English

ژورنالیسم فلسفی در باب هیپررئالیته

جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸۵ - ۱۶:۱۱ ب.ظ

به­دنبال درگذشت ژان بودریار، متفکر مشهور فرانسوی، مهدی خلجی مطلبی در سایت رادیو زمانه نشر داده، خواسته این بهانه­ای باشد برای پرداختن به «بودریار، آن­گونه که در زبان فارسی بازتابیده». بنا به سنتی که ژورنالیست سیاسی­نویسی به نام محمد قوچانی پایه گذاشته (گزارش ژورنالیستی موضوعاتی فراتر از محیط محدود ژورنالیسم، سنتی مبنتی بر مرور موارد معدود و صدور احکام مطلوب، آن هم تحت عنوانی دهان­پرکن)، خلجی هم مطلب ژورنالیستی خود را، با دیرینه­شناسی ایرانی پدیده­ی پست­مدرنیسم در ایران آغاز کرده، اما این مرور اولیه به جای آن که حاشیه یا درآمدی باشد برای ورود به متن اصلی، خود در مقام متن محوری می­ایستد: این حاشیه­پردازی ژورنالیستی (با مخلفاتی همچون مکررات نامستندی از قبیل تایید و تمجید از نقد مراد فرهادپور و یوسف اباذری بر «ساختار و تاویل متن» بابک احمدی)، دو سوم متن را تشکیل داده، کم­تر ربطی به بهانه­ی بحث­اش دارد.

در یک­سوم پایانی، خلجی بالاخره به آن چیزی می­پردازد که از ابتدا وعده­اش را داده بود: «بودریار، آن­گونه که در زبان فارسی بازتابیده»، آن هم با این ادعا که «از بودریار یکی دو کتاب و دو سه مقاله به فارسی درآمده و همچنین نام او در بسیاری کتاب‌های مربوط به اندیشه پست مدرن آورده شده است.» همین ابتدا، جهت اطلاع او و همچنین تشویق امثال او به بالا بردن دانش خود در این زمینه، باید بگویم متون متعدد و متنوعی از بودریار به فارسی برگردانده شده که اگر فرصتی برای مطالعه­ی آن­ها یافته و زحمت تامل در آن­ها را بر خود هموار کنند، احتمالا” کم­تر اسیر اشتباهات مضحکی نظیر آن­چه در مطلب مذکور آمده خواهند شد. بخشی از کارنامه­ی بودریار به فارسی به این شرح است:
نخستین­بار آرای بودریار را بابک احمدی در فصلی از کتاب خود «حقیقت و زیبایی» (۱۳۷۴) شرح داده. به­دنبال آن، مانی حقیقی در اولین گزیده­ی متون پسامدرن، «سرگشتگی نشانه­ها» (۱۳۷۵)، سه متن از بودریار را گنجانده: مقاله­ی «مدرنیته چیست؟»، بخشی از کتاب «وانموده­ها و وانمایی»، و بخش اول از گفت­وگوی بلند «بودریار را فراموش کن». از آن زمان تا به امروز مقالات متعدد و متنوعی از بودریار (به­عنوان مثالی مهم، در شماره­ی ۱۹ فصل­نامه­ی «ارغنون»، با ترجمه­­ی مراد فرهادپور و دیگران) منتشر شده، انبوهی از مقالات و متن­های دیگر درباره­ی او در آمده، آخرین کتابی هم که از او منتشر شده «آمریکا» (۱۳۸۴) با ترجمه­ی عرفان ثابتی است. در این میان، من هم سهمی داشته­ام: اولین کتاب بودریار را به زبان فارسی در سال ۱۳۷۹ منتشر کردم، فوکو را فراموش کن، که علاوه بر کل کتاب، شامل متن کامل گفت­وگوی سیلور لوترنژه با بودریار («بودریار را فراموش کن») می­شد؛ دو سال بعد دومین کتاب بودریار را با عنوان در سایه­ی اکثریت­های خاموش (۱۳۸۱) منتشر کردم که به­علاوه بخش­هایی از «مبادله­ی نمادین و مرگ» و همچنین دو جستار مهم و مشهور نویسنده در باب رسانه­ها را در بر می­گرفت؛ در همین سال، دو متن دیگر از او، باز هم بخش دیگری از «مبادله­ی نمادین و مرگ» و جستاری از «وانموده­ها و وانمایی»، را در کتابی که تحت عنوان به­سوی پسامدرن: پساساختارگرایی در مطالعات ادبی تدوین و ترجمه کردم، گنجاندم. کتاب مصور بودریار در مجموعه­ی «قدم اول» هم با ترجمه­ی من در همین حوالی منتشر شد؛ سه سال پیش ترجمه­ی متن مفصلی به نام «کولاک بودیار» را برای نشریه­ی «رسانه» پایان بردم؛ و آخرین کارم در این راستا هم ترجمه­ی جستار کلیدی دیگری از بودریار در کتاب اکران اندیشه: فصل­هایی در فلسفه­ی سینما (۱۳۸۳) بود که مقاله­ای هم به قلم خودم در ابتدای آن آورده­ام. این نکته­ی اول.

نکته­ی دوم­ام به نتیجه­گیری خلجی از نقد خود بر ترجمه­ی یک اصطلاح بودریاری توسط عبدالکریم رشیدیان مربوط می­شود. رشیدیان در برگردان بخشی از «مبادله­ی نمادین و مرگ» بودریار، اصطلاح hyperreality را به «واقعیت مفرط» برگردانده که از دید خلجی این برگردان نادرست است و در نتیجه «اگر کسی هایپرریالیتی را در آثار بودریار،”واقعیت مفرط” دریابد و ترجمه کند، می‌توان گفت که تقریباً چیزی از نظریه‌های او درنیافته است.» و باز هم در نتیجه، از آن­جا که این ترجمه در کتاب «از مدرنیسم تا پست­مدرنیسم» (تدوین­شده توسط لارنس کهون، که رشیدیان سرویراستاری ترجمه­ی فارسی آن را بر عهده داشته)، ترجمه­ی مقالات آن «مثل “واقعیتی مفرط” نامفهوم، آشفته و با این همه، اغواگر است.»
بازهم بحث­های بی­سوادانه و از آن بدتر نتیجه­گیری­های نامتواضعانه و نامسئولانه: متفرعن و موهن! چگونه می­شود اثری این­گونه را (با این تنوعی که دارد و با آن همه زحمت و جدیتی که صرف­اش شده) بی­محابا لگدمال کرد و رای کلی به باطل و بی­ارزش بودن آن داد؟ اثری که، با همه­ی انتقادات وارد بر آن، در زمره­ی متون منقح­ و مرجعی است که در این زمینه در ایران انتشار یافته، از بسیاری جهات قابل ارجاع و قابل اتکا است – دست کم ترجمه­های افشین جهان­دیده و نیکو سرخوش از متون دولوز و دریدا از پیراسته­ترین و دقیق­ترین ترجمه­ها در نوع خود بوده. اما خلجی ، باز هم با استناد به استفاده از معادلی که منتقدی آن را به زعم خود نادرست می­داند، کل کار و کوشش مترجم و کل کتابی را زیر سوال می­برد!

اما نکته­ی سوم: خلجی، در توضیح اصطلاح hyperreality ابتدا با ذکر این که در این­جا قصد ندارد دیگاه بودریار را درباره­ی واقعیت و نماد شرح دهد (چه بهانه­ی بدی!)، می­گوید که از نظر بودریار «چیزی در مقام واقعیت وجود ندارد»: اشتباه اول: بودریار واقعیت را انکار نمی­کند، بل­که تنها از ناپدیدی واقعیت، آن­ هم در وضعیتی ویژه، سخن می­گوید – امیدوار ام آدمی که وسواس مزمنی در باب دقت و درستی دارد تفاوت این دو را در یابد. اما خبط دوم این است که خلجی این اصطلاح را با تعبیر hyperlink قیاس کرده، و از آن­جا که چیز چندانی هم از بودریار نمی­داند، یکسر به بی­راهه می­رود: اول این که، بودریار در زمانی اصطلاح خود را وضع کرد که خبری از اینترنت نبود، و دوم این که آن­چه در فضای وب با تعابیری چون hyperlink و hypertext می­شناسیم یا متکی به دستور رایج زبان انگلیسی برای ترکیب­سازی اند و یا برگرفته از نظریه­ی ادبی دهه­ی نود در بابت «بینامتنیت» (شرحی از آن در فصل آخر کتابی به همین نام که من ترجمه کردم آمده).
با این همه، حاصل همان کلی­گویی­ها و مقایسات ژورنالیستی و ابتدائیاتی که خلجی در باب برداشت بودریار از «واقعیت» آورده چییست؟ در نهایت این که، بودریار درک ما از واقعیت را مبتنی بر نظام نشانه­ها و دارای ارجاع به دنیای غیرواقعی می­داند. اما آیا کل نظریه­ی زبان­شناسی و نظریه­ی ادبی قرن بیستم در حیطه­ی ساختارگرایی و پساساختارگرایی (از سوسور تا بارت) همین باور را نداشته؟ پس وجه ویژه­ی بودریار و آن همه غوغایی که بر سر نوآوری و نوبودگی اندیشه­ی او به راه افتاد و او را به «سردمدار پسامدرنیسم» ملقب ساخت، چیست؟
خنده­دار است که خواننده­ی خارج­نشین ما که حتا الفبای اندیشه­ی بودریار را نمی­شناسد این­گونه بی­پروا بودریارشناسی می­کند! آن هم در حالی که هر خواننده­ی ایرانی که تنها صفحاتی از همان منابع فارسی مورد طعن و توهین خلجی را خوانده باشد دست کم این را می­داند که تعریف بودریار از آن تعبیر و توصیف او از این وضعیت چیست: «واقعی­تر از واقعی بودن»؛ کمی که بیش­تر بخواند در می­یابد که، بودریار در سیر آثار خود مجموعه مصطلحات مشهوری را ساخته و پرداخته که با همین ضابطه تعریف می­شوند – شکل ساده و ریاضی­وار این ضابطه فرمولی این­گونه است: hyper-Xity: being more X than X (برای روشن­تر شدن بحث: دقیقا” بر همین اساس و با توجه به تفوق تکنولوژی­های وانمایی و آکنده شدن دنیای معاصر از وانموده­ها، از دید بودریار، انسان پسامدرن کمابیش در دنیایی زندگی می­کند که در آن امور غیرواقعی اغلب خود را در قالبی واقعی­تر از واقعیت به نمایش می­گذارند و از این رو تصور سنتی یا مدرن ما از واقعیت دیگر نمی­تواند معتبر باشد. بودریار سیر این ناپدیدی نسبی را هم در تبارشناسی سه مرحله­­ای مشهوری بارها توضیح داده – گمان می­کنم در ترجمه­های خود من دست کم سه بار مورد اشاره قرار گرفته و شرح­اش آمده. با این همه، دنیای امروز ما به­طور کامل در تصرف hyperreality نیست، که اگر این بود و reality یکسر ناپدید شده یا از میان رفته بود که دیگر نظریه­­ی بودریار آن­چنان اهمیتی نداشت! برعکس، همچنان که بودریار بارها و از جمله در انتقادی که از برداشت سازندگان «ماتریکس» از آرای خود کرده علنا” ابراز می­کند، نه تسخیر یکی توسط دیگری بل این مرز متزلزل، سیال، و گاه نامحسوس، میان رئالیته و هیپررئالیته است که جذابیت دارد و ما را مفتون و مبهوت می­کند.)
پس، اول این که رشیدیان در کاربرد معادل «واقعیت مفرط» به­لحاظ مفهومی به بی­راهه نرفته (به هر رو، معنای «زیادی واقعی» را که می­رساند) – هرچند می­شد معادل­های بهتر و رساتری را هم مورد توجه قرار داد که وافی­تر به مقصود باشد. دوم آن که، بودریار خود بارها شوخ­طبعانه یا به­جد به بار زیست­شناختی بسیاری از اصطلاحات­اش اشاره کرده، از جمله همین پیشوند hyper که گمان­ام هر دانشجوی میانه­حالی هم می­داند دلالت­اش (در تقابل با پیشوند hypo) چیست. بر این اساس، همچنان که مانی حقیقی برای نخست­بار در «سرگشتگی نشانه­ها» آورده، یک معادل درست این اصطلاح می­تواند «حاد – واقعیت» باشد، معادلی که به نظر می­رسد هم دقیق­تر باشد و هم کارآیی مناسبی از بابت ترکیب­سازی در فارسی دارد (حاد – واقعی، حاد – واقع­گرا، …).
خلاصه، خجالت می­کشم باز هم برای خلجی از ویکیپدیا و امثال آن لینک بگذارم تا اگر فرصت ندارد متون بودریار را به زبان خارجی بخواند و به خود زحمت نمی­دهد ترجمه­های فارسی­ را لحاظ کند، دست­کم معنای یکی دو اصطلاح کلیدی بودریار را درست در یابد. فقط بی­تعارف: کسی که معادل مذکور را برای اصطلاح مزبور نادرست می­داند نه تقریبا” بل­که قطعا” چیزی از نظریه­های بودریار در نیافته است.

خلجی در مطلب خود مسائل متعددی را در خصوص نحوه­ی تعامل ما با متفکران معاصر و موانع موجود در مسیر درک تفکر آنان پیش کشیده و من هم به اهمیت تامل بر این موارد اذعان دارم، اما ظاهرا” در این میان یک مانع اساسی را به­کل از یاد برده: خودش! در مسیری که می­گوید، از اصلی­ترین موانع ما ایرانیان وجود کم­­سوادان پرمدعایی مثل او است.

نگاه شما