۱
دوستی خطی است بین دو نقطه، اما اغلب نامرئی – به همین خاطر، آن دو نقطه اینقدر برجسته جلوه میکنند: دو دوست. با این حال، تنها همان خط است که این دو نقطه را معنا میکند: مختصاتشان را در قیاس با هم تعریف میکند: هندسهی روابط دوستانه، دستگاه دوستی.
مهم نیست که آن دو نقطه در چه جایگاهی قرار گرفتهاند، مهم خطی است که آن دو را به هم ربط میدهد: رابطه: رابطهی دوستانه: دوستی. ارزش رابطه را هم مختصات همین خط تعیین میکند. (من با یک آدم خوب دوست نمیشوم تا یک دوست خوب داشته باشم، من دوستی خوبی با آدمی برقرار میکنم و او در نظر من خوب جلوه میکند.)
۲
معادله همانگویی است: معادله میگوید که قدر منطقی مساوی دو عامل چیست. دوستی هم معادلهای دومجهولی است، اما نیازی به معلوم کردن مجهولات ندارد. معادلهی دوستی برای برقراری به چیزی دیگر نیاز دارد: نیاز. دوستی پذیرش «دیگری» است، یک نیاز و یک اقرار: من بدون دیگری چیزی کم دارم. من نقطهای با هویت مختص خود نیستم، من مختصات خود را با دیگری تعریف میکنم: دوستی دیگربودگی است، دیگریدوستی است: دیگری دوستی است. دوستی: معادلهای بدون مساوات.
۳
داشتن یا بودن؟ دوست داشتن یا دوست بودن؟ وابستگی یا دلبستگی؟ مرز میان این دو اغلب تعریفناشدنی است، و حتا به فرض تعریفاش، تضمینی برای عدم تخطی از آن نیست.
آیا عشق فقط حد نهایی دوستی است؟ (سرخوشی همان حد نهایی لذت است؟) در زبان فارسی، ابهامی در کاربرد «دوستی» هست که همین ناسازه را نشان میدهد: دوستی کجا دوستی است و کجا عشق؟ یا بهعکس، هر عشقی دوستی هم هست یا نه؟ من میگویم «دوستات دارم» (من تو را دوست دارم، من تو را دوست خود میدانم) یعنی که «عاشق تو ام». مرز بین دوستی و عشق کجا است؟
۴
در معادلات دوستی همیشه هم نقش تعیینکننده بر عهدهی اشتراکات نیست. من علایقی دارم و در نتیجه اشتراکاتی با هزاران آدم احتمالی، با این همه با معدودی از آنها دوستی دارم: تصادف. وانگهی، از این گزاره که دو دوست شبیه هم (معادل، همارز، همارزش) اند این نتیجه عاید نمیشود که آنها شبیه هم بودهاند؛ این گزاره، در صورت صدق، فقط میگوید که آنها شبیه هم شدهاند.
۵
دوستی در عین حال یک مسالهی زبانی است. همدلی دوستانه در واقع همان همزبانی است. من و تو حرف هم را میفهمیم، و این یعنی که دوستان خوبی برای هم هستیم. دوستی زبانی دارد، که لزوما” هم زبان ریاضی نیست.








