English

شب به‌خیر یوحنا*

شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۵ - ۱۶:۰۶ ب.ظ

«و ذالنون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر علیه، فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت …» (انبیاء، ۸۷)

صبح به سرپنجه مى‏گذشت روى درگاه‏ها و شیشه‏هاى ترک‏خورده. کنار پنجره پیرزن آهى کشید و چشم‏هاى‏اش را بست. پنجره را باز کرد و گذاشت تا نسیم صبحدم غرقه‏اش کند. اندام تاخورده‏اش را زیر ملافه‏ها کش‏وواکش داد. آه عاشقانه‏اى کشید. آینه‏ى فلزى کوچک را از کنار تخت برداشت و لب‏ها، و دندان‏هاى درشت صدفى‏اش را نگاه کرد. با بى‏حوصلگى برخاست و در اتاق‏ها قدم زد. دوباره نشست رو به روى آینه، و از سر مهربانى، لاک مسى را یک به یک روى ناخن‏هاى شفاف‏اش کشید.
پسرک چشم‏هاى‏اش را گشود. بى ‏که حرفى بزند، ساعت‏ها به نور نامفهوم و زوایاى پیچیده و گنگ اشیا خیره شد. سعى کرد تا خطوط محو آن‏ها را دریابد و سایه‏ها را تفسیر کند، اما درست مقابل پنجره‏ى زیرزمین، بالاى بهارخواب روبه­رو، گل‏هاى شمعدانى در آفتاب مى‏سوختند، و پسرک گیچ مى‏شد. درِ بلند و بدقواره‏ى راه‏رو را باز نکرده، دریافت که تنها است و دوباره باید تا شب، در انتظار، صفحه‏هاى بزرگ را روى گرامافون سیاه جابه‏جا کند. پیرزن مانده بود میان شیشه‏هاى خالى ودکا باراکا، حشره‏کش‏هاى آبى بتاماکس، شیشه‏هاى ادویه‏ى هندى، سماورهاى نیکلا، گردسوزهاى نقره‏ى روسى، ردیف چینى‏ها، و بلورهاى کدر فرانسوى که پشت‏اش زرورق‏هاى رنگى شکننده‏ای خاک مى‏خورد؛ و با این ‏همه بوى میخک و دارچین مى‏داد، و بوى سنبل‏الطیب؛ بوى انارهاى گسى که هیچ‏گاه به دور آن‏ها پیچیده نشد.
پسرک دریافت که حالا باید دوباره از پله‏هاى زیرزمین بالا برود، انگار که زن صداى‏اش کرده باشد. پس بره‏وار و غم‏انگیز، با لب‏هاى فروافتاده از راه‏رو گذشت و از پله‏ها بالا رفت. درِ چوبى اتاق را باز کرد. زن دوباره توى ملافه‏ها و بالش‏ها خزیده بود و ناخن‏هاى‏اش را مسى‏رنگ مى‏کرد. پسرک روبه­روى تخت، کنار دیوار، لم داد و گربه‏هاى روى شیروانى را تماشا کرد، و صداى زوزه‏ى عاشقانه‏‏شان را نشنید. پیرزن آهى کشدار از نفس‏هاى هزار ساله برآورد. پسرک سینه‏هاى چروک حنایى‏اش را دید که در نور بالا و پایین مى‏شد. زن صداى‏اش کرد. مى‏دانست که نمى‏شنود. اما پسرک گردش آرام دست زن را در هوا حس کرد و به جانب تخت رفت.
در کوچه، زیر پنجره‏هاى بلند خانه، سه پسربچه‏ى سیاه تاب مى‏خوردند. سیاه بودند، مست بودند، با سرهاى خمیده. به ماه اثیرى خیره مى‏شدند و سر در گوش هم برده، چیزى زمزمه مى‏کردند؛ یا شاید فقط تلوتلو مى‏خوردند و گریه مى‏کردند. ترکه قهوه‏اش را خورده، ویولون را بر مى‏داشت، تصنیف‏هاى خسته‏کننده‏اش را با ملودى‏هاى کشدار مى‏نواخت؛ بعد تا سحر ساکت مى‏ماند، و بعد صندلى‏اش را برداشته و بعد گم مى‏شد.
تو مى‏ترسى، اما دوباره به دالان زیرزمین قدم خواهى گذاشت. نمى‏شنوى؛ تنها شماسان یهودى را مى‏بینى که سرتاسر شب، با شمعدان‏هاى نقره‏اى در سرداب‏هاى تیره راه مى‏روند. در اتاق نمورت مى‏خزى. صفحه‏ها را به جاى خود بر مى‏گردانى. کتاب‏هاى کهنه را ورق مى‏زنى. سراسر در آبى لاجورد غوطه مى‏خورى، در آب‏هاى شب. زبان تو تاریک است، و روح معطر شمعدانى‏ها دور سرت پرسه مى‏زند. اگر که بخوابى شب شراع بر مى‏کشد و فرشتگانِ سایه‏روشن به بالین‏ات مى‏آیند، و صداى‏ات مى‏کنند. و نمى‏شنوى تو. و زبان‏ات گنگ، و چشم‏هاى تو مست است.
پیرزن دل نداشت تا دوباره خسته‏اش کند. فقط زوزه‏ى گربه‏هاى روى شیروانى دیوانه‏اش کرده بود. مى‏دانست که حرفى ندارد. حریصانه پسرک را در آغوش کشید. گونه‏هاى داغ‏اش را به گونه‏هاى پسرک مى‏فشرد. و تو با گونه‏هاى داغِ عرق‏کرده، چشم‏هاى‏ات ترسیده بود، و نمى‏دانستى چه حرف‏ها میان ملافه‏ها و بالش‏ها هر شب تازه مى‏شود و صبح­دم فرسوده فرو مى‏ریزد.
پس مرد به‏ناچار کنار پنجره ایستاد و پرده‏ها را کنار زد. باد عرق تن‏اش را مى‏سوزاند. زیرپوش سفیدش را خاک مى‏گرفت و هیکل سیاه تنومندش زیر ضربان اعصاب مهره‏هاى پشت مى‏لرزید. زن را در قاب روبه‏رویى خانه‏اش نگاه کرد؛ حس مى‏کرد دوباره جوان است و تازیانه‏ى وحشى تن امان‏اش نمى‏دهد.
اصلاً منتظر اند که پنجره را باز کنى، از سر کوچه بیایند تلوتلوخوران، مثل ارواح رنگ‏پریده، کوچک و زخم‏خورده، بیایند کنار این دیوار، با سرهاى خمیده و ماه اثیرى. هى، ترکه، دل‏ام ترکید.
حالا تو در زیرزمین چه مى‏کنى و آیا نقاشى‏هاى روى دیوار را خودت کشیده‏اى، و آن زن چه مى‏خواهد که این‏گونه بى‏طاقت، لب‏هاى خشک‏اش را روى لب‏هاى نادان تو مى‏ساید؟ تنها مى‏دانى که شب نیامده؛ عصر است و دوباره از بوى شمعدانى‏ها کلافه خواهى شد.
درست همان‏وقت بود که آقاى تام ریچاردسون، کاردار سیاه‏پوست آفریقاى جنوبى که براى نخستین‏بار گل‏هاى شمعدانى را با خود به ایران آورد، مثل هر روز، بى‏دغدغه‏ى پسرهاى لاغر گیج‏اش، روى بهارخواب ایستاده بود و مى‏دید که زن پسرک را رها کرد و پسرک لا به لاى اشیاى به‏هم‏ریخته گم شد. و او همچنان روى بهارخواب ایستاده بود و به ضربان نفس‏گیر هیولاى درون گوش مى‏داد.
حالا که واپسین ساعات روز گذشته، شب یکان یکان بر بام‏هاى فلزى مى‏افتد، دوباره دالان را پشت سر مى‏گذارى، از پلکان بالا مى‏روى. دست به دست‏گیره‏ى در مى‏فشارى، و در را باز مى‏کنى.
شاید ساعتى پیش از این بود که پیرزن، برهنه، بر جلوخان ایوان جلوه‏یى کرد و سیاه‏هاى چروکیده، مست از دهان کوچه سررسیده، به انگلیسى کشدار نامفهومى زمزمه مى‏کردند، و تام ریچاردسون مى‏رفت تا استعفاى خود از مشاغل سیاسى را به دولت متبوع‏اش اعلام کند، چمدان‏هاى‏اش را ببندد، و بعد پیرزن نمى‏دانست چرا یک‏باره نفس‏هاى‏اش داغ شده، صداى زوزه‏ى گربه‏ها مى‏آید، و عطر خشکیده‏ى شمعدانى‏ها دیوانه‏اش کرده است. سعى‏کرد با صداى هرچه بلندتر پسرک را بخواند. زیر پنجره آن سه تا سایه‏ى سیاه به‏انگلیسىِ گنگى مویه مى‏کردند. ترکه قهوه‏اش را خورده و با ویولون گم شده بود. از گونه‏هاى پیرزن عرق مى‏ریخت. بازهم پسرک را صدا زد؛ و مى‏دانست که هیچ‏گاه دوباره به آن زیرزمین نمور پا نخواهد گذاشت. پس روى تخت‏خواب رها شد، و لحظاتى بعد مرد.
بعد پسرک به طرف زن آمد. ملافه را کنار زد. خود را درآغوش زن انداخت. گونه‏هاى‏اش را به گونه‏هاى زن چسباند. و یک‏بار و پیش از آن که براى همیشه به زیر زمین بازگردد، میان هق‏هق‏هاى بى‏امان، آرام گفت: مادر. و زن مادرش نبود.
_______________________________________
* پیام یزدانجو، شب به­خیر یوحنا (تهران: نشر چشمه، چاپ سوم، ۱۳۸۷)، صص. ۲۷-۲۳

نگاه شما