English

عدسى‏های آقای اسپینوزا: داستان دیگری از من

دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸ - ۱۵:۰۲ ب.ظ

عدسی­های آقای اسپینوزا (پیام یزدانجو) *

 

 آیا زنان موضوع بحث اخلاق اند؟

  ب. اسپینوزا

به دیوان داورى لاهه

عالى‏جناب آگوستوس، از من خواسته‏اید آن‏چه را که مى‏دانم با وضوح تمام بنویسم. متأسفانه، به­لحاظ روحى، اکنون در شرایطى نیستم که شهادتى محکمه‏پسند ارائه کنم، اما حسب امر آن مقام محترم، آن‏چه از احوالات آقاى اسپینوزا مى‏دانم، خواهم گفت.

بندیکت (باروخ) اسپینوزا در چهارم نوامبر ۱۶۳۲ در آمستردام به دنیا آمد. والدین‏اش از یهودیان پرتغالى بودند و براى گریز از گروش اجبارى به مسیحیت به هلند آمده بودند. پدرش از تجار آبرومند، و خانه‏اش در خیابان بورگوال نزدیک «کنیسه‏ى پرتغالى» بود. باروخ شش ساله بود که مادرش، وقت وضع حمل، مرد و شانزده سال بعد پدرش، که در این فاصله سه همسر و چهار فرزند را به خاک سپرده بود، خود در خاک خفت.

اما، آقاى اسپینوزا جهود سر به راهى نبود، و به نشر آراى ارتدادآمیز رو آورد. از قرار معلوم، براى تطمیع‏اش مستمرى سالانه‏اى معادل ۱۰۰۰ فلورین پیشنهاد شد، اما نپذیرفت. توطئه‏اى براى ترورش ترتیب یافت، و از آن جان سالم به در برد. اما نامه‏اى سرگشاده نوشت و در نتیجه، در هفدهم ژوئیه‏ى ۱۶۵۶، با تشریفات تمام از جامعه‏ى یهودى طرد و رسماً تکفیر شد. اصل نامه نزد من نمانده، اما سه نویسنده، هانس اهل لاهه، فلورنتینو اهل ونیز، و ویلیام اهل روتردام، از آن نقل کرده‏اند؛ نفرین‏نامه را هم یواخیم هالاخا خوانده، بخشى از آن از این قرار مى‏باشد:

«بدین وسیله، به حکم فرشتگان و به امر اولیاى دین، ما باروخ اسپینوزا را نفرین و تکفیر مى‏کنیم. لعن و نفرین باد بر او، در شب و روز، در خواب و بیدارى، در حال دخول و در حال خروج. آتش خشم خداوند نام او را از آسمان‏ها بزداید. خداوند او را به علت اعمال زشت‏اش از تمام طوایف اسرائیل براند. هیچ‏کس نباید با او گفت‏وگو کند. هیچ‏کس نباید با او مکاتبه داشته باشد. هیچ‏کس نباید به او خدمت کند. هیچ‏کس نباید با او به زیر یک سقف بنشیند. هیچ‏کس نباید از چهار ذراع به او نزدیک‏تر شود. هیچ‏کس نباید نوشته‏اى را که او انشا کرده یا به دست خود نگاشته، بخواند. هرگز. هرگز. هرگز.»

در چنین احوالى، آقاى اسپینوزا نزد دوست خود، جناب آفینیوس فان دن اندن رفته. این فان دن اندن قبلاً کشیشى یسوعى بوده اما آن زمان آزاداندیش شده. ارناندث آرابالِ کاتالونى در فصل سوم از کتاب خود، «یسوعیان اسپانیا در هلند»، مى‏نویسد که وى مطالعات وسیعى در آثار یونانیان داشته. آقاى اسپینوزا آن‏جا به آموزش محصلان مشغول گردیده، همان‏جا آشنایى خود با یونانى و لاتین را کامل کرده، شرح آراى ارسطو به خامه‏ى موسى ابن میمون و حسداى کرسکاس را هم از نظر گذرانده. اما چنان که آگوستوس عالى‏مقام مى‏داند، مکتب فان دن اندن به‏زودى بسته شد، خود به فرانسه رفت، و در توطئه‏اى نافرجام علیه لوئى چهاردهم شرکت جست، و سرانجام در ملا عام به دار آویخته شد.

گفتنى است که، آقاى اسپینوزا پیش از این‏ها با ماریا، دختر فان دن اندن، ماجراى عاشقانه‏اى از سر گذرانده. اسپینوزا در ۱۶۵۷ به مدرسه‏ى فان دن اندن آمد، و ماریا پیش از وى آن‏جا به جوانان موسیقى و ریاضى مى‏آموخت. گفته‏اند که زیبا بود و طبعى باظرافت داشت، اما «اغلب اغواگر مى‏نمود» و «شاگردان بیش از آن که به درس‏اش گوش بسپارند در برهنگى‏هاى اندام‏اش خیره مى‏شدند و آن همه را آن زن خود در اختیار چشمان ایشان مى‏گذاشت.» از آن سو، گفته مى‏شود، اسپینوزا آداب جذب جنس مخالف را نمى‏دانسته و از احساسات عاشقانه بویى نبرده بوده. برخلاف ماریا که قد بلند و پوست سفید و موى روشن داشت، اسپینوزا قامت متوسط، پوست گندم‏گون، و موى مجعد مشکى داشته، با این حالت بهت و بلاهتى در سیماى‏اش بوده، از همین رو این مَثل میان اهل لاهه دهان به دهان گشت که: «یهودى سرگردان، مانند اسپینوزا» – همچنین گفته مى‏شود، علت اصلى بیزارى او از ماریا آن بوده که یک شب، بعدِ اتمام درس‏اش، او را شاید از سر تحقیر یا از باب تنوع اغفال کرده و اسپینوزاى گناه‏آلوده یک تار موى ماریا را که به لب‏هاى‏اش چسبیده بوده «چون نشانى از ابلیس و از براى تذکار و تقوا» همیشه همراه خود مى‏برده.

دیگر این که، آقاى اسپینوزا در سال ۱۶۵۸ به تراشیدن عدسى‏هایى روى آورده که در ذره‏بین‏هاى جواهرفروشان و دوربین‏هاى دریایى و عینک‏هاى مطالعه کاربرى دارند. گفته مى‏شود، آقاى اسپینوزا از شغل تعلیم و تربیت کناره گرفته، باقى عمرش را به پرداخت عدسى‏ها مشغول بوده. بعدتر، در دهکده‏ى کوچکى بیرون آمستردام اقامت گزیده. در همین دوران اسم کوچک‏اش را از باروخ که عبرى بوده به معادل مسیحى‏اش، بندیکت، برگردانده. اما گواهى که نشان دهد او عملاً مسیحى شده در دست نیست.

بعد از آن، آقاى اسپینوزا مدتى را هم در منزل جراح دیوانه، دکتر هرمان هومان، خانه کرده که از پیروان فرقه‏ى رمونسترانت بود و در دهکده‏ى رینسبورگ، کنار رود راین در حومه‏ى لیدن، زندگى مى‏کرد. اسپینوزا آن‏جا در خلوت به زندگى ادامه داد، و جز عدسى‏تراشى سرگرمى آن‏چنانى نداشت. آلباتروس سیکروس مى‏گوید، «تفریح‏اش این بود که عنکبوت‏ها را جمع مى‏کرد و آن‏ها را به جان هم مى‏انداخت» یا «مگسى را مى‏گرفت و آن را در تار عنکبوتى مى‏انداخت و دست‏وپا زدن‏هاى‏اش را زیر ذره‏بین تماشا مى‏کرد و مى‏خندید و بعضاً قهقهه‏ها مى‏زد.»

بعدتر، آقاى اسپینوزا در لاهه، در منزل نقاشى به نام فان در اسپیک در خیابان پاویلون رحل اقامت افکند. آوریل ۱۶۶۳، به ووربورگ، در حومه‏ى لاهه، نقل مکان کرد، و تا پایان عمرش آن‏جا ماند، و عدسى‏ها را هم آن‏جا پرداخت مى‏کرد. معروف است که اغلب مى‏گفته «من مثل مارى حلقه مى‏زنم، و دم‏ام را به دهان مى‏گیرم» – مقصود آن که اول و آخر کار خود، یا ابتدا و انتهاى عالم، را در دایره‏اى درخودبسته مى‏دید. در این دوران، مشغولیت دیگرش تدوین اصول دستور زبان عبرى بود، اما آن را ناتمام گذاشت. با این حال، رساله‏اش در باب رنگین‏کمان را به پایان برد.

درباره‏ى مرگ‏اش روایت‏ها مختلف است اما غالب آن که، ریه‏هاى‏اش از استنشاق مدام ذرات و غبار ناشى از عدسى‏ها آزرده بوده، آثار سل در سینه‏اش عود کرد، و در ۲۱ فوریه‏ى ۱۶۷۷ درگذشت. صاحب‏خانه‏ى وى در کلیسا بوده، و تنها پزشکى از دوستان‏اش به بالین وى آمده. گفته مى‏شود، دوست مذکور با پول خردهایى که روى میز بوده، و چاقویى دسته فلزى، همراه آن تار موى پیش‏گفته، ناپدید شده. اما این احتمال هم وجود دارد که آلات و ادوات کارگاه و همچنین عدسى‏هاى تراشیده‏ى آقاى اسپینوزا را هم او به یغما برده باشد.

عالى‏جناب، این بود آن‏چه من از زندگى آقاى اسپینوزا مى‏دانستم – که در کمال صداقت گفتم. اینک باید به اصل مطلب، یعنى عدسى‏هاى آقاى اسپینوزا بپردازم که عالى‏جناب آگوستوس آمستردامى از من خواسته. چنان که گفتم، آقاى اسپینوزا در جوانى با ماریا، دختر فان دن اندن، ماجراى عاشقانه‏اى از سر گذرانده. بعضاً در حکایت عشق این دو تردید کرده‏اند، از این بابت که گفته مى‏شود ماریا آن زمان سیزده یا چهارده سال بیش‏تر نداشته. اما آلبرتوس پاراسلسوس، که از جمیع معاصران به اسپینوزا نزدیک‏تر بوده، در »خاطرات« خود مى‏گوید که ماریا آن زمان هفده یا هجده ساله بوده، عاقبت با یکى از عشاق خود به نام اومبرت ازدواج کرده. البته پیش‏تر اتفاقى بین ماریا و اسپینوزا حادث گردیده، اما ماریا پس از آن نیز به اسپینوزا بى‏اعتنا بوده، گو این که گفته مى‏شود، اسپینوزا بعد از آن نفرت اولیه عاشق مشتاق ماریا گردیده (از جمله به این دلیل متقن که، گرچه گفته مى‏شود براى در امان ماندن از گزند یهودیان نام خود را تغییر داده، حقیقت این است که براى جلب محبت ماریا چنین کرده). وانگهى، از دیگر دلایلى که من در اثبات مدعاى خود دارم قطعاتى از کتاب «اخلاق» او است، آن‏جا که (بخش سوم، قضیه‏ى ۴۴) مى‏گوید: «نفرتى که تسلیم عشق شود، عشقى مى‏شود عظیم‏تر از آن که مسبوق به نفرتى نبوده باشد» و طبعاً او هم با همه‏ى حزم و احتیاط­اش مى‏دانسته که «عشق و اشتیاق مى‏تواند مفرط و مجنونانه باشد» («اخلاق»، بخش چهارم، قضیه‏ى ۴۴). اما، ماریا که به عاشقى دیگر دل مى‏دهد، آقاى اسپینوزا عشق‏اش را دوباره به نفرت بدل کرده، در «اخلاق»اش مى‏گوید: «اگر کسى گمان برد که معشوق‏اش به کسى دیگر با عشقى برابر یا شدیدتر از عشقى که به او دارد، عشق مى‏ورزد، در این صورت از معشوق خود متنفر گردیده، به معشوق وى حسد خواهد برد.» و در ادامه حسادت را این‏سان تعریف مى‏کند: «تب‏وتابى در روح که از احساس توأمان عشق و نفرت به‏علاوه‏ى رشک‏ورزى شدید به شخص ثالث ناشى مى‏شود.»

این همه در حالى است که بعدها در باب اتفاق آن شب، در «رساله در باب اصلاح فاهمه»، مى‏گوید: «من به ورطه‏ى هولناکى افتاده بودم و با تمام وجود محتاج یافتن علاجى بودم و در پى آن مى‏گشتم، گو این که از نتیجه‏ى جست‏وجوى خود اطمینان نداشتم. مانند مردى بودم که در بستر بیمارى از مرضى مهلک در عذاب باشد، مردى که اگر درمانى عاجل نیابد، هرآینه خواهد مرد.» اما آقاى اسپینوزا در این وهله نمانده، راه علاجى یافته: نفرت‏اش را به عشق مجدد بدل کرده، آن را «عشق عقلانى» به خدا خوانده است (و کل «اخلاق»اش را به اثبات این ایده اختصاص مى‏دهد).

پس این ادعا که اسپینوزا از بابت امرار معاش به تراش آن عدسى‏ها رو آورده، از دید من حقیقت ندارد. حقیقت شاید این باشد که اسپینوزاى وحدت وجودى، از سویى به حلول خدا در همه‏چیز باور داشته و از دیگر سو تجمیع دو امر یگانه در امرى واحد را محال مى‏دانسته، از آن‏جا که عشق ماریا در نظرش هم‏ارزِ عشق عقلانى به خدا بوده، باید به هر وسیله این دو را از هم جدا مى‏کرده، پس ذات و عرض را تفکیک کرده، نخستین را به خدا مسترد داشته است. این یعنى که، تمام مدت با عدسى‏هاى‏اش در تار موى ماریا تعمق مى‏کرده، اما هیچ‏یک از آن عدسى‏ها که تراشیده چنان صیقل نخورده بودند تا ذات مو را بر او نمایانده، چنان شود که ذات خدا را در پشت ذرات موى ماریا باز یابد. آقاى اسپینوزا عدسى‏هایى ناقص و نامناسب مى‏ساخته که هیچ‏یک مفید فایده نبوده، بنابراین آن‏ها را مى‏فروخته، و از نو مى‏ساخته، و از نو مى‏فروخته. شاید هم حقیقت این باشد که اصلاً مویى در کار نبوده اما اسپینوزا همیشه در پشت هر عدسى تار مویى مى‏دیده و بنابراین نتوانسته براى مطالعات‏اش عینکى بسازد که موى ماریا دیگر در بطن آن نباشد، و در نتیجه باز هم عدسى‏ها را مى‏فروخته، و از نو مى‏ساخته. شاید هم حقیقت این باشد که آقاى اسپینوزا عاقبت عدسى‏اى ساخته که ذات خدا را در کنه موى ماریا نشان داده، یا این که دیگر در آن نشانى از موى ماریا نبوده، اما دوستى که به بالین‏اش آمده آن تار مو یا آن عدسى آخر را به یغما برده تا او را از خداى بازیافته دور سازد، یا شاید اومبرت بوده که مى‏خواسته انتقام عشق ماریا به او را بگیرد، یا شاید خود ماریا بوده و مى‏خواسته، حسب حسد، عشق عقلانى‏اش را از او بگیرد.

سرورم، در خاتمه مى‏گویم، من در مورد مالکیت آن‏چه در پستوى اتاق آقاى اسپینوزا یافت شده ابداً ادعایى نداشته، در مورد تعلق یا عدم‏تعلق آن ۶۷۷ عدسى به ماریا وان دن اندن هم نظرى ندارم. اکنون مدت‏ها از آن زمان گذشته، حقیقتِ این قصه را من هم نمى‏دانم، زیرا حقیقت خطاى تاریخى دارد - عیناً نظیر آن عدسى‏ها که آقاى اسپینوزا مى‏تراشید و هیچ‏یک از خطاى باصره در امان نبود. تاریخى بر من گذشته، من حقیقت را نمى‏دانم. آن‏چه مى‏دانم، و آن را هم به ضرس قاطع نمى‏دانم، این که خود اکنون پیرپسرى چهل ساله ام، سراسر عمرم خود را فرزند نامشروعى انگاشته‏ام، زیرا هرگز مادرم را عاشق هیچ‏کس ندیده‏ام - از این رو، توفیرى ندارد که اسپینوزا پدرم بوده باشد یا اومبرت.

 با احترامات فائقه‏

 بندیکت اومبرت اسپینوزا

 ۲۱ فوریه‏ى ۱۶۹۷

 

داستان‏ام تمام شده بود. بورخس نگاه‏اش را از قفسه‏ى کتاب‏هاى رو به رو گرفت و مرا نگاه کرد. یک‏نفس خوانده بودم و انگار خیال نداشت اظهار نظر کند. بالأخره گفت: «بامزه بود.» و ادامه داد: «حتماً تصادف تاریخى است، چون خودم مشابه‏اش را دارم. البته کوتاه‏تر است.»

 

در کتابى درباره‏ى کتاب‏هاى خیالى خواندم که بن لوقا، مترجم بزرگ قرن سوم هجرى، در نامه‏اى به دوست و حامى خود، ابن المنجم، از کتابى زرتشتى یاد مى‏کند که در دوازده هزار مجلد و بر پوست گاومیش نگاشته شده، جمیع حکمت‏ها را به جمیع زبان‏ها شامل مى‏شد؛ به این ترتیب که، براى مثال، به هنگام انشاى «خداوند مهربان نگاهبان ما باد»، «خداوند» را به پهلوى، «مهربان» را به پارسى، «نگاهبان» را به سانسکریت، «ما» را به سریانى، و «باد» را به یونانى آورده، آن‏گاه همین عبارت را با آمیزه‏اى از دیگر زبان‏ها انشا کرده، سپس به دیگر حکمت‏ها نیز به همین منوال پرداخته است. در کتاب دیگرى خواندم آن‏چه در این دوازده هزار مجلد آمده در واقع انشاى همان عبارت مثالى به تمام زبان‏ها بوده، که این احتمال هم با احتساب انواع آرایش‏هاى ممکن براى انشاى آن عبارت بعید نبود. با این حال، در کتاب دیگرى خواندم آن عبارت نه یک جمله بل‏که یک نام بوده، و این نام با ترکیبى از الفباى هزار زبان انشا شده. همچنین، در کتاب دیگرى خواندم آن‏چه در آن مجلدات افسانه‏اى آمده تنها تکرار یک حرف ساده به دوازده هزار زبان بوده. در کتابى دیگر خواندم از این دوازده هزار مجلد یکى هم به جا نمانده، زیرا با اتمام انشاى آن، کارى که به امر خسرو پرویز آغاز و در عهد یزدگرد سوم انجام یافت، پایه‏هاى سلطنت ساسانیان نیز سست گردید و در نتیجه اوراق آن کتاب بر باد رفت. افزون بر این، در کتابى دیگر خواندم که سقوط ساسانیان دلیل بر باد رفتن آن مجموعه نبوده، برعکس، اتمام آن کتاب بود که اسباب سقوط ساسانیان را فراهم کرد. زیرا کتابى که باید تمام حکمت‏هاى عالم را دوباره گرد مى‏آورد (همان حکمت هخامنشیان که یونانیان به یغما برده و در اقصاى عالم پراکنده بودند) کتابى اساساً ناممکن، کتابى درباره‏ى هر کتاب، و در واقع درباره‏ى هیچ بود.

 

به نظرم، شباهت دقیقى با «الف»، «تمثیل قصر»، «آینه و نقاب»، یا حتا «دیوار چین و کتاب‏ها» داشت. «حرف» ى که مى‏گفت همان «الف» ى بود که نویسنده تمام دیدنى‏هاى دنیا را در آن دیده، یا همان شعر یک‏حرفى که شاعر براى امپراتور چین گفته و با گفتن‏اش قصر او را ناپدید کرده بود، یا همان شعرِ یک‏کلمه‏اى که شاه و شاعر، یا نقاب و آینه، یا هردو را دیوانه کرده، این کتاب هم همان رابطه‏اى را با نابودى ساسانیان داشت که آن کتاب‏ها با سرنوشت شوم شى هوانگ تى، امپراتور چین.

خودش گفت: «شاید هم تمثیلى که بورخسِ وحدت وجودى هم با آن عدسى‏هاى اسپینوزایى‏اش نتوانسته در هیچ کتابى، حتا در کتاب‏خانه‏ى بابل، پیداى‏اش کند. اما ایده‏ى اصلى‏اش ظاهراً القاى وجود بى‏نهایت زبان، و یا در نهایت ابداع زبان‏هایى خیالى، است – ایده را هم احتمالاً از نوعى از الواح بابل، الواح بازنوشتنى، گرفته‏ام، شاید هم از برج بابل.»

گفتم: «واقعاً بورخسى بود.»

بورخس گفت: «اما داستان تو بورخسى‏تر بود.»

گفتم: «ممکن بود هردو کار یک بورخس باشد؟ یا حتا یک اسپینوزا؟»

بورخس گفت: «اسپینوزاى عاشق؟»

 

 * این داستان بنا بود در مجموعه­ی موزه­ی اشیای گم­شده منتشر شود، که نشد.

‌نگاه‌ها (۵) - بازگشت

نگاه HasSan Fayzi - ۲۱ مرداد ۱۳۸۸

The original is unfaithful to the translation.
Jorge Luis Borges

نگاه محمد توکلی - ۲۳ مرداد ۱۳۸۸

چرا در همان مجموعه چاپش نکردی ؟ در هر صورت داستان خوبی بود .

نگاه محمد توکلی - ۶ شهریور ۱۳۸۸

پیام یزدانجو معنی این سکوت کرکننده چیست ؟ چرا ؟ از تو خیلی چیزها آموختم . اما … سکوتت را … ای کاش فریاد را هم از تو بشنویم .

نگاه HasSan F - ۱۹ شهریور ۱۳۸۸

پیام عزیز
کجایید شما، چرا این همه بی سر و صدا، در غیاب به چه کارید؟ از خودتان آموختیم که ادبیات مان باید به کار سیاسی مان بیاید، از غیاب ساختگی به درآیید، قدم در غیابِ واقعی بگذارید، پای هیچ بیانیه ای که نام دوست داشتنی تان نیست، دست کم خودتان بیانیه ای صادر کنید، دست کم بفهمیم کدام طرفی هستید، من که می دانم اما دیگران خوانندگان تان آخر از شما انتضار دارند، به این فکر کنید که اگر الان گلشیری نازنین زنده بود چه می کرد، سکوت؟ به حتم نه، راه رورتی را می روید که باز این سکوت هیچ سنخیتی با توصیف های او از لیبرالیسم و بازی باوری ندارد، هایدگر یکبار سکوت کرد بعد از مرگ اش هنوز هم از اتهامات آن خلاصی نیافته، ژست هایدگری هم می خواهید به خودتان بگیرید (این حرف را از روی گستاخی و نمک نشناسی نمی زنم، از روی دلسوزی هم نه، از روی دوست داشتن تان می گویم) لا اقل اول یک خودی نشان بدهید، ثابت کنید که حرفی برای گفتن دارید، بعد سکوت کنید که مصداق تاویل هایدگر از سکوت هم باشید.
دوستدار همیشگی شما
ح ف

نگاه mah.shab - ۲۳ شهریور ۱۳۸۸

سلام.منزل نو مبارک. خیلی دیر است و بی موقع، می دانم؛ اما برای من که تازه یافتمش، کهنه نیست. در مورد داستان، راستش مجموعۀ جدیدتان را نخوانده ام اما امیدوارم از این نمونۀ چاپ نشده، کمی آسان فهم تر باشد! البته برای من!

نگاه شما