۷ تیر ۱۳۸۶
ارزیابی من از فلسفهگرایی اخیر ایرانی اغلب از موضعی شدیدا” انتقادی بوده، اغلب این گرایش را زادهی توهم زیانباری دانستهام که یا کارکردهایی را به فلسفه نسبت میدهد که در حیطهی اختیارات و امکانات آن نیست، یا همچنان کارکردهای کهنهای برای آن قائل بوده که فلسفه امروزه از آنها دست شسته و در آن باره از خود سلب صلاحیت و مسئولیت کرده. به باور من: این انتظار که فلسفه بهشکل بارآوری پاسخگوی نیازهای اجتماعی، سیاسی، و حتا فرهنگی امروز ما باشد انتظاری بیهوده است و اصولا” نسل ما نیاز آنچنانی به فلسفهخوانی و فلسفهدانی (به معنای تخصصی کلمه) ندارد – این ادعا را من دست کم در بحثهای دامنهداری از دیدگاههای رورتی (فلسفه به چه کار ما میآید؟) و دریدا (دریدا در ایران) بارها تکرار کرده و آن را، بهزعم خود، با ذکر مثالهایی از کیفیت برخورد ژورنالیستی (سطحی و سرسری) خوانندگان ایرانی با مقولات مهم فلسفی، و کمیت انتشار آثار فیلسوفان معاصر غربی و ابعاد محدود استقبال از آنها، مدلل کردهام.
با این همه، اکنون بر این باور ام که در انتقادات تند خود از «فلسفهگرایی» یا به بیان دقیقتر «فلسفهزدگی» – philosophism – ایرانی نکتهی مهمی را از نظر دور داشتهام که باید به آن اذعان کنم. من فلسفهگرایی ایرانی را گرایشی بیش از حد عامدانه و التفاتی شمرده بودم و از این رو ارزیابی بهشدت بدبینانهای از آن داشتم اما، چنان که در حال حاضر میاندیشم، این گرایش بیش از آن که رویکردی کنشی بوده باشد رهیافتی واکنشی بوده، و این دقیقا” همان نکتهای است که در نظر گرفتناش موجب میشود، در عین حفظ انتقادات گذشته، اکنون ارزیابی کمتر بدبینانهای از فلسفهگرایی نسل خود داشته باشم.
در واقع، من آن زمان این نکته را نادیده گرفته بودم که این گرایش بیش از آن که اثباتی باشد سلبی بوده: روی آوردن نسل من به آشنایی با فلسفه و بهویژهی فیلسوفان معاصر بیش از آن که کنشی در راستای فراگیری خاص و تخصصی فن فلسفه باشد واکنشی در برابر تحمیل آرا و عقاید جزمی از سوی سیستم جامد تعلمیات رسمی و تبلیغات حکومتی بوده: استقبال این نسل از مباحث فلسفی بیش از آن که ریشه در موضوعی به نام علاقه و استعداد فلسفی داشته باشد، مفری، یا بهتر بگویم «بدیل» ی برای جستوجوی تفکری سوای افکار فرمایشی و غیرانتقادی رسمی است. من این نکته را نایده گرفته بودم که جستوجوی چنین بدیلی میتواند از انگیزههای اصلی گرایش نسل جوان ایرانی به آثار فلسفی بوده باشد، همچنان که (افزون بر علاقه و استعداد نسبی در مباحث فلسفی و درک اشتراکات فلسفهی معاصر با نظریات ادبی متاخر، بهعنوان انگیزههای اصلی)، این بدیلجویی از انگیزههای آغازین خود من در پرداختن به ترجمه و تالیف آثاری در حوزههای فلسفی هم بوده.
و با این حال، این بازارزیابی و این درخودنگری، با همهی روشنگری که دارد ، از دید من باز هم توجیهکنندهی فلسفهگرایی فعلی ما نیست. رهیافت نسل ما بیشک شایستهی تقدیر و تامل بوده اما نفس بدیلجویی، نفس این جستوجو، به معنای یافتن بهترین (بارآورترین) بدیل نیست. فلسفه شاید بتواند بدیل مناسبی در برابر تعصبات و تحکمات دستگاه اعتقادات (ایدئولوژی) رسمی باشد (روزگاری چنین بوده)، اما انتظار این که چنین بدیلی کارکردهای انتقادی – عملی وسیع و موثری در حیطهی امور اجتماعی، سیاسی، و حتا فرهنگی امروز ما داشته باشد چندان هم واقعبینانه نیست. از این رو، نسل ما اگر بپذیرد که «تفکر» محدود و منحصر به «فلسفه» نیست، شاید بتواند برای عرضهی اندیشهای اصیل و از آن خود بدیل بهتری بیابد، شاید بتواند این واکنش را کنشیتر کرده، بدیل تاریخ عقیدتی – سیاسی رسمی را در تفکری بارآورتر بجوید، بدیلی که واقعبینانهتر که بنگریم البته میتواند خود «تاریخ» باشد.
از قضا، نسل ما این بخت خوش را داشته که، در کنار رویارویی با انبوه آثار «فلسفی»، با موجی از بازاندیشیهای ارزندهی «تاریخی» مواجه شود، اما بدبختانه تا کنون از مواجههی کنشمندانه با این موج مهیج طفره رفته: نسل ما همچنان دلبستهی آثار مولفان و مترجمانی مثل من مانده و به آثار مورخانی مثل آجودانی و میلانی بیاعتنا است. اما اگر آرمان و انگیزهی این نسل اندیشیدن و بازاندیشی در سرگذشت خود، بازیابی عقلانیت انتقادی و ارزشهای فرهنگی، و پیشروی بهسوی دموکراسی اجتماعی و سیاسی باشد، در برابر «فلسفهگرایی» بدیل بارآورتری به نام «تاریخنگری» پیش رو دارد.
۳۰ خرداد ۱۳۸۶
در برابر داد و بیداد اخیر سینماگران ایرانی به خاطر حقوق در خطر افتاده یا از دست رفته (از بابت تکثیر غیرمجاز آثارشان)، بیتفاوتی طبیعیترین واکنش من بود. امروز هم تیتر اخبار مربوط به تجمع دیروزشان را دیدم و باز هم بیتفاوت بودم. اما از آنجا که اصولا” هرچیزی حدی دارد (الا بعضی امور منحصر به ما «ایرانیان»)، متن خبر را که خواندم دیدم دیگر نمیتوانم عصبانیت و (چرا که نه) انزجارم را از حقارت و ایضا” وقاحت این «نامآوران» پنهان کنم.
به عنوان نویسندهای که هفت سال از عمرش را در دانشکدهی سینما سپری کرده و هم فضای آکادمیک و هم فضای حرفهای آن را میشناسد و با برخی از «هنرمندان» این حوزه هم آشنایی یا مختصر رفاقتی داشته، شگفتآور نبود که ببینم سینماگران ما، سوای «جشن خانهی سینما یا بزرگداشت یکی از هنرمندان فقید و …»، یک بار هم که شده، از بابت کار دیگری گرد هم آمدهاند و این (مطالبهی حقوق و عجز و لابه برای حفظ اموال عزیزشان) البته تنها کاری است که ممکن بود این همه سینماگر «هنرمند» را گرد هم آورد. (گزارش کامل مراسم را اینجا بخوانید.) راستی، مگر این همه سال اتفاق مهم دیگری هم در این ممکلت افتاده بود که نیازی به حضور همدلانه و دردمندانهی آنها باشد؟
خدا را شکر، مملکتی داریم که سینماگرش هم «خانهی سینما» دارد و هم کانون و هم صنف و هم سایر متعلقات، و ایضا” مقادیر معتنابهی محبوبیت از برکت صدا و سیما، که حد و حسابی ندارد. حسادت میکنم؟ اصلا”. نمیگویم چرا وقتی یک نویسندهی مملکت نه از ترس مال نداشته، که از ترس جان بیارزش به خود میلرزید از حمایت این همه «هنرمند» کذا و کذا خبری نبود، و نمیپرسم چند نفر از این جماعت سینمایی یک بار هم که شده با یک نویسندهی دربند و جانباخته و … همدردی کردهاند. فقط: «هنر»مند اند؟ هنرشان برایشان ارزش دارد؟ پس چرا این همه سال یک بار هم بهخاطر «سانسور» فیلمها و ایجاد این همه مانع در راه سینمای آزاد، طومار و تجمعی در کارشان نبود؟
برگزاری تجمعی تحت عنوان دفاع از حقوق مولف و … در چنین زمان و از سوی چنین کسانی خود به قدر کفایت مفتضحانه هست اما از آن مفتضحتر افاضات جماعت «هنرمند» ی است که انگار جز از ابرای احقاق حقوق حقهی خود در مجامع و محافل ظاهر نمیشوند و به این منظور هم از هیچ تزویر و تملقی ابا ندارند – و به اینها اضافه کنید آن بیانیهی پایانی را که از هر بندش بگذرم، از بند هفتماش نمیتوانم: عینا” این که: «از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران میخواهیم ضمن جلوگیری از ترویج و تبلیغ سینمای آمریکا در رسانهی ملی، سهم واقعی و درخور سینمای ملی ایران را چه از حیث تبلیغ آثار و چه از حیث پرداخت حقوق نمایش محصولات سینمایی ایران بازنگری کرده و ضمن رعایت عادلانهی حقوق این سینما، به نقشی که در ایجاد تناسب میان هزینههای تولید و تبلیغات دارد، توجه کند. ضمنا” وظیفه خود را در آگاهسازی جامعه نسبت به حرمت شرعی استفاده از کپیهای قاچاق مورد توجه بیشتر قرار دهد.»
لحن تهوعآورش به کنار، بیشرمی بیاناش را بنگرید: جماعتی که نسلی از جوانان مملکت را در محدودیت سینمایی و در محرومیت از تماشای آثار ارزندهی سینمای جهان نگه داشته، آن هم تنها به این دلیل حقیرانه که در غیاب رقبای برتر، آثار ابتر خود را به چشم مخاطب فرو کند، هنوز هم دست از دغلکاری بر نداشته و مصرانه میخواهد این سانسور فرهنگی به کار خود ادامه دهد، آن هم تنها از این بابت که ملت را با انبوه مزخرفاتی که فیلمسازان وطنی به نام محصولات سینمای ملی ساخته و پرداختهاند خفه کند. اعتراضشان هم دقیقا” در همین راستا است: این همه سینماگری که عمری از بابت تماشای نسخههای قاچاق فیلمهای آمریکایی کسب معلومات سینمایی کرده و سالها است برای به دست آوردن سی دی فیلمهای اروپایی با هم کورس گذاشتهاند، و همین حالا هم به آرشیوهای انباشته از اینگونه آثارشان مباهات میکنند، البته تازه یادشان آمده چیزی هم به اسم کپی رایت وجود دارد و تکثیر و تماشای نسخههای نامجاز آثار سینمایی کاری است ناصواب و بایستهی اشد عذاب.
راستی، سوای آن معدود آثار ارزندهی سینمای ایران که البته مشابهاتاش سالانه در سینمای اغلب کشورها هم یافت میشود، این «سینمای ملی» در کجا است؟ این چه صنعت مستقل و مستحکمی است که در مواجهه با معضلی که گریبانگیر همهی صنایع سینمایی دنیا بوده اما ورشکستشان نکرده، اینگونه به زانو در آمده، برای بقایاش اینطور عاجزانه به دستگاه دولت التماس میکند؟ پاسخ ساده است: فیلمسازی ما هم مثل خودروسازی ما است: هردو بسیار بیکیفیت، اما بهیمن ممنوعیت ورود رقبای خارجی، هردو پرسود و پرفروش؛ سوای این دو، شباهت سومی هم هست: در هردو مورد، اصلا” معلوم نیست این صنایع، جز از بابت مباهات متوهمانه و استفادهی ایدئولوژیک، از چه بابت در این ممکلت تاسیس شده، از چه بابت بر بزرگنمایی آنها تاکید میشود؟ (کشورهای زیادی خودروسازی ندارند و با این همه صنعتشان چیزی از سایر کشورها کم ندارد، و ایضا” بسیاری از کشورهای پرافتخار در کار سینما هم صاحب صنعت سینما نبوده و با این همه کمبود هنر و هنرمند ندارند.) و با این اوصاف، معلوم نیست این تولید انبوه، این اصرار ناموجه که حتما” (با دوپینگ دولتی) سالی سیصد تا فیلم تولید کرده و (با دوپینگ جشنوارهای) صدتایشان مدعی صفت «هنری» باشند از چه رو است.
در آخر، یک نکته را هم از بابت بیشرمی آشکار این جماعت سینمایی باید با صدای بلند گفت: «هنرمندان» محترم، که از بابت تضییع حقوق حقهی خود دادتان به آسمان رفته و زمین و زمان را از بد و بیراه پر کردهاید، لطفا” ادای آدمهای طلبکار را در نیاورید: شمایی که سالها با آثار مشعشع خود چشم ملت را کور کرده و اسباب تحمیق و تخدیرش شدهاید، شما که از جمله مسببان عقبگرد فرهنگی و افت ذوق هنری مردم بودهاید: شما بیش از اینها بدهکار اید.
۲۴ خرداد ۱۳۸۶
۱
از شیفتگیام که میگویم، رامین میگوید احتمالا” میآید ایران، میتوانی ببینیاش. رورتی را میبینم. ارادتام را، ناشیانه، ابراز میکنم. یکی دو سوال میپرسم، در مورد ابهامات احتمالی در متن سخنرانی، و چندتا سوال کلی. جوابام را میدهد، با حوصله، اما بی هیجان. میگویم دارم ترجمهی «فلسفه و امید اجتماعی» اش را ویرایش میکنم. میگویم شاید نتوانم، اما دلام میخواهد «فلسفه و آینهی طبیعت» اش را ترجمه کنم. میگوید که نه: بحثهای آن کتاب دیگر دغدغهاش نیست، قدری قدیمی شده، شاید برای ما هم دیگر آنقدرها جذاب نباشد … رامین میخندد، از من میپرسد: روشنفکر ایرانیای میشناسی که اینطور باشد، در مورد اثرش، اثری در این حد، اینطور حرف بزند؟ رو به رورتی هم این را میگوید، او هم لبخندی میزند. وقت رفتن، مصرانه میگوید که، نه، واقعا” ترجیح میدهد کتاب دیگرش را به فارسی برگردانم، همان که عنواناش را اینطور ترجمه خواهم کرد: پیشامد، بازی، و همبستگی.
قبل و بعد سخنرانی همراهاش هستم. گوش میکنم، گاهی هم سوالی میپرسم، بیشتر در باب تفاوتهای فکریاش با دریدا و البته بودریار. در کل، خسته است، اما باز هم نه بی حوصله. چند دقیقهای تنها ماندهایم، میخواهم از خستگی درش بیاورم: میگویم بعد از سخنرانی، خانم روشنفکری به دوستاش میگفت: این آمریکایی امپریالیست را باش، حالا که ما تازه فهمیدهایم علت عقبماندگیمان چه بوده، آمده، میگوید فلسفه بد است و به درد شما نمیخورد، این استعمارگرها حالا هم میخواهند اینطوری استثمارمان کنند، و … اصلا” نمیخندد. مبهوت است و کاملا” کنجکاو که چرا؟ از سنت روشنفکری (چپ) در ایران برایاش میگویم، و باز هم تعجب … دوباره دربارهی ترجمهی کتاباش حرف میزنیم.
۲
کار کتاب به درازا میکشد، از رورتی و دربارهی رورتی، هرچه دستام رسیده خواندهام، ترجمه نمیکنم، نشخوار میکنم. یک سالی گذشته، بلکه بیشتر، ترجمهی اولیه تمام شده، مشغول ویرایش ام، به رامین گفتهام دلام میخواهد رورتی مقدمهی مبسوطی بنویسد، یا شاید هم مصاحبهی مکتوبی ترتیب دهیم … نه تماسی با رورتی داشتهام نه سراغی از رامین گرفتهام. رامین گرفتار است و با این اوضاع انگیزهای برای مقدمه یا مصاحبه نیست. کار کتاب را تمام کردهام، میخواهم اقلا” به رامین تقدیماش کنم، مقدمهی مفصلی بنویسم، و … مقدمه را مختصر میکنم، جرح و تعدیل میکنم، به افزودن همان سخنرانی بسنده میکنم: مجوز میگیرد و منتشر میشود. خوشحال ام و احساس سبکی دارم: آخرین ترجمهام کار رورتی بود.
۳
قبل از سفر، از کشف جدیدم برای مهدی گفتهام. کتاب هم چند روزی هست در آمده. مهدی، نخوانده، شیفته شده. حکمت را با خودم بردهام. میدهم مهدی بخواند. فرصت خواندن نیست. نصف کتاب را خودم واگویه کردهام. در سفر، دائم از رورتی میگویم، از نگاهاش به پروست و نیچه و دریدا و اورول و ناباکوف، از تاریخنگری و نامانگاری. بازیباوری. مهدی هم مجذوباش شده، با دیگران هم که بحث میکند رورتی را گواه میگیرد، انگار او هم این سفر ابدی را با ما بوده.
من در شهری از میان آن همه شهر جادویی متوقف ماندهام، مهدی برگشته. تلفن میزند، یک ساعت تمام از لذت متن رورتی میگوید. مفتوناش شده. خوشحال ام که خوانندهای مثل مهدی هست.
هفتهی دیگر بر میگردم پیشاش. شب آخر هم به سرخوشی با حکمت این آدم میگذرد، به بحث از مفهوم «قساوت» و مصداقهای مختلفاش، و البته آن «کنجکاوی لیبرالی» که کار ما هم بوده.
۴
از سفر برگشتهام. پرسوجویی میکنم، ببینم بازتاب کتاب رورتی چه بوده. تقریبا” هیچ. کتاب را به خواست منتقد محترمی برایاش فرستادهام، امیدوار ام اقلا” او قدر آن را بداند. نقدی مینویسد و کل کار را به هیچ میگیرد، کتاب را خلاصه میکند در جدلهای بیفایده بر سر برگردان دو واژه. سوای این هم، هیچ.
۵
رورتی مرده. خبرنگاری خبرش را میدهد. اصرار دارد که چیزی دربارهاش بگویم. میگویم حرفی ندارم. میگوید نمیشود. میخواهد خبر اول را او روی تلکس بفرستد. میگویم حرفی ندارم.
۱۷ خرداد ۱۳۸۶
۱
در باب «زبان فارسی و خط لاتینی»، گمان میکردم حرفام را روشن و آشکار زدهام، اما نظرات خوانندگان را که خواندم بدبختانه به این باور رسیدم که هنوز هم اغلب نظردهندگان فاصلهی زیادی با فهم درست و جامع متن من دارند. در نتیجه، لازم میبینم برخی از گزارههای اصلی و احکام ادعایی خود را بار دیگر، و اینبار بهشکل موجزتر، تکرار کنم:
الف) صحبت بر سر نوشتن «زبان» فارسی به «خط» لاتینی است، و این یعنی که زبان فارسی را میشود، علاوه بر خط فارسی، به خط لاتینی نوشت، و بنابراین
ب) لاتیننویسی فارسی نه تنها مشکلی برای زبان فارسی ایجاد نمیکند بلکه، برعکس، به دلیل مزایای خط لاتینی و معایب خط فارسی، امکانات بهتر و بیشتری برای تدقیق و توسعهی زبانمان در اختیار ما میگذارد.
پ) نفی گزینهی لاتیننویسی با استناد به ادعای «ایرانی» بودن خط موجود هم در فرض و هم در نتیجه غلط است: از یک سو، خط موجود ما خط ایرانی نبوده و از سوی دیگر نتیجهی آن فرض هرچه باشد تغییری در واقعیت نقص و ناتوانی این خط نمیدهد.
ت) خط موجود ما زیبا، توانا، و بهترین، و کارآمدترین خط هم که باشد، نمیتوان این نکته را منکر شد که، نگارش زبان فارسی با خط لاتینی یک واقعیت (یک اتفاق واقع) است و بنابراین باید بهجای مخالفت متعصبانه و بیهوده با آن، در صدد تدوین قواعد این نگارش بدیل بر آمد.
۲
متاسفانه، بحث و بررسی این دعویات آشکار بهشکل مطلوب و مقتضی صورت نگرفت. در مقابل دعویات من، دعویاتی مطرح شد که باز هم، بار دیگر بهشکل سرراست به آنها پاسخ میدهم.
الف) خوانندگان بسیاری ادعا کردهاند که خط موجود ما اساسا” ایرانی بوده، بعضا” با این ادعا که ماهها و سالها را صرف این منشایابی کردهاند. متقابلا” من منشا این خط را ایران نمیدانم، همچنان که منشا خط میخی ما خود ایران نبوده – بهعنوان راهنمایی دمدستی، برای مثال، بنگرید به: آلبرتین گاور، تاریخ خط، ترجمهی مخبر و صفوی (تهران: نشر مرکز، چاپ دوم، ۱۳۸۱)، بهویژه صص. ۲-۱۲۱، یا آسانیابتر، این جستار دکتر ژاله آموزگار). با این همه، حرف من از سر «غربستایی» و تحقیر میراث وطنی نبود: من میگویم، این خط صرفنظر از هر مبدا و منشائی که داشته باشد، مشکلاتی برطرفناشدنی دارد.
ب) برعکس، خوانندگان بسیاری با پذیرفتن این فرض که خط موجود ما مبدا و منشا عربی دارد، ادعا کردهاند که پیشنهاد من انگیزهاش «عربستیزی» بوده و چیزی از جنس توهم پیراستن زبان فارسی از الفاظ عربی است. این هم ادعایی بیپایه و اساس است: دست کم، خوانندگان این صفحه میدانند که من خود، بهعنوان نویسنده و مترجم، در تالیفاتام چهگونه زبانی را به کار برده و میبرم (تا آن حد که بعضا” از استعمال زیاد الفاظ عربی در متون من شکایت میشود). مثال مرجعام هم آشکارا نافی این ادعا است: کافی است کتابهای هدایت و بهویژه مقالهی او در نقد فارسیستایی «فرهنگستان» را بخوانید و ببینید این مدافع زباندان و کارآزمودهی لاتیننویسی فارسی هم تا چه حد از چنین اتهامات و توهماتی دور بوده، تا آنجا که حتا فارسیگرایی و فارسیگردانی الفاظ عربی را هم که اغلب قرین موفقیت بوده به دیدهی تردید مینگرد.
پ) شماری از خوانندگان موضع مرا «غربزده»، «پستمدرن»، «آتاتورکی» و … خواندهاند، و از «جوانی» و «کمسوادی» و … من سخن گفتهاند، و بعضی خوانندگان خط لاتینی را همان زبان لاتینی شمردهاند، و بعضی معتقد اند که حافظ و مولوی و شاملو به خط فارسی شعر سرودهاند، و بسیاری هم دعویات متفاوت و متناقضی در باب تجربهی کشورهایی که در این راه گام گذاشتهاند (از ترکیه و جمهوریهای شوروی سابق تا چین و ژاپن و خود اعراب) داشتهاند: من این ادعاها را بعضا” «بیربط»، بعضا” ناشی از «بدخوانی»، و بعضا” بهخاطر «بیاطلاعی» میدانم (دوست نادیدهای به نام «دامون»، که همفکر من مینماید و بهشخصه از نظراتاش بهرهی بسیار بردم، جوابهای جالبی به برخی از این دعویات داده: بنگرید به بخش «پیوستها» ی نوشتهی پیشین؛ من نیز خود، از جمله و برای مثال، در متنی با عنوان «لاکان یا لکان»، که به مشکلات ضبط اسامی غیرفارسی در زبان و خط فارسی اختصاص دادهام، زوایایی از همین مساله را بررسیده و موضع میانهروانهی خود را مشخص کردهام: روی Zaban e Farsi کلیک کنید).
۳
با این همه، و با توجه به مجموع دیگر نظرات مخالف، برآیند این انتقادات و ادعاها را اکنون میتوانم در قالب دو بند برجسته کنم:
الف) تقریبا” هیچیک از مخالفان پیشنهاد من، در مقابل، هیچ پیشنهادی برای مواجهه یا حتا مقابله با واقعیتی که من از آن حرف زدم ارائه نکرده و تماما” در قبال آن سکوت کردهاند. به بیان ساده، هیچکدام از مخالفان لاتیننویسی فارسی نگفتهاند که با واقعیت حضور آن خط در این چه باید کرد؟ این سکوت عامدانه از دید من دو معنای مستقیم دارد: اول این که بهزعم این مخالفان، حضور خط لاتینی در زبان فارسی را باید بهکل حذف کرد: تنها راه چاره از دید آنان نادیده گرفتن چنین حضوری بوده، و این یعنی که زبان فارسی را فقط باید به همین خط موجود نوشت و موارد ناگزیر (از قبیل آنها که من نام بردم) را باید بیمقدار و بیاهمیت شمرد؛ معنای دوم این که، اصلا” نیازی به تدوین و تنظیم قواعدی برای لاتیننویسی فارسی نبوده و در موارد و مواقعی که بهاختیار یا بهاجبار به خط لاتین مینویسیم، میتوانیم و باید بهدلخواه خود، بدون هیچگونه قاعده و ضابطه، به هر شکل و شیوهای که شد بنویسیم. اما این سکوت مصرانه معنای نامستقیم سومی هم دارد:
ب) من، با توجه به زمان و مکان مطرح کردن پیشنهاد خود، نظر دادهام که لاتیننویسی فارسی باید بهعنوان یک واقعیت و یک بدیل پذیرفته شده، قواعد و ضوابطی برای آن مدون شود: از آن پس، هرچه در باب مزایای خط لاتینی و معایب خط فارسی گفتهام فقط در راستای نشان دادن قابلیتهای «بدیل» (و نه «جایگزین») ی است که مطرح میکنم. از همین رو، معنای سوم آن سکوت را من به هراس پنهان مخالفان از طرح و پذیرش بدیلی در همین حد تعبیر میکنم: ترس موجه و منطقی از این که چنین بدیلی در صورت رسمیت یافتن و مشروعیت پیدا کردن، رفتهرفته جای خود را بیشتر باز کرده و عرصه را بر خط سابقتر تنگتر کند: هدف من از در آمیختن آن دو استدلال (تاکید بر ناگزیری لاتیننویسی و اصرار بر مزایای خط جدید و معایب قدیم) هم البته از همین رو است.
۴
اکنون، و با این اوصاف، اگر باز هم شک و شبههای در نیات و دعویات من مانده باشد، دیگر نمیدانم به کدام طریق ممکن باید آن را برطرف کنم. من نویسنده ام و مترجم: زبان فارسی اگر عشق من هم نباشد تقدیر من است، و صدالبته اگر در نوشتهها و ترجمههام ادعاهایی از بابت برتری یا برجستگی داشته باشم اولیناش تسلط شخصی بر زبان فارسی و توانایی مکفی در زبانآوری است. پس، من چهگونه میتوانم با این زبان بیگانه بوده یا نسبت به سرشت و سرنوشت آن بیاعتنا باشم: زبان سرمایهی اصلی من است و منی که خود را وقف ادبیات و اندیشه کردهام (دست کم، دعوی آن را دارم)، اتفاقا” و طبعا” بیش از بسیاری از منتقدان، ناظر و نگران چند و چون زبان خود بوده و باید باشم.
از همین رو، اصرار دارم که اتهامات ابلهانه را نادیده گرفته و این ایده (برقراری بدیلی به نام لاتیننویسی فارسی) را تا حد امکان پیگیری کنم. چه، باور دارم که با نادان و مغرض خواندن امثال آخوندزاده و ملکم خان و ایراد اتهام عربستیزی و غربستایی به امثال کسروی و هدایت، راهی به جایی نبردهایم و بعد از این هم نمیبریم.
دیگر این که، من از مزایای مستقیم لاتیننویسی سخن گفتم و موجودیت آن را مغتنم دانستم، اما اکنون، باز هم بهصراحت، از معایب ضمنی آن میگویم: حضور «ناگزیر» خط لاتینی در زبان فارسی اگر مصوب و منضبط نشود، همین خطی که من از امتیازات آن دم میزنم آثار ناگواری برای زبان ما به بار خواهد آورد؛ کاربستهای زبانی ما را از این هم که هست نادرستتر، نادقیقتر، مسالهسازتر، و آسیبزاتر خواهد ساخت؛ در آینده برای نوآموزان این زبان هم مشکلات مضاعفی در پی خواهد آورد؛ و …: اگر به اثرات مثبت و میمون لاتیننویسی باور نداریم دست کم در عوارض منفی حضور ناگزیر اما ناموزون آن اندیشه کنیم: آشفتگی، بیانضباطی، و بیدقتی که در لاتیننویسی کنونی ما به وضع وخیمی رسیده در نهایت نفس زبان فارسی را بیشتر به مخاطره خواهد انداخت. نفس همین نکته هم نمیارزد که این تهدید را به یک فرصت بدل کنیم و از آن بدیل ممکن بهرهای مطلوب خود را ببریم؟
۵
از اولباری که من این ایده را بهشکل افراطی در فضای مجازی مطرح کردم نزدیک سه سال میگذرد. در این مدت، واقعیتی که من از آن دم میزدم نه تنها محو نشد بلکه حضور و ضرورتی برجستهتر هم پیدا کرد، و با این حال در این فاصله چهقدر از این ایده بحث شد، کجا بهدقت به نقد کشیده شد، در کدام متن و مقاله جوانب متعدد آن مورد توجه قرار گرفت، و کدام نشست و گردهمآیی به بررسی بیشتر این مساله اختصاص یافت؟ البته انتظاری نیست: مگر در این صد سالی که از طرح اولیهی این ایده میگذرد کدام کتاب و کدام کنگره به بررسی آن اختصاص یافته؟ با این همه، باز هم از متخصصان و محققان زبان و ادبیات فارسی، نویسندگان و مترجمان ایرانی، رسمی و غیررسمی، داخلنشین و خارجنشین، که هرساله و هرماهه کنفرانسها و سمینارهایی را به مناسبت زبان و ادبیات خود برپا میکنند، میپرسم: این مقوله آیا آنقدر ارزش و اهمیت ندارد که همایشی را هم به آن اختصاص داده، حال و آیندهی خط فارسی را در کنار تجربیات دیگر کشورها در این زمینه مورد بحث و بررسی قرار دهیم؟ – انکار که چارهی کار نیست.
۱۰ خرداد ۱۳۸۶
هفتهی گذشته شماری از استادان ادبیات فارسی دانشگاههای ایران در بیانیهای از تهدیداتی سخن گفتند که، به زعم آنان، زبان فارسی را بهخاطر نگارش این زبان به خط لاتینی به مخاطره انداخته، علنا” از گسترش نفوذ نگارش فارسی به این خط ابراز نگرانی کردند. دو سه روز پیش هم وزارت ارتباطات اعلام کرد که بهمنظور حراست از زبان فارسی، برای پیغامهای کوتاهی که با خط فارسی ارسال شوند تخفیف چشمگیری قائل خواهد شد.
خوب به خاطر دارم که این وبلاگ را با نگارش زبان فارسی به خط لاتینی آغاز کردم و مخالفت با این پیشنهاده در واقع اولین بحثی بود که در این وبلاگ در گرفت. اما بهزودی پیشنهادم را پس گرفتم و (از ترس این که مبادا به تهاجم فرهنگی متهم شوم) مطابق معمول و با خط مرسوم نوشتم. با این حال، همان زمان هم حرفهایی ناگفته ماند و اکنون به نظرم میآید که بحثهای تازه مطرح شده حقانیت من در اصرار بر بحث و بررسی آن پیشنهاد را بیش از پیش اثبات میکند.
اولین نکتهای که احساس میکنم آن زمان مورد غفلت واقع شد این بود که خطی که ما امروزه خط فارسی میخوانیم در واقع خطی عاریتی و عربی است (همچنان که خطی که خط انگلیسی میخوانیم در واقع خط لاتینی است که اکنون دهها زبان را با آن مینویسند). بحثی در این ندارم که این خط اصالتا” هرچه بوده، با گذشت قرنها فارسینویسی اکنون متعلق به ما و زبان ما است؛ بحث من در راستای توجه دادن به این نکته بود که اصرار بر ادامهی نگارش به این خط به بهانهی حفظ اصالت ایرانی خود اصراری بیپایه و اساس است: اگر قرار بر حفظ اصالت باشد باید برگردیم و به خط میخی بنویسیم!
نکتهی دوم این بود که پیشنهاد من نه در راستای فرنگیمآبی و غربزدگی، بلکه برعکس، در جهت حفط و حراست از زبان فارسی و تقویت توان آن است. فرض من این بود که نگارش زبان فارسی با خط لاتینی: ۱/ کاربردهای زبانی فارسیزبانان را تدقیق میکند؛ و از این رو ۲/ فهم این زبان را آسانتر میسازد؛ و از این رو ۳/ آموزش این زبان به بیگانگان و حتا ایرانیان را تسهیل خواهد کرد. و هنوز هم بعید میدانم کسی بتواند صحت چنین مفروضاتی را زیر سوال ببرد.
نکتهی سوم این که، چنین پیشنهادی اصلا” ابداع من نیست! در واقع این ایده پیشینهای به قدمت آغاز عصر تجددخواهی در ایران دارد. اولین بیانکنندهی این ایده آخوندزاده بود که در صدر مشروطیت رسالهای هم در این راستا نوشت اما اصلا” و طبعا” مورد استقبال قرار نگرفت. از آن زمان، این ایدهای بوده که اغلب همچنان در محاق فراموش افتاده و تنها معدود متفکرانی همچون هدایت ضرورت بازاندیشی در آن تشخیص داده و مورد تامل قرار دادند. با این حال، معتقد ام این ضرورت در زمان ما شکل مضاعف و مشددی به خود گرفته. اگر آن زمان تصور میشد که چنین کاری راهی برای پیشروی بهسوی تجدد است، امروزه آن تجدد خود به سراغ ما آمده و ما را مجبور میکند تا به مقتضیاتاش گردن بگذاریم: خوب یا بد، همهی ما هرروزه «ایمیل»هایمان را به خط لاتینی مینویسیم، با آشنایان اینترنتی با همین خط «چت» میکنیم، و برای دوستانمان با این خط «اساماس» میفرستیم، و این همه در حالی است که هیچ ضابطه و قاعدهای برای برگردان خط به خط (ترانسکریپسیون) نداریم و در این وانفسا هرکسی ساز خودش را میزند.
از این نکتهی آخر میخواهم نکتهی چهارمی را نتیجه بگیرم و آن این که، اگر ما مخالف صد در صد این ماجرا هم باشیم باز هم چارهای جز این نداریم که دست کم حضور خط لاتینی را بهعنوان یک واقعیت بپذیریم (واقعیتی محوناشدنی – گیرم که تا ابد آن را به رسمیت نشناسیم)؛ بنابراین ضرورت دارد که با توجه به این واقعیت، اصول و قواعدی برای نگارش زبان فارسی به خط لاتینی تدوین و تنظیم کنیم. اسفآور نیست که هیچ دو نامهی دو فارسیزبان که به خط لاتین نوشته شده باشد از این نظر شباهتی به هم ندارند و حتا هیچ دو سطری از یک گپ اینترنتی دو ایرانی هم از قواعد مشترک و یکسانی پیروی نمیکنند؟ – «ق» را یکی با gh مینویسد و یکی با q، یکی «خ» را با kh نشان میدهد و آن یکی که اندکی مطلعتر مینماید با x، یکی بهجای «آ» از aa استفاده میکند و یکی همچنان از a، یکی حرف اضافهی «ئه» را به کلمهی قبلاش میچسباند و یکی جدا مینویسد، و مثال مضحکتر این که «مرجانه» را تقریبا” همه Marjaneh مینویسند، غافل از این که درج آن «ه» ی ناملفوظ در خط فارسی فقط ناشی از نقص ذاتی این خط بوده و در ترانسکریپسیون امثال این واژهها دیگر نیازی به آن نیست (البته بعید نیست آنها که خط لاتینی را همان خط انگلیسی میدانند و به عمرشان انگار لغت آلمانی و ایتالیایی ندیدهاند بر تکرار این اشتباه اصرار کنند). خلاصه، میخواهم بگویم، گیرم که این خط مقدس را باید تا ابد حفظ و حراست کرد و الا و بلا زبان فارسی را جز با این خط نباید نوشت: لااقل فکری به حال این موارد ناگزیر بکنید – گیرم که بعد از این، همهی ایمیلها و چتها و اساماسها را به خط فارسی نوشتید، آدرس سایتتان را هم به همین خط مینویسید و گذرنامهتان هم مزین به خط فارسی خواهد بود؟
پنجم این که، از دید من تبدیل خط فارسی به خط لاتین، یا دستکم به رسمیت شناختن خط لاتینی به عنوان یک بدیل ضروری، را نه بهعنوان یک تهدید، بلکه برعکس، باید بهعنوان یک فرصت در نظر گرفت. خط لاتینی، با مختصات و موقعیتی که دارد (و مزایای آن هم بیشک بر معایباش میچربد)، به ما اجازه میدهد تا هم زبان خود را در داخل کشور تدقیق و تقویت کرده و هم، صد البته بیشک، راه آشنایی بیگانگان با زبان خود را هموارتر کنیم. به هر حال، این خطی است که اکنون دهها زبان مسلط دنیا با آن نوشته میشوند و برای زبانی که در موضع اقلیت قرار داشته و در محدودیت اکید به سر میبرد (کل فارسیزبانان دنیا چهقدر اند؟) ضرورت دارد که خود اسباب اشاعه و انتشار خویش را ولو با کاهش اجباری اصالتاش فراهم کند. در جواب آنها هم که چینیها و حتا خود عربها را مثال میزنند که هنوز هم به خط سابق خود مینویسند این را میگویم: آیا شمار تکلمکنندگان به زبانهای چینی و عربی قابل مقایسه با متکلمان به زبان فارسی است؟ بدیهی است که جمعیت چینیزبان و عربزبان اکثریتی آنچنان مجابکننده محسوب میشوند که بهرغم همهی دشواریها بیگانگان را به آموختن خط دشوار خود و از این رو آشنایی با زبانشان بر انگیزند (و تازه این نافی واقعیتی به نام کمعلاقگی بیگانگان برای آشنایی با این زبانها نبوده)، اما آیا زبان ایرانیان واقعا” چنین توانشی دارد؟ راستی، ترکها اگر خطشان را تغییر نداده بودند، چهقدر احتمال میرفت اورهان پاموک برندهی نوبل ادبیات امسال باشد؟
میدانم مثالام افراطی است: ترکیه صرف نظر از تغییر خط، دهها عامل دیگر دارد که توانسته ارتباط غربیها و در کل جهانیان را با فرهنگ و ادبیات خود تسهیل کند، و اگر، مشخصا”، ادبیات ما جهانی نشده فقط تقصیر خط نیست. اما در شرایطی که تغییر خط میتواند یکی از عمده عوامل تسهیل آشنایی زبانی جهانیان با ایرانیان باشد، آیا عاقلانه است که زاهدمآبانه و متعصبانه از این امکان بالقوه چشمپوشی کنیم؟ گفتن ندارد: من نسبت زبان با خط را دست کم نمیگیرم، اما میگویم همهی ماجرا هم این نیست؛ من به همسان گرفتن این دو و جداناپذیر انگاشتن آنها از یکدیگر اعتراض دارم.
از سوی دیگر، این نکته نیز نادیدهناگرفتنی است که امروزه تمام خطهای دنیا در معرض تغییر و تحول قرار دارند. عربها حتا حرف تازهای بهشکل «ف» ی سهنقطه ساختهاند که نشانگر «و» (v و نه w) باشد و …، بسیاری از خطهای کمتر مسلط هم بهسوی سادهسازی، منضبطسازی، و هماهنگسازی الفبا و الفاظ خود رفتهاند. اما اگر من اصرار دارم که تغییر خط میتواند بیش از آنها برای ما مفید باشد قطعا” این واقعیت را مد نظر دارم که خط فارسی مشکلاتی عمدهتر و کاستیهایی عدیدهتر از آن دارد که با برخی اصلاحات صوری قابل برطرف شدن باشد (آن همه بحثهای مشفقانه و محققانهی ما نویسندگان و پژوهندگان بر سر جدانویسی و سرهمنویسی و درستنویسی و دقیقنویسی … اکنون به کجا رسیده؟ اهل بخیه بهتر از من میدانند که خط موروثی ما مشکلاتی حتا بیشتر از مشکلاتاش موجودش در زبان عربی دارد). همچنین بر این باور ام که بهجای تلاشهای بیثمر و سردرگمکننده و اغلب غیرقابلاجرا برای ایجاد ظرفیتهایی در این خط که در موجودیت ماهوی آن نمیگنجد، بهتر آن است که خط فارسی به همین شکل کنونی حفظ شده، در عوض خط لاتینی بهعنوان بدیلی که امتحان خود را پس داده و خواهد داد به کار گرفته شود.
هفتاد سال پیش، در آستانهی استقرار نظام مدرن آموزشی در ایران، زمامداران و اندیشمندان این کشور فرصت تاریخی و استثنایی برای این اقدام اساسی را از دست دادند. اکنون با پیدایش فنآوریهای نوین یک بار دیگر این فرصت پیش روی ما قرار گرفته تا دست کم اصول اساسی استفاده از خط لاتینی در نگارش زبان فارسی را مدون و معرفی کنیم.
پیوستها
– بازنشر این نوشته در رادیو زمانه
– طرح و تلاش ارزندهی جلال ملکی در راستای ترانسلیتراسیون فارسی به لاتین
– پاسخ مشروح من به نظرات خوانندگان در رادیو زمانه
– اروفارسی: سایتی برای آشنایی با لاتیننویسی فارسی
– «خط فارسی و آبهای گلآلود»: نقد یک سوشیانت
– «اندر مصائب یک خط زیبا»: مشکلات فنی لاتیننویسی
– خط فارسی از منظر تایپوگرافی: پیشنهاد شهاب سیاوش
۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶
روزى که شیطان تصمیم گرفت یلداى فاحشه را بفریبد بىشک نخستین روزى نبود که ساعتهاى متمادى پشت درهاى خانهى او انتظار مىکشید.
یلدا یک هفته بود که از خانهاش بیرون نیامده بود. دلاش مىخواست چند روزى دیگر را هم همینطورى سر کند. صبحها توى رختخواب بیدار بماند، هى غلت بخورد، خودش را به خواب بزند و احیاناً بخوابد. بعد روى ملافههاى کتان رها شده، دستهاىاش را به شکل صلیب باز کند، و حریصانه با سایهروشن آفتاب روى پوستاش بازى کند. اگر هم حوصلهاش را داشته باشد بلند شود، یک لیوان شیر سرد سر بکشد. موسیقى گوش کند. جلو آینه بنشیند. آرایش کند. سیگار بکشد. حتا کتاب بخواند. و بخندد. خیلى کارهاى دیگر را هم مطمئناً مىتوانست بکند. تنها کارى که از دستاش برنمىآمد این بود که سرى به خیابانهاى اطراف بزند، احیاناً سرى هم به آنبالاترها، و بعد فاتحانه به خانه برگردد.
یلدا را همه نمىشناختند. حتا آنها که ساعتى را، شبى را، با او بودند اسماش را درست نمىدانستند. یلدا هم اصرارى نداشت خودش را معرفى کند. اما هرچه بود حرص مىزد، و مىدانست که بالأخره یک روز همین حرص او را از کار و زندگى خواهد انداخت. پس چندان هم بىدلیل نبود که یکشب بعد از خواندنِ چند ورقى از یک کتاب روسى به هوس افتاد که هرطور شده یکى از آن موجودات خیالى، مثلاً فرشتهى نرینه یا جنزادهى خوش آبورنگى، را به دام بیندارد. حتا براى همین مجبور شد یک هفتهى تمام خود را در خانه حبس کند و شبها وقت خواب با ناله و نفرین بخواهد که شیطان آرزوىاش را برآورده کند.
این بود که شیطان، هر روز بىملاحظه ساعتها پشت در مىایستاد و انتظار مىکشید. یلدا که بىشک زیبایى سحرانگیزش دل فرشتگان را هم به درد مىآورد، صبح روز هشتم در خانه را باز کرد، لبخندى زد، و به شیطان خوشآمد گفت.
شیطان بى کمترین وجدى وارد خانه شد. بارانىاش را درآورد، کلاه بلند براقاش را به جالباسى آویخت. آنوقت وارد اتاق شد و روى تختخواب یلدا نشست. دکمههاى بالایى پیراهن سفیدش را باز کرد، از جیب پیراهن سیگارى بیرون کشید و به لب گذاشت. سیگار با نخستین پک آرام خود به خود آتش گرفت. در تمام این مدت یلدا رو به روى آینه نشسته بود و با وسواس به سر و وضع خود مىرسید. بعد به سمت تختخواب برگشت. مطابق معمول خندهاى سر داد و سعى کرد آرامآرام گوشهى دامناش را کنار بزند، که ناگهان خود را در برابر شیطان سر تا پا برهنه یافت. اندکى شرمگین شد، اما شیطان لبخندى زد، لباسهاىاش را پوشید، و بیرون رفت.
صبح روز بعد، شیطان در هیأت یکى از فرزندان خود ظاهر شد و به دیدار یلدا رفت. یلدا دوباره در آن لحظهى پیشبینىناپذیر خود را سر تا پا برهنه یافت، و شیطان دوباره از خانه بیرون آمد. بهاین منوال، شیطان تا دوازده روز در هیأت فرزندان خود یک به یک بر یلدا ظاهر شد و یلدا هربار بىاختیار خود را برهنه یافت.
صبح روز سیزدهم شیطان تصمیم گرفت تا اینبار در قیافهى خریدارى متشخص و لایق به خانهى او برود. یلدا هم که از چندین روز پریشانى و جنزدگى حوصلهاش سر رفته بود، او را بىسؤال و جوابى به خانه راه داد. حتا درست به قیافهى او نگاه نکرد. جلوى آینه هم ننشست. رفت کنار تخت، و با خستگى خود را روى تخت انداخت. بعد شیطان در آغوشاش کشید و بوسیدش. لحظه به لحظه بر التهاب شیطان افزوده مىشد و یلدا لحظه به لحظه گیجتر؛ تا این که یلدا به خواب رفت. شیطان که ناکام مانده بود از فرط عصبیت سیگار دیگرى به لب گذاشت و پنجرهها را باز کرد. لیوان آبى به صورت یلدا پاشید و بعد او را کشانکشان کنار پنجره برد، و چندبار به صورتاش سیلى زد. یلدا هربار لحظاتى به هوش مىآمد و دوباره از هوش مىرفت. و شیطان آنقدر به سیلى زدن ادامه داد که سرانجام خون از گونههاىاش گل کرد و به هوش آمد. بلند شد و صورتاش را در آینه نگاه کرد. بعد به طرف شیطان رفت. گریهاش گرفته بود و با مشت به سر و صورت او مىکوبید. اما شیطان حرکتى نمىکرد، تا این که یلدا خسته شد و دوباره به خواب رفت. و خود را تنها یافت. و گریست، و زار زد چون سرزمین ناآشنا را دید. و در آن شب شیطان به دوازده صورت بر بندهى خود ظاهر شد. و هربار همان بود که بود؛ و هربار دیگرى بود، و آن دیگرى همان بود که بود. پس او به کرنش درآمده، خداوند را تسبیح گفت. و نالید و فریاد زد: اکنون مرا دریاب! زیرا که بندگان تو همگى گمراه شدهاند. و شیطان، شوریده، وى را گفت: اى شب فاحشه! برخیز تا زمین را ویران کنیم. و او را گفت برخیز که امشب قدیسان و فاجران، هردو را به آتشى سوزنده بخواهیم سوخت.
یلدا بیدار شد، شیطان حرفى نزد. یلدا هم چیزى نگفت. برخاست، شولاى بلندى به تن کرد، و در برابر شیطان زانو زد. دستهاى شیطان را بوسید، و همراه او به راه افتاد. ساعتى نگذشته بود که آن دو به درگاه کنیسهاى رسیدند و بىتأمل درها را کوبیدند. و در آن کنیسه قدیسى بود که برسیسا نام داشت. برسیسا در را گشود، و جز چهرهى درهمشکسته اما هراسناک مردى سالخورده هیچ ندید. شیطان بىدرنگ نالهاى سرداد و خود را به آغوش برسیسا انداخت. برسیسا صورت وى را بوسه داده، گفت: اگر تو بىنواى راه گم کرده یا گنهکار نادمى هستى داخل شو؛ اما اگر به سوداى مال یا طعامى آمدهاى، برادر در اینجا هیچ نیست. و شیطان قهقههاى سرداد و به ضجه گریست و گفت: من از تو چیزى نمىخواهم مگر مصاحبتات را، وگرنه آسمان سرپناه من، و زمین بستر من است. برسیسا گفت: پس پروا نکن. و شیطان برسیسا را سپاس گفته، به کنیسه داخل شد. و عابد به سروقت عبادت رفت. و در آنشب زمین را بارانى گرفت عظیم؛ و آن هر سه در کنیسه، هرآینه بیدار بودند.
نیمههاى شب که شد شیطان دیگر نتوانست صبر کند. پیش یلدا رفت که تناش گر گرفته، هوس کرده بود زیر باران برود و آواز بخواند. ساعتى گذشت و شیطان که از غلت دادن اندام خیس یلدا بر سطح مواج علفها و خاربوتهها خسته شد به داخل کنیسه برگشت. و شیطان نزد برسیسا آمده، او را گفت: من امشب در این باغ آوازى مىشنوم، مگر تو به باغ شوى تا مکاشفهاى به ما موهبت شود. پس برسیسا از جاى برخاست و بیرون شد. و بالاى سردر کنیسه فرشتهاى آتشگرفته دید، با زخمهاى خونچکان، که سر به آسمان داشت. پس برسیسا چشمان خود فرو گرفت، و شیطان از وى متابعت کرد. و باران صورت ایشان را مىنواخت. و برسیسا همراه خود را گفت: اى برادر! تا به این مقامات که رسیدم چنین مکاشفهاى عظیم هرگز مرا نبوده بود. قسمات مىدهم! بگو که کیستى و اینجا چه مىکنى؟ و شیطان گفت: مرا واگذار، که من نیز تو را واگذاردم، تو خود این مکاشفه را دریاب.
و بعد شیطان در چشمبههمزدنى پشت پنجرههاى بلند عبادتگاه جاى گرفت، و به سیگار کشیدن وقت گذراند. ساعتى که گذشت برسیسا با حال پریشان و پیراهنى چاکچاک به عبادتگاه خود بازگشت. همین که مىخواست از فرط بىحالى به زمین بیفتد، شیطان جستى زده او را گرفت. برسیسا بریدهبریده گفت: اى مرد مقرب! قسمات مىدهم بگو کیستى و حقیقت این مکاشفه چه بود؟ شیطان او را پس زد. دوباره به پشت پنجره برگشت. نگاهى به بیرون انداخت، لبخندى زد، و بعد قهقههیى طولانى سرداد. شیطان گفت: «در این مکاشفه چندان حقیقتى هم نیست. من فرشتهاى زمینى براى شما آوردم و شما فقط در ازاى دو سکهى ناقابل به همهى حقیقتاش پى بردید.» بعد با متانت تمام به زیر بستر عابد دست برده، دو سکهى طلا بیرون کشید و در جیب گذاشت. پس برسیسا از نفرت و خشم به خود لرزید. چون مجنونى به شیطان هجوم آورده او را گرفته مضروب ساخت. و بر عصمت بر باد داده حسرت خورد. و شیطان هیچ نگفت و راه خود گرفته، با آن زانیه از کنیسه بیرون شد.
از آن پس یلدا، سوار بر جاروى پرندهى شیطان، از شهرى به شهر دیگر، و از دیرى به دیرى مىرفت، و هرکه را که مىشد به مکاشفه مىرساند. بعدها که دیگر هیچ کنیسه و دیرى از مکاشفه خالى نماند، شیطان به سرش زد که حساب خود را با حاکمان و غاصبان حق خویش نیز تصفیه کند. آنوقت به برکت نبوغ اهریمنىاش، آمیزهیى از عطرهاى بغدادى، چشمهاى روشن نرماندى، لطافت پوست گلها، موهاى سوختهى مصرى، فریبایى رمىها، و خندههاى اغواگر الیزابتى را به یلدا هبه کرد؛ و اینها علاوه بر درندگى تازى، حماقت آریایى، و کسالت یونانى بود که یلدا بهنفسه در خود داشت. از آنجا که حاکمان اشتیاق شدیدى در نایل شدن به درک مکاشفه از خود نشان دادند طبیعى بود که شیطان یکشبه ثروتى افسانهیى به هم زده باشد. البته، برخى حکام خواهان مکاشفات مجدد شدند تا بلکه بیشتر بر جبروت خود بیفزایند، اما شیطان بهسادگى تسلیم نمىشد. بعدها شیطان سرگرمى تازهترى ابداع کرد. ثروت حاکمان را به صومعهنشینان بخشید، و حاکمان را متقاعد کرد که در صورت اعتکاف در صومعهها ممکن است به مکاشفهیى دیگر برسند. این شد که در عرض یک ماه عابدان جاى حاکمان را گرفته و حاکمان در صومعهها معتکف شدند.
بالأخره شیطان از این همه خسته شد؛ اما یلدا خسته نمىشد. اینبار یلدا بود که به سراغ شیطان رفته وسوسهاش کرد تا سرگرمى تازهاى براىاش ابداع کند. یلدا اصرار کرد، اما شیطان نپذیرفت. یلدا داد و بىداد مىکرد، و شیطان ساکت مانده بود. سکوت شیطان دیوانهاش مىکرد. دوباره مثل فاحشهها به سر و صورت شیطان چنگ انداخت، صورتاش را خراشید و فحشاش داد، بىناموس و بىغیرتاش خواند، و گفت که قبل از آمدن او وضعاش خیلى بهتر بوده، لااقل مىدانسته با چه جور آدمىزادهیى سر و کار دارد؛ نه با اینهمه خواب و خیال. گفت که بعد از این با هیچکس نخواهد خوابید، دیگر با هیچ شیطانى نخواهد خوابید، حتا اگر ابلیس ِ عاشق باشد. شیطان لبخندى زد و بىخیال گفت: «اگر فکر مىکنى که با پاانداز حقیرى رو به رو هستى باید بگویم اشتباه مىکنى؛ همین.» و بعد از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت.
صبح روز یکشنبهاى که شیطان در پارک قدم مىزد، هیچکس گمان نمىکرد که تسلیم شده باشد. اما شیطان سرانجام تسلیم شد و ناماش را به عنوان شهروند عادى و با سابقهى سیاسى نامعلوم به ثبت رساند. شب که به خانه برمىگشت، سر راه دستهاى گل خرید و به خانه برد. یلدا در اتاقاش نشسته بود و آرایش مىکرد. شیطان پنجرهها را بست. خودش را روى صندلى رها کرد. دستهى گل و شناسنامه را روى میز انداخت. بعد آهى کشید و با حسرت گفت که دیگر هیچ فضیحتى نمانده، هیچ رؤیایى.
یلدا خوابیده بود.
_______________________________________
* پیام یزدانجو، شب بهخیر یوحنا (تهران: نشر چشمه، چاپ سوم، ۱۳۸۷)، صص. ۴۱ - ۳۵
۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
۱
اقدام به در هم آمیختن امور «خصوصی» و «عمومی» و تلاش برای تصرف کلیتی برساخته از این دو، همچنان که رورتی میگوید، پیشینهی دور و درازی در تاریخ اندیشه و عمل انسانی دارد. در واقع، انواع مبارزات اغلب خشونتآمیزی که در این پروسه پی گرفته شده از نبرد بیامان و کشاکش بینتیجهای حکایت دارد که بهلحاظ تاریخی میان این دو حوزه در جریان بوده: مصداق اقتصادی این کشاکش که از یک سو به اقتصاد سراسر آزاد (شخصی - خصوصی / private) و از سوی دیگر به اقتصاد سراسر سوسیالیستی (عمومی – دولتی / public)، به عنوان دو حد نهایی این دوگانه، منجر شده مشهورتر از آن مینماید که نیازی به یادآوری داشته باشد. با این حال، از جمله مصادیق مهم این مبارزه را همچنین میتوان در صحنهی سیاستی یافت که با نبرد بین سامانها (یا در واقع پاد - سامانها) ی سیاسی آنارشیستی (که وجود هرگونه دولت ساماندهنده را شر قطعا” غیرضروری شمردهاند) و سامانها (یا در واقع حاد - سامانها) ی سیاسی کمونیستی یافت (که از منظر آنها دولت خیر مطلقا” ضروری است).
۲
آنچه در نگاه اول جلب نظر میکند «تمامتخواهی» این هردو دیدگاه سیاسی است. به نظر میرسد یکی میخواهد همهی امور منتسب یا متعلق به حوزهی عمومی را هم به حوزهی خصوصی محول کرده و نافی هرگونه الزام و ضرورت برای وجود دولتی باشد که خود آن را در هر صورت سیستمی سلطهخواه و سرکوبگر میداند، و دیگری برعکس، میخواهد حوزهی خصوصی را به عنوان جزئی از یک کلیت گستردهتر در حوزهی عمومی ادغام کرده و با در دست داشتن دستگاه دولت، در واقع زمام هردو را حوزه را یکجا به دست داشته و اینگونه نافی هرگونه حقی برای حیات خصوصی میشود؛ این یعنی که، یک نگره فرد را تمام ماجرا میانگارد و او را در قبال اجتماع از استقلال غیرانتقادی و کاهشناپذیری برخوردار میداند که هرگونه دولتی صرفا” در صدد محدود کردن یا منهدم کردن آن بر آمده، نگرهی دیگر اجتماع را اساس هرگونه حق و حتا هویت فردی شمرده، آن را دارای اختیار و اقتداری نه فقط ارشادی بل اکیدا” الزامی میداند که باید به هر وسیله افراد را زیر نظارت بگیرد.
پس، به نظر میرسد دیدگاه انتقادی غیرجانبدارانهای که بخواهد، ضمن اعتباربخشی به تمایز دوگانهی خصوصی / عمومی و تاکید بر حفظ استقلال این دو حوزه از هم، آن «تمامتخواهی» بارز یا نهفته را به باد حمله بگیرد باید آن هردو گرایش را به یکسان آماج انتقادات خود سازد، زیرا روی هم رفته، اهمیت کشاکش تاریخی بین این دو حوزه و نفس موازنهی موجود میان آن دو در هر جامعهی انسانی است که میزان وجود و رعایت آزادیهای فردی و اجتماعی را معین میکند. از این رو، شکی در این نیست: این هردو رویکرد افراطی هریک به سهم خود میتواند برهمزنندهی موازنهی مطلوب میان آن دو حوزه و آن دو گونه آزادی باشد. با این همه، یک نکته را نباید ناگفته گذاشت: تا آنجا که مسئلهی قدرت در میان بوده و این قدرت در رابطه با وضعیت موجود و معاصر ارزیابی شود، بیشک، این قطب دوم آن کشاکش بوده که اغلب دست بالا را داشته و از هر وسیلهی ممکن برای تحکیم موضع خود و تحدید و تضعیف قطب مخالف بهره برده. و این یعنی که، آنچه امروزه دست کم در برخی موارد بهشدت محسوس مینماید تلاش حوزهی عمومی برای تسلط یافتن بر حوزهی خصوصی و تصرف تمامی آن برای بازتولید ارکان اقتدار خود در تمام سطوح فردی و اجتماعی در قالب یک تمامیت است.
۳
دو اتفاق بهظاهر بیربط به هم را در نظر بگیرید: طرح مبارزه با بدحجابی و تحدید نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران. صرفنظر از مثبت یا منفی بودن این اقدامات و همچنین تبعات آنها، یک عنصر اساسی این هردو اقدام را به هم ربط میدهد: تلاش آمرانهی حوزهی عمومی برای اثبات اقتدار خود بر حوزهی خصوصی، و نه کوششی ارشادی برای اصلاح اوضاع نابهسامان از دید سامان سیاسی. در هردو مورد، حوزهی عمومی مصمم به تعیین و تثبیت ارزشهایی است که مکلف کردن افراد به اطاعت از آنها را نه فقط حق خود بلکه وظیفهی خود میداند. از یک سو، نیروی انتظامی در صدد مستقر ساختن نظمی بر برخی افراد (زنان) است که از دایرهی مسئولیتهای تنظیمیاش فراتر مینماید، و از دیگرسو وزارت ارشادی است که به عنوان وزارت الزام عمل کرده و برای افرادی (ناشران) معین میکند که فعالیت خود را به چه چارچوبی مقید و منحصر کنند. در هردو حالت، دولت در مقام حامی و حامل حوزهی عمومی تصمیم میگیرد و تعیین میکند که حوزهی خصوصی در کجا و تحت چه شرایطی موجودیت شخصی خود را مطرح کند.
اما این صرفا” محدود و مقید کردن جلوهی حوزهی خصوصی در حوزهی عمومی نیست. مسئله فقط این نیست که زنان در جامعه چگونه خود را به نمایش بگذارند یا ناشران در چگونه نمایشگاهی آثار خود را عرضه کنند. فراتر از اینها، حوزهی عمومی میخواهد به این وسیله نفس حقوقی را حوزهی خصوصی برای خود متصور بوده در قالبی کلی منکر شود – زنان نباید با روسریها و مانتوهای نامناسبی در انظار ظاهر شوند، مردان حق آویختن کراوات در عکسهای مربوط به مدارک شخصی را ندارند، و از این دست؛ همچنان که، نمایشگاه کتاب نباید در شرایطی کارناوالگونه و بهظاهر بیقیدوبند برگزار شود، ناشران بهعلاوه باید نوع و نحوهی عرضهی آثار خود را از پیش به اطلاع رسانده، کسب مجوز کنند، و باز هم از این دست.
۴
در هردو حالت، یک قاعدهی انضباطی (به معنای فوکویی) عمل میکند که ظاهرا” آزادی شخصی را انکار نکرده اما بهشیوهای غیرشخصی آن را محدود میکند: تو آزاد ای که پوششی داشته باشی اما باید پوششی داشته باشی که حوزهی عمومی برای شخص تو مناسب میداند، تو آزاد ای که کتابی منتشر کنی اما باید کتابی منتشر کنی که حوزهی عمومی برای اجتماع مناسب میداند. در واقع با اتکا به همین قاعدهی انضباطی است که زن بدحجاب از آزادی آمدوشد در انظار و ناشر بدکتاب از آزادی انتشار و عرضهی آثار محروم میشود.
البته هر جامعهی متمدن موازینی برای نحوهی آمدوشد افراد در انظار و نوع آثار مجاز به انتشار دارد (در آزادانگارترین جامعهها هم هنوز فرد نودیست مجاز به آمدوشد آزادانه در انظار نیست و اثر هرزهنگارانه جواز انتشار آزادانه ندارد). وسیعتر، هر انسان اجتماعی در جامعهای زندگی میکند که طبعا” اقتدار و اختیاری را به حوزهی عمومی محول کرده، از این رو انتظار اقداماتی از سوی دولت برای حفظ موازنهی مطلوب میان حوزهی خصوصی و حوزهی عمومی میرود. اما مسئله این نیست. مسئله حدود مسئولیتهای محول به دولت در تعیین صلاحیت امور، و از این مهمتر میزان اختیارات آن برای اجرای اجباری و الزامآور صلاحدید خود است: بدحجابی یا بدکتابی مسئلهای مربوط به حوزهی خصوصی است، پس تعیین مصادیق آن هم تنها میتواند توسط این حوزه یا نمایندگان آن در حوزهی عمومی صورت گیرد، و تازه آن هم در حالی که حدود مشخصشده نمیتواند و نباید قدرت و مسئولیتی را به حوزهی عمومی محول کند که ناقض یا نافی حقوق انسانی افراد بدحجاب و بدکتاب باشد.
حجاب خوب و کتاب خوب: بعید به نظر میرسد که هیچکس مشکلی با این دو مقوله داشته باشد، مشکل فقط در تعیین خوب و بد و نحوهی اعمال تعینات است، و بس – تعیناتی که حقا” باید توسط حوزهی خصوصی صورت گرفته و وکالتا” (بهشکل مشروط و محدود) از سوی حوزهی عمومی اعمال شود.
۵
کوشش برای حفظ تمایز میان حوزهی خصوصی و حوزهی عمومی، و تاکید بر توازن مطلوب میان آن دو از اصول اساسی هر جامعهی مدنی و بهویژه از وظایف شهروندان اندیشمندتر است، اما در جامعهای که حوزهی عمومی در صدد اعمال اقتداری هرچه بیشتر بر حوزهی خصوصی است، اول وظیفهی «روشنفکر» عمومی دفاع دقیق و دوراندیشانه از حوزهی خصوصی خواهد بود – «روشنفکر» خصوصی که جای خود دارد.