English

پاسخ من به پاسخ مهدی خلجی

چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۵ - ۱۵:۰۴ ب.ظ

مهدی عزیز
تو در نامه­­ات از کنار برخی ایرادات من بی­تفاوت گذشتی و آن­ها را بی­پاسخ گذاشتی، من هم از تاکید دوباره بر آن­ها می­گذرم. اما از بابت آن­چه نوشته­ای نکاتی را عجالتا” در این نامه یادآور می­شوم – عین نامه هم را مطابق متن قبلی در وبلاگ­ام می­گذارم.
یک) نوشته­ای «در پاسخ خود “ناقد متبحر” ترجمه­ات را به اصنافِ اوصاف مذموم خوانده‌ای و کم‌دانش و نافروتن‌اش نامیده‌ای که ورای پاسخ به نقد است. من کوشیده بودم در عوض، ترجمه‌ی تو را آماج بگیرم و مترجم را به صفتی متصف نکنم.» می­نویسم که من هم کاری جز آن­چه تو کردی نکردم: تو با استناد به متن­ام من مترجم را به کم­کاری و بی­راهه­روی متهم کرده­ای، من هم نوشته­ام که «متن» تو «نشان­گر» و «نماینده» ی کم­دانشی و بی­تواضعی مولف آن بوده، و بس — وگرنه، من کاری به کلیت شخصیت مهدی خلجی ندارم: می­گویم این­جا این­گونه ظاهر شده­ای.
دو) در مورد «بدبینی» باز از آدم باهوشی چون تو عجب دارم که چه­طور منظور مرا در نیافته­ای: منظور من ابدا” اخلاقی نیست: من عمدا” نوشته­ام «”بد”بینی» که منظورم بد (معیوب، ناقص، نادرست) دیدن است و از همین رو در عنوان متن­ام از این نگرش به «بدباوری» تعبیر کرده­ام (چه کنم: بازی­باور ام دیگر!)
سه) می­پرسی چرا باید در باب سایر فصل­های کتاب – سخن رورتی و برگردان من از آن – سخنی می­گفتی؟ و در ادامه می­گویی که مقصودت از آن نوشته «نقد ترجمه است و بس و به هیچ رو سودای شرحی ولو کوتاه از آرای رورتی ندارد.» دو نکته در نظرم می­آید:
الف) اگر هم من و هم خوانندگان بی بی سی بپذیریم که آن منظور در آن قالب مصرح و محقق شده، حق دارم از تو، تویی که نگاهی جزئی­نگرانه داری اما در نتیجه­گیری نقدت حکم کلی صادر می­کنی، بخواهم که به عنوان سنجش­گر ترجمه نگاه کلی­تر و جامع­تری به برگردان اثر داشته باشی و از کنار آن همه تعابیر و تفاصیل دیگر که من در ترجمه آورده­ام بی­تفاوت نگذری.
ب) اعتراف می­کنم تا پیش از خواندن این نامه، با وجود عنوان نوشته­ات (که من آن را فقط به تاکید عامدانه­ی تو بر ناگوار بودن ترجمه­ام تعبیر کرده بودم) گمان نمی­کردم قصد تو اصولا” نقد ترجمه­ی من بوده و بس. که اگر از این قصدت آگاه بودم، «دوستانه» از تو می­خواستم از این اندیشه درگذری: نه از آن رو که از نقد تو باکی و ابایی دارم، بل به این دلیل که «رسانه» ی انتخابی تو برای ابلاغ «پیام» ات را نادرست می­دانستم، و می­دانم. از تو می­پرسم: آیا از دید خودت رسانه­ی یک­سویه­ای (به هردو معنا) مثل «بی بی سی» محل مناسبی برای چنین نقدی بود؟ آیا گمان می­کردی روال کار آن رسانه، قاعده­ی بازی آن با مخاطبان­اش، درخور چنین نقدی است؟ مگر نه این که آن رسانه اصولا” به معرفی و مرور آگاهی­بخش / انتقادی کتاب­های تازه منتشرشده می­پردازد و نقد تخصصی و فنی به معنایی که تو مد نظر داشته­ای نه در آن جایی دارد و نه قالب آن مجالی برای درک مناسب مخاطب از متن تو پدید می­آورد – گمان می­کنی مخاطب عام آن رسانه جز آن چند خط پایانی و آن احکام اغراق­امیز چیز دیگری در یادش خواهد ماند؟ راستی چرا چنین نقدی را در رسانه­ای مثل «رادیو زمانه» یا «نیلگون» یا امثال این­ها منتشر نکردی تا هم درخورتر باشد و هم من و تو در موضعی برابر امکان بازی پیدا کنیم؟ چرا بازی را در بستری به راه انداختی که می­دانستی پیشاپیش دست حریف­ات را در آن بسته­ای؟ تو متن­ات را در قالب غیرانتقادی رسانه­ی فراگیری به نام «بی بی سی» عرضه کردی و من پاسخ­ام را در این وبلاگ نحیف و ناتوان از ­رقابت باید عرضه کنم: پس، اگر بحث اخلاق و بی­­اخلاقی باشد، این تنها کار غیراخلاقی (اخلاق نقادی را می­گویم) تو از دید من است.
چهار) در مورد مقدمه­ی من، این پرسش استفهامی را پیش کشیده­ای که «آن­چه درباره‌ی پیش‌گفتار ترجمه نوشته‌ای چگونه می‌تواند خواننده‌ی کتاب را قانع کند؟» می­دانی مشکل من با تو چیست؟ این که تو به­عنوان «یک خواننده» می­خواهی نمایندگی قاطبه­ی خوانندگان را بر عهده بگیری – از همین رو متن­ات را «آمرانه» می­خوانم – و بنابراین در پایان نقدت از جانب خود به­جای همه حکم صادر می­کنی: سوای نواقص فنی و تخصصی که در نقدت دیدم، از جمله به این دلیل بوده که این­گونه دست به قلم بردن را نامتواضعانه خوانده­ام.
مقدمه­ی من تو را قانع نکرده، این درست (اصولا” من نوشتن مقدمات منظور نظر تو را خوش ندارم – به دلایلی که اگر خواستی بعدا” درباره­اش بحث می­کنیم)؛ اما در عجب ام که («کتاب­شناسی» به کنار) چرا از «موخره» یادی نکردی و این ظن را نبردی که علت اصلی افزودن آن جبران آشنایی احتمالا” اندک خواننده با نویسنده، آن هم به یمن کلام خود او، بوده؟
پنج) در پاسخ این پرسش، «این‌که زبان رورتی “زبان فلسفه‌ورز مجرب انگلیسی و آن هم برای خوانندگان انگلیسی زبان” است، توجیه خوبی برای نثر پردست‌انداز و گاه نامفهومِ مترجم است؟» جواب مجدد من بی­تعارف مثبت است.
شش) در مورد contingency، باز به تاکید می­گویم، من معادل «پیشامد» را در زبان فارسی به منظور او نزدیک­تر می­بینم و معادل و منظور تو را بی­راه می­دانم: «امکان» اولا” در زبان فنی – فلسفی خلط معنایی – مفهومی با possibility ایجاد می­کند و ثانیا” در زبان فارسی دارای دلالت ضمنی «توانایی» است که به­کلی به منظور رورتی بی­ربط است – از این نظر، «احتمال» باز از «امکان» دقیق­تر و مستوفاتر می­نماید، اما «پیشامد» به دلیل تقابل مفهومی­اش با الزام و ضرورت، طبعا” بارها دقیق­تر و نزدیک­تر است – آن همه تاکید رورتی بر «تصادف» (بیش از چهل بار در متن مذکور) برای برجسته کردن این همسویی بسنده نیست؟
در ادامه می­نویسی که معادل نامانوس «پیشامد» چنان به نظر می­رساند که «گویا رورتی کلمه­ی تازه­ای را در مقام اصطلاح جعل کرده». این ادعای تو تنها در صورتی موجه می­نمود که معادل فارسی مکفی و مستمر و یگانه­ای برای این اصطلاح وجود ­می­داشت و من آن را نادیده می­گرفتم – گو این که باز هم در صورت وجود چنین معادلی، من خود را محق می­دانستم تا در صورت امکان معادلی مناسب­تر عرضه کنم: discourse را در فارسی از دیرباز به «گفتار» برگردانده­اند و مترجمانی مثل من در برگرداندن آثار فوکو معادل نوین «گفتمان» و «سخن» را مرجح شمردند و به کار بردند، contingency که جای خود دارد.
هفت) درباره­ی آیرونی و بازی، من هم جز ارجاع دادن مجدد خواننده به متن رورتی حرف تازه­ای برای گفتن ندارم.
هشت) در مورد «تاویل»: من و تو آن­قدر باهوش هستیم که مقصود سمت مقابل را به­فراست دریابیم ، پس باز هم بیش­تر بحث نمی­کنم.
نه) در مورد hard scientific fact: می­پذیرم که در این­جا می­توانستم معادل مفهومی­تر، مکفی­تر، و رساتری انتخاب کنم، اکنون که آن پاره­متن را دوباره می­خوانم اذعان دارم که دقت لازم را در برگرداندن آن به خرج نداده­ام، اما هنوز از تاکید تو بر ناموجودیت hard science و soft science سر در نمی­آورم. اولا” برابر گرفتن hard science با exact science برای از میدان به در کردن تقابل مذکور از دید من قابل­قبول نیست. ثانیا” معادل­گذاری مفهومی برای این دو اصطلاح در فارسی به آسانی هم میسر نمی­شود (مثلا” آشوری در برابر hard science «علوم استوار» را آورده، اما از آن­جا که نمی­توانسته در برابر متضادش از تعبیر «علوم نااستوار» استفاده کند از خیر مدخل soft science می­گذرد). ثالثا” «سخت» و «نرم» در این­جا معنای لفظی ندارند: وقتی قرارداد کرده­ایم که «سخت­افزار» و «نرم­افزار» را در ازای hardware و software به کار بریم، آیا می­توانیم ایراد کنیم که مگر افزار سخت و نرم هم وجود دارد؟ رابعا” در مورد دانش انگلیسی، فرض کن چیزی به نام new criticism وجود دارد و قرار است ترکیب new critical theorists را فهم کنیم: آیا منظور از آن «نظریه­پردازان انتقادی نوین» است یا «نظریه­پردازان منتسب به نقادی نو»؟
ده) در بند بعدی ادعا می­کنی «کمتر صفحه‌ای از ترجمه‌ی تو را فارغ از گیر و گرفت‌های زبانی یا ابهام یافتم.» اما مثال­ات باز بسنده نیست. واقعا” نمی­دانم چگونه «بنیان مستحکم» نداشتن را به «بی­بنیان» بودن و بعدا” به «حرف بی­مبنا زدن» تعبیر می­کنی؟ — بگذریم که انگلیسی­آموزی­ات در مورد اصطلاحاتی که معنای­شان در هر فرهنگ دم­دستی هم مندرج بوده برای من برخورنده است.
یازده) در مورد بند ماقبل آخر: من از آن فقط این را می­فهم که مهدی خلجی اگر روزی دست در کار ترجمه­ی متنی شود حتما” مقدمه­ی مبسوط و مطولی بر آن می­نویسد و ذیل هر اصطلاحی که به­زعم­اش پیچیده می­رسد توضیحات مفصلی می­آورد – این پسند او است و من هم پسند خودم را دارم؛ وگرنه، در مورد «مفهوم­باوری» و «نام­انگاری»، در اواخر متن گذشته مقصودم را به­صراحت مطرح کرده­ام.
دوازده) در آخر نوشته­ای «من در برابر متنی بودم که به سختی گمان می‌برم خواننده فارسی معنای محصلی از کلیت آن به دست آورد.» باز هم همان مشکل اصلی و اساسی: تویی که سالیانی از کشور دور ای و از منتشرات و معادلات این سال­ها ظاهرا” چندان مطلع نبوده­ای و نیستی، یا دست­کم اطلاع جامع و مکفی نداری، چرا به­جای خوانندگان فارسی تصمیم می­گیری؟ آیا حتما” باید از خوانندگانی نام ببرم که نه تنها کتاب رورتی با ترجمه­ی مرا خوانده و فهم کرده­اند، بل­که نفس ترجمه هم برای­شان چنان که تو گفتی نامفهوم نبوده و از قضا همین دو معادل به­شدت نادقیق را بسیار رسا یافته­اند؟
من به این برخورد می­گویم بی­تواضعی: من حتا در مورد همان ترجمه­ی «فلسفه و امید اجتماعی» که خودم ویراستار ناتمام­اش بودم و رسما” و کتبا” از آن انتقاد کردم، نمی­گویم که خواننده­ی ایرانی از مطالعه­ی آن هیچ­ بهره­ای نخواهد برد؛ نمی­توانم ادعا کنم که بعد از ترجمه­ی دیهیمی و این کتاب و کتاب دیگری که باز هم آذرنگ ترجمه کرد (و ظاهرا” تو از وجودش بی­اطلاع ای: «کشور شدن کشور» را می­گویم)، بعد از مصاحبه­های متعددی با رورتی که ترجمه­اش به فارسی در آمده، بعد از مقالات مختلفی که از رورتی و درباره­ی او ترجمه و تالیف شد، رورتی هنوز برای ایرانیان ناآشنا است. اما انگار برای تو دشوار نیست که، با اتکا به نکاتی که خودت هم دست­کم معتقد ای بحث بسیاری از آن­ها نه نادرستی بلکه نادقیقی بوده، همه­ی کار مترجمی را به هیچ بگیری و دیگران را هم از به بازی گرفتن آن برحذر بداری. می­دانم که مسخره است، اما نتیجه­ی منطقی آن ادعا این استدعا است که مهدی خلجی عزیز، مرحمت کن، منت بگذار و خودت اثری از این آقای رورتی ترجمه کن تا ما ایرانی­های بی­نوا بالاخره بفهمیم این بنده خدا چه می­گوید!
سیزده) یک نکته را صمیمانه­تر می­گویم: اگر تو کلا” کار مرا بی­ارزش یافته­ای که من دیگر حرفی ندارم، اما اگر ارزش­هایی هم بر آن مترتب می­شوی، باید بدانی مقصود من از تاکید وافر بر این انتظار که تو جنبه­های مثبت و موفق کارم را هم ببینی این نبود که تحسین و ستایش بشنوم (از این بابت کم نشنیده­ام)، مقصودم این بود که سیمای آنارشیستی­ای را که تو با این نقدت در ذهن­ام ساخته بودی بشکنم، خوش نداشتم تو را هم در سلک دن­کیشوت­هایی مجسم کنم که فقط با توپ و تشر زدن­هایی که آخرش این کلیشه می­شود که «ما اصلا” مترجم خوب نداریم و همه­ی ترجمه­ها افتضاح است و به مفت نمی­ارزد و چه و چه» می­خواهند از تردامنان این عرصه تبرا بجویند. آشوری عزیزمان عنوان کتاب نیچه را قطعا” غلط ترجمه کرده (خودش هم می­داند که «فراسوی خیر و شر» است نه «فراسوی نیک و بد») و در کار ترجمه­اش کاستی کم نیست: پس باید بگوییم که کار آشوری بی­ارزش بوده و نیچه را هنوز هم نمی­شناسیم؟ می­دانم که از دید تو این قیاس مناسبی نیست، اما تو به­نسبت در نظر بگیر.
چهارده) نکته­ی آخر: استدلال­ها به کنار: چه کنم، احساس­ام این است که عمد داشته­ای از هرچه نافی نقادی­های تو بوده بی­اعتنا بگذری و در عوض از هر وسیله­ی ممکن برای خوارداشت کارم بهره بگیری – نمی­توانم کتمان کنم که این ظن را شکل و شاکله­ی نقدت هم تقویت می­کند: نه مشخصات کتاب را آورده­ای و نه از طرح جلدش استفاده کرده­ای، در عوض جلد کتاب اصلی را آورده­ای و سر آخر هم کاری کرده­ای که من به هر صورت آن را توهین­آمیز تلقی می­کنم: یاد کردن از ترجمه­ی مورد نقد و بررسی با عنوانی که خودت آن را درست می­دانی!

نگاه شما