مهدی خلجی نقدی بر ترجمهی من از کتاب ریچارد رورتی – Contingency, Irony, and Solidarity – با عنوان «بازیباوری» در ترجمهی رورتی در سایت «بیبیسی فارسی» نوشته اما، از دید من، نوشتهاش چنان که باید و شاید شکل نقادانه ندارد: اول، و بیش از همه از آن رو که، بهشکلی نامنتظر، تنها به پارههای نابسندهای از اثر، که ظاهرا” توجیهکنندهی برداشت بدبینانهی او بوده، توجه دارد: سوای آن همه بحثها دربارهی دریدا و نیچه و هایدگر، در کل نقد او حتا یک جمله در باب فصلهای مطول مربوط به پروست، ناباکوف، و اورول – سخن رورتی در این باره و برگردان من از آن – نیامده.
از همینجا و با توجه به این نگاه ناقص، میگویم که توضیحات اولیهی او دربارهی آرای رورتی هم – در مقام مقابله نمیگویم – بهشدت گمراهکننده اند: دو بند اول بخشی که زیر عنوان «تاریخمندی ایدهها» آمده تنها توضیحی سردستی و با این حال گنگ از اندیشهی رورتی به دست داده و اصلا” تصویر تمامنمایی از کرد و کار رورتی در کتاباش ترسیم نمیکنند، و بند سوم با اتکای نامستدل به ادعای «ناقدان کتاب رورتی» در مورد اهداف او در اثر خود این نتیجهگیری نادرست را میکند که: «بر این قرار، رورتی در این کتاب از حجت آوردن دقیق و مشروح بر شماری از دعاوی خود در میگذرد و خواننده را با آثار خود آشنا فرض میکند»، حال آن که این دقیقا” کاری است که رورتی میخواهد از آن احتراز کند: «حجت آوردن دقیق و مشروح» بر دعویاتی که خود را از بند دقت و شرح مرسوم رهاندهاند.
دوم، انتقاد خلجی از مقدمهی مختصر من («پیشگفتار پنج صفحهای» — آن دو صفحه پینوشت هم که حساب نیست): به دو دلیل انتقاد او را نابهجا میدانم: اول به همان دلیل که او خود در پایان بخش قبلی آورده: «خلاصه کردن اندیشهی رورتی مانند تلاش برای تلخیص هر اندیشهای میتواند خطرزا و فتنهانگیز باشد»؛ دوم، من این حکم او را میپذیرم که در برگرداندن چنین متن مرجعی، «تعهد مترجم به خواننده نمیتواند با برگردان متن به انجام رسد»، اما تشخیص نحوهی اجرای این تعهد طبعا” با خود مترجم بوده و من هم با توجه به مختصات متن و ترجیحام در مورد مواجههی مستقیم خواننده با نوشتهی رورتی، از تالیف مقدمهای مطول و مرسوم منصرف شدهام. میتوانم بپذیرم مقدمهی من «چیزی بیش از مدخل ناقص یک دایرةالمعارف کوچک فلسفی نمیگوید» اما بعید میدانم «بدون در دست داشتن درآمدی مشروح و تحلیلی، خواننده ناگزیر کورانه عصا» بزند – گو این که گمان نمیکنم مترجم اصولا” مسئول رفع چنین کوریها و کمدانشیهایی باشد.
خلجی در بخش بعدی میگوید: «روشن است که رورتی در مقام نظریهپرداز، برای خوانندهی عام نمینویسد. خواندن آثار وی بدون چیرگی بر اندیشههای فلیسوفانی که وی به تصریح یا تلویح بدانها ارجاع میدهد، ممکن نیست. اما این امر به خودی خود نه اندیشه و نه زبان رورتی را دشوار نمی کند. برخلاف بسیاری از آثار فلسفی، زبان نوشتارهای او بسی روان و بی گیر و گرفت است» و این گفته را مبنای نقد خود، بهعنوان سنجشگر ترجمه، بر دشواری و پیچیدگی ترجمهی من میگیرد، اما این نکتهی زیرنهادیتر را از یاد میبرد که زبان رورتی اگر هم بنا به ادعای او «بسی روان و بی گیر و گرفت» باشد، این زبان در واقع زبان فلسفهورز و مجرب انگلیسی و آن هم برای خوانندگان انگلیسیزبان است: اگر نه، نفس همان ایراداتی که او از ترجمهی عنوان اثر میگیرد نشان میدهد که برگرداندن چنین زبان – به ادعای او – «سهل و ممتنع» ی به فارسی و برای فارسیزبانان تا چه حد دشوار خواهد بود.
در سنجش و ارزیابی این نکته که ترجمهی من تا چه حد نادرست و / یا نادقیق بوده، خلجی بدوا” به برگردان عنوان اثر اشاره میکند و برابرنهادهای من برای contingency و irony را نادقیق و نادرست مییابد. حال آن که از دید من، توضیحات او خود تا حدود زیادی توجیهکنندهی انتخابی است که من کردهام: من «امکان» (و بنابراین «ممکن»)، معادل پیشنهادی رشیدیان، را معادلی نادقیق و در اینجا قطعا” نادرست میدانم (پس با possibility و possible و معنای خاص و عام آنها – فلسفی و غیرفلسفی — چه کنیم؟)؛ همچنین «ناضرور» (معادل پیشنهادی آشوری در ازای contingent و نه contingency – خلجی حتا دقت نکرده که آشوری برای حالت اسمی این اصطلاح از آوردن معادلی بر وجه منفی ضرورت، مثلا” «ناضروری»، به دلایل آشکار احتراز و در عوض، از جمله، از لفظ «پیشایند» استفاده کرده) از دید من رسانای معنای مد نظر رورتی نبوده، مصرا” معتقد ام آنچه رورتی وصف میکند نزدیکی بیشتری با برابرنهاد من دارد؛ همچنین، «بازی» و «بازیباور» را بسیار مفهومتر و روشنتر از آیرونی و آیرونیست میدانم و اتفاقا” بهگمانام لفظ «بازی» (غیرجدی / شوخی) در زبان ما بهخوبی یادآور نقطهی مقابل خود یعنی جدیت و قطعیت میشود.
البته طبعا” من، بهعنوان خواننده و علاقهمند آثار رورتی، گزینش خود را درستتر و به مقصود مولف نزدیکتر میدانم، اما مسئله فقط این نیست: مسئلهی مهمتر که سنجشگر ترجمه از یاد برده این که من، در مقام مترجم، در عین حال که از پیشینههای مورد اشارهی او و همچنین بسیاری موارد دیگر که در متناش متذکر نشده آگاه ام، در عین این آگاهی، تاویل خودم را دارم و تا جایی که تاویل من کاملا” بیراه و بیربط و بیجا نباشد نمیتوان تاویل دیگر (هر تاویل رقیب) ی را از میدان به در کنندهی تاویل من / مترجم شمرد – و این بدبختانه همان کاری است که خلجی هم در مقدمات بحث و هم در نتایجاش نقدش میکند.
گذشته از این، از دید من، نه تنها مستندات او برای اثبات دعویاتاش بسنده نبوده («شمار اصطلاحاتی که نادقیق یا نادرست برگردانده شده، در متن بارها به کار رفته و بدفهمیها و نافهمیهای فراوانی را دامن زده اند، بسیار اند»)، بلکه آشنایی او با زمینهی بحثاش هم در حدی نیست که پشتوانهی محکمی برای آن دعویات مطنطن باشد: خلجی در نقد معادلی که من در ازای hard scientific fact آوردهام، («دادههای مبتنی بر علوم سخت») ادعا میکند که این معادل «یکسره بیمعنا است و چیزی به نام علوم سخت و نرم وجود ندارد.» متون فلسفهی علم به کنار، با یک جستوجوی سادهی اینترنتی میشود فهمید که اتفاقا” هم hard science وجود دارد و هم soft science و اگر او قدری در پیشینه و کاربرد این اصطلاح دقت میکرد متوجه میشد که نه تنها معادل من درستتر و دقیقتر از پیشنهاد او است بلکه در ادامه بحث «ابژکتیو و سوبژکتیو» هم برایاش حل میشد (برای مثال، نگاه کنید به جستار آسانیاب ویکیپیدیا در این باره).
بعدتر، در نقد معادلهای من در ازای vocabulary و jargon («واژگان» و «زبانواره»)، باز هم این معادلها را بیمعنا و نادرست میداند و میگوید بهجای اینها «باید» گفت: «دستگاه واژگانی» و «نظام مصطلحات». دو نکته: اول، این «باید» دقیقا” همان چیزی است که من با آن مشکل دارم و گمان میکنم متن آمرانهی خلجی هم درست از همین رو به بیراهه میرود؛ دیگر این که، یا باز از همین رو، خلجی نمیداند، یا نمیخواهد بداند، که «واژگان» معادل فنی کاملا” جاافتادهای در ازای vocabulary است که زبانشناسان و مترجمان فارسیزبان هم مدتها است که آن را پذیرفتهاند (برای مثال نگاه کنید به فرهنگ تخصصی داریوش آشوری – «فرهنگ علوم انسانی» – که تنها معادل فارسی این اصطلاح را «واژگان» دانسته، یا فرهنگ عمومی حقشناس – «فرهنگ هزاره» – که همین معادل را به عنوان اولین برابرنهاد آورده)، و از سوی دیگر «زبانواره» پیشنهاد کمکاربرد اما اغلب رسا و مناسبی است که باز هم توسط برخی مترجمان و زبانشناسان به کار برده شده، بعید میدانم برای فارسیزبانان نامفهوم بوده باشد (برای مثال نگاه کنید به «واژگان ادبیات و گفتمان ادبی» ویراستهی مهران مهاجر و محمد نبوی). مثالی که باز هم این بیاطلاعی و بنابراین بیدقتی را عیانتر میکند توضیحی است که او در تعریف canon آورده و مقصود رورتی از آن را «رشتهای از اصول و قواعد و هنجارها»، «شبیه راهنمای نوشتن» دانسته و بنابراین معادل «آئیننامه» را درست میداند: اول این که آن تعبیر، همچنان که من در پرانتزی توضیح دادهام، همچنین، اصولا” و مهما”، به معنای مجموعهای از متون مرجع و متعبر در یک سنت ادبی – فلسفی است و رورتی هم اتفاقا” و دقیقا” همین معنا (دلالت متنی و مکتوب) را از آن مستفاد میکند؛ دوم آن که او «بازی» من با این مفهوم فارسی و اصل انگلیسی آن را (که بر اساس یک شباهت نوشتاری شکل گرفته و من آن را در پرانتزی برجسته کردهام) درنیافته و دقت ندارد که باز هم دارم بر مبنایی موجه (یا دستکم قابلتوجیه) با خوانندهام «قرارداد» میکنم.
پس مسئله فقط این نیست که خلجی سلیقه و تاویل خود را بر سلیقه و تاویل من مرجح دانسته و از این فراتر، سلیقه و تاویل مرا نادرست و نابهجا و از آن خودش را درست و بهجا میداند (ترجمهی پیشنهادی او از بندی که در پایان کار آورده از دید من چیزی جز همین «بد»بینی نیست)؛ مهمتر: او اصلا” دقت ندارد که من معادلها را با خواننده «قرارداد» کردهام، مسئله برای من تا حد امکان نزدیک شدن به مفهوم مد نظر مولف و از آن پس بنا کردن بر مبنایی «نامانگارانه» بوده، حال آن که او برخلاف رویکرد نامانگارانهی من، رویکردی صرفا” مفهومباورانه در پیش گرفته و میخواهد، بنا به سلیقهی خود، کل مفهوم اصلی را در ترجمه بازسازی کند: کاری که از دید مترجم این اثر (و صد البته مولف آن) نه ممکن، نه مطلوب، و نه مطبوع است.
در خاتمه، بعد از این همه بدبینی و بدخوانی (دریغ از یک نکتهی مثبت که در سرتاسر کار و کلیت کتاب دیده باشد)، خلجی، با اشاره – تنها وجه موجه اما باز هم اغراقآمیز نقدش — به این که «خطاهای چاپی هم در این کتاب فراوان و آزارنده اند»، در نهایت نتیجه میگیرد که ترجمهی من «نمیتواند منبعی معتبر برای شناخت اندیشهی ریچارد رورتی به شمار آید. پس هنوز می توان تأکید کرد که رورتی، اندیشمندی ناشناخته در ایران باقی مانده است.» این نتیجهگیری از نقدی ناقص و ناپخته، سنجشی سست و سرسری، متنی مشوش و آکنده از دعویات گزاف، و نوشتهای نشانگر کمدانشی ناقد و نمایندهی بیتواضعی او برای بیشآموزی، بعید نیست.









