اگر فلسفه فضیلتی فینفسه و حلال همهی مسائل باشد، باید گفت که جامعهی ما اکنون کمابیش در آرمانیترین وضعیت خود به سر میبرد، زیرا در حال حاضر تب فلسفه بیش از همیشه در میان شهروندان ایرانی فراگیر است، و دولت هم بیش از همیشه در دست کسانی که در فلسفهدانی بسیاری از آنها تردیدی نیست. با این همه، ظاهرا” اکثر ما چنین فرضی را باور نداریم. چرا؟
در راستای پاسخی به این پرسش، بار دیگر به دعویاتی باز میگردم که در نوشتههای پیشین مطرح کردهام: خلاصه آن که: فلسفه (یا دستکم انواعی از فلسفه) پیچیده است، و ما (یا دستکم انواعی از ما) نیازی به پرداختن به فلسفه نداریم. در دفاع از این دعویات، من از این ادعای قدیمی اما در عین حال هنوز نافذ فلسفهی تحلیلی کمک میگیرم که، بسیاری از مسائل ما در واقع تنها از شیوهی نادرست طرح پرسشها ناشی شدهاند، یا چنان که در فلسفهی زبان مطرح شده، بسیاری از مسائل ما تنها سوءتفاهمهای زبانشناختی یا مغالطههای مفهومی اند.
اول از ادعای دوم آغاز میکنم. در نوشتههای پیشین، ادعا کردهام که فلسفهدانی از لوازم نویسندگی یا روشنفکری نیست. ادعای من در وجه کلی برگرفته از آرای ریچارد رورتی است که رویای یک اوتوپیای لیبرالی نامتافیزیکی و پسافلسفی را در سر دارد که امیدوار است آیندهی جوامع دموکراتیک غربی باشد، جامعهای شاعرانه که، به تعبیر بسیار ساده، بر مسیر مذهب – فلسفه – ادبیات پیش رفته است. (همین ابتدا، میتوان ایراد کرد که چنان اوتوپیا و چنان امیدی تنها میتواند در مورد چنین جوامعی مصداق داشته باشد، نه در مورد جوامعی همچون جامعهی ما. من از پاسخ دادن به این ایراد طفره خواهم رفت، چون آن را بخشی از پرسشی میدانم که در انتها میخواهم به آن برسم). در اینجا هم میخواهم آن ادعا را دوباره اما به این بار بهشکل محدودتر به بحث بگذارم: یعنی، بهطور مشخص، این ادعا که برای بسیاری از ما آموختن فلسفه ضرورتی ندارد، آن هم بر اساس این احتمال که چنین آموزشی حتا در صورت موثق و موفق بودن ارتباط چندانی به مسائل موجود ما نخواهد داشت.
در پاسخ به ادعای من، متقابلا” این ادعا مطرح میشود که، برعکس، هر انسانی (در اینجا احتمالا” انسان معاصر ایرانی) به فلسفه و فلسفیدن نیاز دارد، به این دلیل که … . دلایل متنوع و در جای خود مورد بحث اند، و میتوانند موجه یا ناموجه جلوه کنند؛ اما من در اینجا نیازی به بررسی آن دلایل ندارم، من میخواهم مساله در همان گام اول حل کنم: این ادعای متقابل، نیاز هر انسانی به فلسفه و فلسفیدن، در اینجا، مصداق مسلم شبهمسالههایی است که تنها در نتیجهی سوءتفاهم زبانشناختی مطرح میشوند. این ادعای متقابل صرفا” و سراسر بر اساس کاربرد نابهجا یا نامناسب واژههای «فلسفه» و «فلسفیدن» بنا شده: در واقع، در گزارههای حامی این ادعای متقابل، همهجا باید بهجای واژهی «فلسفه» واژهی «اندیشه» و بهجای واژهی «فلسفیدن» واژهی «اندیشیدن» را گذاشت؛ به این ترتیب است که آن گزارهها میتوانند بهنوبهی خود به صورت گزارههایی احتمالا” درست در آیند. ما اغلب، بیش از آنچه بدانیم، تابع همان سنت زبانی مرسوم ایم که وقتی از «فلسفه» ی فلان چیز میگوید در واقع منظورش دلیل وجودی آن چیز است و وقتی از فلسفیدن سخن میگوید به هرگونه تامل و تعمق فکری (وجدانی، اخلاقی، عرفانی، و … البته نه به معنایی که من مد نظر دارم فلسفی) اشاره دارد. در واقع، در گزارههای ما بهخطا تفلسف معادل تفکر گرفته میشود، حال آن که تمام تلاش من تاکید بر این است که تفکر به تفلسف، اندیشه به فلسفه، قابل تحدید و یا تقلیل نیست. این یعنی که هر فیلسوفی احتمالا” متفکر هم هست، اما هر متفکری لزوما” فیلسوف نخواهد بود.
پس، من آن ادعای متقابل را اینگونه پاسخ میدهم که منتقدان من و معتقدان به ضرورت فلسفه تنها نیاز به اندیشه را متذکر شدهاند و طبعا” من هم مشکلی با این عقیده ندارم. اکنون باید روشن کنم که چرا از دید من «فلسفه» چیزی خاصتر و مشخصتر و محدودتر از عنوان عام و عمومی «اندیشه» است. همچنان که در چنین مواردی اغلب مشاهده میشود، به نظر میرسد که من باید با قائل شدن به «ماهیت» ی برای فلسفه آن را تعریف و تحدید کنم. اما، بهعکس، رویکرد من سراسر نامانگارانه و تاریخنگرانه است. کل مدعای من در این خلاصه میشود که، فلسفه «نام» ی است که اکنون، نه بنا به سرشت آن، بل با توجه به سرگذشت آن، بهگونهای اجتماعا” مقبول به رشتهی خاصی اطلاق میشود که موضوعات خاصی را در دادوستد با سنت تاریخمند خود مورد بحث قرار میدهد.
این نکته شاید خود روشن کند که چرا، در صورت قائل شدن به چنین چارچوبی برای فلسفه به عنوان یک رشتهی تخصصی (و، چنان که باز هم ادعا میکنم، پیچیده)، بسیاری از ما چندان نیازی به پرداختن به آن نداریم (حتا اگر تنها به این دلیل ساده اما کاملا” موجه که علاقه یا استعدادی برای این پردازش در خود نمیبینیم). اما بهجای تعجیل در این باره، عجالتا” میخواهم از این نکته در اثبات ادعای اول خود بهره بگیرم، این ادعا که فلسفه پیچیده است، آن هم با استدلالی موجزتر و مایوسکنندهتر از آن که انتظار میرود: در اثبات پیچیده بودن فلسفه، من مرجعی بهتر از خود فلسفه ندارم! (بهگمانام، گریزی هم از این منطق درخودبسته نیست)؛ به این سفسطه تنها میتوانم این را اضافه کنم که منظور من از فلسفه کل سنت فلسفی و تاریخ فلسفه، یعنی متون فلسفی، است و طبعن هیچ فلسفهی معاصری، تا آنجا که پیگیر مکالمهی انتقادی با همین سنت بوده، گریزی از این پیچیدگی متجلی در آن متون ندارد – گفتن ندارد که این فقط مشخصهی فلسفهی تحلیلی (از وایتهد و فرگه و پوپر تا ویتگنشتاین و کواین) نیست، فلسفهی قارهای هم (از برگسون و هایدگر تا دولوز و دریدا) اگر پیچیدهتر از آن نباشد، کمتر پیچیده نیست. (بهشخصه، بارها به مناسبتهای مختلف مثالهایی از این پیچیدگی را در بحثهایام آوردهام؛ مثالی که حالا به ذهنام میآید ماجرای لیوتار است که میگوید خوانندگان فرانسوی اغلب از این شکایت دارند که فلسفهی معاصر برایشان بیش از حد دشوارخوان و دیریاب بوده، میگویند آیا انتظار زیادی است که آدم توقع داشته باشد از هزار صفحه متن فلسفی که میخواند – در اینجا آثار مشترک دولوز و گاتاری – دستکم ده صفحهاش را بفهمد؟! شاید هم باید مورد آلن باس، مترجم انگلیسی «نوشتار و تفاوت» دریدا، را دوباره تکرار کنم که در مقدمهاش بهعنوان مثال دو سطر از متن دریدا را در بیست و دو سطر ترجمه میکند و باز هم میگوید موفق به منتقل کردن تمام ظرافتهای متن او نشده!)
از سوی دیگر، این نیز نکتهای است که برخی فیلسوفان در برخی موارد بیان سادهتری برای تبیین برخی موضوعات به کار میبرند یا برخی از آنان متونی آسانخوانتر هم پدید آوردهاند. با این حال، این نکته نباید ما را به این اشتباه اندازد که آنها در آن برههها از سر دانایی و توانایی اراده کردهاند که از پیچیدهپردازی دست بر داشته و حرف خود را ساده و صریح بزنند. پس از سوءتفاهم دیگری هم باید جلوگیری کنیم، این تصور غلط که پرهیز از پیچیدهگویی یک امکان و یک استعداد است. طبعا” حوزههایی از فلسفه، برخی از متون فلسفی، هم هستند (متونی مثلا” در عرصهی فلسفهی سیاسی یا حتا فلسفهی اخلاق، فرضا” در قیاس با متون فلسفهی علم) که پیچیدگی اینچنینی ندارند و بنابراین برای طیف وسیعتری از خوانندگان قابل دسترس اند؛ اما این نکته نمیتواند آن اصل را زیر سوال برد: اینگونه متون هم در حد خود متونی تخصصی اند که مطالعات تخصصی را ایجاب میکنند.
روی هم رفته، میخواهم بگویم، داشتن این انتظار از هایدگر که فلسفهاش را با زبانی ساده برای ما (عموم علاقهمندان ایرانی) بیان کند به همان اندازه نابهجا است که از اینشتین انتظار داشته باشیم نظریهی نسبیتاش را به زبانی قابلفهم برای دانشآموزان دبستانی شرح دهد. البته این مثال و مقایسهای افراطی است. مثالی موجهتر، مقایسهیی مقبولتر: راسل کتابی هم دربارهی زناشویی و اخلاق خانوادگی دارد که بسیار سادهخوان است، اما این که تصور کنیم «هر» خوانندهی آن متن حتما” قادر به خواندن «پرینکیپیا ماتماتیکا» هم خواهد بود به همان اندازه بعید است که تصور کنیم «هر» خوانندهی «تهوع» سارتر حتما” میتواند «هستی و نیستی» یا حتا «نقد خرد دیالکتیکی» او را بخواند، و فهم کند و از آن لذت برد. به فرض قائل شدن به چارچوب مد نظر من برای فلسفه، مطالعهی متونی فلسفی برای همه نه مقدور است و نه مطلوب. مطالعهی «اصول ریاضیات» راسل، بهعنوان یک متن فلسفی، برای یک ژورنالیست ایرانی که در رشتهی روابط عمومی تحصیل کرده تنها به همان اندازه ضروری یا مفید است که مطالعهی «از گراماتولوژی» دریدا برای مدیر یک شرکت آلمانی که مواد شوینده تهیه میکند. پشتوانهی چنین برداشتی هم این نکته است که متون فلسفی، حتا بهرغم دعویات و تظاهرات خود، جامعیت و عمومیتی بیش از هر متن دیگر ندارند. این یعنی که هیچ متن فلسفی جامعی وجود ندارد که مطالعهی آن برای عموم خوانندگان الزامی باشد؛ همچنان که رورتی هم، بهدرستی، مطالعهی مشروح آثار فلسفی را تنها برای برخی دانشجویان و پژوهندگان فلسفه ضروری یا مفید میداند.
(این گمراهکنندگی یا گولزنندگی، که ویژگی خودآگاهانه و بازیگوشانهی برخی متون فلسفی معاصر هم بوده، دستکم دو شاهد مثال جالب برای من دارد: یکی مجموعه مقالاتی از پوپر با عنوان «زندگی سراسر حل مساله است» که از قضا خود آن را ویرایش کردم و تا آنجا که در یافتم برخی از دشخوار (بخوانید دشوارخوان، یا دیردریاب) ترین مقولات مورد توجه او در اغلب این مقالات مورد بحث قرار گرفته، اما علت تجدید چاپ مکررش، بنا به اطلاعات موثق و مشاهدات مستقیم، استقبال خانمهای خانهدار و ازواج تازهمزدوج از این کتاب بود! و دیگری «دربارهی رنگها» ی ویتگنشتاین یا حتا «این یک چپق نیست» فوکو که تجدید چاپ پیدرپی آنها نشان میدهد که دانشجویان ایرانی را خیلی ساده میتوان سر کار گذاشت – البته کمحجم بودن این کتابها و در نتیجه امکان تامین ژست روشنفکری با هزینهیا اندک را هم نباید از نظر دور داشت!)
از آنچه تا اینجا گفتم نتیجهای میگیرم: پیچیدگی فلسفه از دید من فقط یک خصلت تاریخی است: نه مطلوب است نه مطرود. پیچیده بودن فلسفه نه فضلیت آن است نه رذیلت آن (بحث اصلا” بر سر این نیست که فلسفه باید پیچیده باشد، مساله این است که فلسفه اتفاقا” – بنا به تحولاتی تصادفی، یعنی تاریخی – پیچیده هست)، زیرا فلسفه از دید من یک جوهرهی ماهوی، یک ماهیت غیرتاریخی، ندارد: فلسفه پیچیده است تنها و تنها چون تاریخ پرپیچوخمی دارد. من اینگونه خود را از تلاش بیفایده برای ارائهی تعریفی از گوهر فلسفه معاف کرده، در عوض، فلسفه را همان تاریخ فلسفه، تاریخی متجلی در متون فلسفی، میشمارم. فلسفه نامی است که ما به برخی متون میدهیم، متونی که بر اساس معیارهایی اجتماعا” مقبول، فلسفی خوانده میشوند. بنابراین، همچنان که خواندن برخی متون نسبت به خواندن برخی متون دیگر دشوارتر خواهد بود، مطالعهی رسالههای راسل هم در مقایسه با رمانهای دانیل استیل دشواری بیشتری در بر خواهد داشت. به بیان ساده، خوانندهی این متون باید علاقه، استعداد، و آشنایی بسندهای برای مطالعهی آن متون داشته باشد: یعنی که، فلسفه بهعنوان یک رشتهی تخصصی خوانندگانی خاص خود خواهد داشت.
اگر دعویاتی را که من تا به اینجا مطرح کردم پذیرفته باشیم، شاید دیگر اسیر این نخوت نوعا” ایرانی نباشیم که آنچه را که در فهم ما نمیگنجد (یعنی به زبانی ناآشنا یا نامانوس با ما سخن میگوید) مزخرف بخوانیم (این گزارهی پایه در منطق ایرانی که: من این متن را نمیفهم، پس این متن مزخرف است). البته شکی در این نیست که منطق ایرانی بهجای آن که خود را تا سطح زبانهای دیگر بالا بکشد، معمولا” میکوشد آن زبانها را تا سطح خود پایین کشیده، آنها را ساده و اغلب سطحی ساخته، آنگاه آن اشکال تحریفشده را تقدیس یا تکفیر کند: ماهیتباوری مستتر در بطن منطق ایرانی اغلب مجال هماوردی با زبانهای تازه را نمیدهد. از همین رو، به گمان من، بخش بزرگی از مسائل فکری و فرهنگی ما همچنان از این ماهیتباوری نشات گرفته. تاکید من بر لزوم اتخاذ رویکردی نامانگارانه هم از همین رو است.
به عنوان مثالی شاید نه چندان نامربوط، یک مصداق مضاعف این ماهیتباوری و مغالطهی مفهومی برداشت ما از «روشنفکر» و «روشنفکری» است. ما ایرانیان روشنفکر را نامی نمیدانیم که به یک عامل اجتماعی اطلاق شده، ما روشنفکر را «روشنفکر» میدانیم، و درست از همین رو اغلب انتقاد میکنیم که ما روشنفکر نداریم: یعنی که، روشنفکر ما روشنفکر نیست. از همین رو در باور ما نمیگنجد که روشنفکر هم میتواند، مثلا”، مزور یا حتا متعصب باشد – همچنان که فیلسوف فاشیست را ترکیبی متناقض میشماریم. اما این برداشتی ماهیتباورانه است، و این اصل انتقادی است که من به کتاب بابک احمدی، «کار روشنفکری»، دارم – اثری ارزنده که در عین نواندیشی و جسارت بسیار در ستیز با ماهیتباوری، بهزعم من و به تصدیق خود، آنقدر نامانگار نیست که از این مغالطهی مفهومی برهد: توجه کنید که احمدی همهجا «روشنفکری» را شرح میدهد نه «روشنفکری» را.
به آغاز باز گردیم. گفتم که من، همرا و همدل با رهآوردی از فلسفهی تحلیلی و فلسفهی زبان، بر این باور ام که بسیاری از مسائل بشری زادهی پرسشهای نادرست اند، یا این که در بهترین حالت پرسشهایی بیفایده اند (نه تنها نامزد ارزش صدق نیستند بل اغلب گمراهکننده و گولزننده اند). حال، همگام با رورتی، میخواهم ادعا کنم، اگر از ماهیتباوری در گذریم، اگر بهقدر کفایت نامانگار شویم، آنگاه دیگر خود را به پرسشهایی از این دست مشغول نخواهیم کرد که «فلسفه چیست؟» در عوض، میتوانیم، و باید، پرسشهایی چون این را مورد توجه قرار دهیم که «فلسفه به چه کار ما میآید؟» در واقع، با اتکا به پاسخ خود به این پرسش است که من باید بتوانم این ادعا را توجیه کنم که چرا به فرض قبول چارچوبی که من برای «فلسفه به عنوان یک رشتهی تخصصی و همچنین پیچیده» قائل شدهام، «بسیاری از ما چندان نیازی به پرداختن به آن نداریم». با این همه، اقرار میکنم که بهشخصه پاسخ صریح و سرراستی برای این پرسش ندارم!
«فلسفه» به چه کار ما میآید؟ این پرسش دشواری است، اما از آن دشوارتر این پرسش است که فلسفه به چه کار «ما» میآید؟ زیرا هر کوششی برای پاسخ دادن به پرسش اول، برای تشخیص کارکرد فلسفه، منوط پاسخ دادن به پرسش دوم، مشروط به مشخص کردن این «ما» (نه انسان عام انتزاعی، بل این مای خاص تاریخی، زمانمند و مکانمند) خواهد بود – پرسشی که رورتی آن را برای «ما» ی خود («ما لیبرالها»، «ما مصلحتباوران»، «ما بنیانستیزان») به این صورت مطرح میکند که «فلسفه به چه کار ما نمیآید؟» این پرسشها، در کنار پرسشهایی از این دست، موجد یک پرسمان اند، پرسمانی پراگماتیستی که خود موجب پروژهای برای پاسخگویی میشود، پروژهای که کمترین دستآوردش افسونزدایی از کارکرد فلسفه و اسطورهزدایی از جایگاه فیلسوف، از منظر «ما»، خواهد بود.









آگاهی ست که به کنش های روزمره ی زندگی، رنگ سرخ خون، بوی خشن تفاوت هر چند اندک را می دهد. “ژاک دریدا”
وقتی این مطلب را خواندم نتوانستم از نوشتن در باب آن جلوگیری کنم، پس “فلسفه به چه کار ما می آید؟” (پاسخی به پیام یزدانجو) را نوشتم.