معصومه علیاکبری («یک داستان فلسفی؟»، «جهان کتاب»، بهمن ۸۴)
به نظر من انگیزهى نقد یک اثر هنگامى پدید مىآید که اثر بر یکى از قوای احساس، فاهمه، یا وجدان (حداقل بر یکی از آنها) اثر بگذارد. اما فرانکولا چنین اثری بر من نگذاشت. پس نمیخواهم آن را نقد کنم. آنچه مینویسم حرفهایی است که بعد از خواندن «فرانکولا» و به سائقهی آشنایی قبلی با بعضی ترجمههای یزدانجو (که گاه معرفی و نقدشان کردهام) به ذهنام هجوم آورد و مرا وا داشت تا به صورت یادداشتی بر «فرانکولا» آن حرفها را سروسامان دهم.
پیام یزدانجو اطلاعات فلسفى و ادبىاش را به هم درمىآمیزد. از این به آن ورود مىکند و چیزى به نام داستان - گزارش روزانه (ى احتمالاً فلسفى) پدید مىآورد. اطلاعاتى که از دانش هرمنوتیک دارد به اضافهى مطالعات ادبىاش با همدیگر ممزوج شدهاند و حاصلى به بار آوردهاند به نام «فرانکولا» که بهتر است بخوانیماش «فرانکولاژ». چون کولاژی است از بعضی شخصیتهای شناختهشدهی داستانی به اضافهی نظریات بیوتکنولوژیکی و شبیهسازیهای مجازی و ژنتیکی. این کولاژ فاتحهى بشریت را مىخواند در پیمودن قلههاى کمال ِ نه خیر، بلکه شرّ! فرانکولا، ابرانسان ساختهى دست یزدانجو، ترکیبى است از فرانکنشتاین و دراکولا. این رویهى قضیه است. پشت قضیه مىشود همان ناتوانى بشر در رسیدن به معراج شرّ و برهم خوردن همهى مرزها. یعنى این که آن نظریات انسانشناختى فرانکنشتاین و استوکر بر مبناى انسانسازیهاى مجازى ترکیب شوند، حاصلاش مىشود انسانهاى بىروح و سردى که حتا عرضهى خشونت ورزیدن را هم ندارند. همه چیزشان در اختیار یک دکمه است در دست اربابهاى صنعت فرامدرن شبیهسازى.
فرانکنشتاین خالق به جاى مخلوقاش با دراکولا (مخلوق استوکر) به هم مىآمیزند تا اسم ترکیبى و جذاب مورد نظر پیام یزدانجو را بسازند. این هردو اسم مىشوند نماد خباثت ذات انسان امروز. یکى با کشتن و دیگرى با خونخوار پروردن این خباثت را به نمایش مىگذارند. به همین دلیل هم یزدانجو معتقد است که قهرماناش یا همان پرومتهاش (که اصلاً معلوم نیست چرا پاى پرومته به وسط ماجرا کشیده مىشود؟!) یک «ویرانساز» است.
یزدانجو «ویرانساز» را این گونه معنا مىکند: ویرانساز یعنى هم ویران مىکند هم مىسازد. چه چیز را مىسازد؟ ویرانى را. ویرانساز یعنى کسى که ویرانى را آباد نمىکند، بلکه آبادها را ویران مىسازد. تأمل بر این مفهوم مىتواند یکى از نکات قابل توجه و احتمالاً مورد نظر یزدانجو باشد. حاصل و برآورد همهى نظریات مدرن و پسامدرن به آفرینش (یا بهتر است بگوییم به جعلِ) انسانى ختم شده که هر چند جوهرهاش خشونت است اما توان خشونت ورزیدن هم ندارد. خشونتاش از شدت تکثیر در همانندسازىشدهها و در یک فضاى سرد و خنثا، بىبو و بىخاصیت مىگردد. اگرچه این سیلان سرد خنثا، خود مىتوانسته حاصل خشونت باشد، اما اکنون خشونت را هم بىخاصیت و عاجز کرده است. تکثیر خشونت به ناتوانى خشونت انجامیده است و شاید اوج ویرانسازى همین باشد. البته اینها که نگارنده مىنویسد بخشى به خاطر تصریح کلامى خود یزدانجو است نه این که خواننده بر اثر تاملات ژرف فلسفی و انسانشناختی در متن پیچیدهای به نام «فرانکولا» به آن رسیده باشد. در واقع خواننده برای فهم چنین امری احتیاجی ندارد که خود را به دردسر بیاندازد و زحمت بکشد تا معنای پنهان یک اثر فلسفی را کشف کند.
نکتهى دوم قابل تأملى که مىتوان از لابهلاى توضیحات یزدانجو به دست آورد، جنگ نظریهها و بحثهاى فلسفى با علوم بیوتکنولوژیکى و علم شبیهسازیهاى مجازى است. در این جنگوجدلها تفاوت میان شبیه و اصل از میان مىرود. یزدانجو با وارد کردن این بحثها به فضاى داستان - گزارشاش مىخواهد نشان دهد که از اساس میان واقعیت و حقیقت هم تفاوت و فاصلهاى نیست. از همان قدیم هم معلوم نبوده که کدام، کدام است. براى همین دامنهى بحثاش را مىکشاند به دوران باستان و از یونان قدیم مىگوید و ایران قدیم که نماد دو تمدن شرق و غرب بودهاند. دو تمدنى که یکى نماد واقعیت بوده است و دیگرى نماد حقیقت. اما کدام حقیقت؟ کدام واقعیت؟ تعریف همهچیز مدیون صنعت زبانى بشر است. بشر یونانى خوب توانسته از امر مقدس، تقدسزدایى کند؛ و ایرانى هم خوب توانسته یک امر نامقدس را مقدسنما سازد. یعنى یونانىها توانستند حقیقت متافیزیکى را واقعیت فیزیکى بخشند و ایرانىها هم بهخوبى توانستند از یک واقعیت فیزیکى یک حقیقت متافیزیکى خلق کنند (البته فراموش نکنید که اینها اظهارات پرومتهى پسامدرنِ پیام یزدانجو، یعنى فرانکولا است و اظهاراتى فرانکولاژى است). نتیجهى این صنعت زبانىِ بشر در هزارهى سوم این شده است که مرز میان فیزیک و متافیزیک و مقدس و مقدسنما به هم خورده است و همهچیز در بىاعتبارى مطلق غوطهور است. از حق نگذرم که این بحث جالبى است که یزدانجو پیش کشیده است. اما این که توانسته باشد این بحث را در جایگاه داستانى و روایتى خود خوب تعبیر و توجیه کند، فراوان مورد تشکیک است. براى همین مىگویم این داستان - گزارش روزانه بهجاى این که تبدیل به اثر ادبى - فلسفى شود، ترکیب و کولاژى از دانستهها و توانستههاى یزدانجو از عالم فلسفه و ادبیات است. به همین دلیل هم نتوانسته در نوع خود حتا با ضعیفترین نمونههاى آثار ادبى - فلسفى سدهى بیستم مثل بعضى آثار سارتر یا کامو یا کافکا برابرى کند. بیشتر یک بازى زبانى و نظرى با دانستههاى پیشامتنى و بینمتنى است تا آفرینش متن مستقلى که از دل بینامتنیت آثار استوکر و فرانکنشتاین بیرون زده باشد.
آخرین نکتهى قابل توجه در این کتاب این است که زنها براى پرومتهى پسامدرن هزارهى سوم همان خلقوخو و همان رنگوبوى زنان دو هزارهى پیشین را دارند، خواه به شکل زنى باشد که به دلیل سرکوب تاریخى و روانىِ خواستههاى طبیعىاش تبدیل به زنى سرد و بىروح و سرخورده شده که اشکهایاش از جنس یخ است، خواه زن آزاد و رهایى باشد پر از شورش و شوق طبیعى. این هردو تیپ هویت طبیعى زنانه و انسانى خود را حفظ مىکنند و بیرون از فرانکولاگرى و هیولائیت، مراقب پرومتهى پسامدرن اند – شاید بیرون گذاشتهشدنشان از چرخهى شبیهسازى بىروح و خشونت سرد، از روى عمد باشد. شاید بیرون ماندهاند براى وقت مبادا در آیندهاى که دیگر هیچ امیدى نمانده است و تنها شانس انسانیت وجود همین دو زن است. اینها بیشتر انسان اند تا هیولا. بلد اند که همچون انسان طبق تعریف معمولىاش عمل کنند، اما بلد نیستند که هیولایى کنند. فرانکولا هم البته ناتوان از هیولاگرى است. مثل اغلب آدمهاى میانهى این دوران که در هیچ چیز کامل نیستند و به نوعى میانمایگى خو گرفتهاند، هیولائیت فرانکولا با تکثیر ژنتیک و یا شبیهسازیهاى مجازى، تبدیل مىشود به خشونتى ناتوان. فرانکولا خود سرآمد همهى ناتوانها است. این یعنى که آدم حتا عرضهى هیولا شدنِ تمام و کمال را هم ندارد. یزدانجو این ناتوانى را به بازى مىگیرد و مضحکه مىکند. او با طنزى سرد و بىروح، پیشروىِ انسان را در فراصنعت و پسروىاش در به کارگیرى عادى قواى انسانىاش مثل نفرت، خشونت، تحمیل و هولناک نمودن خویش را ریشخند مىکند. فرانکولا بیش از آن که هولناک باشد، هیولایى مسخره و بىدستوپا است که عاقبت به درد نمایش در سیرک هم نمىخورد، چون نمونهها و نسخهبدلهاى تازهترش به بازار آمده و وارد میدان سیرک شده است. سیرکى که تماشاگراناش دیگر نه آدمها بلکه مىتوانند فرشتگان باشند، همانها که در نخستین صبح آفرینش با زبان بىزبانى و زیر لب این گزینش خدایى را به زیر سؤال کشیدند.
تکثیر فرانکولاهاى ناتوان از هیولاگرى که بیشتر به درد نمایش و خنده مىخورند، سرخورده شدن فرانکولا و بازماندناش از حلقهى نمایش، تصویر نهایى یزدانجو است از ترکیبِ نظریات فلسفى و روانشناختى و علمى مدرن و فرامدرنى که هدفشان خلق بود، اما این مخلوق جدید ابرناتوانى از آب درآمد. این ابرانسانِ ناتوانِ یزدانجو موجودى نیست که بتوان سرگذشت او را از خلال روایت غیرروایتى و داستان - گزارشِ غیرداستانى او دریافت. کشف مخلوق جدید یزدانجو، در حقیقت کشف از متن نیست. چون اصلاً متنى به معناى روایتى و داستانى کلمه وجود ندارد. پى بردن به مشخصات چنین مخلوقى حاصل استماع اطلاعات عمومى و تخصصى نویسنده است در زمینهى فلسفه و رمان و علوم نرمافزارى جدید که در کتاب گنجانده شده است و همین ضعف اصلى این کتاب است. ضعف بزرگى که کتاب را به اثرى غیرداستانى، غیرروایى، غیرادبى و غیرفلسفى – و البته معجونى از همهى اینها – تبدیل مىکند و آن را بیشتر شبیه به هزل مىسازد. هزلگویى ذهنى تبدار که مورد هجوم آراى پستمدرنى قرار گرفته است.








