English

بدباوری در نقد ترجمه‌ی رورتی

دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۵ - ۱۴:۳۷ ب.ظ

مهدی خلجی نقدی بر ترجمه­ی من از کتاب ریچارد رورتی – Contingency, Irony, and Solidarity – با عنوان «بازی­باوری» در ترجمه­ی رورتی در سایت «بی­بی­سی فارسی» نوشته اما، از دید من، نوشته­اش چنان که باید و شاید شکل نقادانه ندارد: اول، و بیش از همه از آن رو که، به­شکلی نامنتظر، تنها به پاره­های نابسنده­ای از اثر، که ظاهرا” توجیه­کننده­ی برداشت بدبینانه­ی او بوده، توجه دارد: سوای آن همه بحث­ها درباره­ی دریدا و نیچه و هایدگر، در کل نقد او حتا یک جمله در باب فصل­های مطول مربوط به پروست، ناباکوف، و اورول – سخن رورتی در این باره و برگردان من از آن – نیامده.
از همین­جا و با توجه به این نگاه ناقص، می­گویم که توضیحات اولیه­ی او درباره­ی آرای رورتی هم – در مقام مقابله نمی­گویم – به­شدت گم­راه­کننده اند: دو بند اول بخشی که زیر عنوان «تاریخ­مندی ایده­ها» آمده تنها توضیحی سردستی و با این حال گنگ از اندیشه­ی رورتی به دست داده و اصلا” تصویر تمام­نمایی از کرد و کار رورتی در کتاب­اش ترسیم نمی­کنند، و بند سوم با اتکای نامستدل به ادعای «ناقدان کتاب رورتی» در مورد اهداف او در اثر خود این نتیجه­گیری نادرست را می­کند که: «بر این قرار، رورتی در این کتاب از حجت آوردن دقیق و مشروح بر شماری از دعاوی خود در می‌گذرد و خواننده را با آثار خود آشنا فرض می‌کند»، حال آن که این دقیقا” کاری است که رورتی می­خواهد از آن احتراز کند: «حجت آوردن دقیق و مشروح» بر دعویاتی که خود را از بند دقت و شرح مرسوم ­رهانده­اند.
دوم، انتقاد خلجی از مقدمه­ی مختصر من («پیش‌گفتار پنج صفحه­ای» — آن دو صفحه پی­نوشت هم که حساب نیست): به دو دلیل انتقاد او را نابه­جا می­دانم: اول به همان دلیل که او خود در پایان بخش قبلی آورده: «خلاصه کردن اندیشه­ی رورتی مانند تلاش برای تلخیص هر اندیشه­ای می­تواند خطرزا و فتنه­انگیز باشد»؛ دوم، من این حکم او را می­پذیرم که در برگرداندن چنین متن مرجعی، «تعهد مترجم به خواننده نمی­تواند با برگردان متن به انجام رسد»، اما تشخیص نحوه­ی اجرای این تعهد طبعا” با خود مترجم بوده و من هم با توجه به مختصات متن و ترجیح­ام در مورد مواجهه­ی مستقیم خواننده با نوشته­ی رورتی، از تالیف مقدمه­ای مطول و مرسوم منصرف شده­ام. می­توانم بپذیرم مقدمه­ی من «چیزی بیش از مدخل ناقص یک دایرةالمعارف کوچک فلسفی نمی‌گوید» اما بعید می­دانم «بدون در دست داشتن درآمدی مشروح و تحلیلی، خواننده ناگزیر کورانه عصا» بزند – گو این که گمان نمی­کنم مترجم اصولا” مسئول رفع چنین کوری­ها و کم­دانشی­هایی باشد.
خلجی در بخش بعدی می­گوید: «روشن است که رورتی در مقام نظریه‌پرداز، برای خواننده­ی عام نمی­‌نویسد. خواندن آثار وی بدون چیرگی بر اندیشه‌های فلیسوفانی که وی به تصریح یا تلویح بدان­ها ارجاع می­دهد، ممکن نیست. اما این امر به خودی خود نه اندیشه و نه زبان رورتی را دشوار نمی ‌کند. برخلاف بسیاری از آثار فلسفی، زبان نوشتارهای او بسی روان و بی گیر و گرفت است» و این گفته را مبنای نقد خود، به­عنوان سنجش­گر ترجمه، بر دشواری و پیچیدگی ترجمه­ی من می­گیرد، اما این نکته­ی زیرنهادی­­تر را از یاد می­برد که زبان رورتی اگر هم بنا به ادعای او «بسی روان و بی گیر و گرفت» باشد، این زبان در واقع زبان فلسفه­ورز و مجرب انگلیسی و آن هم برای خوانندگان انگلیسی­زبان است: اگر نه، نفس همان ایراداتی که او از ترجمه­ی عنوان اثر می­گیرد نشان می­دهد که برگرداندن چنین زبان – به ادعای او – «سهل و ممتنع» ی به فارسی و برای فارسی­زبانان تا چه حد دشوار خواهد بود.
در سنجش و ارزیابی این نکته که ترجمه­ی من تا چه حد نادرست و / یا نادقیق بوده، خلجی بدوا” به برگردان عنوان اثر اشاره می­کند و برابرنهادهای من برای contingency و irony را نادقیق و نادرست می­یابد. حال آن که از دید من، توضیحات او خود تا حدود زیادی توجیه­کننده­ی انتخابی است که من کرده­ام: من «امکان» (و بنابراین «ممکن»)، معادل پیشنهادی رشیدیان، را معادلی نادقیق و در این­جا قطعا” نادرست می­دانم (پس با possibility و possible و معنای خاص و عام آن­ها – فلسفی و غیرفلسفی — چه کنیم؟)؛ همچنین «ناضرور» (معادل پیشنهادی آشوری در ازای contingent و نه contingency – خلجی حتا دقت نکرده که آشوری برای حالت اسمی این اصطلاح از آوردن معادلی بر وجه منفی ضرورت، مثلا” «ناضروری»، به دلایل آشکار احتراز و در عوض، از جمله، از لفظ «پیشایند» استفاده کرده) از دید من رسانای معنای مد نظر رورتی نبوده، مصرا” معتقد ام آن­چه رورتی وصف می­کند نزدیکی بیش­تری با برابرنهاد من دارد؛ همچنین، «بازی» و «بازی­باور» را بسیار مفهوم­تر و روشن­تر از آیرونی و آیرونیست می­دانم و اتفاقا” به­گمان­ام لفظ «بازی» (غیرجدی / شوخی) در زبان ما به­خوبی یادآور نقطه­ی مقابل خود یعنی جدیت و قطعیت می­شود.
البته طبعا” من، به­عنوان خواننده و علاقه­مند آثار رورتی، گزینش خود را درست­تر و به مقصود مولف نزدیک­تر می­دانم، اما مسئله فقط این نیست: مسئله­ی مهم­تر که سنجش­گر ترجمه از یاد برده این که من، در مقام مترجم، در عین حال که از پیشینه­های مورد اشاره­ی او و همچنین بسیاری موارد دیگر که در متن­اش متذکر نشده آگاه­ ام، در عین این آگاهی، تاویل خودم را دارم و تا جایی که تاویل من کاملا” بی­راه و بی­ربط و بی­جا نباشد نمی­توان تاویل دیگر (هر تاویل رقیب) ی را از میدان به در کننده­ی تاویل من / مترجم شمرد – و این بدبختانه همان کاری است که خلجی هم در مقدمات بحث و هم در نتایج­اش نقدش می­کند.
گذشته از این، از دید من، نه تنها مستندات او برای اثبات دعویات­اش بسنده نبوده («شمار اصطلاحاتی که نادقیق یا نادرست برگردانده شده، در متن بارها به کار رفته‌ و بدفهمی­ها و نافهمی‌های فراوانی را دامن زده‌ اند، بسیار اند»)، بل­که آشنایی او با زمینه­ی بحث­اش هم در حدی نیست که پشتوانه­ی محکمی برای آن دعویات مطنطن باشد: خلجی در نقد معادلی که من در ازای hard scientific fact آورده­ام، («داده­های مبتنی بر علوم سخت») ادعا می­کند که این معادل «یکسره بی­معنا است و چیزی به نام علوم سخت و نرم وجود ندارد.» متون فلسفه­ی علم به کنار، با یک جست­وجوی ساده­ی اینترنتی می­شود فهمید که اتفاقا” هم hard science وجود دارد و هم soft science و اگر او قدری در پیشینه و کاربرد این اصطلاح دقت می­کرد متوجه می­شد که نه تنها معادل من درست­تر و دقیق­تر از پیشنهاد او است بل­که در ادامه بحث «ابژکتیو و سوبژکتیو» هم برای­اش حل می­شد (برای مثال، نگاه کنید به جستار آسان­یاب ویکیپیدیا در این باره).
بعدتر، در نقد معادل­های من در ازای vocabulary و jargon («واژگان» و «زبانواره»)، باز هم این معادل­ها را بی­معنا و نادرست می­داند و می­گوید به­جای این­ها «باید» گفت: «دستگاه واژگانی» و «نظام مصطلحات». دو نکته: اول، این «باید» دقیقا” همان چیزی است که من با آن مشکل دارم و گمان می­کنم متن آمرانه­ی خلجی هم درست از همین رو به بی­راهه می­رود؛ دیگر این که، یا باز از همین رو، خلجی نمی­داند، یا نمی­خواهد بداند، که «واژگان» معادل فنی کاملا” جاافتاده­ای در ازای vocabulary است که زبان­شناسان و مترجمان فارسی­زبان هم مدت­ها است که آن را پذیرفته­اند (برای مثال نگاه کنید به فرهنگ تخصصی داریوش آشوری – «فرهنگ علوم انسانی» – که تنها معادل فارسی این اصطلاح را «واژگان» دانسته، یا فرهنگ عمومی حق­شناس – «فرهنگ هزاره» – که همین معادل را به عنوان اولین برابرنهاد آورده)، و از سوی دیگر «زبانواره» پیشنهاد کم­کاربرد اما اغلب رسا و مناسبی است که باز هم توسط برخی مترجمان و زبان­شناسان به کار برده ­شده، بعید می­دانم برای فارسی­زبانان نامفهوم بوده باشد (برای مثال نگاه کنید به «واژگان ادبیات و گفتمان ادبی» ویراسته­ی مهران مهاجر و محمد نبوی). مثالی که باز هم این بی­­اطلاعی و بنابراین بی­دقتی را عیان­تر می­کند توضیحی است که او در تعریف canon آورده و مقصود رورتی از آن را «رشته­ای از اصول و قواعد و هنجارها»، «شبیه راهنمای نوشتن» دانسته و بنابراین معادل «آئین­نامه» را درست می­داند: اول این که آن تعبیر، همچنان که من در پرانتزی توضیح داده­ام، همچنین، اصولا” و مهما”، به معنای مجموعه­ای از متون مرجع و متعبر در یک سنت ادبی – فلسفی است و رورتی هم اتفاقا” و دقیقا” همین معنا (دلالت متنی و مکتوب) را از آن مستفاد می­کند؛ دوم آن که او «بازی» من با این مفهوم فارسی و اصل انگلیسی آن را (که بر اساس یک شباهت نوشتاری شکل گرفته و من آن را در پرانتزی برجسته کرده­ام) درنیافته و دقت ندارد که باز هم دارم بر مبنایی موجه (یا دست­کم قابل­توجیه) با خواننده­ام «قرارداد» می­کنم.
پس مسئله فقط این نیست که خلجی سلیقه و تاویل خود را بر سلیقه و تاویل من مرجح دانسته و از این فراتر، سلیقه و تاویل مرا نادرست و نابه­جا و از آن خودش را درست و به­جا می­داند (ترجمه­ی پیشنهادی او از بندی که در پایان کار آورده از دید من چیزی جز همین «بد»بینی نیست)؛ مهم­تر: او اصلا” دقت ندارد که من معادل­ها را با خواننده «قرارداد» کرده­ام، مسئله برای من تا حد امکان نزدیک شدن به مفهوم مد نظر مولف و از آن پس بنا کردن بر مبنایی «نام­انگارانه» بوده، حال آن که او برخلاف رویکرد نام­انگارانه­ی من، رویکردی صرفا” مفهوم­باورانه در پیش گرفته و می­خواهد، بنا به سلیقه­ی خود، کل مفهوم اصلی را در ترجمه بازسازی کند: کاری که از دید مترجم این اثر (و صد البته مولف آن) نه ممکن، نه مطلوب، و نه مطبوع است.
در خاتمه، بعد از این همه بدبینی و بدخوانی (دریغ از یک نکته­ی مثبت که در سرتاسر کار و کلیت کتاب­ دیده باشد)، خلجی، با اشاره – تنها وجه موجه اما باز هم اغراق­آمیز نقدش — به این که «خطاهای چاپی هم در این کتاب فراوان و آزارنده اند»، در نهایت نتیجه­ می­گیرد که ترجمه­ی من «نمی‌تواند منبعی معتبر برای شناخت اندیشه­ی ریچارد رورتی به شمار آید. پس هنوز می‌ توان تأکید کرد که رورتی، اندیشمندی ناشناخته در ایران باقی مانده است.» این نتیجه­گیری از نقدی ناقص و ناپخته، سنجشی سست و سرسری، متنی مشوش و آکنده از دعویات گزاف، و نوشته­ای نشان­گر کم­دانشی ناقد و نماینده­ی بی­تواضعی او برای بیش­آموزی، بعید نیست.

نگاه شما