English

فلسفه‌گرایی ایرانی

۷ تیر ۱۳۸۶

ارزیابی من از فلسفه­گرایی اخیر ایرانی اغلب از موضعی شدیدا” انتقادی بوده، اغلب این گرایش را زاده­ی توهم زیان­باری دانسته­ام که یا کارکردهایی را به فلسفه نسبت می­دهد که در حیطه­ی اختیارات و امکانات آن نیست، یا همچنان کارکردهای کهنه­ا­ی برای آن قائل بوده که فلسفه امروزه از آن­ها دست شسته و در آن باره از خود سلب صلاحیت و مسئولیت کرده. به باور من: این انتظار که فلسفه به­شکل بارآوری پاسخ­گوی نیازهای اجتماعی، سیاسی، و حتا فرهنگی امروز ما باشد انتظاری بیهوده است و اصولا” نسل ما نیاز آن­چنانی به فلسفه­خوانی و فلسفه­دانی (به معنای تخصصی کلمه) ندارد – این ادعا را من دست کم در بحث­های دامنه­داری از دیدگاه­های رورتی (فلسفه به چه کار ما می­آید؟) و دریدا (دریدا در ایران) بارها تکرار کرده­ و آن را، به­زعم خود، با ذکر مثال­هایی از کیفیت برخورد ژورنالیستی (سطحی و سرسری) خوانندگان ایرانی با مقولات مهم فلسفی، و کمیت انتشار آثار فیلسوفان معاصر غربی و ابعاد محدود استقبال از آن­ها، مدلل کرده­ام.
با این همه، اکنون بر این باور ام که در انتقادات تند خود از «فلسفه­گرایی» یا به بیان دقیق­تر «فلسفه­زدگی» – philosophism – ایرانی نکته­ی مهمی را از نظر دور داشته­ام که باید به آن اذعان کنم. من فلسفه­گرایی ایرانی را گرایشی بیش از حد عامدانه و التفاتی شمرده بودم و از این رو ارزیابی به­شدت بدبینانه­ای از آن داشتم اما، چنان که در حال حاضر می­اندیشم، این گرایش بیش از آن که رویکردی کنشی بوده باشد رهیافتی واکنشی بوده، و این دقیقا” همان نکته­ای است که در نظر گرفتن­اش موجب می­شود، در عین حفظ انتقادات گذشته، اکنون ارزیابی کم­تر بدبینانه­ای از فلسفه­گرایی نسل خود داشته باشم.
در واقع، من آن زمان این نکته را نادیده گرفته بودم که این گرایش بیش از آن که اثباتی باشد سلبی بوده: روی آوردن نسل من به آشنایی با فلسفه و به­ویژه­ی فیلسوفان معاصر بیش از آن که کنشی در راستای فراگیری خاص و تخصصی فن فلسفه باشد واکنشی در برابر تحمیل آرا و عقاید جزمی از سوی سیستم جامد تعلمیات رسمی و تبلیغات حکومتی بوده: استقبال این نسل از مباحث فلسفی بیش از آن که ریشه در موضوعی به نام علاقه و استعداد فلسفی داشته باشد، مفری، یا بهتر بگویم «بدیل» ی برای جست­وجوی تفکری سوای افکار فرمایشی و غیرانتقادی رسمی است. من این نکته را نایده گرفته بودم که جست­وجوی چنین بدیلی می­تواند از انگیزه­های اصلی گرایش نسل جوان ایرانی به آثار فلسفی بوده باشد، همچنان که (افزون بر علاقه و استعداد نسبی در مباحث فلسفی و درک اشتراکات فلسفه­ی معاصر با نظریات ادبی متاخر، به­عنوان انگیزه­های اصلی­)، این بدیل­جویی از انگیزه­های آغازین خود من در پرداختن به ترجمه و تالیف آثاری در حوزه­های فلسفی هم بوده.
و با این حال، این بازارزیابی و این درخودنگری، با همه­ی روشن­گری که دارد ، از دید من باز هم توجیه­کننده­ی فلسفه­گرایی فعلی ما نیست. رهیافت نسل ما بی­شک شایسته­ی تقدیر و تامل بوده اما نفس بدیل­جویی، نفس این جست­وجو، به معنای یافتن بهترین (بارآورترین) بدیل نیست. فلسفه شاید بتواند بدیل مناسبی در برابر تعصبات و تحکمات دستگاه اعتقادات (ایدئولوژی) رسمی باشد (روزگاری چنین بوده)، اما انتظار این که چنین بدیلی کارکردهای انتقادی – عملی وسیع و موثری در حیطه­ی امور اجتماعی، سیاسی، و حتا فرهنگی امروز ما داشته باشد چندان هم واقع­بینانه نیست. از این رو، نسل ما اگر بپذیرد که «تفکر» محدود و منحصر به «فلسفه» نیست، شاید بتواند برای عرضه­ی اندیشه­ای اصیل و از آن خود بدیل بهتری بیابد، شاید بتواند این واکنش را کنشی­تر کرده، بدیل تاریخ عقیدتی – سیاسی رسمی را در تفکری بارآورتر بجوید، بدیلی که واقع­بینانه­تر که بنگریم البته می­تواند خود «تاریخ» باشد.
از قضا، نسل ما این بخت خوش را داشته که، در کنار رویارویی با انبوه آثار «فلسفی»، با موجی از بازاندیشی­های ارزنده­ی «تاریخی» مواجه شود، اما بدبختانه تا کنون از مواجهه­ی کنش­مندانه با این موج مهیج طفره رفته: نسل ما همچنان دل­بسته­ی آثار مولفان و مترجمانی مثل من مانده و به آثار مورخانی مثل آجودانی و میلانی بی­اعتنا است. اما اگر آرمان و انگیزه­ی این نسل اندیشیدن و بازاندیشی در سرگذشت خود، بازیابی عقلانیت انتقادی و ارزش­های فرهنگی، و پیش­روی به­سوی دموکراسی اجتماعی و سیاسی باشد، در برابر «فلسفه­گرایی» بدیل بارآورتری به نام «تاریخ­نگری» پیش رو دارد.

 

 

 

 

 

 

بیش از این‌ها بدهکار اید

۳۰ خرداد ۱۳۸۶

در برابر داد و بیداد اخیر سینماگران ایرانی به خاطر حقوق در خطر افتاده یا از دست رفته (از بابت تکثیر غیرمجاز آثارشان)، بی­تفاوتی طبیعی­ترین واکنش من بود. امروز هم تیتر اخبار مربوط به تجمع دیروزشان را دیدم و باز هم بی­تفاوت بودم. اما از آن­جا که اصولا” هرچیزی حدی دارد (الا بعضی امور منحصر به ما «ایرانیان»)، متن خبر را که خواندم دیدم دیگر نمی­توانم عصبانیت­ و (چرا که نه) انزجارم را از حقارت و ایضا” وقاحت این «نام­آوران» پنهان کنم.
به عنوان نویسنده­ای که هفت سال از عمرش را در دانشکده­ی سینما سپری کرده و هم فضای آکادمیک و هم فضای حرفه­ای آن را می­شناسد و با برخی از «هنرمندان» این حوزه هم آشنایی یا مختصر رفاقتی داشته، شگفت­آور نبود که ببینم سینماگران ما، سوای «جشن خانه­ی سینما یا بزرگ­داشت یکی از هنرمندان فقید و …»، یک بار هم که شده، از بابت کار دیگری گرد هم آمده­اند و این (مطالبه­ی حقوق و عجز و لابه برای حفظ اموال عزیزشان) البته تنها کاری است که ممکن بود این همه سینماگر «هنرمند» را گرد هم آورد. (گزارش کامل مراسم را این­جا بخوانید.) راستی، مگر این همه سال اتفاق مهم دیگری هم در این ممکلت افتاده بود که نیازی به حضور همدلانه و دردمندانه­ی آن­ها باشد؟
خدا را شکر، مملکتی داریم که سینماگرش هم «خانه­ی سینما» دارد و هم کانون و هم صنف و هم سایر متعلقات، و ایضا” مقادیر معتنابهی محبوبیت از برکت صدا و سیما، که حد و حسابی ندارد. حسادت می­کنم؟ اصلا”. نمی­­گویم چرا وقتی یک نویسنده­ی مملکت نه از ترس مال نداشته، که از ترس جان بی­ارزش به خود می­لرزید از حمایت این­ همه «هنرمند» کذا و کذا خبری نبود، و نمی­پرسم چند نفر از این جماعت سینمایی یک بار هم که شده با یک نویسنده­ی دربند و جان­باخته و … همدردی کرده­اند. فقط: «هنر»مند اند؟ هنرشان برای­شان ارزش دارد؟ پس چرا این همه سال یک بار هم به­خاطر «سانسور» فیلم­ها و ایجاد این همه مانع در راه سینمای آزاد، طومار و تجمعی در کارشان نبود؟
برگزاری تجمعی تحت عنوان دفاع از حقوق مولف و … در چنین زمان و از سوی چنین کسانی خود به قدر کفایت مفتضحانه هست اما از آن مفتضح­تر افاضات جماعت «هنرمند» ی است که انگار جز از ابرای احقاق حقوق حقه­ی خود در مجامع و محافل ظاهر نمی­شوند و به این منظور هم از هیچ تزویر و تملقی ابا ندارند – و به این­ها اضافه کنید آن بیانیه­ی پایانی را که از هر بندش بگذرم، از بند هفتم­اش نمی­توانم: عینا” این که: «از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران می‌خواهیم ضمن جلوگیری از ترویج و تبلیغ سینمای آمریکا در رسانه­ی ملی، سهم واقعی و درخور سینمای ملی ایران را چه از حیث تبلیغ آثار و چه از حیث پرداخت حقوق نمایش محصولات سینمایی ایران بازنگری کرده و ضمن رعایت عادلانه­ی حقوق این سینما، به نقشی که در ایجاد تناسب میان هزینه‌های تولید و تبلیغات دارد، توجه کند. ضمنا” وظیفه خود را در آگاه‌سازی جامعه نسبت به حرمت شرعی استفاده از کپی‌های قاچاق مورد توجه بیشتر قرار دهد.»
لحن تهوع­آورش به کنار، بی­شرمی بیان­­اش را بنگرید: جماعتی که نسلی از جوانان مملکت را در محدودیت سینمایی و در محرومیت از تماشای آثار ارزنده­ی سینمای جهان نگه داشته، آن هم تنها به این دلیل حقیرانه که در غیاب رقبای برتر، آثار ابتر خود را به چشم مخاطب فرو کند، هنوز هم دست از دغل­کاری بر نداشته و مصرانه می­خواهد این سانسور فرهنگی به کار خود ادامه دهد، آن هم تنها از این بابت که ملت را با انبوه مزخرفاتی که فیلم­سازان وطنی به نام محصولات سینمای ملی ساخته و پرداخته­اند خفه کند. اعتراض­­شان هم دقیقا” در همین راستا است:‌ این همه سینماگری که عمری از بابت تماشای نسخه­های قاچاق فیلم­های آمریکایی کسب معلومات سینمایی کرده و سال­ها است برای به دست آوردن سی دی فیلم­های اروپایی با هم کورس گذاشته­اند، و همین حالا هم به آرشیوهای انباشته از این­گونه آثارشان مباهات می­کنند، البته تازه یادشان آمده چیزی هم به اسم کپی رایت وجود دارد و تکثیر و تماشای نسخه­های نامجاز آثار سینمایی کاری است ناصواب و بایسته­ی اشد عذاب.
راستی، سوای آن معدود آثار ارزنده­ی سینمای ایران که البته مشابهات­اش سالانه در سینمای اغلب کشورها هم یافت می­شود، این «سینمای ملی» در کجا است؟ این چه صنعت مستقل و مستحکمی است که در مواجهه با معضلی که گریبان­گیر همه­ی صنایع سینمایی دنیا بوده اما ورشکست­شان نکرده، این­گونه به زانو در آمده، برای بقای­اش این­طور عاجزانه به دستگاه دولت التماس می­کند؟ پاسخ ساده است: فیلم­سازی ما هم مثل خودروسازی ما است: هردو بسیار بی­کیفیت، اما به­یمن ممنوعیت ورود رقبای خارجی، هردو پرسود و پرفروش؛ سوای این دو، شباهت سومی هم هست: در هردو مورد، اصلا” معلوم نیست این صنایع، جز از بابت مباهات متوهمانه و استفاده­ی ایدئولوژیک، از چه بابت در این ممکلت تاسیس شده، از چه بابت بر بزرگ­نمایی آن­ها تاکید می­شود؟ (کشورهای زیادی خودروسازی ندارند و با این همه صنعت­شان چیزی از سایر کشورها کم ندارد، و ایضا” بسیاری از کشورهای پرافتخار در کار سینما هم صاحب صنعت سینما نبوده و با این همه کمبود هنر و هنرمند ندارند.) و با این اوصاف، معلوم نیست این تولید انبوه، این اصرار ناموجه که حتما” (با دوپینگ دولتی) سالی سیصد تا فیلم تولید کرده و (با دوپینگ جشنواره­ای) صدتای­شان مدعی صفت «هنری» باشند از چه رو است.
در آخر، یک نکته را هم از بابت بی­شرمی آشکار این جماعت سینمایی باید با صدای بلند گفت: «هنرمندان» محترم، که از بابت تضییع حقوق حقه­ی خود دادتان به آسمان رفته و زمین و زمان را از بد و بیراه پر کرده­اید، لطفا” ادای آدم­های طلب­کار را در نیاورید: شمایی که سال­ها با آثار مشعشع خود چشم ملت را کور کرده و اسباب تحمیق و تخدیرش شده­اید، شما که از جمله مسببان عقب­گرد فرهنگی و افت ذوق هنری مردم بوده­اید: شما بیش از این­ها بدهکار اید.

 

 

 

 

 

 

پنج پوستر متحرک از ریچارد رورتی

۲۴ خرداد ۱۳۸۶

۱
از شیفتگی­ام که می­گویم، رامین می­گوید احتمالا” می­آید ایران، می­توانی ببینی­اش. رورتی را می­بینم. ارادت­ام را، ناشیانه، ابراز می­کنم. یکی دو سوال می­پرسم، در مورد ابهامات احتمالی در متن سخنرانی­، و چندتا سوال کلی. جواب­ام را می­دهد، با حوصله، اما بی هیجان. می­گویم دارم ترجمه­ی «فلسفه و امید اجتماعی» اش را ویرایش می­کنم. می­گویم شاید نتوانم، اما دل­ام می­خواهد «فلسفه و آینه­ی طبیعت» اش را ترجمه کنم. می­گوید که نه: بحث­های آن کتاب دیگر دغدغه­­اش نیست، قدری قدیمی شده، شاید برای ما هم دیگر آن­قدرها جذاب نباشد … رامین می­خندد، از من می­پرسد: روشنفکر ایرانی­ای می­شناسی که این­طور باشد، در مورد اثرش، اثری در این حد، این­طور حرف بزند؟ رو به رورتی هم این را می­گوید، او هم لب­خندی می­زند. وقت رفتن، مصرانه می­گوید که، نه، واقعا” ترجیح می­دهد کتاب دیگرش را به فارسی برگردانم، همان که عنوان­اش را این­طور ترجمه خواهم کرد: پیشامد، بازی، و همبستگی.
قبل و بعد سخنرانی همراه­اش هستم. گوش می­کنم، گاهی هم سوالی می­پرسم، بیش­تر در باب تفاوت­های فکری­اش با دریدا و البته بودریار. در کل، خسته است، اما باز هم نه بی حوصله. چند دقیقه­ای تنها مانده­ایم، می­خواهم از خستگی درش بیاورم: می­گویم بعد از سخنرانی، خانم روشنفکری به دوست­اش می­گفت: این آمریکایی امپریالیست را باش، حالا که ما تازه فهمیده­ایم علت عقب­ماندگی­مان چه بوده، آمده، می­گوید فلسفه بد است و به درد شما نمی­خورد، این استعمارگرها حالا هم می­خواهند این­طوری استثمارمان کنند، و … اصلا” نمی­خندد. مبهوت است و کاملا” کنجکاو که چرا؟ از سنت روشنفکری (چپ) در ایران برای­اش می­گویم، و باز هم تعجب … دوباره درباره­ی ترجمه­ی کتاب­اش حرف می­زنیم.

۲
کار کتاب به درازا می­کشد، از رورتی و درباره­ی رورتی، هرچه دست­ام ­رسیده ­خوانده­ام، ترجمه نمی­کنم، نشخوار می­کنم. یک سالی گذشته، بل­که بیش­تر، ترجمه­ی اولیه تمام شده، مشغول ویرایش­ ­ام، به رامین گفته­ام دل­ام می­خواهد رورتی مقدمه­ی مبسوطی بنویسد، یا شاید هم مصاحبه­ی مکتوبی ترتیب دهیم … نه تماسی با رورتی داشته­ام نه سراغی از رامین گرفته­ام. رامین گرفتار است و با این اوضاع انگیزه­ای برای مقدمه یا مصاحبه نیست. کار کتاب را تمام کرده­ام، می­خواهم اقلا” به رامین تقدیم­اش کنم، مقدمه­ی مفصلی بنویسم، و … مقدمه را مختصر می­کنم، جرح و تعدیل می­کنم، به افزودن همان سخنرانی­ بسنده می­کنم: مجوز می­گیرد و منتشر می­شود. خوش­حال ام و احساس سبکی دارم: آخرین ترجمه­ام کار رورتی بود.

۳
قبل از سفر، از کشف جدیدم برای مهدی گفته­ام. کتاب هم چند روزی هست در آمده. مهدی، نخوانده، شیفته شده. حکمت را با خودم برده­ام. می­دهم مهدی بخواند. فرصت خواندن نیست. نصف کتاب را خودم واگویه کرده­ام. در سفر، دائم از رورتی می­گویم، از نگاه­اش به پروست و نیچه و دریدا و اورول و ناباکوف، از تاریخ­نگری و نام­انگاری. بازی­باوری. مهدی هم مجذوب­اش شده، با دیگران هم که بحث می­کند رورتی را گواه می­گیرد، انگار او هم این سفر ابدی را با ما بوده.
من در شهری از میان آن همه شهر جادویی متوقف مانده­ام، مهدی برگشته. تلفن می­زند، یک ساعت تمام از لذت متن رورتی می­گوید. مفتون­اش شده. خوش­حال ام که خواننده­ای مثل مهدی هست.
هفته­ی دیگر بر می­گردم پیش­اش. شب آخر هم به سرخوشی با حکمت این آدم می­گذرد، به بحث از مفهوم «قساوت» و مصداق­های مختلف­اش، و البته آن «کنج­کاوی لیبرالی» که کار ما هم بوده.

۴
از سفر برگشته­ام. پرس­وجویی می­کنم، ببینم بازتاب کتاب رورتی چه بوده. تقریبا” هیچ. کتاب را به خواست منتقد محترمی برای­اش فرستاده­ام، امیدوار ام اقلا” او قدر آن را بداند. نقدی می­نویسد و کل کار را به هیچ می­گیرد، کتاب را خلاصه می­کند در جدل­­های بی­فایده بر سر برگردان دو واژه. سوای این هم، هیچ.

۵
رورتی مرده. خبرنگاری خبرش را می­دهد. اصرار دارد که چیزی درباره­اش بگویم. می­گویم حرفی ندارم. می­گوید نمی­شود. می­خواهد خبر اول را او روی تلکس بفرستد. می­گویم حرفی ندارم.

 

 

 

 

 

 

به آینده‌ی زبان‌مان بیاندیشیم

۱۷ خرداد ۱۳۸۶

۱
در باب «زبان فارسی و خط لاتینی»، گمان می­کردم حرف­ام را روشن و آشکار زده­ام، اما نظرات خوانندگان را که خواندم بدبختانه به این باور رسیدم که هنوز هم اغلب نظردهندگان فاصله­ی زیادی با فهم درست و جامع متن من دارند. در نتیجه، لازم می­بینم برخی از گزاره­های اصلی و احکام ادعایی خود را بار دیگر، و این­بار به­شکل موجزتر، تکرار کنم:
الف) صحبت بر سر نوشتن «زبان» فارسی به «خط» لاتینی است، و این یعنی که زبان فارسی را می­شود، علاوه بر خط فارسی، به خط لاتینی نوشت، و بنابراین
ب) لاتین­نویسی فارسی نه تنها مشکلی برای زبان فارسی ایجاد نمی­کند بل­که، برعکس، به دلیل مزایای خط لاتینی و معایب خط فارسی، امکانات بهتر و بیش­تری برای تدقیق و توسعه­ی زبان­مان در اختیار ما می­گذارد.
پ) نفی گزینه­ی لاتین­نویسی با استناد به ادعای «ایرانی» بودن خط موجود هم در فرض و هم در نتیجه غلط است: از یک سو، خط موجود ما خط ایرانی نبوده و از سوی دیگر نتیجه­ی آن فرض هرچه باشد تغییری در واقعیت نقص و ناتوانی این خط نمی­دهد.
ت) خط موجود ما زیبا، توانا، و بهترین، و کارآمدترین خط هم که باشد، نمی­توان این نکته را منکر شد که، نگارش زبان فارسی با خط لاتینی یک واقعیت (یک اتفاق واقع) است و بنابراین باید به­جای مخالفت متعصبانه و بیهوده با آن، در صدد تدوین قواعد این نگارش بدیل بر آمد.

۲
متاسفانه، بحث و بررسی این دعویات آشکار به­شکل مطلوب و مقتضی صورت نگرفت. در مقابل دعویات من، دعویاتی مطرح شد که باز هم، بار دیگر به­شکل سرراست به آن­ها پاسخ می­دهم.
الف) خوانندگان بسیاری ادعا کرده­اند که خط موجود ما اساسا” ایرانی بوده، بعضا” با این ادعا که ماه­ها و سال­ها را صرف این منشایابی کرده­اند. متقابلا” من منشا این خط را ایران نمی­دانم، همچنان که منشا خط میخی ما خود ایران نبوده – به­عنوان راه­نمایی دم­دستی، برای مثال، بنگرید به: آلبرتین گاور، تاریخ خط، ترجمه­ی مخبر و صفوی (تهران: نشر مرکز، چاپ دوم، ۱۳۸۱)، به­ویژه صص. ۲-۱۲۱، یا آسان­یاب­تر، این جستار دکتر ژاله آموزگار). با این همه، حرف من از سر «غرب­ستایی» و تحقیر میراث وطنی نبود: من می­گویم، این خط صرف­نظر از هر مبدا و منشائی که داشته باشد، مشکلاتی برطرف­ناشدنی دارد.
ب) برعکس، خوانندگان بسیاری با پذیرفتن این فرض که خط موجود ما مبدا و منشا عربی دارد، ادعا کرده­اند که پیش­نهاد من انگیزه­اش «عرب­ستیزی» بوده و چیزی از جنس توهم پیراستن زبان فارسی از الفاظ عربی است. این هم ادعایی بی­پایه و اساس است: دست کم، خوانندگان این صفحه می­دانند که من خود، به­عنوان نویسنده و مترجم، در تالیفات­ام چه­گونه زبانی را به کار ­برده و می­برم (تا آن حد که بعضا” از استعمال زیاد الفاظ عربی در متون من شکایت می­شود). مثال مرجع­ام هم آشکارا نافی این ادعا است: کافی است کتاب­های هدایت و به­ویژه مقاله­ی او در نقد فارسی­ستایی «فرهنگستان» را بخوانید و ببینید این مدافع زبان­دان و کارآزموده­ی لاتین­نویسی فارسی هم تا چه حد از چنین اتهامات و توهماتی دور بوده، تا آن­جا که حتا فارسی­گرایی و فارسی­گردانی الفاظ عربی را هم که اغلب قرین موفقیت بوده به دیده­ی تردید می­نگرد.
پ) شماری از خوانندگان موضع مرا «غرب­زده»، «پست­مدرن»، «آتاتورکی» و … خوانده­اند، و از «جوانی» و «کم­سوادی» و … من سخن گفته­اند، و بعضی خوانندگان خط لاتینی را همان زبان لاتینی شمرده­اند، و بعضی معتقد اند که حافظ و مولوی و شاملو به خط فارسی شعر سروده­اند، و بسیاری هم دعویات متفاوت و متناقضی در باب تجربه­ی کشورهایی که در این راه گام گذاشته­اند (از ترکیه و جمهوری­های شوروی سابق تا چین و ژاپن و خود اعراب) داشته­اند: من این ادعاها را بعضا” «بی­ربط»، بعضا” ناشی از «بدخوانی»، و بعضا” به­خاطر «بی­اطلاعی» ­می­دانم (دوست نادیده­ای به نام «دامون»، که همفکر من می­نماید و به­شخصه از نظرات­اش بهره­ی بسیار بردم، جواب­های جالبی به برخی از این دعویات داده: بنگرید به بخش «پیوست­ها» ی نوشته­ی پیشین؛ من نیز خود، از جمله و برای مثال، در متنی با عنوان «لاکان یا لکان»، که به مشکلات ضبط اسامی غیرفارسی در زبان و خط فارسی اختصاص داده­ام، زوایایی از همین مساله را بررسیده و موضع میانه­روانه­ی خود را مشخص کرده­ام: روی Zaban e Farsi کلیک کنید).

۳
با این همه، و با توجه به مجموع دیگر نظرات مخالف، برآیند این انتقادات و ادعاها را اکنون می­توانم در قالب دو بند برجسته کنم:
الف) تقریبا” هیچ­یک از مخالفان پیش­نهاد من، در مقابل، هیچ پیش­نهادی برای مواجهه یا حتا مقابله با واقعیتی که من از آن حرف زدم ارائه نکرده و تماما” در قبال آن سکوت کرده­اند. به بیان ساده، هیچ­کدام از مخالفان لاتین­نویسی فارسی نگفته­اند که با واقعیت حضور آن خط در این چه باید کرد؟ این سکوت عامدانه از دید من دو معنای مستقیم دارد: اول این که به­زعم این مخالفان، حضور خط لاتینی در زبان فارسی را باید به­کل حذف کرد: تنها راه چاره از دید آنان نادیده گرفتن چنین حضوری بوده، و این یعنی که زبان فارسی را فقط باید به همین خط موجود نوشت و موارد ناگزیر (از قبیل آن­ها که من نام بردم) را باید بی­مقدار و بی­اهمیت شمرد؛ معنای دوم این که، اصلا” نیازی به تدوین و تنظیم قواعدی برای لاتین­نویسی فارسی نبوده و در موارد و مواقعی که به­اختیار یا به­اجبار به خط لاتین می­نویسیم، می­توانیم و باید به­دل­خواه خود، بدون هیچ­گونه قاعده و ضابطه، به هر شکل و شیوه­ای که شد بنویسیم. اما این سکوت مصرانه معنای نامستقیم سومی هم دارد:
ب) من، با توجه به زمان و مکان مطرح کردن پیش­نهاد خود، نظر داده­ام که لاتین­نویسی فارسی باید به­عنوان یک واقعیت و یک بدیل پذیرفته شده، قواعد و ضوابطی برای آن مدون شود: از آن پس، هرچه در باب مزایای خط لاتینی و معایب خط فارسی گفته­ام فقط در راستای نشان دادن قابلیت­های «بدیل» (و نه «جایگزین») ی است که مطرح می­کنم. از همین رو، معنای سوم آن سکوت را من به هراس پنهان مخالفان از طرح و پذیرش بدیلی در همین حد تعبیر می­کنم: ترس موجه و منطقی از این که چنین بدیلی در صورت رسمیت یافتن و مشروعیت پیدا کردن، رفته­رفته جای خود را بیش­تر باز کرده و عرصه را بر خط سابق­تر تنگ­تر کند: هدف من از در آمیختن آن دو استدلال (تاکید بر ناگزیری لاتین­نویسی و اصرار بر مزایای خط جدید و معایب قدیم) هم البته از همین رو است.

۴
اکنون، و با این اوصاف، اگر باز هم شک و شبهه­ای در نیات و دعویات من مانده باشد، دیگر نمی­دانم به کدام طریق ممکن باید آن را برطرف کنم. من نویسنده ام و مترجم: زبان فارسی اگر عشق من هم نباشد تقدیر من است، و صدالبته اگر در نوشته­ها و ترجمه­هام ادعاهایی از بابت برتری یا برجستگی داشته باشم اولین­اش تسلط شخصی بر زبان فارسی و توانایی مکفی در زبان­آوری است. پس، من چه­گونه می­توانم با این زبان بیگانه بوده یا نسبت به سرشت و سرنوشت آن بی­اعتنا باشم: زبان سرمایه­ی اصلی من است و منی که خود را وقف ادبیات و اندیشه کرده­ام (دست کم، دعوی آن را دارم)، اتفاقا” و طبعا” بیش از بسیاری از منتقدان، ناظر و نگران چند و چون زبان خود بوده و باید باشم.
از همین رو، اصرار دارم که اتهامات ابلهانه را نادیده گرفته و این ایده (برقراری بدیلی به نام لاتین­نویسی فارسی) را تا حد امکان پی­گیری کنم. چه، باور دارم که با نادان و مغرض خواندن امثال آخوندزاده و ملکم خان و ایراد اتهام عرب­ستیزی و غرب­ستایی به امثال کسروی و هدایت، راهی به جایی نبرده­ایم و بعد از این هم نمی­بریم.
دیگر این که، من از مزایای مستقیم لاتین­نویسی سخن گفتم و موجودیت آن را مغتنم دانستم، اما اکنون، باز هم به­صراحت، از معایب ضمنی آن می­گویم: حضور «ناگزیر» خط لاتینی در زبان فارسی اگر مصوب و منضبط نشود، همین خطی که من از امتیازات آن دم می­زنم آثار ناگواری برای زبان ما به بار خواهد آورد؛ کاربست­های زبانی ما را از این هم که هست نادرست­تر، نادقیق­تر، مساله­سازتر، و آسیب­زاتر خواهد ساخت؛ در آینده برای نوآموزان این زبان هم مشکلات مضاعفی در پی خواهد آورد؛ و …: اگر به اثرات مثبت و میمون لاتین­نویسی باور نداریم دست کم در عوارض منفی حضور ناگزیر اما ناموزون آن اندیشه کنیم: آشفتگی، بی­انضباطی، و بی­دقتی که در لاتین­نویسی کنونی ما به وضع وخیمی رسیده در نهایت نفس زبان فارسی را بیش­تر به مخاطره خواهد انداخت. نفس همین نکته هم نمی­ارزد که این تهدید را به یک فرصت بدل کنیم و از آن بدیل ممکن بهره­ای مطلوب خود را ببریم؟

۵
از اول­باری که من این ایده را به­شکل افراطی در فضای مجازی مطرح کردم نزدیک سه سال می­گذرد. در این مدت، واقعیتی که من از آن دم می­زدم نه تنها محو نشد بل­که حضور و ضرورتی برجسته­تر هم پیدا کرد، و با این حال در این فاصله چه­قدر از این ایده بحث شد، کجا به­دقت به نقد کشیده شد، در کدام متن و مقاله جوانب متعدد آن مورد توجه قرار گرفت، و کدام نشست و گردهم­آیی به بررسی بیش­تر این مساله اختصاص یافت؟ البته انتظاری نیست: مگر در این صد سالی که از طرح اولیه­ی این ایده می­گذرد کدام کتاب و کدام کنگره به بررسی آن اختصاص یافته؟ با این همه، باز هم از متخصصان و محققان زبان و ادبیات فارسی، نویسندگان و مترجمان ایرانی، رسمی و غیررسمی، داخل­نشین و خارج­نشین، که هرساله و هرماهه کنفرانس­ها و سمینارهایی را به مناسبت زبان و ادبیات خود برپا می­کنند، می­پرسم: این مقوله­ آیا آن­قدر ارزش و اهمیت ندارد که همایشی را هم به آن اختصاص داده، حال و آینده­ی خط فارسی را در کنار تجربیات دیگر کشورها در این زمینه مورد بحث و بررسی قرار دهیم؟ – انکار که چاره­ی کار نیست.

 

 

 

 

 

 

زبان فارسی و خط لاتینی

۱۰ خرداد ۱۳۸۶

هفته­ی گذشته شماری از استادان ادبیات فارسی دانشگاه­های ایران در بیانیه­ای از تهدیداتی سخن گفتند که، به زعم آنان، زبان فارسی را به­خاطر نگارش این زبان به خط لاتینی به مخاطره انداخته، علنا” از گسترش نفوذ نگارش فارسی به این خط ابراز نگرانی کردند. دو سه روز پیش هم وزارت ارتباطات اعلام کرد که به­منظور حراست از زبان فارسی، برای پیغام­های کوتاهی که با خط فارسی ارسال شوند تخفیف چشم­گیری قائل خواهد شد.
خوب به خاطر دارم که این وبلاگ را با نگارش زبان فارسی به خط لاتینی آغاز کردم و مخالفت با این پیش­نهاده در واقع اولین بحثی بود که در این وبلاگ در گرفت. اما به­زودی پیش­نهادم را پس گرفتم و (از ترس این که مبادا به تهاجم فرهنگی متهم شوم) مطابق معمول و با خط مرسوم نوشتم. با این حال، همان زمان هم حرف­هایی ناگفته ماند و اکنون به نظرم می­آید که بحث­های تازه مطرح شده حقانیت من در اصرار بر بحث و بررسی آن پیش­نهاد را بیش از پیش اثبات می­کند.
اولین نکته­ای که احساس می­کنم آن زمان مورد غفلت واقع شد این بود که خطی که ما امروزه خط فارسی می­خوانیم در واقع خطی عاریتی و عربی است (همچنان که خطی که خط انگلیسی می­خوانیم در واقع خط لاتینی است که اکنون ده­ها زبان را با آن می­نویسند). بحثی در این ندارم که این خط اصالتا” هرچه بوده، با گذشت قرن­ها فارسی­نویسی اکنون متعلق به ما و زبان ما است؛ بحث من در راستای توجه دادن به این نکته بود که اصرار بر ادامه­ی نگارش به این خط به بهانه­ی حفظ اصالت ایرانی خود اصراری بی­پایه و اساس است: اگر قرار بر حفظ اصالت باشد باید برگردیم و به خط میخی بنویسیم!
نکته­ی دوم این بود که پیش­نهاد من نه در راستای فرنگی­مآبی و غرب­زدگی، بل­که برعکس، در جهت حفط و حراست از زبان فارسی و تقویت توان آن است. فرض من این بود که نگارش زبان فارسی با خط لاتینی: ۱/ کاربردهای زبانی فارسی­زبانان را تدقیق می­کند؛ و از این رو ۲/ فهم این زبان را آسان­تر می­سازد؛ و از این رو ۳/ آموزش این زبان به بیگانگان و حتا ایرانیان را تسهیل خواهد کرد. و هنوز هم بعید می­دانم کسی بتواند صحت چنین مفروضاتی را زیر سوال ببرد.
نکته­ی سوم این که، چنین پیش­نهادی اصلا” ابداع من نیست! در واقع این ایده پیشینه­ای به قدمت آغاز عصر تجددخواهی در ایران دارد. اولین بیان­کننده­ی این ایده آخوندزاده­ بود که در صدر مشروطیت رساله­ای هم در این راستا نوشت اما اصلا” و طبعا” مورد استقبال قرار نگرفت. از آن زمان، این ایده­ای بوده که اغلب همچنان در محاق فراموش افتاده و تنها معدود متفکرانی همچون هدایت ضرورت بازاندیشی در آن تشخیص داده و مورد تامل قرار دادند. با این حال، معتقد ام این ضرورت در زمان ما شکل مضاعف و مشددی به خود گرفته. اگر آن زمان تصور می­شد که چنین کاری راهی برای پیش­روی به­سوی تجدد است، امروزه آن تجدد خود به سراغ ما آمده و ما را مجبور می­کند تا به مقتضیات­اش گردن بگذاریم: خوب یا بد، همه­ی ما هرروزه «ای­میل­»های­مان را به خط لاتینی می­نویسیم، با آشنایان اینترنتی با همین خط «چت» می­کنیم، و برای دوستان­مان با این خط «اس­ام­اس» می­فرستیم، و این همه در حالی است که هیچ ضابطه و قاعده­ای برای برگردان خط به خط (ترانسکریپسیون) نداریم و در این وانفسا هرکسی ساز خودش را می­زند.
از این نکته­ی آخر می­خواهم نکته­ی چهارمی را نتیجه بگیرم و آن این که، اگر ما مخالف صد در صد این ماجرا هم باشیم باز هم چاره­ای جز این نداریم که دست کم حضور خط لاتینی را به­عنوان یک واقعیت بپذیریم (واقعیتی محوناشدنی – گیرم که تا ابد آن را به رسمیت نشناسیم)؛ بنابراین ضرورت دارد که با توجه به این واقعیت، اصول و قواعدی برای­ نگارش زبان فارسی به خط لاتینی تدوین و تنظیم کنیم. اسف­آور نیست که هیچ دو نامه­ی دو فارسی­زبان که به خط لاتین نوشته شده باشد از این نظر شباهتی به هم ندارند و حتا هیچ دو سطری از یک گپ اینترنتی دو ایرانی هم از قواعد مشترک و یکسانی پیروی نمی­کنند؟ – «ق» را یکی با gh می­نویسد و یکی با q، یکی «خ» را با kh نشان می­دهد و آن یکی که اندکی مطلع­تر می­نماید با x، یکی به­جای «آ» از aa استفاده می­کند و یکی همچنان از a، یکی حرف اضافه­ی «ئه» را به کلمه­ی قبل­اش می­چسباند و یکی جدا می­نویسد، و مثال مضحک­تر این که «مرجانه» را تقریبا” همه Marjaneh می­نویسند، غافل از این که درج آن «ه» ی ناملفوظ در خط فارسی فقط ناشی از نقص ذاتی این خط بوده و در ترانسکریپسیون امثال این واژه­ها دیگر نیازی به آن نیست (البته بعید نیست آن­ها که خط لاتینی را همان خط انگلیسی می­دانند و به عمرشان انگار لغت آلمانی و ایتالیایی ندیده­اند بر تکرار این اشتباه اصرار کنند). خلاصه، می­خواهم بگویم، گیرم که این خط مقدس را باید تا ابد حفظ و حراست کرد و الا و بلا زبان فارسی را جز با این خط نباید نوشت: لااقل فکری به حال این موارد ناگزیر بکنید – گیرم که بعد از این، همه­ی ای­میل­ها و چت­ها و اس­ام­اس­ها را به خط فارسی نوشتید، آدرس سایت­تان را هم به همین خط می­نویسید و گذرنامه­تان هم مزین به خط فارسی خواهد بود؟
پنجم این که، از دید من تبدیل خط فارسی به خط لاتین، یا دست­کم به رسمیت شناختن خط لاتینی به عنوان یک بدیل ضروری، را نه به­عنوان یک تهدید، بل­که برعکس، باید به­عنوان یک فرصت در نظر گرفت. خط لاتینی، با مختصات و موقعیتی که دارد (و مزایای آن هم بی­شک بر معایب­اش می­چربد)، به ما اجازه می­دهد تا هم زبان خود را در داخل کشور تدقیق و تقویت کرده و هم، صد البته بی­شک، راه آشنایی بیگانگان با زبان خود را هموارتر کنیم. به هر حال، این خطی است که اکنون ده­ها زبان مسلط دنیا با آن نوشته می­شوند و برای زبانی که در موضع اقلیت قرار داشته و در محدودیت اکید به سر می­برد (کل فارسی­زبانان دنیا چه­قدر اند؟) ضرورت دارد که خود اسباب اشاعه و انتشار خویش را ولو با کاهش اجباری اصالت­اش فراهم کند. در جواب آن­ها هم که چینی­ها و حتا خود عرب­ها را مثال می­زنند که هنوز هم به خط­ سابق خود می­نویسند این را می­گویم: آیا شمار تکلم­کنندگان به زبان­های چینی و عربی قابل مقایسه با متکلمان به زبان فارسی است؟ بدیهی است که جمعیت چینی­زبان و عرب­زبان اکثریتی آن­چنان مجاب­کننده محسوب می­شوند که به­رغم همه­ی دشواری­ها بیگانگان را به آموختن خط دشوار خود و از این رو آشنایی با زبان­شان بر انگیزند (و تازه این نافی واقعیتی به نام کم­علاقگی بیگانگان برای آشنایی با این زبان­ها نبوده)، اما آیا زبان ایرانیان واقعا” چنین توانشی دارد؟ راستی، ترک­ها اگر خط­شان را تغییر نداده بودند، چه­قدر احتمال می­رفت اورهان پاموک برنده­ی نوبل ادبیات امسال باشد؟
می­دانم مثال­ام افراطی است: ترکیه صرف نظر از تغییر خط، ده­ها عامل دیگر دارد که توانسته ارتباط غربی­ها و در کل جهانیان را با فرهنگ و ادبیات خود تسهیل کند، و اگر، مشخصا”، ادبیات ما جهانی نشده فقط تقصیر خط نیست. اما در شرایطی که تغییر خط می­تواند یکی از عمده عوامل تسهیل آشنایی زبانی جهانیان با ایرانیان باشد، آیا عاقلانه است که زاهدمآبانه و متعصبانه از این امکان بالقوه چشم­پوشی کنیم؟ گفتن ندارد: من نسبت زبان با خط را دست کم نمی­گیرم، اما می­گویم همه­ی ماجرا هم این نیست؛ من به همسان گرفتن این دو و جداناپذیر انگاشتن آن­ها از یک­دیگر اعتراض دارم.
از سوی دیگر، این نکته نیز نادیده­ناگرفتنی است که امروزه تمام خط­های دنیا در معرض تغییر و تحول قرار دارند. عرب­ها حتا حرف تازه­ای به­شکل «ف» ی سه­نقطه ساخته­اند که نشان­گر «و» (v و نه w) باشد و …، بسیاری از خط­های کم­تر مسلط هم به­سوی ساده­سازی، منضبط­­سازی، و هماهنگ­سازی الفبا و الفاظ خود رفته­اند. اما اگر من اصرار دارم که تغییر خط می­تواند بیش از آن­ها برای ما مفید باشد قطعا” این واقعیت را مد نظر دارم که خط فارسی مشکلاتی عمده­تر و کاستی­هایی عدیده­تر از آن دارد که با برخی اصلاحات صوری قابل برطرف شدن باشد (آن همه بحث­های مشفقانه و محققانه­ی ما نویسندگان و پژوهندگان بر سر جدانویسی و سرهم­نویسی و درست­نویسی و دقیق­نویسی … اکنون به کجا رسیده؟ اهل بخیه بهتر از من می­دانند که خط موروثی ما مشکلاتی حتا بیش­تر از مشکلات­اش موجودش در زبان عربی دارد). همچنین بر این باور ام که به­جای تلاش­های بی­ثمر و سردرگم­کننده و اغلب غیرقابل­اجرا برای ایجاد ظرفیت­هایی در این خط که در موجودیت ماهوی آن نمی­گنجد، بهتر آن است که خط فارسی به همین شکل کنونی حفظ شده، در عوض خط لاتینی به­عنوان بدیلی که امتحان خود را پس داده و خواهد داد به کار گرفته شود.
هفتاد سال پیش، در آستانه­ی استقرار نظام مدرن آموزشی در ایران، زمام­داران و اندیشمندان این کشور فرصت تاریخی و استثنایی برای این اقدام اساسی را از دست دادند. اکنون با پیدایش فن­آوری­های نوین یک بار دیگر این فرصت پیش روی ما قرار گرفته تا دست کم اصول اساسی استفاده از خط لاتینی در نگارش زبان فارسی را مدون و معرفی کنیم.

پیوست­ها
– بازنشر این نوشته در رادیو زمانه
– طرح و تلاش ارزنده­ی جلال ملکی در راستای ترانسلیتراسیون فارسی به لاتین
– پاسخ مشروح من به نظرات خوانندگان در رادیو زمانه
اروفارسی: سایتی برای آشنایی با لاتین­نویسی فارسی
– «خط فارسی و آب­های گل­آلود»: نقد یک سوشیانت
– «اندر مصائب یک خط زیبا»: مشکلات فنی لاتین­نویسی
– خط فارسی از منظر تایپوگرافی: پیشنهاد شهاب سیاوش

 

 

 

 

 

 

یلدای فاحشه*

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

روزى که شیطان تصمیم گرفت یلداى فاحشه را بفریبد بى‏شک نخستین روزى نبود که ساعت‏هاى متمادى پشت درهاى خانه‏ى او انتظار مى‏کشید.
یلدا یک هفته بود که از خانه‏اش بیرون نیامده بود. دل‏اش مى‏خواست چند روزى دیگر را هم همین‏طورى سر کند. صبح‏ها توى رخت‏خواب بیدار بماند، هى غلت بخورد، خودش را به خواب بزند و احیاناً بخوابد. بعد روى ملافه‏هاى کتان رها شده، دست‏هاى‏اش را به شکل صلیب باز کند، و حریصانه با سایه‏روشن آفتاب روى پوست‏اش بازى کند. اگر هم حوصله‏اش را داشته باشد بلند شود، یک لیوان شیر سرد سر بکشد. موسیقى گوش کند. جلو آینه بنشیند. آرایش کند. سیگار بکشد. حتا کتاب بخواند. و بخندد. خیلى کارهاى دیگر را هم مطمئناً مى‏توانست بکند. تنها کارى که از دست‏اش برنمى‏آمد این بود که سرى به خیابان‏هاى اطراف بزند، احیاناً سرى هم به آن‏بالاترها، و بعد فاتحانه به خانه برگردد.
یلدا را همه نمى‏شناختند. حتا آن‏ها که ساعتى را، شبى را، با او بودند اسم‏اش را درست نمى‏دانستند. یلدا هم اصرارى نداشت خودش را معرفى کند. اما هرچه بود حرص مى‏زد، و مى‏دانست که بالأخره یک روز همین حرص او را از کار و زندگى خواهد انداخت. پس چندان هم بى‏دلیل نبود که یک‏شب بعد از خواندنِ چند ورقى از یک کتاب روسى به هوس افتاد که هرطور شده یکى از آن موجودات خیالى، مثلاً فرشته‏ى نرینه یا جن‏زاده‏ى خوش آب‏ورنگى، را به دام بیندارد. حتا براى همین مجبور شد یک هفته‏ى تمام خود را در خانه حبس کند و شب‏ها وقت خواب با ناله و نفرین بخواهد که شیطان آرزوى‏اش را برآورده کند.
این بود که شیطان، هر روز بى‏ملاحظه ساعت‏ها پشت در مى‏ایستاد و انتظار مى‏کشید. یلدا که بى‏شک زیبایى سحرانگیزش دل فرشتگان را هم به درد مى‏آورد، صبح روز هشتم در خانه را باز کرد، لبخندى زد، و به شیطان خوش‏آمد گفت.
شیطان بى کم‏ترین وجدى وارد خانه شد. بارانى‏اش را درآورد، کلاه بلند براق‏اش را به جالباسى آویخت. آن‏وقت وارد اتاق شد و روى تخت‏خواب یلدا نشست. دکمه‏هاى بالایى پیراهن سفیدش را باز کرد، از جیب پیراهن سیگارى بیرون کشید و به لب گذاشت. سیگار با نخستین پک آرام خود به خود آتش گرفت. در تمام این مدت یلدا رو به روى آینه نشسته بود و با وسواس به سر و وضع خود مى‏رسید. بعد به سمت تخت‏خواب برگشت. مطابق معمول خنده‏اى سر داد و سعى کرد آرام‏آرام گوشه‏ى دامن‏اش را کنار بزند، که ناگهان خود را در برابر شیطان سر تا پا برهنه یافت. اندکى شرمگین شد، اما شیطان لبخندى زد، لباس‏هاى‏اش را پوشید، و بیرون رفت.
صبح روز بعد، شیطان در هیأت یکى از فرزندان خود ظاهر شد و به دیدار یلدا رفت. یلدا دوباره در آن لحظه‏ى پیش‏بینى‏ناپذیر خود را سر تا پا برهنه یافت، و شیطان دوباره از خانه بیرون آمد. به‏این منوال، شیطان تا دوازده روز در هیأت فرزندان خود یک به یک بر یلدا ظاهر شد و یلدا هربار بى‏اختیار خود را برهنه یافت.
صبح روز سیزدهم شیطان تصمیم گرفت تا این‏بار در قیافه‏ى خریدارى متشخص و لایق به خانه‏ى او برود. یلدا هم که از چندین روز پریشانى و جن‏زدگى حوصله‏اش سر رفته بود، او را بى‏سؤال و جوابى به خانه راه داد. حتا درست به قیافه‏ى او نگاه نکرد. جلوى آینه هم ننشست. رفت کنار تخت، و با خستگى خود را روى تخت انداخت. بعد شیطان در آغوش‏اش کشید و بوسیدش. لحظه به لحظه بر التهاب شیطان افزوده مى‏شد و یلدا لحظه به لحظه گیج‏تر؛ تا این ‏که یلدا به خواب رفت. شیطان که ناکام مانده بود از فرط عصبیت سیگار دیگرى به لب گذاشت و پنجره‏ها را باز کرد. لیوان آبى به صورت یلدا پاشید و بعد او را کشان‏کشان کنار پنجره برد، و چندبار به صورت‏اش سیلى زد. یلدا هربار لحظاتى به هوش مى‏آمد و دوباره از هوش مى‏رفت. و شیطان آن‏قدر به سیلى زدن ادامه داد که سرانجام خون از گونه‏هاى‏اش گل کرد و به هوش آمد. بلند شد و صورت‏اش را در آینه نگاه کرد. بعد به طرف شیطان رفت. گریه‏اش گرفته بود و با مشت به سر و صورت او مى‏کوبید. اما شیطان حرکتى نمى‏کرد، تا این‏ که یلدا خسته شد و دوباره به خواب رفت. و خود را تنها یافت. و گریست، و زار زد چون سرزمین ناآشنا را دید. و در آن شب شیطان به دوازده صورت بر بنده‏ى خود ظاهر شد. و هربار همان بود که بود؛ و هربار دیگرى بود، و آن دیگرى همان بود که بود. پس او به کرنش درآمده، خداوند را تسبیح گفت. و نالید و فریاد زد: اکنون مرا دریاب! زیرا که بندگان تو همگى گم‏راه شده‏اند. و شیطان، شوریده، وى را گفت: اى شب فاحشه! برخیز تا زمین را ویران کنیم. و او را گفت برخیز که امشب قدیسان و فاجران، هردو را به آتشى سوزنده بخواهیم سوخت.
یلدا بیدار شد، شیطان حرفى نزد. یلدا هم چیزى نگفت. برخاست، شولاى بلندى به تن کرد، و در برابر شیطان زانو زد. دست‏هاى شیطان را بوسید، و همراه او به راه افتاد. ساعتى نگذشته بود که آن دو به درگاه کنیسه‏اى رسیدند و بى‏تأمل درها را کوبیدند. و در آن کنیسه قدیسى بود که برسیسا نام داشت. برسیسا در را گشود، و جز چهره‏ى درهم‏شکسته اما هراسناک مردى سالخورده هیچ ندید. شیطان بى‏درنگ ناله‏اى سرداد و خود را به آغوش برسیسا انداخت. برسیسا صورت وى را بوسه داده، گفت: اگر تو بى‏نواى راه گم کرده یا گنه‏کار نادمى هستى داخل شو؛ اما اگر به سوداى مال یا طعامى آمده‏اى، برادر در این‏جا هیچ نیست. و شیطان قهقهه‏اى سرداد و به ضجه گریست و گفت: من از تو چیزى نمى‏خواهم مگر مصاحبت‏ات را، وگرنه آسمان سرپناه من، و زمین بستر من است. برسیسا گفت: پس پروا نکن. و شیطان برسیسا را سپاس گفته، به کنیسه داخل شد. و عابد به سروقت عبادت رفت. و در آن‏شب زمین را بارانى گرفت عظیم؛ و آن هر سه در کنیسه، هرآینه بیدار بودند.
نیمه‏هاى شب که شد شیطان دیگر نتوانست صبر کند. پیش یلدا رفت که تن‏اش گر گرفته، هوس کرده بود زیر باران برود و آواز بخواند. ساعتى گذشت و شیطان که از غلت دادن اندام خیس یلدا بر سطح مواج علف‏ها و خاربوته‏ها خسته شد به داخل کنیسه برگشت. و شیطان نزد برسیسا آمده، او را گفت: من امشب در این باغ آوازى مى‏شنوم، مگر تو به باغ شوى تا مکاشفه‏اى به ما موهبت شود. پس برسیسا از جاى برخاست و بیرون شد. و بالاى سردر کنیسه فرشته‏اى آتش‏گرفته دید، با زخم‏هاى خون‏چکان، که سر به آسمان داشت. پس برسیسا چشمان خود فرو گرفت، و شیطان از وى متابعت کرد. و باران صورت ایشان را مى‏نواخت. و برسیسا همراه خود را گفت: اى برادر! تا به این مقامات که رسیدم چنین مکاشفه‏اى عظیم هرگز مرا نبوده بود. قسم‏ات مى‏دهم! بگو که کیستى و این‏جا چه مى‏کنى؟ و شیطان گفت: مرا واگذار، که من نیز تو را واگذاردم، تو خود این مکاشفه را دریاب.
و بعد شیطان در چشم‏به‏هم‏زدنى پشت پنجره‏هاى بلند عبادت‏گاه جاى گرفت، و به سیگار کشیدن وقت گذراند. ساعتى که گذشت برسیسا با حال پریشان و پیراهنى چاک‏چاک به عبادت‏گاه خود بازگشت. همین ‏که مى‏خواست از فرط بى‏حالى به زمین بیفتد، شیطان جستى زده او را گرفت. برسیسا بریده‏بریده گفت: اى مرد مقرب! قسم‏ات مى‏دهم بگو کیستى و حقیقت این مکاشفه چه بود؟ شیطان او را پس زد. دوباره به پشت پنجره برگشت. نگاهى به بیرون انداخت، لبخندى زد، و بعد قهقهه‏یى طولانى سرداد. شیطان گفت: «در این مکاشفه چندان حقیقتى هم نیست. من فرشته‏اى زمینى براى شما آوردم و شما فقط در ازاى دو سکه‏ى ناقابل به همه‏ى حقیقت‏اش پى بردید.» بعد با متانت تمام به زیر بستر عابد دست برده، دو سکه‏ى طلا بیرون کشید و در جیب گذاشت. پس برسیسا از نفرت و خشم به خود لرزید. چون مجنونى به شیطان هجوم آورده او را گرفته مضروب ساخت. و بر عصمت بر باد داده حسرت خورد. و شیطان هیچ نگفت و راه خود گرفته، با آن زانیه از کنیسه بیرون شد.
از آن پس یلدا، سوار بر جاروى پرنده‏ى شیطان، از شهرى به شهر دیگر، و از دیرى به دیرى مى‏رفت، و هرکه را که مى‏شد به مکاشفه مى‏رساند. بعدها که دیگر هیچ کنیسه و دیرى از مکاشفه خالى نماند، شیطان به سرش زد که حساب خود را با حاکمان و غاصبان حق خویش نیز تصفیه کند. آن‏وقت به برکت نبوغ اهریمنى‏اش، آمیزه‏یى از عطرهاى بغدادى، چشم‏هاى روشن نرماندى، لطافت پوست گل‏ها، موهاى سوخته‏ى مصرى، فریبایى رمى‏ها، و خنده‏هاى اغواگر الیزابتى را به یلدا هبه کرد؛ و این‏ها علاوه بر درندگى تازى، حماقت آریایى، و کسالت یونانى بود که یلدا به‏نفسه در خود داشت. از آن‏جا که حاکمان اشتیاق شدیدى در نایل شدن به درک مکاشفه از خود نشان دادند طبیعى بود که شیطان یک‏شبه ثروتى افسانه‏یى به هم زده باشد. البته، برخى حکام خواهان مکاشفات مجدد شدند تا بل‏که بیش‏تر بر جبروت خود بیفزایند، اما شیطان به‏سادگى تسلیم نمى‏شد. بعدها شیطان سرگرمى تازه‏ترى ابداع کرد. ثروت حاکمان را به صومعه‏نشینان بخشید، و حاکمان را متقاعد کرد که در صورت اعتکاف در صومعه‏ها ممکن است به مکاشفه‏یى دیگر برسند. این شد که در عرض یک ماه عابدان جاى حاکمان را گرفته و حاکمان در صومعه‏ها معتکف شدند.
بالأخره شیطان از این ‏همه خسته شد؛ اما یلدا خسته نمى‏شد. این‏بار یلدا بود که به سراغ شیطان رفته وسوسه‏اش کرد تا سرگرمى تازه‏اى براى‏اش ابداع کند. یلدا اصرار کرد، اما شیطان نپذیرفت. یلدا داد و بى‏داد مى‏کرد، و شیطان ساکت مانده بود. سکوت شیطان دیوانه‏اش مى‏کرد. دوباره مثل فاحشه‏ها به سر و صورت شیطان چنگ انداخت، صورت‏اش را خراشید و فحش‏اش داد، بى‏ناموس و بى‏غیرت‏اش خواند، و گفت که قبل از آمدن او وضع‏اش خیلى بهتر بوده، لااقل مى‏دانسته با چه جور آدمى‏زاده‏یى سر و کار دارد؛ نه با این‏همه خواب و خیال. گفت که بعد از این با هیچ‏کس نخواهد خوابید، دیگر با هیچ شیطانى نخواهد خوابید، حتا اگر ابلیس ِ عاشق باشد. شیطان لبخندى زد و بى‏خیال گفت: «اگر فکر مى‏کنى که با پاانداز حقیرى رو به رو هستى باید بگویم اشتباه مى‏کنى؛ همین.» و بعد از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت.

صبح روز یک‏شنبه‏اى که شیطان در پارک قدم مى‏زد، هیچ‏کس گمان نمى‏کرد که تسلیم شده باشد. اما شیطان سرانجام تسلیم شد و نام‏اش را به عنوان شهروند عادى و با سابقه‏ى سیاسى نامعلوم به ثبت رساند. شب که به خانه برمى‏گشت، سر راه دسته‏اى گل خرید و به خانه برد. یلدا در اتاق‏اش نشسته بود و آرایش مى‏کرد. شیطان پنجره‏ها را بست. خودش را روى صندلى رها کرد. دسته‏ى گل و شناس‏نامه را روى میز انداخت. بعد آهى کشید و با حسرت گفت که دیگر هیچ فضیحتى نمانده، هیچ رؤیایى.
یلدا خوابیده بود.
_______________________________________
* پیام یزدانجو، شب به­خیر یوحنا (تهران: نشر چشمه، چاپ سوم، ۱۳۸۷)، صص. ۴۱ - ۳۵

 

 

 

 

 

 

حجاب و کتاب

۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

۱
اقدام به در هم آمیختن امور «خصوصی» و «عمومی» و تلاش برای تصرف کلیتی برساخته­ از این دو، همچنان که رورتی می­گوید، پیشینه­ی دور و درازی در تاریخ اندیشه و عمل انسانی دارد. در واقع، انواع مبارزات اغلب خشونت­آمیزی که در این پروسه پی گرفته شده از نبرد بی­امان و کشاکش بی­نتیجه­ای حکایت دارد که به­لحاظ تاریخی میان این دو حوزه در جریان بوده: مصداق اقتصادی این کشاکش که از یک سو به اقتصاد سراسر آزاد (شخصی - خصوصی / private) و از سوی دیگر به اقتصاد سراسر سوسیالیستی (عمومی – دولتی / public)، به عنوان دو حد نهایی این دوگانه، منجر شده مشهورتر از آن می­نماید که نیازی به یادآوری داشته باشد. با این حال، از جمله مصادیق مهم این مبارزه را همچنین می­توان در صحنه­ی سیاستی یافت که با نبرد بین سامان­ها (یا در واقع پاد - سامان­ها) ی سیاسی آنارشیستی (که وجود هرگونه دولت سامان­دهنده را شر قطعا” غیرضروری شمرده­اند) و سامان­ها (یا در واقع حاد - سامان­ها) ی سیاسی­ کمونیستی یافت (که از منظر آن­ها دولت خیر مطلقا” ضروری است).

۲
آن­چه در نگاه اول جلب نظر می­کند «تمامت­خواهی» این هردو دیدگاه سیاسی است. به نظر می­رسد یکی می­خواهد همه­ی امور منتسب یا متعلق به حوزه­ی عمومی را هم به حوزه­ی خصوصی محول کرده و نافی هرگونه الزام و ضرورت برای وجود دولتی باشد که خود آن را در هر صورت سیستمی سلطه­خواه و سرکوب­گر می­داند، و دیگری برعکس، می­خواهد حوزه­ی خصوصی را به عنوان جزئی از یک کلیت گسترده­تر در حوزه­ی عمومی ادغام کرده و با در دست داشتن دستگاه دولت، در واقع زمام هردو را حوزه را یک­جا به دست داشته و این­گونه نافی هرگونه حقی برای حیات خصوصی می­­شود؛ این یعنی که، یک نگره فرد را تمام ماجرا می­انگارد و او را در قبال اجتماع از استقلال غیرانتقادی و کاهش­ناپذیری برخوردار می­داند که هرگونه دولتی صرفا” در صدد محدود کردن یا منهدم کردن آن بر آمده، نگره­ی دیگر اجتماع را اساس هرگونه حق و حتا هویت فردی شمرده، آن را دارای اختیار و اقتداری نه فقط ارشادی بل اکیدا” الزامی می­داند که باید به هر وسیله افراد را زیر نظارت بگیرد.
پس، به نظر می­رسد دیدگاه انتقادی غیرجانب­دارانه­ای که بخواهد، ضمن اعتباربخشی به تمایز دوگانه­ی خصوصی / عمومی و تاکید بر حفظ استقلال این دو حوزه از هم، آن «تمامت­خواهی» بارز یا نهفته را به باد حمله بگیرد باید آن هردو گرایش را به یکسان آماج انتقادات خود سازد، زیرا روی هم رفته، اهمیت کشاکش تاریخی بین این دو حوزه و نفس موازنه­ی موجود میان آن دو در هر جامعه­ی انسانی است که میزان وجود و رعایت آزادی­های فردی و اجتماعی را معین می­کند. از این رو، شکی در این نیست: این هردو رویکرد افراطی هریک به سهم خود می­تواند برهم­زننده­ی موازنه­ی مطلوب میان آن دو حوزه و آن دو گونه آزادی باشد. با این همه، یک نکته را نباید ناگفته گذاشت: تا آن­جا که مسئله­ی قدرت در میان بوده و این قدرت در رابطه با وضعیت موجود و معاصر ارزیابی شود، بی­شک، این قطب دوم آن کشاکش بوده که اغلب دست بالا را داشته و از هر وسیله­ی ممکن برای تحکیم موضع خود و تحدید و تضعیف قطب مخالف بهره برده. و این یعنی که، آن­چه امروزه دست کم در برخی موارد به­شدت محسوس­ می­نماید تلاش حوزه­ی عمومی برای تسلط یافتن بر حوزه­ی خصوصی و تصرف تمامی آن برای بازتولید ارکان اقتدار خود در تمام سطوح فردی و اجتماعی در قالب یک تمامیت است.

۳
دو اتفاق به­ظاهر بی­ربط به هم را در نظر بگیرید: طرح مبارزه با بدحجابی و تحدید نمایشگاه بین­المللی کتاب تهران. صرف­نظر از مثبت یا منفی بودن این اقدامات و همچنین تبعات آن­ها، یک عنصر اساسی این هردو اقدام را به هم ربط می­دهد: تلاش آمرانه­ی حوزه­ی عمومی برای اثبات اقتدار خود بر حوزه­ی خصوصی، و نه کوششی ارشادی برای اصلاح اوضاع نابه­سامان از دید سامان سیاسی. در هردو مورد، حوزه­ی عمومی مصمم به تعیین و تثبیت ارزش­هایی است که مکلف کردن افراد به اطاعت از آن­ها را نه فقط حق خود بل­که وظیفه­ی خود می­داند. از یک سو، نیروی انتظامی در صدد مستقر ساختن نظمی بر برخی افراد (زنان) است که از دایره­ی مسئولیت­های تنظیمی­اش فراتر می­نماید، و از دیگرسو وزارت ارشادی است که به عنوان وزارت الزام عمل کرده و برای افرادی (ناشران) معین می­کند که فعالیت خود را به چه چارچوبی مقید و منحصر کنند. در هردو حالت، دولت در مقام حامی و حامل حوزه­ی عمومی تصمیم می­گیرد و تعیین می­کند که حوزه­ی خصوصی در کجا و تحت چه شرایطی موجودیت شخصی خود را مطرح کند.
اما این صرفا” محدود و مقید کردن جلوه­ی حوزه­ی خصوصی در حوزه­ی عمومی نیست. مسئله فقط این نیست که زنان در جامعه چگونه خود را به نمایش بگذارند یا ناشران در چگونه نمایشگاهی آثار خود را عرضه کنند. فراتر از این­ها، حوزه­ی عمومی می­خواهد به این وسیله نفس حقوقی را حوزه­ی خصوصی برای خود متصور بوده در قالبی کلی منکر شود – زنان نباید با روسری­­ها و مانتوهای نامناسبی در انظار ظاهر شوند، مردان حق آویختن کراوات در عکس­های مربوط به مدارک شخصی را ندارند، و از این دست؛ همچنان که، نمایشگاه کتاب نباید در شرایطی کارناوال­گونه و به­ظاهر بی­قیدوبند برگزار شود، ناشران به­علاوه باید نوع و نحوه­ی عرضه­ی آثار خود را از پیش به اطلاع رسانده، کسب مجوز کنند، و باز هم از این دست.

۴
در هردو حالت، یک قاعده­ی انضباطی (به معنای فوکویی) عمل می­کند که ظاهرا” آزادی شخصی را انکار نکرده اما به­شیوه­ای غیرشخصی آن را محدود می­کند: تو آزاد ای که پوششی داشته باشی اما باید پوششی داشته باشی که حوزه­ی عمومی برای شخص تو مناسب می­داند، تو آزاد ای که کتابی منتشر کنی اما باید کتابی منتشر کنی که حوزه­ی عمومی برای اجتماع مناسب می­داند. در واقع با اتکا به همین قاعده­ی انضباطی است که زن بدحجاب از آزادی آمدوشد در انظار و ناشر بدکتاب از آزادی انتشار و عرضه­ی آثار محروم می­شود.
البته هر جامعه­ی متمدن موازینی برای نحوه­ی آمدوشد افراد در انظار و نوع آثار مجاز به انتشار دارد (در آزادانگارترین جامعه­ها هم هنوز فرد نودیست مجاز به آمدوشد آزادانه در انظار نیست و اثر هرزه­نگارانه جواز انتشار آزادانه ندارد). وسیع­تر، هر انسان اجتماعی در جامعه­­ای زندگی می­کند که طبعا” اقتدار و اختیاری را به حوزه­ی عمومی محول کرده، از این رو انتظار اقداماتی از سوی دولت برای حفظ موازنه­ی مطلوب میان حوزه­ی خصوصی و حوزه­ی عمومی می­رود. اما مسئله این نیست. مسئله­ حدود مسئولیت­های محول به دولت در تعیین صلاحیت امور، و از این مهم­تر میزان اختیارات آن برای اجرای اجباری و الزام­آور صلاح­دید خود است: بدحجابی یا بدکتابی مسئله­ای مربوط به حوزه­ی خصوصی است، پس تعیین مصادیق آن هم تنها می­تواند توسط این حوزه یا نمایندگان آن در حوزه­ی عمومی صورت گیرد، و تازه آن هم در حالی که حدود مشخص­شده نمی­تواند و نباید قدرت و مسئولیتی را به حوزه­ی عمومی محول کند که ناقض یا نافی حقوق انسانی افراد بدحجاب و بدکتاب باشد.
حجاب خوب و کتاب خوب: بعید به نظر می­رسد که هیچ­کس مشکلی با این دو مقوله داشته باشد، مشکل فقط در تعیین خوب و بد و نحوه­ی اعمال تعینات است، و بس – تعیناتی که حقا” باید توسط حوزه­ی خصوصی صورت گرفته و وکالتا” (به­شکل مشروط و محدود) از سوی حوزه­ی عمومی اعمال شود.

۵
کوشش برای حفظ تمایز میان حوزه­ی خصوصی و حوزه­ی عمومی، و تاکید بر توازن مطلوب میان آن دو از اصول اساسی هر جامعه­ی مدنی و به­ویژه از وظایف شهروندان اندیشمندتر است، اما در جامعه­ای که حوزه­ی عمومی در صدد اعمال اقتداری هرچه بیش­تر بر حوزه­ی خصوصی است، اول وظیفه­ی «روشنفکر» عمومی دفاع دقیق و دوراندیشانه از حوزه­ی خصوصی خواهد بود – «روشن­فکر» خصوصی که جای خود دارد.