English

فصلی از «صید قزل‌‌آلا در آمریکا»

سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵ - ۱۵:۵۴ ب.ظ

اوراق‌فروشی کلیولند*

تا همین اواخر، همه­ی اطلاعات­ام درباره­ی «اوراق­فروشی کلیولند» را از دو سه دوستی داشتم که چیزهایی از آن­جا خریده بودند. یکی­شان یک پنجره­ی خیلی بزرگ خریده بود: قاب، شیشه، و همه­چیزش به چند دلار. پنجره­ی خوش­منظری بود.
دوست­ام سوراخی توی دیوار خانه­اش بالای «تپه­ی پوتررو» در آورد و پنجره را گذاشت آن­جا. حالا او چشم­انداز تمام­نمایی از «بیمارستان منطقه­ی سان­فرانسیسکو» دارد.
عملا” می­تواند صاف سرش را بکند توی بخش­های مختلف بیمارستان و مجله­های قدیمی را ببیند که آن­قدر بی­شمار بار خوانده شده که مثل «تنک بزرگ» دچار سایش و فرسایش شده­اند. عملا” می­تواند صدای افکار مریض­ها را درباره­ی صبحانه بشنود: شیر حال­ام را به هم می­زند؛ و بعد درباره­ی شام: نخود فرنگی حال­ام را به هم می­زند؛ و بعد می­تواند بیمارستان را ببیند که آرام­آرام در شب غرق می­شود، نومیدانه گرفتارشده در میان انبوه عظیم جلبک­های دریایی آجری.
آن پنجره را از «اوراق­فروشی کلیولند» خریده بود.
دوست دیگرم یک بام آهنی از «اوراق­فروشی کلیولند» خریده بود و بام را با یک ماشین استیشن آورده بود تا «بیگ سور» و بعد پشت­اش گرفته بود و تا کوه­پایه­ای برده بود. نصف بام را کول کرده بود. کار هرکس نبود. بعد تو «پلزنتون» قاطری خریده بود به اسم جورج. نصفه­ی دیگر بام را جورج حمل کرده بود.
قاطر اصلا” این اوضاع را خوش نداشت. کنه­ها کلی از گوشت جان­اش را کنده بودند، و بوی گربه­های وحشی آن فلات اعصابی برای­اش نمی­گذاشت تا آن­جا چرایی بکند. دوست­ام به­شوخی می­گقت جورج صد کیلویی وزن کم کرده. تاکستان­های زیبای اطراف «پلزنتون» در «دره­ی لیورمور» احتمالا” خیلی بیش­تر به جورج می­ساخته تا برهوت کوه­پایه­های «سانتا لوسیا».
مکان دوست­ام آلونکی بود درست کنار یک شومینه­ی بزرگ، جایی که یک­وقتی، دهه­ی بیست، یک عمارت اعیانی باشکوه بوده، که یک هنرپیشه­ی مشهور سینما ساخته بود. عمارت اعیانی وقتی ساخته شد که حتا یک جاده هم از آن­جا تا «بیگ سور» وجود نداشت. عمارت اعیانی را پشت قاطرها، پشت هم مثل قطار مورچه­ها، آورده بودند بالای کوهستان، جلوه­هایی از زندگی خوش و خرم را آورده بودند برای بلوط­های سمی، کنه­ها، و ماهی­های آزاد.
عمارت اعیانی روی دماغه­ای قرار گرفته بود، بر فراز «اقیانوس آرام». دهه­ی بیست با پول می­شد دورتر از این­ها را دید، می­شد نگاهی انداخت و نهنگ­ها و جزایر هاوایی و کومینتانگ چین را تماشا کرد.
عمارت اعیانی چند سال پیش آتش گرفت.
هنرپیشه مرد.
از قاطرهاش صابون ساختند.
معشوقه­هاش آشیان چین و چروک شدند.
حالا فقط شومینه مثل کرنشی کارتاژی در پیشگاه هالیوود جا مانده.
چند هفته پیش رفتم آن­جا تا بام دوست­ام را ببینم. به­قول معروف، فرصت دیدن آن را با یک میلیون دلار هم عوض نمی­کردم. بام به­نظرم عین یک آبکش رسید. اگر آن بام و باران در «علفزاران خلیج» به جنگ هم می­رفتند، من روی باران شرط می­بستم و همه­ی بردم را در «نمایشگاه جهان» تو سیاتل خرج می­کردم.
تجربه­ی خود من از «اوراق­فروشی کلیولند» بر می­گردد به دو روز پیش که چیزهایی راجع به یک جویبار قزل­آلای مستعمل شنیدم که در آن اوراق­فروشی به فروش گذاشته بودند. برای همین رفتم خیابان کلمبس و اتوبوس خط ۱۵ را سوار شدم و برای اولین­بار پام رسید آن­جا.
تو اتوبوس دو تا بچه­ی سیاه­پوست نشسته بودند پشت سرم. داشتند درباره­ی «چابی چکر» و رقص توئیست حرف می­زدند. فکر می­کردند چابی چکر فقط پانزده سال­اش است چون سبیل ندارد. بعد درباره­ی یکی دیگر حرف زدند که چهل و چهار ساعت بی­وقفه توئیست رقصیده بود و آخر سر هم «جورج واشنگتن» را دیده بود که از «دلاور» رد می­شده.
یکی از بچه­ها گفت: «مرد حسابی، من به این می­گم توئیست رقصیدن.»
آن بچه­ی دیگر گفت: «من که فکر نمی­کنم بتونم چل و چار ساعت یه­ضرب توئیست برقصم. کلی رقصه واسه خودش.»
از اتوبوس پیاده شدم، درست کنار یکی از آن ایستگاه­های متروکه­ی پمپ­بنزین «زمان» و یک ماشین­شوی خودکار پنجاه­سنتی متروکه. یک طرف پمپ­بنزین دشت پهناوری بود. دست یک­وقتی، دوران جنگ، پوشیده از پروژه­های ساختمان­سازی بوده، برای کارگران کشتی­سازی.
طرف دیگر پمپ­بنزین «زمان» هم «اوراق­فروشی کلیولند» بود. رفتم آن­جا تا نگاهی به آن جویبار قزل­آلای مستعمل بیاندازم. «اوراق­فروشی کلیولند» ویترین عریض و طویلی دارد پر از تابلوها و اجناس.
تابلویی توی ویترین بود که تبلیغ یک ماشین لباس­شویی ۶۵ دلاری را می­کرد. قیمت اصلی ماشین ۱۷۵ دلار بود. واقعا” به­صرفه بود.
تابلوی دیگری بود که تبلیغ جرثقیل­های دوتنی و سه­تنی نو و دست­دوم را می­کرد. نمی­دانستم برای حمل یک جویبار قزل­آلا چندتا چرثقیل لازم است.
تابلوی دیگری بود که روش نوشته بود:

کادوسرای خانواده
انواع کادویی برای کلیه­ی اعضای خانواده

ویترین پر بود از صدها قلم کالا برای کلیه­ی اعضای خانواده. «بابا، می­دونی من واسه کریسمس چی می­خوام؟ چی، پسرم؟ یه حمام. مامان، می­دونی من واسه کریسمس چی می­خوام؟ چی، پاتریشیا؟ یه خرده پشت­بوم.»
چندتا ننوی جنگلی هم توی ویترین گذاشته بودند برای بستگان دور و گالن­های یک دلار و ده سنتی رنگ لعاب خاکی – قهوه­ای برای سایر عزیران.
یک تابلوی بزرگ هم بود که روش نوشته بود:

جویبار قزل­آلای مستعمل برای فروش
بیینید و حال­اش را ببرید

رفتم تو و نگاهی به چندتا فانوس کشتی انداختم که کنار در، برای فروش گذاشته بودند. بعد فروشنده­ای آمد سمت و من و با لحن دل­نشینی گفت: «می­تونم کمک­تون کنم؟»
گفتم: «بله. من کنجکاو اون جویبار قزل­آلایی هستم که برای فروش گذاشتین. می­تونین اطلاعاتی راجه به­اش بدین؟ چه جوری می­فروشین­اش؟»
فروشنده گفت: «متری می­فروشیم­اش. می­تونین هرچه­قدر دل­تون خواست یا هرچه­قدر برامون مونده رو بخرین. همین صبحی یه آقایی اومد و ۱۷۳ متر خرید. می­خواست برای کادوی تولد به دختر برادرش هدیه بده.
«آبشارا رو البته جداگونه می­فروشیم، پول درختا و پرنده­ها، گلا، علفا، و سرخسا رو هم سوا می­گیریم. ولی با خرید حداقل سه متر جویبار می­توین حشره­ها رو مجانی ببرین.»
گفتم: «اون جویبارو چند می­فروشین؟»
گفت: «هر سی سانت­اش شیش دلار و نیم. البته این قیمت برای سی متر اوله. بعدش می­شد هر سی سانت پنج دلار.»
پرسیدم: «پرنده­ها چند ان؟»
گفت: «دونه­ای سی و پنج سنت. البته بگم که دست­دوم ان. هیچ تضمینی نمی­تونیم بدیم.»
پرسیدم: «عرض جویبار چه­قدره؟ گفتین که طولی می­فروشین­اش، نه؟»
گفت: «بله، طولی می­فروشیم. عرض­اش از یه متر داره تا سه متر و سی سانت. بابت عرض­شون ازتون اضافه نمی­گیریم. جویبار بزرگی نیست، ولی خیلی دل­نشینه.»
پرسیدم: «حیوون چی دارین؟»
گفت: «فقط سه تا گوزن مونده.»
«ئه … گل چه­طور؟»
گفت: «دوجین دوجین می­فروشیم.»
پرسیدم: «آب جویبار زلاله؟»
فروشنده گفت: «قربان، دل­ام می­خواد اصلا” این فکرو نکنین که ما این­جا جویبار قزل­آلای گل­آلود هم می­فروشیم. ما همیشه قبل از این که فکر حمل جویبارا باشیم، اول مطمئن می­شیم که آب­شون عین آینه زلال باشه.»
پرسیدم: «این جویباره مال کجا هست؟»
گفت: «کلرادو. با دقت و ملایمت حمل­اش کردیم. تا به حال نشده حتا به یه جویبار قزل­آلا صدمه­ای زده باشیم. طوری باهاشون تا می­کنیم که انگار چینی ان.»
پرسیدم: «این سوالو حتما” همیشه از شما می­پرسن، ولی دل­ام می­خواد بدونم وضع ماهی­گیری تو این جویبار چه­طوره؟»
گفت: « خیلی خوب. اکثرشون از اون قهوه­ای­های آلمانی ان، ولی چن­تایی رنگین­کمونی­ ام می­شه پیدا کرد.»
پرسیدم: «قیمت قزل­آلاها چه­قدره؟»
گفت: «قیمت اونا رو کشیدیم رو قیمت جویبار. البته بسته به شانسه. اصلا” نمی­شه حساب کرد چه­قدر قزل­آلا می­شه ازش صید کرد و قزل­آلاهاش چه اندازه ان. اما، وضع و اوضاع ماهی­گیری­اش خیلی خوبه، می­شه گفت حرف نداره. چه با طعمه­ی روآبی و چه با طعمه­ی زیرآبی.»
پرسیدم: «جویباره کجا هست؟ دل­ام می­خواه یه نیگاهی به­اش بندازم.»
گفت: «همین پشته. مستقیم برین، از اون در رد شین و بعد بپیچین سمت راست تا برسین بیرون. طولی جمع­اش کردیم. حتما” پیداش می­کنین. آبشارا بالای پله­هان، تو قسمت تاسیسات مستعمل.»
«حیوونا چه­طور؟»
«خب، هرچی برامون مونده همون پشت جویباره. بیرون که رفتین، یه تعداد از کامیونامونو می­بینین که تو جاده کنار راه­آهن پارک کرده­ن. بپیچین سمت راست جاده و برین پایین و تل الوارا رو هم رد کنین. آغل حیوونا انتهای اون زمینه.»
گفتم: «ممنون. فکر کنم اول برم یه نیگاهی به آبشارا بیندازم. لازم نیست بیاین. فقط بگین چه­طور برم، خودم پیدا می­کنم.»
گفت: «خیلی خب، از اون پله­ها برین بالا. یه تعداد در و پنجره می­بینین، بپیچین سمت چپ و برین تا برسین به قسمت تاسیسات مستعمل. این ام کارت من، کمک لازم داشتین در خدمت ام.»
گفتم: «باشه. تا همین­جاش­ ام خیلی کمک کردین. خیلی ممنون. می­رم یه گشتی بزنم.»
گفت: «موفق باشین!»
از پله­ها رفتم بالا و چشم­ام به هزاران در افتاد. به عمرم هیچ­وقت این همه در ندیده بودم. با آن درها می­شد یک شهر کامل ساخت. «درشهر». و آن­قدر پنجره بود که بشود حومه­ی جمع­وجوری سراسر از پنجره ساخت. «پنجره­آباد».
پیچیدم سمت چپ و پشت سرم فروغ کم­نور یک چراغ مرواریدرنگ را دیدم. همان­طور که دور می­شدم چراغ پرنور و پرنورتر می­شد، و بعد رسیدم به قسمت تاسیسات مستعمل، انباشته از صدها کاسه­توالت بود.
کاسته­توالت­ها تو قفسه­ها روی هم تلنبار شده بودند. آن­ها را پنج­تا پنج­تا رو هم تلنبار کرده بودند. یک نورگیر سقفی هم بالای کاسه­توالت­ها بود که درخشندگی خاصی به آن­ها می­بخشید، انگار که همان «مروارید ممنوعه­ی بزرگ» فیلم­هایی هستند که ماجراشان تو دریاهای جنوب می­گذرد.
آبشارها کنار دیوار روی هم تلنبار شده بودند. حدودا” ده دوازده­تایی بودند، از ارتفاع یک متر تا ارتفاع چهار پنج متر.
یک آبشار بود که طول­اش به بیست متر می­رسید. برچسب­هایی روی تکه­آبشارهای بزرگ بود که طریقه­ی درست دوباره سر هم کردن­شان را نشان می­داد.
روی آبشارها برچسب قیمت داشت. از جویبارها گران­تر بودند. آبشارها را سی سانتی ۱۹ دلار می­فروختند.
رفتم اتاق دیگری که پر بود از الوارهای خوش­بو، از نورگیر سقفی بالای الوارها نور زدرد آرامی می­تابید که ارنگ­اش مثل آن قبلی نبود. در سایه­های حاشیه­ی اتاق، زیر سقف شیب­دار ساختمان، تعداد زیادی توالت و آبریزگاه سرپایی بود که روشان را گرد و غبار گرفته بود، آبشار دیگری هم بود که حدودا” پنج متری طول داشت، دوتاش کرده بودند و گذاشته بودند آن­جا، و آبشار هم پیشاپیش به جذب گرد و غبار اقدام کرده بود.
همه­ی دیدنی­های آبشارها را که دل­ام می­خواست ببینم دیده بودم و حالا خیلی کنجکاو آن جویبار قزل­آلا بودم، برای همین مطابق راهنمایی­های فروشنده راه­ام را گرفتم و رفتم بیرون ساختمان.
آه، به عمرم هرگز چیزی مثل آن جویبار قزل­آلا ندیده بودم. به طول­های مختلف دسته شده بود: سه متر، پنج متر، هفت متر، … . یکی­اش یک دسته­ی سی متری بود. یک جعبه خرده­ریز هم بود. خرده­ریزها اندازه­های عجیبی داشتند، از ده سانت بگیر تا شصت سانت.
یک بلندگو رو لبه­ی ساختمان بود و موسیقی ملایمی پخش می­کرد. هوا ابری بود و مرغ­های دریایی آن بالا توی آسمان چرخ می­زدند.
پشت جویبار دسته­های بزرگی از درخت و بوته بود. روشان را با شمدهایی از کرباس­های وصله­وصله پوشانده بودند. شاخه­ها و ربشه­ها را می­توانستی ببینی که از دو طرف دسته­ها زده­اند بیرون.
رفتم نزدیک­تر و نگاهی به بریده­بریده­­های جویبار انداختم. می­توانستم چندتایی قزل­آلا را توشان ببینم. یک ماهی باحال به چشم­ام خورد. چندتا خرچنگ هم دیدم که دور سنگ­های کف جویبار می­خزیدند.
جویبار خوبی به نظر می­رسید. دست­ام را کردم توی آب. آب سرد بود و حس خوبی داشت.
فکر کردم دور بزنم، بروم نگاهی به حیوان­ها بیاندازم. کامیون­ها را دیدم که کنار ریل راه­آهن پارک کرده بودند. از جاده رفتم و تل الوارها را رد کردم، پشت الوارها آغلی بود که حیوان­ها آن تو بودند.
فروشنده راست گفته بود. عملا” حیوانی به آن صورت نداشت. تقریبا” تنها چیزی که به­وفور یافت می­شد موش بود. صدها موش آن­جا بود.
کنار آغل یک قفس توری بزرگ مخصوص پرنده­ها بود، شاید پانزده متری ارتفاع داشت، و پر بود از انواع و اقسام پرنده­ها. بالای قفس را با تکه­ای کرباس پوشانده بودند، تا وقتی باران می­آید پرنده­ها خیس نشوند. دارکوب­ها و قناری­های وحشی و گنجشک­ها.
در راه برگشت به جایی که جویبار قزل­آلا را دسته کرده بودند، حشره­ها را دیدم. داخل یک ساختمان پیش­ساخته­ی فولادی بودند و هر سی سانت مربع­شان را هشت سنت می­فروختند. تابلویی روی درش بود. نوشته بود: حشره­جات
______________________________________________
* ریچارد براتیگان، صید قزل­آلا در آمریکا، ترجمه­ی پیام یزدانجو (تهران: نشر چشمه، ویراست دوم، ۱۳۸۵)، صص. ۷۵-۱۶۷

نگاه شما