از «اوپانیشادها: کتابهای حکمت»، ترجمهی مهدی جواهریان / پیام یزدانجو
این سرشار است. آن سرشار است. سرشار از سرشار میآید.
سرشار را از سرشار برگیر؛ آنچه میماند باز سرشار است.
باشد که صلح و سازش و آسایش در هرکجا جاری.
هرچه هست آکنده از پروردگار است.
خواهنده مباش؛ خوش باش، و بر هیچ حسرت مخور.
زندگی را صدساله آرزو کن، تا کار را به انجام رسانی،
و کردار را وارسته سازی؛ آری، اگر انسان بودن افتخار تو است.
آن که روح را انکار کند میمیرد، اما با تولدی بیروح باز گردد؛
نابینا، نهان، در زندان ظلمات.
روح یگانه و یکتا است. بیجنبش، تندتر از ذهن میرود.
حواس جا میماند و جهان میتازد. به تندی میجوید و مییابد.
از روح نفسی میآید که هستی هرچیز از او است.
بیجنبش میجنبد؛ بس دور است، و باز نزدیک، در درون است و باز بیرون.
آن که هر وجود را در خود یابد، و خود را در هر وجود،
اندوهی به دل نخواهد داشت.
هستی و هستنده را یکتا یافته، هر هستنده را به خود دیده،
حکیم و فرزانه، چهگونه غمگین گردد و گمراه شود؟
روح همهجا است، بیشاکله، بیشکل، تمام، ناب،
آگاه، و دانا بر هرچیز، رخشان در هر کران، و بیکران،
استوار بر خویش، و برتر از هرچیز،
و در گردش جاودان گیتی، بایستهی هر برهه را به جا میآرد.
در ظلمات نادانی افتادی، ایمان را با دانش آیینی درآمیز؛
در ظلمات دانایی افتادی، ایمان را با دانش آسمانی درآمیز؛
دانش آیینی به یک سرانجام میرسد، دانشی آسمانی به سرانجامی دیگر؛
حکمتی است که حکیمان گفتهاند.
آن که به این دو دست یابد، با این از زمین و زمان بگذرد، با آن به ابدیت راه یابد.
در ظلمات شب افتادی، ایمان را با سرشت طبیعت درآمیز؛
در ظلمات روز افتادی، ایمان را با سرنوشت طبیعت درآمیز؛
سرشت طبیعت به یک سرانجام میرسد، سرنوشت طبیعت به سرانجامی دیگر؛
حکمتی است که حکیمان گفتهاند.
آن که به این دو دست یابد، با این از زمین و زمان بگذرد، با آن به ابدیت راه یابد.
تمثال حقیقت را پردهای از طلا پوشاندهاند.
پرده را بدر، ای پروردگار! ای دادار! دیوانهی دیدار ام.
ای نگهبان، نهانبین، نگهی دارندهی هرچیز!
سرچشمهی هستی، بهپادارندهی ما! نور را نهان مکن، بتابان نور را!
بگذار تا تمام تبرک را بنگرم، همان همای همایونان، همان همگان؛
من خود همان ام!
هستی به بیکران راه میبرد، ابدیت! تن خاکستر میشود.
ای ذهن! بر جان جاودان بیاندیش؛ کردار را در یاد آر!
ای ذهن! کردار را در یاد آر!
در یاد آر! ای ذهن! در یاد آر!
ای روشنای مقدس! روشن کن راه را، تا بار کردار را بنگریم!
مگر نه به کردار ما آگاه ای؟ مگذار که بیراهه رویم،
ما که دوباره و هربار کرنش میکنیم، و ستایش میکنیم.









دیروز به هر زحمتی بود خریدمش. واقعا کتاب زیباییه. ممنون که قسمت هاییش رو اینجا گذاشتین
خوش حالم که هم چنان هستی و خواهی بود .
باش و بمان عزیز !
سلام.هنوز اینجاییم و دلتنگ شما.اگر با دنیا آشتی کردید با ما نیز چنین کنید!
سپاس
سلام
دستتون درد نکنه بابت ترجمه، اما تنها به عنوان یه داستان خلاصه میشه از کتابتون خوند و رد شد. ای کاش این طور ترجمه نمی کردین، اگه تنها یک اوپانیشاد رو ترجمه می کردین ولی به طور کامل بدون دست زدن به لغات که کل معنی رو عوض کرده، یا حتی لغاتی رو که اینور اونور کردین رو ای کاش تو پاورقی تلفط سانسکریتشو می نوشتین.
خیلی ناقصه خیلی! صد رحمت به دارالشکوه.
بازم از هیچ چی بهتره، تشکر
چقدر خوب بود….
این هم مثل سایر ترجمه هایتان کاری غیر قابل فهم است. به راستی چرا؟ اگر از پس متن بر نمی آیید چرا زیبایی کار دیگران را ضایع میکنید؟ یک فهرست بلند بالا از اشکالات ترجمه که عمدتا ناشی از درک نادرست شما از متن است در اختیار دارم که خود کتابی مفصل است.برای نمونه در جایی از کتاب “به سوی پسامدرن” عبارت oblique space که به معنای فضای مبهم است و اشاره به ماهیت تاویل دارد را فضای مورب ترجمه کرده اید و این نشان از ضعف در آشنایی با مبانی پست مدرنیسم از یک سو و عدم درک متن مبدا از سوی دیگر دارد. بیش از هزار مورد اینچنینی در کانامه ی شماست. در صورت تمایل میتوانیم دیداری داشته باشیم تا پیش از انتشار این اشکالها خود شما نیز از آنها با خبر شوید. من هم اکنون در سوئد هستم اما ۲۹ خرداد به تهران خواهم آمد. تا قبل از آن میتوانید با شماره ی ۰۰۴۶۷۶۰۸۲۰۰۳۴ تماس بگیرید.
با سپاس