English

منظومه ای از اکتاویو پاز / مهدی جواهریان – پیام یزدانجو

یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۹ - ۲۳:۳۵ ب.ظ

ماتورا

 

چون مادری دل­نواز، چون مام مخوف اختناق،

چون ماده­شیر خاموش خورشید، موجی به بزرگی دریا،

بی­صدا سر رسیده، شاهانه در یکایک ما خانه می­کند؛

روزهای شیشه­ای ذوب می­شوند، و بر سینه­ها تاجی از خارها و ذغال­های گداخته شکل می­بندد،

سلطه­اش سکسکه­ای عبوس، و نفس­های درهم­شکسته­ی­ ایزدان و ددان،

با چشمانی گشوده، با دهانی آکنده از حشرات سوزان

که روز و شب، روز و شب، هماره همان تک­هجا را به زبان می­آرند.

تابستان دهانی است بی­کران، آوایی از خفقان و بخار!

 

امروز، مجروح و محتضر، در خط زمان می­خزد، مرگ­اش تمامی ندارد؛

فردا، در آوار سپیده­دمان، بی­قرار می­جنبد؛

در طویله­های پهناور سال، روزهای مانده موعد خویش می­جویند.

امروز است و چهار توله­اش، صبح­دم با دُمی از بلور، نیم­روز با یکی چشم،

غرقه در روشنای خود، بر تخت باشکوه، شامگاهان لبریز از پرندگان،

و شبانگاه، مسلح به ستارگان تابان، شاهی آماده­ی آورد.

بالی به هم می­زند خورشید، و امروز و لحظه­های­اش همه را به هرسو می­پراکند:

دخترکی چون جوباری از خنکای خاموش به خیابان ­دوید،

گدایی چون استغاثه­ای بی­جان دوباره بر می­خیزد،

تلی از زباله­ها و نیایش­ها، زوزه­ها و زنجموره­ها،

گل­های سرخ در سیاهی سرخی به تیرگی می­زنند،

و ارغوان­ها در انبوه آبی­ها،

زنان آجرچین سنگ­ها را به­سان خورشیدهای خاموش به سر می­برند،

زیبایی در غار قندیل­هاش، صدای ابعاد عقرب­وارش،

مردی سراپا خاکستر به ستایش نره است،

آب است و عفن،

نوازندگان سپیده­دمان را می­درند و توفان رقص را به زمین می­خوانند،

یقه­ای از جرقه­ها، و تاج گل­های برقی، هماهنگ با هم در نیمه­های شب،

مهتاب می­آید و کک­ها را کودکان بی­خواب می­جورند،

پدران و مادران با گله­های خانوار خود می­خوابند،

با خدایان­شان که هزار سال پیش­تر سنگ شدند،

پروانه­ها، لاشخورها، مارها، میمون­ها، گاوها، مگس­ها، همه دیوانه­وار:

روز بلند با محموله­ی موجودات مخوف­اش،

که در زمان معلق سراسر به گل می­نشیند.

 

همه همراه روز فرو می­رویم، و به دالان زمان پا می­گذاریم،

و از دهلیزهای بی­پایان می­گذریم، آن­جا که دیوارهای­اش از هوای جامد است،

و درها­ی­اش در پشت ما بسته می­شود، ما زندان خویش می­شویم،

و حیوانِ آدم­آسا، نفس­بریده، به هر گام خود فرو می­غلتد؛

پس می­افتیم، و خود را گم می­کنیم، و حیوان به هر گام­اش از آینده دورتر می­شود؛

هرآن­چه در ما سرافراز و سخت و استوار، عاقبت فرو خواهد ریخت،

و در کام مام زمین خواهد شد.

 

خود را در خود می­آکنم، خود را در خود می­فشارم،

و از آکندگی سرریز می­شوم، امتداد می­یابم، به بیرون می­گسترم، لبالب، لب­ریز،

در خود می­آکنم، از خود برون می­ریزم،

نه آسیمگی، نه آینه، نه سرگیجه در برابر آینه، نه سقوطی در کار،

تنها یک هستی است، آن که سرریز، و لبالب، و مواج:

نه چون کمانی که بر خود خمیده تا تیرها به هدف­ها زند،

نه چون سینه­ای زخمی از امید، و منتظر که تیری در رسد:

آبی افشائده است، و ما، نه خواب و نه بیدار،

و معلق به هر گام خود، به سرچشمه باز می­گردیم.

سر به سینه آرام می­گیرد، پیکر به روی پیکر دیگر،

بی آن که هدف، آخرین تجسد خود، را بیابد.

 

پس، خیال کهن را پاس دار:

به هستی بیاویز، هستی را در دل سنگ­ها و در بن آذرخش­ها برنشان!

سنگ­هایی که هرگز تسلیم نمی­شوند، سنگ­هایی از جنس زمان،

زمانی از جنس سنگ­ها، و قرن­ها به­سان ستون­ها،

آنک به هر انجمن سرود ستایش سنگ است،

چشمه­هایی از یشم و یاقوت، باغ­هایی از سنگ آتش­فشان،

برج­هایی از سنگ مرمر، و بلندای زیبایی، آماده به جنگ زمان.

و من روزی دستان خود را من بر این شکوه سنگی کشیدم.

سنگ­ها نیز راه خود را گم می­کنند، سنگ­ها خود خیال اند،

و می­افتند و می­شکنند و در می­آمیزند، و با رودها روان خواهند شد.

سنگ­ها نیز رودبار اند.

کجا است آن که به سنگ­های مردگان زندگی می­بخشد،

آن که سنگ­ها و مردگان را به سخن می­آرد؟

زیرسازهایی از سنگ و موسیقا، کارخانه­ای که آینه­های سخن می­سازد

و قلعه­های سوزان شعر را، که ریشه­هاشان را در سینه­اش تنیده،

و در سرش آسوده­اند؛ و دست او پاس­دار آنان است.

 

زیر این زره، از صخره­های بلورین، من از پی مردی بودم

که به جست­وجوی پنجره­ای ناپیدا بود؛

ما زاده شدیم و تنها بهای زندگی زخمی بود، زخمی که سر باز نمی­کند، اما می­سوزد،

اختری سوزان، خرده­زخمی که هرگز از میان نخواهد رفت،

لکه خونی که تا ابد خواهد ماند،

و دری که از آن به درون ظلمت می­رویم.

آدمی نیز جاری می­شود، آدمی نیز فرو می­ریزد،

خیالی که ناگهان ناپدید خواهد شد.

 

لجن­زار رخوت، آماس جلبک­ها، سیلاب زنبورها بر فراز چشمانی نیمه­باز،

سرور شن­زاران، زمان­های جویده، خیال­های جویده،

و زندگی که قرن­ها را می جود،

قرن­هایی که هستی­شان سیلان است و خلسه،

میان آب­های خفته سرگردان،

رودبار چشم­ها، رودبار دهان­ها، رود وصلت­های گم­شده در زیر اندیشه­ها،

رود موریانه­ها و مگس­ها، رودبار خدایان، و هم­آغوشی­شان،

رود ستارگان و خزندگان، رود جنگل­آسای اجساد سوخته،

سعادتی لبریز از کمال، سرریز و لبالب از خویشتن؛

ما نیستیم، من سر آن ندارم که باشم.

خدایا، سر آن ندارم که نابینا در ظلمات پیش روم؛

سر بازگشت­ام نیست: انسان ام، و انسان انسان است،

انسانی که در خلاٌ زاده شد، و نگهبانی جز بال­های خود نداشت،

و مادرش را رها کرد، و به تبعید رفت، بی­ ریشه، بی آسمان و زمین،

چون پلی، کمانی، برکشیده میان دو هیچ، با خود یگانه، سراسر خود،

اما گسسته از آن دم زاده شد، با سایه­­ای سمج در ستیز،

خسته، سرگردان، بی آن که خود را یافته باشد،

از کودکی محکوم، آن که زمان را تقطیر می­کند،

پادشاه خویشتن، فرزند کار خویش.

 

آگاهی را رودبار سیاه در خود غرقه می­کند،

خیال­های ناب واژگون، شب، خم­شده بر خود، روح تسلیم می­شود،

خوشه­ی ساعات­ مبهوت فرو می­ریزد، انسان چون ستاره­ای سقوط می­کند،

خوشه­ی اختران فرو می­بارد، و جهان و خورشیدهاش هم­چون میوه­های رسیده فرو می­افتند.

جوانی و خواب­وخیال­هاش، تنها گنجی که به تاراج نرفته.

جوانی در ­اندیشه­ام: کشتی­های شعله­ور به آن همه دریاها که بی­نام مانده­اند

و هر موجی یادآور یادی سهمگین که بر ذهن یادآورنده می­کوبد

(آب­های گوارا در انباره­های جزایر، آب­های گوارای زنان و نواهای­شان

که سراسر شب چون آمیزش جوبارها به گوش می­رسد،

الاهه­ی چشمان سبز و کلماتی از جنس آدمی، که واقعیت خویش را در سینه­ی ما برنشاند،

آماج دل­ربای نیزه­ها، بازتابی دل­نواز در پیشگاه سپهر،

چون سنبل گندم، فروشده در کام خویشتن، اما جاودانه، ناب و خودبسنده،

گردآمدِ نغمه­ها، و دل­دادگان که مانند نت­ها به هم می­رسند،

عالم آن­سان که چنگی، چون کمانی، مختصات معلای خدایان،

تنها سرا که سزاوار آدم بود!)

و شهر بلندبارو به پهنای دشتی، چون گوهری زخم­دیده،

و قلعه­های ویران و قهرمان شکست­خورده، و حجره­های سوخته­ی گنجینه­های زنان،

و سنگ­نبشته­ی مرد میدان، چون شمشیری مستقر در تنگنای راه،

و شعر که بر می­خیزد، و با بال­های­اش آغوش روز و شب را می­پوشد

و درخت سربلند سخن، که استوار در میانه­ی شهر ایستاده است،

و دادگری در هوای آزاد آنان که کرده­ها را را به سنجه­ی روح،

با ترازوی نور، می­کشند؛

و کرده­ها، تلی از مردگان که به اخگر تاریخ سوخته­اند!

زیر این بازمانده­های سیاه اما حقیقت، کننده­ی کارها، خفته است:

تنها میان آدمیان، آدم آدمی است.

 

و من فرو می­روم تا بذر نور را به چنگ آورم،

و آن را در وجود خویشتن بکارم:

روزی خواهد رُست.

‌نگاه‌ها (۵) - بازگشت

نگاه ali - ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

موفق باشید…اگر چه این نظرها در چشم انداز شما جلوه ای ندارن!
بد نیست از کتاب زندگان هم مطالبی اینجا بنویسید.
bonus

نگاه حمید - ۵ تیر ۱۳۸۹

سلام پسر
نمی دونستم وب لاگ جدید زدی
اتفاقی دیدم
از اون روزی که فرانکولای قبلی رو ریختن به هم دیگه ازت پست نخونده بودم
خوشحالم و پست هاتو می خونم …
موفق تر باشی …

نگاه آرین - ۵ مرداد ۱۳۸۹

مثل همیشه عالی

نگاه سام - ۷ مرداد ۱۳۸۹

چقدر خوب مینویسی عالیه
بی نظیره
تا حالا همچین چیزی نخوندم حرف نداره
فقط تو میتونی همه چیزو اینطوری بنویسی
خیلی خوبه هزارهزار آفرین رودست نداری
ادبیات و ترجمه بهت افتخار میکنه پدیده ای هستی

نگاه مانیا - ۱۴ مرداد ۱۳۸۹

چه غم انگیزکه مدعی روشنفکری و عارف بیست و یک تا این حد قابل ترحم نیازمند تمجید و ستایش چاپلوسانه است

نگاه شما