English

ایشا اوپانیشاد

یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۹ - ۲۱:۱۱ ب.ظ

از «اوپانیشادها: کتاب­های حکمت»، ترجمه­ی مهدی جواهریان / پیام یزدانجو

این سرشار است. آن سرشار است. سرشار از سرشار می­آید.

سرشار را از سرشار برگیر؛ آن­چه می­ماند باز سرشار است.

باشد که صلح و سازش و آسایش در هرکجا جاری.

هرچه هست آکنده از پروردگار است.

خواهنده مباش؛ خوش باش، و بر هیچ حسرت مخور.

زندگی را صدساله آرزو کن، تا کار را به انجام رسانی،

و کردار را وارسته سازی؛ آری، اگر انسان بودن افتخار تو است.

آن که روح را انکار کند می­میرد، اما با تولدی بی­روح باز گردد؛

نابینا، نهان، در زندان ظلمات.

روح یگانه و یکتا است. بی­جنبش، تندتر از ذهن می­رود.

حواس جا می­ماند و جهان می­تازد. به تندی می­جوید و می­یابد.

از روح نفسی می­آید که هستی هرچیز از او است.

بی­جنبش می­جنبد؛ بس دور است، و باز نزدیک، در درون است و باز بیرون.

آن که هر وجود را در خود یابد، و خود را در هر وجود،

اندوهی به دل نخواهد داشت.

هستی و هستنده را یکتا یافته، هر هستنده را به خود دیده،

حکیم و فرزانه، چه­گونه غمگین گردد و گم­راه شود؟

روح همه­جا است، بی­شاکله، بی­شکل، تمام، ناب،

آگاه، و دانا بر هرچیز، رخشان در هر کران، و بی­کران،

استوار بر خویش، و برتر از هرچیز،

و در گردش جاودان گیتی، بایسته­ی هر برهه را به جا می­آرد.

در ظلمات نادانی افتادی، ایمان را با دانش آیینی درآمیز؛

در ظلمات دانایی افتادی، ایمان را با دانش آسمانی درآمیز؛

دانش آیینی به یک سرانجام می­رسد، دانشی آسمانی به سرانجامی دیگر؛

حکمتی است که حکیمان گفته­اند.

آن که به این دو دست یابد، با این از زمین و زمان بگذرد، با آن به ابدیت راه یابد.

در ظلمات شب افتادی، ایمان را با سرشت طبیعت درآمیز؛

در ظلمات روز افتادی، ایمان را با سرنوشت طبیعت درآمیز؛

سرشت طبیعت به یک سرانجام می­رسد، سرنوشت طبیعت به سرانجامی دیگر؛

حکمتی است که حکیمان گفته­اند.

آن که به این دو دست یابد، با این از زمین و زمان بگذرد، با آن به ابدیت راه یابد.

تمثال حقیقت را پرده­ای از طلا پوشانده­اند.

پرده را بدر، ای پروردگار! ای دادار! دیوانه­ی دیدار ام.

ای نگهبان، نهان­بین، نگه­ی دارنده­ی هرچیز!

سرچشمه­ی هستی، به­پادارنده­ی ما! نور را نهان مکن، بتابان نور را!

بگذار تا تمام تبرک را بنگرم، همان همای همایونان، همان همگان؛

من خود همان ام!

هستی به بی­کران راه می­برد، ابدیت! تن خاکستر می­شود.

ای ذهن! بر جان جاودان بیاندیش؛ کردار را در یاد آر!

ای ذهن! کردار را در یاد آر!

در یاد آر! ای ذهن! در یاد آر!

ای روشنای مقدس! روشن کن راه را، تا بار کردار را بنگریم!

مگر نه به کردار ما آگاه ای؟ مگذار که بی­راهه رویم،

ما که دوباره و هربار کرنش می­کنیم، و ستایش می­کنیم.

‌نگاه‌ها (۶) - بازگشت

نگاه نگار - ۴ شهریور ۱۳۸۹

دیروز به هر زحمتی بود خریدمش. واقعا کتاب زیباییه. ممنون که قسمت هاییش رو اینجا گذاشتین

نگاه محمد توکلی - ۲۴ شهریور ۱۳۸۹

خوش حالم که هم چنان هستی و خواهی بود .
باش و بمان عزیز !

نگاه اشکان - ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

سلام.هنوز اینجاییم و دلتنگ شما.اگر با دنیا آشتی کردید با ما نیز چنین کنید!
سپاس

نگاه حامد - ۱ خرداد ۱۳۹۰

سلام
دستتون درد نکنه بابت ترجمه، اما تنها به عنوان یه داستان خلاصه میشه از کتابتون خوند و رد شد. ای کاش این طور ترجمه نمی کردین، اگه تنها یک اوپانیشاد رو ترجمه می کردین ولی به طور کامل بدون دست زدن به لغات که کل معنی رو عوض کرده، یا حتی لغاتی رو که اینور اونور کردین رو ای کاش تو پاورقی تلفط سانسکریتشو می نوشتین.
خیلی ناقصه خیلی! صد رحمت به دارالشکوه.
بازم از هیچ چی بهتره، تشکر

نگاه مریم حبیبی - ۷ خرداد ۱۳۹۰

چقدر خوب بود….

نگاه Amir - ۲۲ خرداد ۱۳۹۰

این هم مثل سایر ترجمه هایتان کاری غیر قابل فهم است. به راستی چرا؟ اگر از پس متن بر نمی آیید چرا زیبایی کار دیگران را ضایع میکنید؟ یک فهرست بلند بالا از اشکالات ترجمه که عمدتا ناشی از درک نادرست شما از متن است در اختیار دارم که خود کتابی مفصل است.برای نمونه در جایی از کتاب “به سوی پسامدرن” عبارت oblique space که به معنای فضای مبهم است و اشاره به ماهیت تاویل دارد را فضای مورب ترجمه کرده اید و این نشان از ضعف در آشنایی با مبانی پست مدرنیسم از یک سو و عدم درک متن مبدا از سوی دیگر دارد. بیش از هزار مورد اینچنینی در کانامه ی شماست. در صورت تمایل میتوانیم دیداری داشته باشیم تا پیش از انتشار این اشکالها خود شما نیز از آنها با خبر شوید. من هم اکنون در سوئد هستم اما ۲۹ خرداد به تهران خواهم آمد. تا قبل از آن میتوانید با شماره ی ۰۰۴۶۷۶۰۸۲۰۰۳۴ تماس بگیرید.

با سپاس

نگاه شما