English

از عشق و پذیرش

یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶ - ۱۶:۴۳ ب.ظ

۱
عشق می­تواند در نگاه اول باشد: عشق آنی، دیوانه­وار (و به­ظاهر بی­قیدوشرط)، یا این که کم­کم کامل شود: عشق آهسته،‌ عاقلانه (که قیدوشرط­ها را بردارد). عشق بی­چون­وچرا، بی­قیدوشرط؟ قطعا”، هر عاشقی به این اراده­ی عاشقانه تن می­دهد، اما تنها به این بها که خود را («)دیگر(»)گون ­­کند: افراط عاشقانه معنایی جز این ندارد: عاشق تسلیم می­شود، تعدیل می­کند، تطابق می­دهد، تا در نهایت آن قابی را بسازد که می­خواهد حریم عشق­اش باشد.

۲
«من همین ام که هستم!» یعنی اگر عاشق من ای مرا – بی­قیدوشرط – بپذیر، و این یعنی عاشقی که تاب تحمل آن گزاره­ی ظالمانه را ندارد عاشق نیست. عاشق قیدوشرط­ها را می­پذیرد، اما تنها با تحمیل قیدوشرط­های («)دیگری(») بر خود. در هر صورت قید و شرطی هست، گیرم نامنصفانه: عشق عادلانه نیست، استبدادی است.
عشق پذیرش مطلق «دیگری» است؟ شاید – اما نه دیگری ­چنان که هست، یا چنان که خود می­پندارد که هست، بل دیگری چنان که عاشق او را در رابطه با خود – خود دیگرگون­شده­اش – می­سازد.

۳
این همه شاید از آن رو است که هر عشقی خاصیت خود را دارد: عشق عمومی وجود ندارد، و این یعنی که هیچ دستور زبان عمومی­ای برای عشق در کار نیست؛ تنها انگاره­هایی هست که هر عاشقی از دید خود آن­ها را باز می­سازد (بارت): تصاویری، یا دقیق­تر، تصویری که همان عشق است – و البته قیدوشرط هم قابی که عاشق باید بسازد: کارهای عاشقانه را همیشه فراسوی خیر و شر می­کنند (نیچه)، با این همه نه فراسوی قید و شرط. عشق بی­قیدوشرط ممکن نیست.

نگاه شما