ماتورا
چون مادری دلنواز، چون مام مخوف اختناق،
چون مادهشیر خاموش خورشید، موجی به بزرگی دریا،
بیصدا سر رسیده، شاهانه در یکایک ما خانه میکند؛
روزهای شیشهای ذوب میشوند، و بر سینهها تاجی از خارها و ذغالهای گداخته شکل میبندد،
سلطهاش سکسکهای عبوس، و نفسهای درهمشکستهی ایزدان و ددان،
با چشمانی گشوده، با دهانی آکنده از حشرات سوزان
که روز و شب، روز و شب، هماره همان تکهجا را به زبان میآرند.
تابستان دهانی است بیکران، آوایی از خفقان و بخار!
امروز، مجروح و محتضر، در خط زمان میخزد، مرگاش تمامی ندارد؛
فردا، در آوار سپیدهدمان، بیقرار میجنبد؛
در طویلههای پهناور سال، روزهای مانده موعد خویش میجویند.
امروز است و چهار تولهاش، صبحدم با دُمی از بلور، نیمروز با یکی چشم،
غرقه در روشنای خود، بر تخت باشکوه، شامگاهان لبریز از پرندگان،
و شبانگاه، مسلح به ستارگان تابان، شاهی آمادهی آورد.
بالی به هم میزند خورشید، و امروز و لحظههایاش همه را به هرسو میپراکند:
دخترکی چون جوباری از خنکای خاموش به خیابان دوید،
گدایی چون استغاثهای بیجان دوباره بر میخیزد،
تلی از زبالهها و نیایشها، زوزهها و زنجمورهها،
گلهای سرخ در سیاهی سرخی به تیرگی میزنند،
و ارغوانها در انبوه آبیها،
زنان آجرچین سنگها را بهسان خورشیدهای خاموش به سر میبرند،
زیبایی در غار قندیلهاش، صدای ابعاد عقربوارش،
مردی سراپا خاکستر به ستایش نره است،
آب است و عفن،
نوازندگان سپیدهدمان را میدرند و توفان رقص را به زمین میخوانند،
یقهای از جرقهها، و تاج گلهای برقی، هماهنگ با هم در نیمههای شب،
مهتاب میآید و ککها را کودکان بیخواب میجورند،
پدران و مادران با گلههای خانوار خود میخوابند،
با خدایانشان که هزار سال پیشتر سنگ شدند،
پروانهها، لاشخورها، مارها، میمونها، گاوها، مگسها، همه دیوانهوار:
روز بلند با محمولهی موجودات مخوفاش،
که در زمان معلق سراسر به گل مینشیند.
همه همراه روز فرو میرویم، و به دالان زمان پا میگذاریم،
و از دهلیزهای بیپایان میگذریم، آنجا که دیوارهایاش از هوای جامد است،
و درهایاش در پشت ما بسته میشود، ما زندان خویش میشویم،
و حیوانِ آدمآسا، نفسبریده، به هر گام خود فرو میغلتد؛
پس میافتیم، و خود را گم میکنیم، و حیوان به هر گاماش از آینده دورتر میشود؛
هرآنچه در ما سرافراز و سخت و استوار، عاقبت فرو خواهد ریخت،
و در کام مام زمین خواهد شد.
خود را در خود میآکنم، خود را در خود میفشارم،
و از آکندگی سرریز میشوم، امتداد مییابم، به بیرون میگسترم، لبالب، لبریز،
در خود میآکنم، از خود برون میریزم،
نه آسیمگی، نه آینه، نه سرگیجه در برابر آینه، نه سقوطی در کار،
تنها یک هستی است، آن که سرریز، و لبالب، و مواج:
نه چون کمانی که بر خود خمیده تا تیرها به هدفها زند،
نه چون سینهای زخمی از امید، و منتظر که تیری در رسد:
آبی افشائده است، و ما، نه خواب و نه بیدار،
و معلق به هر گام خود، به سرچشمه باز میگردیم.
سر به سینه آرام میگیرد، پیکر به روی پیکر دیگر،
بی آن که هدف، آخرین تجسد خود، را بیابد.
پس، خیال کهن را پاس دار:
به هستی بیاویز، هستی را در دل سنگها و در بن آذرخشها برنشان!
سنگهایی که هرگز تسلیم نمیشوند، سنگهایی از جنس زمان،
زمانی از جنس سنگها، و قرنها بهسان ستونها،
آنک به هر انجمن سرود ستایش سنگ است،
چشمههایی از یشم و یاقوت، باغهایی از سنگ آتشفشان،
برجهایی از سنگ مرمر، و بلندای زیبایی، آماده به جنگ زمان.
و من روزی دستان خود را من بر این شکوه سنگی کشیدم.
سنگها نیز راه خود را گم میکنند، سنگها خود خیال اند،
و میافتند و میشکنند و در میآمیزند، و با رودها روان خواهند شد.
سنگها نیز رودبار اند.
کجا است آن که به سنگهای مردگان زندگی میبخشد،
آن که سنگها و مردگان را به سخن میآرد؟
زیرسازهایی از سنگ و موسیقا، کارخانهای که آینههای سخن میسازد
و قلعههای سوزان شعر را، که ریشههاشان را در سینهاش تنیده،
و در سرش آسودهاند؛ و دست او پاسدار آنان است.
زیر این زره، از صخرههای بلورین، من از پی مردی بودم
که به جستوجوی پنجرهای ناپیدا بود؛
ما زاده شدیم و تنها بهای زندگی زخمی بود، زخمی که سر باز نمیکند، اما میسوزد،
اختری سوزان، خردهزخمی که هرگز از میان نخواهد رفت،
لکه خونی که تا ابد خواهد ماند،
و دری که از آن به درون ظلمت میرویم.
آدمی نیز جاری میشود، آدمی نیز فرو میریزد،
خیالی که ناگهان ناپدید خواهد شد.
لجنزار رخوت، آماس جلبکها، سیلاب زنبورها بر فراز چشمانی نیمهباز،
سرور شنزاران، زمانهای جویده، خیالهای جویده،
و زندگی که قرنها را می جود،
قرنهایی که هستیشان سیلان است و خلسه،
میان آبهای خفته سرگردان،
رودبار چشمها، رودبار دهانها، رود وصلتهای گمشده در زیر اندیشهها،
رود موریانهها و مگسها، رودبار خدایان، و همآغوشیشان،
رود ستارگان و خزندگان، رود جنگلآسای اجساد سوخته،
سعادتی لبریز از کمال، سرریز و لبالب از خویشتن؛
ما نیستیم، من سر آن ندارم که باشم.
خدایا، سر آن ندارم که نابینا در ظلمات پیش روم؛
سر بازگشتام نیست: انسان ام، و انسان انسان است،
انسانی که در خلاٌ زاده شد، و نگهبانی جز بالهای خود نداشت،
و مادرش را رها کرد، و به تبعید رفت، بی ریشه، بی آسمان و زمین،
چون پلی، کمانی، برکشیده میان دو هیچ، با خود یگانه، سراسر خود،
اما گسسته از آن دم زاده شد، با سایهای سمج در ستیز،
خسته، سرگردان، بی آن که خود را یافته باشد،
از کودکی محکوم، آن که زمان را تقطیر میکند،
پادشاه خویشتن، فرزند کار خویش.
آگاهی را رودبار سیاه در خود غرقه میکند،
خیالهای ناب واژگون، شب، خمشده بر خود، روح تسلیم میشود،
خوشهی ساعات مبهوت فرو میریزد، انسان چون ستارهای سقوط میکند،
خوشهی اختران فرو میبارد، و جهان و خورشیدهاش همچون میوههای رسیده فرو میافتند.
جوانی و خوابوخیالهاش، تنها گنجی که به تاراج نرفته.
جوانی در اندیشهام: کشتیهای شعلهور به آن همه دریاها که بینام ماندهاند
و هر موجی یادآور یادی سهمگین که بر ذهن یادآورنده میکوبد
(آبهای گوارا در انبارههای جزایر، آبهای گوارای زنان و نواهایشان
که سراسر شب چون آمیزش جوبارها به گوش میرسد،
الاههی چشمان سبز و کلماتی از جنس آدمی، که واقعیت خویش را در سینهی ما برنشاند،
آماج دلربای نیزهها، بازتابی دلنواز در پیشگاه سپهر،
چون سنبل گندم، فروشده در کام خویشتن، اما جاودانه، ناب و خودبسنده،
گردآمدِ نغمهها، و دلدادگان که مانند نتها به هم میرسند،
عالم آنسان که چنگی، چون کمانی، مختصات معلای خدایان،
تنها سرا که سزاوار آدم بود!)
و شهر بلندبارو به پهنای دشتی، چون گوهری زخمدیده،
و قلعههای ویران و قهرمان شکستخورده، و حجرههای سوختهی گنجینههای زنان،
و سنگنبشتهی مرد میدان، چون شمشیری مستقر در تنگنای راه،
و شعر که بر میخیزد، و با بالهایاش آغوش روز و شب را میپوشد
و درخت سربلند سخن، که استوار در میانهی شهر ایستاده است،
و دادگری در هوای آزاد آنان که کردهها را را به سنجهی روح،
با ترازوی نور، میکشند؛
و کردهها، تلی از مردگان که به اخگر تاریخ سوختهاند!
زیر این بازماندههای سیاه اما حقیقت، کنندهی کارها، خفته است:
تنها میان آدمیان، آدم آدمی است.
و من فرو میروم تا بذر نور را به چنگ آورم،
و آن را در وجود خویشتن بکارم:
روزی خواهد رُست.









موفق باشید…اگر چه این نظرها در چشم انداز شما جلوه ای ندارن!
بد نیست از کتاب زندگان هم مطالبی اینجا بنویسید.
bonus
سلام پسر
نمی دونستم وب لاگ جدید زدی
اتفاقی دیدم
از اون روزی که فرانکولای قبلی رو ریختن به هم دیگه ازت پست نخونده بودم
خوشحالم و پست هاتو می خونم …
موفق تر باشی …
مثل همیشه عالی
چقدر خوب مینویسی عالیه
بی نظیره
تا حالا همچین چیزی نخوندم حرف نداره
فقط تو میتونی همه چیزو اینطوری بنویسی
خیلی خوبه هزارهزار آفرین رودست نداری
ادبیات و ترجمه بهت افتخار میکنه پدیده ای هستی
چه غم انگیزکه مدعی روشنفکری و عارف بیست و یک تا این حد قابل ترحم نیازمند تمجید و ستایش چاپلوسانه است