و ازدیاد تیراژ آن خواهد بود، و این یعنی افزایش توان و تعداد مصرف­کنندگان کالایی به نام کتاب، و این هم که خود به همان عوامل فرهنگی، اجتماعی، و سیاسی­ای منوط می­شود که می­دانیم (و همین­جا است که تعامل و تداخل این عوامل با عامل اقتصادی باید مورد تحلیل جدی­تر قرار گیرد).
با این همه، مسائل دیگری هم می­تواند مطرح باشد: نفس افزایش درآمد پدیدآورندگان کتاب و بهبود وضعیت اقتصادی آنان آیا کارگشا است؟ در شرایطی که فضای عمومی برای استقبال از مطالعه مهیا نبوده، آیا عالی­ترین و ارزنده­ترین آثار هم با اقبال نامناسبی مواجه نخواهد شد؟ و آیا سال گذشته و سال­های گذشته کتاب عالی و ارزنده کم منتشر شد؟ صد البته این­ها هم واقعیاتی نادیده­نگرفتی است، اما قادر ساختن مولف و مترجم به استمرار کار و در نتیجه انتشار آثار نوتر و پیراسته­تر هم از عواملی است که می­تواند این اقتصاد افسرده را از این که هست اندکی شاداب­تر کند.

 

 

 

 

 

 

از عشق و پذیرش

۱۹ فروردین ۱۳۸۶

۱
عشق می­تواند در نگاه اول باشد: عشق آنی، دیوانه­وار (و به­ظاهر بی­قیدوشرط)، یا این که کم­کم کامل شود: عشق آهسته،‌ عاقلانه (که قیدوشرط­ها را بردارد). عشق بی­چون­وچرا، بی­قیدوشرط؟ قطعا”، هر عاشقی به این اراده­ی عاشقانه تن می­دهد، اما تنها به این بها که خود را («)دیگر(»)گون ­­کند: افراط عاشقانه معنایی جز این ندارد: عاشق تسلیم می­شود، تعدیل می­کند، تطابق می­دهد، تا در نهایت آن قابی را بسازد که می­خواهد حریم عشق­اش باشد.

۲
«من همین ام که هستم!» یعنی اگر عاشق من ای مرا – بی­قیدوشرط – بپذیر، و این یعنی عاشقی که تاب تحمل آن گزاره­ی ظالمانه را ندارد عاشق نیست. عاشق قیدوشرط­ها را می­پذیرد، اما تنها با تحمیل قیدوشرط­های («)دیگری(») بر خود. در هر صورت قید و شرطی هست، گیرم نامنصفانه: عشق عادلانه نیست، استبدادی است.
عشق پذیرش مطلق «دیگری» است؟ شاید – اما نه دیگری ­چنان که هست، یا چنان که خود می­پندارد که هست، بل دیگری چنان که عاشق او را در رابطه با خود – خود دیگرگون­شده­اش – می­سازد.

۳
این همه شاید از آن رو است که هر عشقی خاصیت خود را دارد: عشق عمومی وجود ندارد، و این یعنی که هیچ دستور زبان عمومی­ای برای عشق در کار نیست؛ تنها انگاره­هایی هست که هر عاشقی از دید خود آن­ها را باز می­سازد (بارت): تصاویری، یا دقیق­تر، تصویری که همان عشق است – و البته قیدوشرط هم قابی که عاشق باید بسازد: کارهای عاشقانه را همیشه فراسوی خیر و شر می­کنند (نیچه)، با این همه نه فراسوی قید و شرط. عشق بی­قیدوشرط ممکن نیست.

 

 

 

 

 

 

ژورنالیسم فلسفی در باب هیپررئالیته

۱۸ اسفند ۱۳۸۵

به­دنبال درگذشت ژان بودریار، متفکر مشهور فرانسوی، مهدی خلجی مطلبی در سایت رادیو زمانه نشر داده، خواسته این بهانه­ای باشد برای پرداختن به «بودریار، آن­گونه که در زبان فارسی بازتابیده». بنا به سنتی که ژورنالیست سیاسی­نویسی به نام محمد قوچانی پایه گذاشته (گزارش ژورنالیستی موضوعاتی فراتر از محیط محدود ژورنالیسم، سنتی مبنتی بر مرور موارد معدود و صدور احکام مطلوب، آن هم تحت عنوانی دهان­پرکن)، خلجی هم مطلب ژورنالیستی خود را، با دیرینه­شناسی ایرانی پدیده­ی پست­مدرنیسم در ایران آغاز کرده، اما این مرور اولیه به جای آن که حاشیه یا درآمدی باشد برای ورود به متن اصلی، خود در مقام متن محوری می­ایستد: این حاشیه­پردازی ژورنالیستی (با مخلفاتی همچون مکررات نامستندی از قبیل تایید و تمجید از نقد مراد فرهادپور و یوسف اباذری بر «ساختار و تاویل متن» بابک احمدی)، دو سوم متن را تشکیل داده، کم­تر ربطی به بهانه­ی بحث­اش دارد.

در یک­سوم پایانی، خلجی بالاخره به آن چیزی می­پردازد که از ابتدا وعده­اش را داده بود: «بودریار، آن­گونه که در زبان فارسی بازتابیده»، آن هم با این ادعا که «از بودریار یکی دو کتاب و دو سه مقاله به فارسی درآمده و همچنین نام او در بسیاری کتاب‌های مربوط به اندیشه پست مدرن آورده شده است.» همین ابتدا، جهت اطلاع او و همچنین تشویق امثال او به بالا بردن دانش خود در این زمینه، باید بگویم متون متعدد و متنوعی از بودریار به فارسی برگردانده شده که اگر فرصتی برای مطالعه­ی آن­ها یافته و زحمت تامل در آن­ها را بر خود هموار کنند، احتمالا” کم­تر اسیر اشتباهات مضحکی نظیر آن­چه در مطلب مذکور آمده خواهند شد. بخشی از کارنامه­ی بودریار به فارسی به این شرح است:
نخستین­بار آرای بودریار را بابک احمدی در فصلی از کتاب خود «حقیقت و زیبایی» (۱۳۷۴) شرح داده. به­دنبال آن، مانی حقیقی در اولین گزیده­ی متون پسامدرن، «سرگشتگی نشانه­ها» (۱۳۷۵)، سه متن از بودریار را گنجانده: مقاله­ی «مدرنیته چیست؟»، بخشی از کتاب «وانموده­ها و وانمایی»، و بخش اول از گفت­وگوی بلند «بودریار را فراموش کن». از آن زمان تا به امروز مقالات متعدد و متنوعی از بودریار (به­عنوان مثالی مهم، در شماره­ی ۱۹ فصل­نامه­ی «ارغنون»، با ترجمه­­ی مراد فرهادپور و دیگران) منتشر شده، انبوهی از مقالات و متن­های دیگر درباره­ی او در آمده، آخرین کتابی هم که از او منتشر شده «آمریکا» (۱۳۸۴) با ترجمه­ی عرفان ثابتی است. در این میان، من هم سهمی داشته­ام: اولین کتاب بودریار را به زبان فارسی در سال ۱۳۷۹ منتشر کردم، فوکو را فراموش کن، که علاوه بر کل کتاب، شامل متن کامل گفت­وگوی سیلور لوترنژه با بودریار («بودریار را فراموش کن») می­شد؛ دو سال بعد دومین کتاب بودریار را با عنوان در سایه­ی اکثریت­های خاموش (۱۳۸۱) منتشر کردم که به­علاوه بخش­هایی از «مبادله­ی نمادین و مرگ» و همچنین دو جستار مهم و مشهور نویسنده در باب رسانه­ها را در بر می­گرفت؛ در همین سال، دو متن دیگر از او، باز هم بخش دیگری از «مبادله­ی نمادین و مرگ» و جستاری از «وانموده­ها و وانمایی»، را در کتابی که تحت عنوان به­سوی پسامدرن: پساساختارگرایی در مطالعات ادبی تدوین و ترجمه کردم، گنجاندم. کتاب مصور بودریار در مجموعه­ی «قدم اول» هم با ترجمه­ی من در همین حوالی منتشر شد؛ سه سال پیش ترجمه­ی متن مفصلی به نام «کولاک بودیار» را برای نشریه­ی «رسانه» پایان بردم؛ و آخرین کارم در این راستا هم ترجمه­ی جستار کلیدی دیگری از بودریار در کتاب اکران اندیشه: فصل­هایی در فلسفه­ی سینما (۱۳۸۳) بود که مقاله­ای هم به قلم خودم در ابتدای آن آورده­ام. این نکته­ی اول.

نکته­ی دوم­ام به نتیجه­گیری خلجی از نقد خود بر ترجمه­ی یک اصطلاح بودریاری توسط عبدالکریم رشیدیان مربوط می­شود. رشیدیان در برگردان بخشی از «مبادله­ی نمادین و مرگ» بودریار، اصطلاح hyperreality را به «واقعیت مفرط» برگردانده که از دید خلجی این برگردان نادرست است و در نتیجه «اگر کسی هایپرریالیتی را در آثار بودریار،”واقعیت مفرط” دریابد و ترجمه کند، می‌توان گفت که تقریباً چیزی از نظریه‌های او درنیافته است.» و باز هم در نتیجه، از آن­جا که این ترجمه در کتاب «از مدرنیسم تا پست­مدرنیسم» (تدوین­شده توسط لارنس کهون، که رشیدیان سرویراستاری ترجمه­ی فارسی آن را بر عهده داشته)، ترجمه­ی مقالات آن «مثل “واقعیتی مفرط” نامفهوم، آشفته و با این همه، اغواگر است.»
بازهم بحث­های بی­سوادانه و از آن بدتر نتیجه­گیری­های نامتواضعانه و نامسئولانه: متفرعن و موهن! چگونه می­شود اثری این­گونه را (با این تنوعی که دارد و با آن همه زحمت و جدیتی که صرف­اش شده) بی­محابا لگدمال کرد و رای کلی به باطل و بی­ارزش بودن آن داد؟ اثری که، با همه­ی انتقادات وارد بر آن، در زمره­ی متون منقح­ و مرجعی است که در این زمینه در ایران انتشار یافته، از بسیاری جهات قابل ارجاع و قابل اتکا است – دست کم ترجمه­های افشین جهان­دیده و نیکو سرخوش از متون دولوز و دریدا از پیراسته­ترین و دقیق­ترین ترجمه­ها در نوع خود بوده. اما خلجی ، باز هم با استناد به استفاده از معادلی که منتقدی آن را به زعم خود نادرست می­داند، کل کار و کوشش مترجم و کل کتابی را زیر سوال می­برد!

اما نکته­ی سوم: خلجی، در توضیح اصطلاح hyperreality ابتدا با ذکر این که در این­جا قصد ندارد دیگاه بودریار را درباره­ی واقعیت و نماد شرح دهد (چه بهانه­ی بدی!)، می­گوید که از نظر بودریار «چیزی در مقام واقعیت وجود ندارد»: اشتباه اول: بودریار واقعیت را انکار نمی­کند، بل­که تنها از ناپدیدی واقعیت، آن­ هم در وضعیتی ویژه، سخن می­گوید – امیدوار ام آدمی که وسواس مزمنی در باب دقت و درستی دارد تفاوت این دو را در یابد. اما خبط دوم این است که خلجی این اصطلاح را با تعبیر hyperlink قیاس کرده، و از آن­جا که چیز چندانی هم از بودریار نمی­داند، یکسر به بی­راهه می­رود: اول این که، بودریار در زمانی اصطلاح خود را وضع کرد که خبری از اینترنت نبود، و دوم این که آن­چه در فضای وب با تعابیری چون hyperlink و hypertext می­شناسیم یا متکی به دستور رایج زبان انگلیسی برای ترکیب­سازی اند و یا برگرفته از نظریه­ی ادبی دهه­ی نود در بابت «بینامتنیت» (شرحی از آن در فصل آخر کتابی به همین نام که من ترجمه کردم آمده).
با این همه، حاصل همان کلی­گویی­ها و مقایسات ژورنالیستی و ابتدائیاتی که خلجی در باب برداشت بودریار از «واقعیت» آورده چییست؟ در نهایت این که، بودریار درک ما از واقعیت را مبتنی بر نظام نشانه­ها و دارای ارجاع به دنیای غیرواقعی می­داند. اما آیا کل نظریه­ی زبان­شناسی و نظریه­ی ادبی قرن بیستم در حیطه­ی ساختارگرایی و پساساختارگرایی (از سوسور تا بارت) همین باور را نداشته؟ پس وجه ویژه­ی بودریار و آن همه غوغایی که بر سر نوآوری و نوبودگی اندیشه­ی او به راه افتاد و او را به «سردمدار پسامدرنیسم» ملقب ساخت، چیست؟
خنده­دار است که خواننده­ی خارج­نشین ما که حتا الفبای اندیشه­ی بودریار را نمی­شناسد این­گونه بی­پروا بودریارشناسی می­کند! آن هم در حالی که هر خواننده­ی ایرانی که تنها صفحاتی از همان منابع فارسی مورد طعن و توهین خلجی را خوانده باشد دست کم این را می­داند که تعریف بودریار از آن تعبیر و توصیف او از این وضعیت چیست: «واقعی­تر از واقعی بودن»؛ کمی که بیش­تر بخواند در می­یابد که، بودریار در سیر آثار خود مجموعه مصطلحات مشهوری را ساخته و پرداخته که با همین ضابطه تعریف می­شوند – شکل ساده و ریاضی­وار این ضابطه فرمولی این­گونه است: hyper-Xity: being more X than X (برای روشن­تر شدن بحث: دقیقا” بر همین اساس و با توجه به تفوق تکنولوژی­های وانمایی و آکنده شدن دنیای معاصر از وانموده­ها، از دید بودریار، انسان پسامدرن کمابیش در دنیایی زندگی می­کند که در آن امور غیرواقعی اغلب خود را در قالبی واقعی­تر از واقعیت به نمایش می­گذارند و از این رو تصور سنتی یا مدرن ما از واقعیت دیگر نمی­تواند معتبر باشد. بودریار سیر این ناپدیدی نسبی را هم در تبارشناسی سه مرحله­­ای مشهوری بارها توضیح داده – گمان می­کنم در ترجمه­های خود من دست کم سه بار مورد اشاره قرار گرفته و شرح­اش آمده. با این همه، دنیای امروز ما به­طور کامل در تصرف hyperreality نیست، که اگر این بود و reality یکسر ناپدید شده یا از میان رفته بود که دیگر نظریه­­ی بودریار آن­چنان اهمیتی نداشت! برعکس، همچنان که بودریار بارها و از جمله در انتقادی که از برداشت سازندگان «ماتریکس» از آرای خود کرده علنا” ابراز می­کند، نه تسخیر یکی توسط دیگری بل این مرز متزلزل، سیال، و گاه نامحسوس، میان رئالیته و هیپررئالیته است که جذابیت دارد و ما را مفتون و مبهوت می­کند.)
پس، اول این که رشیدیان در کاربرد معادل «واقعیت مفرط» به­لحاظ مفهومی به بی­راهه نرفته (به هر رو، معنای «زیادی واقعی» را که می­رساند) – هرچند می­شد معادل­های بهتر و رساتری را هم مورد توجه قرار داد که وافی­تر به مقصود باشد. دوم آن که، بودریار خود بارها شوخ­طبعانه یا به­جد به بار زیست­شناختی بسیاری از اصطلاحات­اش اشاره کرده، از جمله همین پیشوند hyper که گمان­ام هر دانشجوی میانه­حالی هم می­داند دلالت­اش (در تقابل با پیشوند hypo) چیست. بر این اساس، همچنان که مانی حقیقی برای نخست­بار در «سرگشتگی نشانه­ها» آورده، یک معادل درست این اصطلاح می­تواند «حاد – واقعیت» باشد، معادلی که به نظر می­رسد هم دقیق­تر باشد و هم کارآیی مناسبی از بابت ترکیب­سازی در فارسی دارد (حاد – واقعی، حاد – واقع­گرا، …).
خلاصه، خجالت می­کشم باز هم برای خلجی از ویکیپدیا و امثال آن لینک بگذارم تا اگر فرصت ندارد متون بودریار را به زبان خارجی بخواند و به خود زحمت نمی­دهد ترجمه­های فارسی­ را لحاظ کند، دست­کم معنای یکی دو اصطلاح کلیدی بودریار را درست در یابد. فقط بی­تعارف: کسی که معادل مذکور را برای اصطلاح مزبور نادرست می­داند نه تقریبا” بل­که قطعا” چیزی از نظریه­های بودریار در نیافته است.

خلجی در مطلب خود مسائل متعددی را در خصوص نحوه­ی تعامل ما با متفکران معاصر و موانع موجود در مسیر درک تفکر آنان پیش کشیده و من هم به اهمیت تامل بر این موارد اذعان دارم، اما ظاهرا” در این میان یک مانع اساسی را به­کل از یاد برده: خودش! در مسیری که می­گوید، از اصلی­ترین موانع ما ایرانیان وجود کم­­سوادان پرمدعایی مثل او است.

 

 

 

 

 

 

شب به‌خیر یوحنا*

۱۲ اسفند ۱۳۸۵

«و ذالنون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر علیه، فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت …» (انبیاء، ۸۷)

صبح به سرپنجه مى‏گذشت روى درگاه‏ها و شیشه‏هاى ترک‏خورده. کنار پنجره پیرزن آهى کشید و چشم‏هاى‏اش را بست. پنجره را باز کرد و گذاشت تا نسیم صبحدم غرقه‏اش کند. اندام تاخورده‏اش را زیر ملافه‏ها کش‏وواکش داد. آه عاشقانه‏اى کشید. آینه‏ى فلزى کوچک را از کنار تخت برداشت و لب‏ها، و دندان‏هاى درشت صدفى‏اش را نگاه کرد. با بى‏حوصلگى برخاست و در اتاق‏ها قدم زد. دوباره نشست رو به روى آینه، و از سر مهربانى، لاک مسى را یک به یک روى ناخن‏هاى شفاف‏اش کشید.
پسرک چشم‏هاى‏اش را گشود. بى ‏که حرفى بزند، ساعت‏ها به نور نامفهوم و زوایاى پیچیده و گنگ اشیا خیره شد. سعى کرد تا خطوط محو آن‏ها را دریابد و سایه‏ها را تفسیر کند، اما درست مقابل پنجره‏ى زیرزمین، بالاى بهارخواب روبه­رو، گل‏هاى شمعدانى در آفتاب مى‏سوختند، و پسرک گیچ مى‏شد. درِ بلند و بدقواره‏ى راه‏رو را باز نکرده، دریافت که تنها است و دوباره باید تا شب، در انتظار، صفحه‏هاى بزرگ را روى گرامافون سیاه جابه‏جا کند. پیرزن مانده بود میان شیشه‏هاى خالى ودکا باراکا، حشره‏کش‏هاى آبى بتاماکس، شیشه‏هاى ادویه‏ى هندى، سماورهاى نیکلا، گردسوزهاى نقره‏ى روسى، ردیف چینى‏ها، و بلورهاى کدر فرانسوى که پشت‏اش زرورق‏هاى رنگى شکننده‏ای خاک مى‏خورد؛ و با این ‏همه بوى میخک و دارچین مى‏داد، و بوى سنبل‏الطیب؛ بوى انارهاى گسى که هیچ‏گاه به دور آن‏ها پیچیده نشد.
پسرک دریافت که حالا باید دوباره از پله‏هاى زیرزمین بالا برود، انگار که زن صداى‏اش کرده باشد. پس بره‏وار و غم‏انگیز، با لب‏هاى فروافتاده از راه‏رو گذشت و از پله‏ها بالا رفت. درِ چوبى اتاق را باز کرد. زن دوباره توى ملافه‏ها و بالش‏ها خزیده بود و ناخن‏هاى‏اش را مسى‏رنگ مى‏کرد. پسرک روبه­روى تخت، کنار دیوار، لم داد و گربه‏هاى روى شیروانى را تماشا کرد، و صداى زوزه‏ى عاشقانه‏‏شان را نشنید. پیرزن آهى کشدار از نفس‏هاى هزار ساله برآورد. پسرک سینه‏هاى چروک حنایى‏اش را دید که در نور بالا و پایین مى‏شد. زن صداى‏اش کرد. مى‏دانست که نمى‏شنود. اما پسرک گردش آرام دست زن را در هوا حس کرد و به جانب تخت رفت.
در کوچه، زیر پنجره‏هاى بلند خانه، سه پسربچه‏ى سیاه تاب مى‏خوردند. سیاه بودند، مست بودند، با سرهاى خمیده. به ماه اثیرى خیره مى‏شدند و سر در گوش هم برده، چیزى زمزمه مى‏کردند؛ یا شاید فقط تلوتلو مى‏خوردند و گریه مى‏کردند. ترکه قهوه‏اش را خورده، ویولون را بر مى‏داشت، تصنیف‏هاى خسته‏کننده‏اش را با ملودى‏هاى کشدار مى‏نواخت؛ بعد تا سحر ساکت مى‏ماند، و بعد صندلى‏اش را برداشته و بعد گم مى‏شد.
تو مى‏ترسى، اما دوباره به دالان زیرزمین قدم خواهى گذاشت. نمى‏شنوى؛ تنها شماسان یهودى را مى‏بینى که سرتاسر شب، با شمعدان‏هاى نقره‏اى در سرداب‏هاى تیره راه مى‏روند. در اتاق نمورت مى‏خزى. صفحه‏ها را به جاى خود بر مى‏گردانى. کتاب‏هاى کهنه را ورق مى‏زنى. سراسر در آبى لاجورد غوطه مى‏خورى، در آب‏هاى شب. زبان تو تاریک است، و روح معطر شمعدانى‏ها دور سرت پرسه مى‏زند. اگر که بخوابى شب شراع بر مى‏کشد و فرشتگانِ سایه‏روشن به بالین‏ات مى‏آیند، و صداى‏ات مى‏کنند. و نمى‏شنوى تو. و زبان‏ات گنگ، و چشم‏هاى تو مست است.
پیرزن دل نداشت تا دوباره خسته‏اش کند. فقط زوزه‏ى گربه‏هاى روى شیروانى دیوانه‏اش کرده بود. مى‏دانست که حرفى ندارد. حریصانه پسرک را در آغوش کشید. گونه‏هاى داغ‏اش را به گونه‏هاى پسرک مى‏فشرد. و تو با گونه‏هاى داغِ عرق‏کرده، چشم‏هاى‏ات ترسیده بود، و نمى‏دانستى چه حرف‏ها میان ملافه‏ها و بالش‏ها هر شب تازه مى‏شود و صبح­دم فرسوده فرو مى‏ریزد.
پس مرد به‏ناچار کنار پنجره ایستاد و پرده‏ها را کنار زد. باد عرق تن‏اش را مى‏سوزاند. زیرپوش سفیدش را خاک مى‏گرفت و هیکل سیاه تنومندش زیر ضربان اعصاب مهره‏هاى پشت مى‏لرزید. زن را در قاب روبه‏رویى خانه‏اش نگاه کرد؛ حس مى‏کرد دوباره جوان است و تازیانه‏ى وحشى تن امان‏اش نمى‏دهد.
اصلاً منتظر اند که پنجره را باز کنى، از سر کوچه بیایند تلوتلوخوران، مثل ارواح رنگ‏پریده، کوچک و زخم‏خورده، بیایند کنار این دیوار، با سرهاى خمیده و ماه اثیرى. هى، ترکه، دل‏ام ترکید.
حالا تو در زیرزمین چه مى‏کنى و آیا نقاشى‏هاى روى دیوار را خودت کشیده‏اى، و آن زن چه مى‏خواهد که این‏گونه بى‏طاقت، لب‏هاى خشک‏اش را روى لب‏هاى نادان تو مى‏ساید؟ تنها مى‏دانى که شب نیامده؛ عصر است و دوباره از بوى شمعدانى‏ها کلافه خواهى شد.
درست همان‏وقت بود که آقاى تام ریچاردسون، کاردار سیاه‏پوست آفریقاى جنوبى که براى نخستین‏بار گل‏هاى شمعدانى را با خود به ایران آورد، مثل هر روز، بى‏دغدغه‏ى پسرهاى لاغر گیج‏اش، روى بهارخواب ایستاده بود و مى‏دید که زن پسرک را رها کرد و پسرک لا به لاى اشیاى به‏هم‏ریخته گم شد. و او همچنان روى بهارخواب ایستاده بود و به ضربان نفس‏گیر هیولاى درون گوش مى‏داد.
حالا که واپسین ساعات روز گذشته، شب یکان یکان بر بام‏هاى فلزى مى‏افتد، دوباره دالان را پشت سر مى‏گذارى، از پلکان بالا مى‏روى. دست به دست‏گیره‏ى در مى‏فشارى، و در را باز مى‏کنى.
شاید ساعتى پیش از این بود که پیرزن، برهنه، بر جلوخان ایوان جلوه‏یى کرد و سیاه‏هاى چروکیده، مست از دهان کوچه سررسیده، به انگلیسى کشدار نامفهومى زمزمه مى‏کردند، و تام ریچاردسون مى‏رفت تا استعفاى خود از مشاغل سیاسى را به دولت متبوع‏اش اعلام کند، چمدان‏هاى‏اش را ببندد، و بعد پیرزن نمى‏دانست چرا یک‏باره نفس‏هاى‏اش داغ شده، صداى زوزه‏ى گربه‏ها مى‏آید، و عطر خشکیده‏ى شمعدانى‏ها دیوانه‏اش کرده است. سعى‏کرد با صداى هرچه بلندتر پسرک را بخواند. زیر پنجره آن سه تا سایه‏ى سیاه به‏انگلیسىِ گنگى مویه مى‏کردند. ترکه قهوه‏اش را خورده و با ویولون گم شده بود. از گونه‏هاى پیرزن عرق مى‏ریخت. بازهم پسرک را صدا زد؛ و مى‏دانست که هیچ‏گاه دوباره به آن زیرزمین نمور پا نخواهد گذاشت. پس روى تخت‏خواب رها شد، و لحظاتى بعد مرد.
بعد پسرک به طرف زن آمد. ملافه را کنار زد. خود را درآغوش زن انداخت. گونه‏هاى‏اش را به گونه‏هاى زن چسباند. و یک‏بار و پیش از آن که براى همیشه به زیر زمین بازگردد، میان هق‏هق‏هاى بى‏امان، آرام گفت: مادر. و زن مادرش نبود.
_______________________________________
* پیام یزدانجو، شب به­خیر یوحنا (تهران: نشر چشمه، چاپ سوم، ۱۳۸۷)، صص. ۲۷-۲۳

 

 

 

 

 

 

ایرانی‌شناسی

۴ اسفند ۱۳۸۵

هویت­جویی و هویت­پژوهی ما ایرانیان اغلب بیش از آن که رنگ­وبوی بازشناسی بی­دریغ و بی­رحمانه­ی «ایرانیت» را به خود گرفته باشد، در چنبره­ی تفاخرهای تاریخی به جغرافیایی به نام «ایران» گرفتار آمده. اما هویت ما «ایرانیان» را «ایرانیت» ی پایه گذاشته و پرورده که بدون بازشناسی آن به کم­ترین کام­یابی در کشف و کاوش در هویت ایرانی دست نخواهیم یافت.
این کشف و کاوش از یک سو بر این باور استوار خواهد شد که، «ایرانیت» نامی ماهیت­­نما و شاخصه­ای فرهنگی و بدبختانه اغلب دگرگونی­ناپذیر است که، بی­شک، به گواه انبوهی از مستندات مکتوب و منقول گذشته و حال، مهر خود را بر رویکردهای فردی و جمعی ایرانیان زده، در نهایت زمینه­ساز پدیده­ی منحصربه­فردی به­عنوان «رفتار ایرانی» شده؛ از دیگر سو، این رفتارشناسی با توجه به بستر فرهنگ ایرانی معنا خواهد شد، فرهنگی آکنده از اسطوره­هایی که نه تنها کم­ترین کمکی به بالیدن آن نکرده بل­که، برعکس، کارکرد خودفریبانه­ی آن­ها است که انسان ایرانی را از رودرویی راستین و بی­ملاحظه با تصویر ناخوش­آیند خود باز داشته، از این رو اولین و اساسی­ترین وظیفه­ی دشوار و مشقت­بار هر پژوهنده­ای که می­خواهد به خودشناسی ایرانی راه یابد باید افشای این اسطوره­ها در نهایت بی­ملاحظگی و بی­رحمی، با قبول خطر نفرت­انگیزی و خودخوارداری، باشد.
بیش از چهل سال پیش، ایرانی جسوری به نام جمال­زاده، که بیش از سیزده سال در ایران به سر نبرده اما درک عمیقی از گرفتاری­های ایرانیان داشت، در سلسله مقالاتی تحت عنوان «خلقیات ما ایرانیان» به افشای آغازین این اسطوره­ها اقدام کرده و به این ترتیب طعن و توهین هموطنان را به جان خرید و البته این­گونه از ادامه­ی راه باز ماند. با این حال، آن­چه امروز روز نیز همچون آن گذشته ضرورتی مبرم دارد ادامه­ی راهی است که او، در کنار دیگرانی چون هدایت، در آن گام نهاده اما نخوت نوعی ایرانیان اجازه­ی استمراربخشی به آن را نداد. از این رو، در موقعیت خاص معاصر، روشنفکر ایرانی (اگر این ترکیب مطنطن اما اغلب توخالی را در معنای محدود و کاملا” کارکردی آن در نظر گرفته باشیم)، بیش و پیش از هر نقادی فرامرزی، باید که هم و غم خود را صرف این مقال کند.
به سهم خود، می­کوشم از این پس و در این راستا با نوشتاری نظام­مندتر به جستارگشایی­هایی هرچند پراکنده بپردازم: زیرا، آن­چه ما اکنون همچون همیشه و بیش از هر زمان به آن نیاز داریم کشف و کاوش در «ایرانیت» است، نه در «ایران»؛ در تاریخ جغرافیایی، نه در جغرافیای تاریخی: نه «ایران­شناسی»، ­بل­که «ایرانی­شناسی».

 

 

 

 

 

 

فصلی از «صید قزل‌‌آلا در آمریکا»

۱۷ بهمن ۱۳۸۵

اوراق‌فروشی کلیولند*

تا همین اواخر، همه­ی اطلاعات­ام درباره­ی «اوراق­فروشی کلیولند» را از دو سه دوستی داشتم که چیزهایی از آن­جا خریده بودند. یکی­شان یک پنجره­ی خیلی بزرگ خریده بود: قاب، شیشه، و همه­چیزش به چند دلار. پنجره­ی خوش­منظری بود.
دوست­ام سوراخی توی دیوار خانه­اش بالای «تپه­ی پوتررو» در آورد و پنجره را گذاشت آن­جا. حالا او چشم­انداز تمام­نمایی از «بیمارستان منطقه­ی سان­فرانسیسکو» دارد.
عملا” می­تواند صاف سرش را بکند توی بخش­های مختلف بیمارستان و مجله­های قدیمی را ببیند که آن­قدر بی­شمار بار خوانده شده که مثل «تنک بزرگ» دچار سایش و فرسایش شده­اند. عملا” می­تواند صدای افکار مریض­ها را درباره­ی صبحانه بشنود: شیر حال­ام را به هم می­زند؛ و بعد درباره­ی شام: نخود فرنگی حال­ام را به هم می­زند؛ و بعد می­تواند بیمارستان را ببیند که آرام­آرام در شب غرق می­شود، نومیدانه گرفتارشده در میان انبوه عظیم جلبک­های دریایی آجری.
آن پنجره را از «اوراق­فروشی کلیولند» خریده بود.
دوست دیگرم یک بام آهنی از «اوراق­فروشی کلیولند» خریده بود و بام را با یک ماشین استیشن آورده بود تا «بیگ سور» و بعد پشت­اش گرفته بود و تا کوه­پایه­ای برده بود. نصف بام را کول کرده بود. کار هرکس نبود. بعد تو «پلزنتون» قاطری خریده بود به اسم جورج. نصفه­ی دیگر بام را جورج حمل کرده بود.
قاطر اصلا” این اوضاع را خوش نداشت. کنه­ها کلی از گوشت جان­اش را کنده بودند، و بوی گربه­های وحشی آن فلات اعصابی برای­اش نمی­گذاشت تا آن­جا چرایی بکند. دوست­ام به­شوخی می­گقت جورج صد کیلویی وزن کم کرده. تاکستان­های زیبای اطراف «پلزنتون» در «دره­ی لیورمور» احتمالا” خیلی بیش­تر به جورج می­ساخته تا برهوت کوه­پایه­های «سانتا لوسیا».
مکان دوست­ام آلونکی بود درست کنار یک شومینه­ی بزرگ، جایی که یک­وقتی، دهه­ی بیست، یک عمارت اعیانی باشکوه بوده، که یک هنرپیشه­ی مشهور سینما ساخته بود. عمارت اعیانی وقتی ساخته شد که حتا یک جاده هم از آن­جا تا «بیگ سور» وجود نداشت. عمارت اعیانی را پشت قاطرها، پشت هم مثل قطار مورچه­ها، آورده بودند بالای کوهستان، جلوه­هایی از زندگی خوش و خرم را آورده بودند برای بلوط­های سمی، کنه­ها، و ماهی­های آزاد.
عمارت اعیانی روی دماغه­ای قرار گرفته بود، بر فراز «اقیانوس آرام». دهه­ی بیست با پول می­شد دورتر از این­ها را دید، می­شد نگاهی انداخت و نهنگ­ها و جزایر هاوایی و کومینتانگ چین را تماشا کرد.
عمارت اعیانی چند سال پیش آتش گرفت.
هنرپیشه مرد.
از قاطرهاش صابون ساختند.
معشوقه­هاش آشیان چین و چروک شدند.
حالا فقط شومینه مثل کرنشی کارتاژی در پیشگاه هالیوود جا مانده.
چند هفته پیش رفتم آن­جا تا بام دوست­ام را ببینم. به­قول معروف، فرصت دیدن آن را با یک میلیون دلار هم عوض نمی­کردم. بام به­نظرم عین یک آبکش رسید. اگر آن بام و باران در «علفزاران خلیج» به جنگ هم می­رفتند، من روی باران شرط می­بستم و همه­ی بردم را در «نمایشگاه جهان» تو سیاتل خرج می­کردم.
تجربه­ی خود من از «اوراق­فروشی کلیولند» بر می­گردد به دو روز پیش که چیزهایی راجع به یک جویبار قزل­آلای مستعمل شنیدم که در آن اوراق­فروشی به فروش گذاشته بودند. برای همین رفتم خیابان کلمبس و اتوبوس خط ۱۵ را سوار شدم و برای اولین­بار پام رسید آن­جا.
تو اتوبوس دو تا بچه­ی سیاه­پوست نشسته بودند پشت سرم. داشتند درباره­ی «چابی چکر» و رقص توئیست حرف می­زدند. فکر می­کردند چابی چکر فقط پانزده سال­اش است چون سبیل ندارد. بعد درباره­ی یکی دیگر حرف زدند که چهل و چهار ساعت بی­وقفه توئیست رقصیده بود و آخر سر هم «جورج واشنگتن» را دیده بود که از «دلاور» رد می­شده.
یکی از بچه­ها گفت: «مرد حسابی، من به این می­گم توئیست رقصیدن.»
آن بچه­ی دیگر گفت: «من که فکر نمی­کنم بتونم چل و چار ساعت یه­ضرب توئیست برقصم. کلی رقصه واسه خودش.»
از اتوبوس پیاده شدم، درست کنار یکی از آن ایستگاه­های متروکه­ی پمپ­بنزین «زمان» و یک ماشین­شوی خودکار پنجاه­سنتی متروکه. یک طرف پمپ­بنزین دشت پهناوری بود. دست یک­وقتی، دوران جنگ، پوشیده از پروژه­های ساختمان­سازی بوده، برای کارگران کشتی­سازی.
طرف دیگر پمپ­بنزین «زمان» هم «اوراق­فروشی کلیولند» بود. رفتم آن­جا تا نگاهی به آن جویبار قزل­آلای مستعمل بیاندازم. «اوراق­فروشی کلیولند» ویترین عریض و طویلی دارد پر از تابلوها و اجناس.
تابلویی توی ویترین بود که تبلیغ یک ماشین لباس­شویی ۶۵ دلاری را می­کرد. قیمت اصلی ماشین ۱۷۵ دلار بود. واقعا” به­صرفه بود.
تابلوی دیگری بود که تبلیغ جرثقیل­های دوتنی و سه­تنی نو و دست­دوم را می­کرد. نمی­دانستم برای حمل یک جویبار قزل­آلا چندتا چرثقیل لازم است.
تابلوی دیگری بود که روش نوشته بود:

کادوسرای خانواده
انواع کادویی برای کلیه­ی اعضای خانواده

ویترین پر بود از صدها قلم کالا برای کلیه­ی اعضای خانواده. «بابا، می­دونی من واسه کریسمس چی می­خوام؟ چی، پسرم؟ یه حمام. مامان، می­دونی من واسه کریسمس چی می­خوام؟ چی، پاتریشیا؟ یه خرده پشت­بوم.»
چندتا ننوی جنگلی هم توی ویترین گذاشته بودند برای بستگان دور و گالن­های یک دلار و ده سنتی رنگ لعاب خاکی – قهوه­ای برای سایر عزیران.
یک تابلوی بزرگ هم بود که روش نوشته بود:

جویبار قزل­آلای مستعمل برای فروش
بیینید و حال­اش را ببرید

رفتم تو و نگاهی به چندتا فانوس کشتی انداختم که کنار در، برای فروش گذاشته بودند. بعد فروشنده­ای آمد سمت و من و با لحن دل­نشینی گفت: «می­تونم کمک­تون کنم؟»
گفتم: «بله. من کنجکاو اون جویبار قزل­آلایی هستم که برای فروش گذاشتین. می­تونین اطلاعاتی راجه به­اش بدین؟ چه جوری می­فروشین­اش؟»
فروشنده گفت: «متری می­فروشیم­اش. می­تونین هرچه­قدر دل­تون خواست یا هرچه­قدر برامون مونده رو بخرین. همین صبحی یه آقایی اومد و ۱۷۳ متر خرید. می­خواست برای کادوی تولد به دختر برادرش هدیه بده.
«آبشارا رو البته جداگونه می­فروشیم، پول درختا و پرنده­ها، گلا، علفا، و سرخسا رو هم سوا می­گیریم. ولی با خرید حداقل سه متر جویبار می­توین حشره­ها رو مجانی ببرین.»
گفتم: «اون جویبارو چند می­فروشین؟»
گفت: «هر سی سانت­اش شیش دلار و نیم. البته این قیمت برای سی متر اوله. بعدش می­شد هر سی سانت پنج دلار.»
پرسیدم: «پرنده­ها چند ان؟»
گفت: «دونه­ای سی و پنج سنت. البته بگم که دست­دوم ان. هیچ تضمینی نمی­تونیم بدیم.»
پرسیدم: «عرض جویبار چه­قدره؟ گفتین که طولی می­فروشین­اش، نه؟»
گفت: «بله، طولی می­فروشیم. عرض­اش از یه متر داره تا سه متر و سی سانت. بابت عرض­شون ازتون اضافه نمی­گیریم. جویبار بزرگی نیست، ولی خیلی دل­نشینه.»
پرسیدم: «حیوون چی دارین؟»
گفت: «فقط سه تا گوزن مونده.»
«ئه … گل چه­طور؟»
گفت: «دوجین دوجین می­فروشیم.»
پرسیدم: «آب جویبار زلاله؟»
فروشنده گفت: «قربان، دل­ام می­خواد اصلا” این فکرو نکنین که ما این­جا جویبار قزل­آلای گل­آلود هم می­فروشیم. ما همیشه قبل از این که فکر حمل جویبارا باشیم، اول مطمئن می­شیم که آب­شون عین آینه زلال باشه.»
پرسیدم: «این جویباره مال کجا هست؟»
گفت: «کلرادو. با دقت و ملایمت حمل­اش کردیم. تا به حال نشده حتا به یه جویبار قزل­آلا صدمه­ای زده باشیم. طوری باهاشون تا می­کنیم که انگار چینی ان.»
پرسیدم: «این سوالو حتما” همیشه از شما می­پرسن، ولی دل­ام می­خواد بدونم وضع ماهی­گیری تو این جویبار چه­طوره؟»
گفت: « خیلی خوب. اکثرشون از اون قهوه­ای­های آلمانی ان، ولی چن­تایی رنگین­کمونی­ ام می­شه پیدا کرد.»
پرسیدم: «قیمت قزل­آلاها چه­قدره؟»
گفت: «قیمت اونا رو کشیدیم رو قیمت جویبار. البته بسته به شانسه. اصلا” نمی­شه حساب کرد چه­قدر قزل­آلا می­شه ازش صید کرد و قزل­آلاهاش چه اندازه ان. اما، وضع و اوضاع ماهی­گیری­اش خیلی خوبه، می­شه گفت حرف نداره. چه با طعمه­ی روآبی و چه با طعمه­ی زیرآبی.»
پرسیدم: «جویباره کجا هست؟ دل­ام می­خواه یه نیگاهی به­اش بندازم.»
گفت: «همین پشته. مستقیم برین، از اون در رد شین و بعد بپیچین سمت راست تا برسین بیرون. طولی جمع­اش کردیم. حتما” پیداش می­کنین. آبشارا بالای پله­هان، تو قسمت تاسیسات مستعمل.»
«حیوونا چه­طور؟»
«خب، هرچی برامون مونده همون پشت جویباره. بیرون که رفتین، یه تعداد از کامیونامونو می­بینین که تو جاده کنار راه­آهن پارک کرده­ن. بپیچین سمت راست جاده و برین پایین و تل الوارا رو هم رد کنین. آغل حیوونا انتهای اون زمینه.»
گفتم: «ممنون. فکر کنم اول برم یه نیگاهی به آبشارا بیندازم. لازم نیست بیاین. فقط بگین چه­طور برم، خودم پیدا می­کنم.»
گفت: «خیلی خب، از اون پله­ها برین بالا. یه تعداد در و پنجره می­بینین، بپیچین سمت چپ و برین تا برسین به قسمت تاسیسات مستعمل. این ام کارت من، کمک لازم داشتین در خدمت ام.»
گفتم: «باشه. تا همین­جاش­ ام خیلی کمک کردین. خیلی ممنون. می­رم یه گشتی بزنم.»
گفت: «موفق باشین!»
از پله­ها رفتم بالا و چشم­ام به هزاران در افتاد. به عمرم هیچ­وقت این همه در ندیده بودم. با آن درها می­شد یک شهر کامل ساخت. «درشهر». و آن­قدر پنجره بود که بشود حومه­ی جمع­وجوری سراسر از پنجره ساخت. «پنجره­آباد».
پیچیدم سمت چپ و پشت سرم فروغ کم­نور یک چراغ مرواریدرنگ را دیدم. همان­طور که دور می­شدم چراغ پرنور و پرنورتر می­شد، و بعد رسیدم به قسمت تاسیسات مستعمل، انباشته از صدها کاسه­توالت بود.
کاسته­توالت­ها تو قفسه­ها روی هم تلنبار شده بودند. آن­ها را پنج­تا پنج­تا رو هم تلنبار کرده بودند. یک نورگیر سقفی هم بالای کاسه­توالت­ها بود که درخشندگی خاصی به آن­ها می­بخشید، انگار که همان «مروارید ممنوعه­ی بزرگ» فیلم­هایی هستند که ماجراشان تو دریاهای جنوب می­گذرد.
آبشارها کنار دیوار روی هم تلنبار شده بودند. حدودا” ده دوازده­تایی بودند، از ارتفاع یک متر تا ارتفاع چهار پنج متر.
یک آبشار بود که طول­اش به بیست متر می­رسید. برچسب­هایی روی تکه­آبشارهای بزرگ بود که طریقه­ی درست دوباره سر هم کردن­شان را نشان می­داد.
روی آبشارها برچسب قیمت داشت. از جویبارها گران­تر بودند. آبشارها را سی سانتی ۱۹ دلار می­فروختند.
رفتم اتاق دیگری که پر بود از الوارهای خوش­بو، از نورگیر سقفی بالای الوارها نور زدرد آرامی می­تابید که ارنگ­اش مثل آن قبلی نبود. در سایه­های حاشیه­ی اتاق، زیر سقف شیب­دار ساختمان، تعداد زیادی توالت و آبریزگاه سرپایی بود که روشان را گرد و غبار گرفته بود، آبشار دیگری هم بود که حدودا” پنج متری طول داشت، دوتاش کرده بودند و گذاشته بودند آن­جا، و آبشار هم پیشاپیش به جذب گرد و غبار اقدام کرده بود.
همه­ی دیدنی­های آبشارها را که دل­ام می­خواست ببینم دیده بودم و حالا خیلی کنجکاو آن جویبار قزل­آلا بودم، برای همین مطابق راهنمایی­های فروشنده راه­ام را گرفتم و رفتم بیرون ساختمان.
آه، به عمرم هرگز چیزی مثل آن جویبار قزل­آلا ندیده بودم. به طول­های مختلف دسته شده بود: سه متر، پنج متر، هفت متر، … . یکی­اش یک دسته­ی سی متری بود. یک جعبه خرده­ریز هم بود. خرده­ریزها اندازه­های عجیبی داشتند، از ده سانت بگیر تا شصت سانت.
یک بلندگو رو لبه­ی ساختمان بود و موسیقی ملایمی پخش می­کرد. هوا ابری بود و مرغ­های دریایی آن بالا توی آسمان چرخ می­زدند.
پشت جویبار دسته­های بزرگی از درخت و بوته بود. روشان را با شمدهایی از کرباس­های وصله­وصله پوشانده بودند. شاخه­ها و ربشه­ها را می­توانستی ببینی که از دو طرف دسته­ها زده­اند بیرون.
رفتم نزدیک­تر و نگاهی به بریده­بریده­­های جویبار انداختم. می­توانستم چندتایی قزل­آلا را توشان ببینم. یک ماهی باحال به چشم­ام خورد. چندتا خرچنگ هم دیدم که دور سنگ­های کف جویبار می­خزیدند.
جویبار خوبی به نظر می­رسید. دست­ام را کردم توی آب. آب سرد بود و حس خوبی داشت.
فکر کردم دور بزنم، بروم نگاهی به حیوان­ها بیاندازم. کامیون­ها را دیدم که کنار ریل راه­آهن پارک کرده بودند. از جاده رفتم و تل الوارها را رد کردم، پشت الوارها آغلی بود که حیوان­ها آن تو بودند.
فروشنده راست گفته بود. عملا” حیوانی به آن صورت نداشت. تقریبا” تنها چیزی که به­وفور یافت می­شد موش بود. صدها موش آن­جا بود.
کنار آغل یک قفس توری بزرگ مخصوص پرنده­ها بود، شاید پانزده متری ارتفاع داشت، و پر بود از انواع و اقسام پرنده­ها. بالای قفس را با تکه­ای کرباس پوشانده بودند، تا وقتی باران می­آید پرنده­ها خیس نشوند. دارکوب­ها و قناری­های وحشی و گنجشک­ها.
در راه برگشت به جایی که جویبار قزل­آلا را دسته کرده بودند، حشره­ها را دیدم. داخل یک ساختمان پیش­ساخته­ی فولادی بودند و هر سی سانت مربع­شان را هشت سنت می­فروختند. تابلویی روی درش بود. نوشته بود: حشره­جات
______________________________________________
* ریچارد براتیگان، صید قزل­آلا در آمریکا، ترجمه­ی پیام یزدانجو (تهران: نشر چشمه، ویراست دوم، ۱۳۸۵)، صص. ۷۵-۱۶۷

 

 

 

 

 

 

هدایت، «بوف کور»، و ناسیونالیسم

۹ بهمن ۱۳۸۵

با وجود انبوه تاویل­ها که از کار، آثار، زندگی، و زمانه­ی، بی­شک، بزرگ­ترین نویسنده­ی معاصر ایرانی شده، «معمای هدایت» هنوز هم برای ما نویسندگان و خوانندگان ناگشوده مانده: هدایت در چه اندیشه­ای بود و این اندیشه در آثارش چگونه به رشته­ی نوشتار در آمد؟ این اساسی­ترین پرسشی است که اغلب ذهن منتقد، محقق، یا مولف معاصر ایرانی را به خود مشغول کرده، و با این حال به نظر می­رسد تا رسیدن به پاسخی درخور، راه درازی در پیش داریم. با این حال، این نکته بیش از آن که نافی ارزش­های آثار تاکنون منتشرشده باشد، تاکیدی بر نیاز به اندیشه­گری در باب این معما در سال­های در پیش رو است؛ وگرنه، گذشته از آثار عامه­پسندی که هرساله درباره­ی هدایت و راز و رمز او منتشر می­شود، خوانندگان ایرانی این بخت را داشته­اند که این سال­ها از رهگذر آثار ارزنده­ای از قبیل تالیفات م. ف. فزرانه، محمد صنعتی، همایون کاتوزیان، و دیگران نگاه جدی­تری به آثار و آرای هدایت بیاندازند.

هفتادمین سال­گرد «بوف کور» با انتشار اثری ارزنده از ماشاءالله آجودانی درباره­ی هدایت همزمان شده: «هدایت، بوف کور، و ناسیونالیسم».* دکتر آجودانی، استاد ادبیات فارسی و تاریخ معاصر ایران، که پیش از این با انتشار دو اثر، یکی «یا مرگ یا تجدد: دفتری در شعر و ادب مشروطه» و دیگری «مشروطه­ی ایرانی»، جایگاه برجسته­ای نزد خوانندگان و پژوهندگان ایرانی یافته – کم­تر کسی در اهمیت و عظمت اثر اخیر او شک دارد – این­بار به سراغ هدایت رفته تا از دیدی تاریخ­نگرانه به «بوف کور»، این باغ / متن (ص. ۴۱) ملون، نگاهی بیاندازد.
همچنان که از عنوان اثر بر می­­آید، نویسنده در صدد بوده تا جلوه­های ملی­گرایی ایرانی را، که در پی نهضت مشروطه در ادبیات ایرانی ریشه دوانده، در آثار هدایت و به­ویژه در «بوف کور» او برجسته کرده، به­تعبیر خود، «معنای همبسته» ای در دل این مجموعه متون بیابد. و این البته دستاوردی بسیار تعیین­کننده دارد: برای نخست­بار، خوانشی از هدایت می­شود که نشان می­دهد آثار او تا چه اندازه در پیوند با مفهوم ملی­گرایی ایرانی (از نوع باستان­گرا) بوده، به­ویژه «بوف کور» او، اثری که عمدتا” و اغلب انحصارا” اثری سوررئالیستی (خیال­ورزانه و عاری از اساسی در واقعیت) ارزیابی شده، در واقع اثری کاملا” اندیشیده و دقیقا” منطبق با دیدگاه ناسیونالیستی نویسنده (ستایش از ایران باستان، بیزاری از اعراب، و انتقاد از میراث اسلام) است، و نشانه­های آشکار اما تاکنون نادیده­ی این دیدگاه را در جا­به­جای متن او می­توان یافت: نشان دادن این نادیده­ها – از تبارشناسی گلدان راغه گرفته تا واکاوی تقابل زن اثیری / زن لکاته در پیوند با ایران / اسلام، و … که در بخش پنجم از فصل سوم کتاب، «ساختار بوف کور و ناسیونالیسم هدایت» (صص. ۹۰ و بعد)، آمده – دستاوردی از هر جهت حائز اهمیت است و همین ره­آورد است که کار آجودانی را به اثری ارزنده و البته استثنایی بدل می­کند.
آجودانی در راستای واکاوی این «معنای همبسته»، این تقابل دوتایی که از دید او در کلیت کار هدایت جاری بوده، با اتخاذی دیدگاهی کل­نگرانه که همراستا با تاریخ­نگری او است، از یک سو دیگر متون هدایت و از همه مهم­تر «پروین دختر ساسان» و «توپ مرواری» (که دو پیوست اول و دوم کتاب، «درباره­ی ساختار توپ مرواری» و «فشرده­ی روایت توپ»، به آن اختصاص یافته) را مورد توجه قرار داده و هر از گاهی از آن­ها شاهد مثال می­آورد تا نشان دهد که این دو-اندیشی («تفکر دوبنی») مضمونی ساری و جاری در سرتاسر آثار او است؛ و از سوی دیگر، به دیرینه­شناسی این مضمون در میان متفکران عصر مشروطه، و به­ویژه میرزا آقاخان کرمانی می­پردازد (کتاب عملا” با پیوستی حاوی بخش­هایی از «صد خطابه» ی او پایان می­یابد).
روی هم رفته، شکی در این نیست: «معنای همبسته» ای که آجودانی از راه این خوانش فراهم می­آورد تاویلی تازه و بی­نهایت قابل­تامل است: اثر او، با وجود حجم نه چندان زیاد آن، پژوهشی ژرف و نگاهی نافذ به یکی از زوایای بسیار مهم و تاکنون نامکشوف و نادیده­ی آثار هدایت است و، باز هم بی­شک، می­تواند برداشت ما از این آثار و به­ویژه «بوف کور» را اساسا” دگرگون کند. آجودانی در مقدمه­ی کتاب­اش به­درستی و با صراحت اصرار می­ورزد که «مشکل هدایت همچنان مشکل ما است و گلدان راغه­ی راوی “بوف کور”، یادگار شهر قدیم ری، میراث همه­ی ما است» و سپس این پرسش پایه را پیش می­کشد که «با این میراث چه باید کرد؟ و این­بار “بوف کور” تاریخا” تحقق­یافته را چگونه باید خواند …؟» (ص. ۲۳)، و در ادامه به بسط و بررسی این پرسش می­پردازد: در واقع، «هدایت، بوف کور، و ناسیونالیسم» پرسشی است به­درازای دویست صفحه، پرسشی که بی­گمان بعد از این باید در پی پاسخ­های مبسوط­­تر برای آن بود – پاسخ­هایی که از یک سو در صدد استقرار آن پرسش در زمینه­ی کلی­تر، گسترده­تر، و تعیین­کننده­تر ادبیات و اندیشه­ی ایرانی در دوران تجددخواهی بر آمده، از دیگر سو با نگاهی تخصصی­تر و اختصاصی­تر به آثار و آرای هدایت، به­ویژه با توجه به دیگر نکات نادیده یا ناهمخوان (از جمله، تاثیرپذیری هدایت از جو زمانه و نقل نه­چندان مغرضانه­ی روایت­های عامیانه یا بیزاری توامان او از اعراب و ایرانیان و، اما از همه مهم­تر، شکنندگی یا سیالیت تقابل­های دوتایی – مثلا” همان لکاته و اثیری – در آثار و اندیشه­ی او) به بازبینی و بازآرایی آن پرسش بپردازد.
هرچه باشد، «هدایت، بوف کور، و ناسیونالیسم» از خواننده می­خواهد، در کنار همه­ی تاویل­های روان­شناسانه، زیبایی­شناسانه، سبک­شناسانه، و … که در جای خود حائز اهمیت بوده، این­بار «بوف کور» و همچنین دیگر آثار هدایت را از منظری تاریخ­نگرانه بنگرد. در واقع، جای تعجب دارد که، با وجود تاکید آشکار هدایت بر تاریخ و تکرار تاملات تاریخی­ در آثارش، تا کنون اهتمامی در راستای ارائه­ی تاویلی تاریخ­نگرانه از آثار او نشده، از همین رو بسی جای خوش­وقتی است که اکنون پژوهش­گری صاحب­صلاحیت به این ضرورت پی برده و با جدیتی در خور به آن پرداخته، اثری بی­شک بااهمیت در این باره پدید آورده است.

آجودانی در کتاب­اش بر درک تازه­ای از زمان که در پی نهضت تجددخواهی در میان نویسندگان ایرانی پیدا شده تاکید کرده، بارها اشاره می­کند که تقسیم زمان به دو بخش زمان «گذشته» (یعنی ایران پیش از اسلام) و زمان «حال» (که از حمله­ی اعراب به ایران آغاز شده و تا اکنون ادامه یافته)، و سپس ایجاد تقابلی دوتایی بین این دو و برتری­بخشی اغلب بی­­چون­وچرا به زمان اول در برابر زمان دوم، میراثی است که اکثر نویسندگان نوگرای ایرانی از متفکران عصر مشروطه­ به ارث برده و خود برای ما باقی گذاشته­اند: تامل در تاریخ این میراث مفهومی نه تنها می­تواند نیازی مبرم برای بازخوانی ادبیات و اندیشه­ی ایرانی در دوران معاصر بوده بل­که همچنین می­تواند، و باید،انگیزه­ای باشد برای بازاندیشی در تاریخ گذشته­های خود، زیرا همچنان که نویسنده با نقل قول مشهور کروچه عنوان کرده: «هر تاریخی تاریخ معاصر است».
___________________________________________
* ماشاءالله آجودانی، هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم (لندن: انتشارات فصل کتاب، ۲۰۰۶). از مولف محترم که متن کتاب را در اختیارم گذاشت ممنون ام. امیدوار ام اسباب انتشار اثر ایشان در ایران هم فراهم شود.