English

گلشیری برای همیشه

چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵ - ۱۶:۵۴ ب.ظ

برای خودم هم باورنکردنی است که دل­سپردگی­ام به گلشیری تا به این حد آئینی بوده باشد. تک­تک دیدارها و گفت‌وشنیدها را به­خاطر سپرده­ام، از همان اول­باری که دیدم­اش، تمام حرف­ها و حرکات­اش را به خاطر دارم، حتا رنگ پیراهن­اش را، همان عصر چهارشنبه­ای که برای قصه­خوانی به خانه­اش رفتم و شب که برگشتم محو تماشای فندک­ام شدم: فندکی را به دست داشتم که «هوشنگ گلشیری» با آن سیگارش را روشن کرده بود!
خواب­ و خیالی بود که بسیاری دیدارها و شنیدارها هم نتوانست از آن بیرون­ام کند. یک­باره از دنیای داستان­ به دنیای واقعیت رسیده بودم و با این همه آن فاصله­ی جادویی همیشه از او جدای­ام می­کرد. حتا این واقعیت که حالا به­سادگی با بت­ ذهنی­ام روبه­رو شده بودم هم از هاله­ی آن سیمای اسطوره­ای،‌ از ابهت افسانه­ای­اش، کم نمی­کرد. استاد، آموزگار،‌ افسون­گر. عکس­های­ اوج زندگی­اش را نگاه می­کنم: همان افسون­زدگی را داشتم که هنوز هم دارم.

­­­­شش سال از مرگ­اش می­گذرد. با مرگ او بود که برای اول­بار مفهوم «مرگ» را با همه­ی نابه­هنگامی­ و باورناپذیری­اش احساس کردم: نابه­هنگام – چه بسیار چیزها که باید از او می­آموختم (حسرت شاید همه­ی آن احساسی باشد که حالا از نبودن­اش دارم)؛ باورناپذیر – چون هرگز زندگی­اش را هم باور نکرده بودم (آخرین بارها که دیدم­اش از بیماری می­گفت، از این که باید باروبندیل­اش را ببندد و برود، و من باور نمی­کردم، حتا تا آخرین لحظه برای دیدن­اش بیمارستان نرفتم، وهم‌ام مصرانه­ می­گفت که نمی­میرد، نخواهد مرد: مرد).
مضحک است اما، درست تا چله­اش، هرشب این خواب را دیدم که زنده است و من خوشحال از این که مرگ­اش فقط کابوسی بوده و با این همه تصویر تن خفته در گورش رهای­ام نمی­کرد و جرات نمی­کردم بپرسم اگر تو این­جای ای پس آن‌جا چه می­کنی؟ عکس­های آغاز مرگ­اش را نگاه می­کنم: یاد آن روزی می­افتم که در امام­زاده طاهر به خاک­اش ­سپردند و، ما نشستیم و بر آن نعش مبارک زار زدیم.

نگاه شما