مهدی عزیز
تو در نامهات از کنار برخی ایرادات من بیتفاوت گذشتی و آنها را بیپاسخ گذاشتی، من هم از تاکید دوباره بر آنها میگذرم. اما از بابت آنچه نوشتهای نکاتی را عجالتا” در این نامه یادآور میشوم – عین نامه هم را مطابق متن قبلی در وبلاگام میگذارم.
یک) نوشتهای «در پاسخ خود “ناقد متبحر” ترجمهات را به اصنافِ اوصاف مذموم خواندهای و کمدانش و نافروتناش نامیدهای که ورای پاسخ به نقد است. من کوشیده بودم در عوض، ترجمهی تو را آماج بگیرم و مترجم را به صفتی متصف نکنم.» مینویسم که من هم کاری جز آنچه تو کردی نکردم: تو با استناد به متنام من مترجم را به کمکاری و بیراههروی متهم کردهای، من هم نوشتهام که «متن» تو «نشانگر» و «نماینده» ی کمدانشی و بیتواضعی مولف آن بوده، و بس — وگرنه، من کاری به کلیت شخصیت مهدی خلجی ندارم: میگویم اینجا اینگونه ظاهر شدهای.
دو) در مورد «بدبینی» باز از آدم باهوشی چون تو عجب دارم که چهطور منظور مرا در نیافتهای: منظور من ابدا” اخلاقی نیست: من عمدا” نوشتهام «”بد”بینی» که منظورم بد (معیوب، ناقص، نادرست) دیدن است و از همین رو در عنوان متنام از این نگرش به «بدباوری» تعبیر کردهام (چه کنم: بازیباور ام دیگر!)
سه) میپرسی چرا باید در باب سایر فصلهای کتاب – سخن رورتی و برگردان من از آن – سخنی میگفتی؟ و در ادامه میگویی که مقصودت از آن نوشته «نقد ترجمه است و بس و به هیچ رو سودای شرحی ولو کوتاه از آرای رورتی ندارد.» دو نکته در نظرم میآید:
الف) اگر هم من و هم خوانندگان بی بی سی بپذیریم که آن منظور در آن قالب مصرح و محقق شده، حق دارم از تو، تویی که نگاهی جزئینگرانه داری اما در نتیجهگیری نقدت حکم کلی صادر میکنی، بخواهم که به عنوان سنجشگر ترجمه نگاه کلیتر و جامعتری به برگردان اثر داشته باشی و از کنار آن همه تعابیر و تفاصیل دیگر که من در ترجمه آوردهام بیتفاوت نگذری.
ب) اعتراف میکنم تا پیش از خواندن این نامه، با وجود عنوان نوشتهات (که من آن را فقط به تاکید عامدانهی تو بر ناگوار بودن ترجمهام تعبیر کرده بودم) گمان نمیکردم قصد تو اصولا” نقد ترجمهی من بوده و بس. که اگر از این قصدت آگاه بودم، «دوستانه» از تو میخواستم از این اندیشه درگذری: نه از آن رو که از نقد تو باکی و ابایی دارم، بل به این دلیل که «رسانه» ی انتخابی تو برای ابلاغ «پیام» ات را نادرست میدانستم، و میدانم. از تو میپرسم: آیا از دید خودت رسانهی یکسویهای (به هردو معنا) مثل «بی بی سی» محل مناسبی برای چنین نقدی بود؟ آیا گمان میکردی روال کار آن رسانه، قاعدهی بازی آن با مخاطباناش، درخور چنین نقدی است؟ مگر نه این که آن رسانه اصولا” به معرفی و مرور آگاهیبخش / انتقادی کتابهای تازه منتشرشده میپردازد و نقد تخصصی و فنی به معنایی که تو مد نظر داشتهای نه در آن جایی دارد و نه قالب آن مجالی برای درک مناسب مخاطب از متن تو پدید میآورد – گمان میکنی مخاطب عام آن رسانه جز آن چند خط پایانی و آن احکام اغراقامیز چیز دیگری در یادش خواهد ماند؟ راستی چرا چنین نقدی را در رسانهای مثل «رادیو زمانه» یا «نیلگون» یا امثال اینها منتشر نکردی تا هم درخورتر باشد و هم من و تو در موضعی برابر امکان بازی پیدا کنیم؟ چرا بازی را در بستری به راه انداختی که میدانستی پیشاپیش دست حریفات را در آن بستهای؟ تو متنات را در قالب غیرانتقادی رسانهی فراگیری به نام «بی بی سی» عرضه کردی و من پاسخام را در این وبلاگ نحیف و ناتوان از رقابت باید عرضه کنم: پس، اگر بحث اخلاق و بیاخلاقی باشد، این تنها کار غیراخلاقی (اخلاق نقادی را میگویم) تو از دید من است.
چهار) در مورد مقدمهی من، این پرسش استفهامی را پیش کشیدهای که «آنچه دربارهی پیشگفتار ترجمه نوشتهای چگونه میتواند خوانندهی کتاب را قانع کند؟» میدانی مشکل من با تو چیست؟ این که تو بهعنوان «یک خواننده» میخواهی نمایندگی قاطبهی خوانندگان را بر عهده بگیری – از همین رو متنات را «آمرانه» میخوانم – و بنابراین در پایان نقدت از جانب خود بهجای همه حکم صادر میکنی: سوای نواقص فنی و تخصصی که در نقدت دیدم، از جمله به این دلیل بوده که اینگونه دست به قلم بردن را نامتواضعانه خواندهام.
مقدمهی من تو را قانع نکرده، این درست (اصولا” من نوشتن مقدمات منظور نظر تو را خوش ندارم – به دلایلی که اگر خواستی بعدا” دربارهاش بحث میکنیم)؛ اما در عجب ام که («کتابشناسی» به کنار) چرا از «موخره» یادی نکردی و این ظن را نبردی که علت اصلی افزودن آن جبران آشنایی احتمالا” اندک خواننده با نویسنده، آن هم به یمن کلام خود او، بوده؟
پنج) در پاسخ این پرسش، «اینکه زبان رورتی “زبان فلسفهورز مجرب انگلیسی و آن هم برای خوانندگان انگلیسی زبان” است، توجیه خوبی برای نثر پردستانداز و گاه نامفهومِ مترجم است؟» جواب مجدد من بیتعارف مثبت است.
شش) در مورد contingency، باز به تاکید میگویم، من معادل «پیشامد» را در زبان فارسی به منظور او نزدیکتر میبینم و معادل و منظور تو را بیراه میدانم: «امکان» اولا” در زبان فنی – فلسفی خلط معنایی – مفهومی با possibility ایجاد میکند و ثانیا” در زبان فارسی دارای دلالت ضمنی «توانایی» است که بهکلی به منظور رورتی بیربط است – از این نظر، «احتمال» باز از «امکان» دقیقتر و مستوفاتر مینماید، اما «پیشامد» به دلیل تقابل مفهومیاش با الزام و ضرورت، طبعا” بارها دقیقتر و نزدیکتر است – آن همه تاکید رورتی بر «تصادف» (بیش از چهل بار در متن مذکور) برای برجسته کردن این همسویی بسنده نیست؟
در ادامه مینویسی که معادل نامانوس «پیشامد» چنان به نظر میرساند که «گویا رورتی کلمهی تازهای را در مقام اصطلاح جعل کرده». این ادعای تو تنها در صورتی موجه مینمود که معادل فارسی مکفی و مستمر و یگانهای برای این اصطلاح وجود میداشت و من آن را نادیده میگرفتم – گو این که باز هم در صورت وجود چنین معادلی، من خود را محق میدانستم تا در صورت امکان معادلی مناسبتر عرضه کنم: discourse را در فارسی از دیرباز به «گفتار» برگرداندهاند و مترجمانی مثل من در برگرداندن آثار فوکو معادل نوین «گفتمان» و «سخن» را مرجح شمردند و به کار بردند، contingency که جای خود دارد.
هفت) دربارهی آیرونی و بازی، من هم جز ارجاع دادن مجدد خواننده به متن رورتی حرف تازهای برای گفتن ندارم.
هشت) در مورد «تاویل»: من و تو آنقدر باهوش هستیم که مقصود سمت مقابل را بهفراست دریابیم ، پس باز هم بیشتر بحث نمیکنم.
نه) در مورد hard scientific fact: میپذیرم که در اینجا میتوانستم معادل مفهومیتر، مکفیتر، و رساتری انتخاب کنم، اکنون که آن پارهمتن را دوباره میخوانم اذعان دارم که دقت لازم را در برگرداندن آن به خرج ندادهام، اما هنوز از تاکید تو بر ناموجودیت hard science و soft science سر در نمیآورم. اولا” برابر گرفتن hard science با exact science برای از میدان به در کردن تقابل مذکور از دید من قابلقبول نیست. ثانیا” معادلگذاری مفهومی برای این دو اصطلاح در فارسی به آسانی هم میسر نمیشود (مثلا” آشوری در برابر hard science «علوم استوار» را آورده، اما از آنجا که نمیتوانسته در برابر متضادش از تعبیر «علوم نااستوار» استفاده کند از خیر مدخل soft science میگذرد). ثالثا” «سخت» و «نرم» در اینجا معنای لفظی ندارند: وقتی قرارداد کردهایم که «سختافزار» و «نرمافزار» را در ازای hardware و software به کار بریم، آیا میتوانیم ایراد کنیم که مگر افزار سخت و نرم هم وجود دارد؟ رابعا” در مورد دانش انگلیسی، فرض کن چیزی به نام new criticism وجود دارد و قرار است ترکیب new critical theorists را فهم کنیم: آیا منظور از آن «نظریهپردازان انتقادی نوین» است یا «نظریهپردازان منتسب به نقادی نو»؟
ده) در بند بعدی ادعا میکنی «کمتر صفحهای از ترجمهی تو را فارغ از گیر و گرفتهای زبانی یا ابهام یافتم.» اما مثالات باز بسنده نیست. واقعا” نمیدانم چگونه «بنیان مستحکم» نداشتن را به «بیبنیان» بودن و بعدا” به «حرف بیمبنا زدن» تعبیر میکنی؟ — بگذریم که انگلیسیآموزیات در مورد اصطلاحاتی که معنایشان در هر فرهنگ دمدستی هم مندرج بوده برای من برخورنده است.
یازده) در مورد بند ماقبل آخر: من از آن فقط این را میفهم که مهدی خلجی اگر روزی دست در کار ترجمهی متنی شود حتما” مقدمهی مبسوط و مطولی بر آن مینویسد و ذیل هر اصطلاحی که بهزعماش پیچیده میرسد توضیحات مفصلی میآورد – این پسند او است و من هم پسند خودم را دارم؛ وگرنه، در مورد «مفهومباوری» و «نامانگاری»، در اواخر متن گذشته مقصودم را بهصراحت مطرح کردهام.
دوازده) در آخر نوشتهای «من در برابر متنی بودم که به سختی گمان میبرم خواننده فارسی معنای محصلی از کلیت آن به دست آورد.» باز هم همان مشکل اصلی و اساسی: تویی که سالیانی از کشور دور ای و از منتشرات و معادلات این سالها ظاهرا” چندان مطلع نبودهای و نیستی، یا دستکم اطلاع جامع و مکفی نداری، چرا بهجای خوانندگان فارسی تصمیم میگیری؟ آیا حتما” باید از خوانندگانی نام ببرم که نه تنها کتاب رورتی با ترجمهی مرا خوانده و فهم کردهاند، بلکه نفس ترجمه هم برایشان چنان که تو گفتی نامفهوم نبوده و از قضا همین دو معادل بهشدت نادقیق را بسیار رسا یافتهاند؟
من به این برخورد میگویم بیتواضعی: من حتا در مورد همان ترجمهی «فلسفه و امید اجتماعی» که خودم ویراستار ناتماماش بودم و رسما” و کتبا” از آن انتقاد کردم، نمیگویم که خوانندهی ایرانی از مطالعهی آن هیچ بهرهای نخواهد برد؛ نمیتوانم ادعا کنم که بعد از ترجمهی دیهیمی و این کتاب و کتاب دیگری که باز هم آذرنگ ترجمه کرد (و ظاهرا” تو از وجودش بیاطلاع ای: «کشور شدن کشور» را میگویم)، بعد از مصاحبههای متعددی با رورتی که ترجمهاش به فارسی در آمده، بعد از مقالات مختلفی که از رورتی و دربارهی او ترجمه و تالیف شد، رورتی هنوز برای ایرانیان ناآشنا است. اما انگار برای تو دشوار نیست که، با اتکا به نکاتی که خودت هم دستکم معتقد ای بحث بسیاری از آنها نه نادرستی بلکه نادقیقی بوده، همهی کار مترجمی را به هیچ بگیری و دیگران را هم از به بازی گرفتن آن برحذر بداری. میدانم که مسخره است، اما نتیجهی منطقی آن ادعا این استدعا است که مهدی خلجی عزیز، مرحمت کن، منت بگذار و خودت اثری از این آقای رورتی ترجمه کن تا ما ایرانیهای بینوا بالاخره بفهمیم این بنده خدا چه میگوید!
سیزده) یک نکته را صمیمانهتر میگویم: اگر تو کلا” کار مرا بیارزش یافتهای که من دیگر حرفی ندارم، اما اگر ارزشهایی هم بر آن مترتب میشوی، باید بدانی مقصود من از تاکید وافر بر این انتظار که تو جنبههای مثبت و موفق کارم را هم ببینی این نبود که تحسین و ستایش بشنوم (از این بابت کم نشنیدهام)، مقصودم این بود که سیمای آنارشیستیای را که تو با این نقدت در ذهنام ساخته بودی بشکنم، خوش نداشتم تو را هم در سلک دنکیشوتهایی مجسم کنم که فقط با توپ و تشر زدنهایی که آخرش این کلیشه میشود که «ما اصلا” مترجم خوب نداریم و همهی ترجمهها افتضاح است و به مفت نمیارزد و چه و چه» میخواهند از تردامنان این عرصه تبرا بجویند. آشوری عزیزمان عنوان کتاب نیچه را قطعا” غلط ترجمه کرده (خودش هم میداند که «فراسوی خیر و شر» است نه «فراسوی نیک و بد») و در کار ترجمهاش کاستی کم نیست: پس باید بگوییم که کار آشوری بیارزش بوده و نیچه را هنوز هم نمیشناسیم؟ میدانم که از دید تو این قیاس مناسبی نیست، اما تو بهنسبت در نظر بگیر.
چهارده) نکتهی آخر: استدلالها به کنار: چه کنم، احساسام این است که عمد داشتهای از هرچه نافی نقادیهای تو بوده بیاعتنا بگذری و در عوض از هر وسیلهی ممکن برای خوارداشت کارم بهره بگیری – نمیتوانم کتمان کنم که این ظن را شکل و شاکلهی نقدت هم تقویت میکند: نه مشخصات کتاب را آوردهای و نه از طرح جلدش استفاده کردهای، در عوض جلد کتاب اصلی را آوردهای و سر آخر هم کاری کردهای که من به هر صورت آن را توهینآمیز تلقی میکنم: یاد کردن از ترجمهی مورد نقد و بررسی با عنوانی که خودت آن را درست میدانی!








