اگر به ضرورت نقادی فرهنگی باور داشته باشیم، نگاه نقادانه به پدیدههای فرهنگ عامهپسند ارزش و اهمیتی ویژه دارد و به هیچ رو نمیتوان آن را نادیده گرفت. «شبهای برره» از هر نظر نمونهی مناسبی برای درک این ضرورت است – یک محصول فرهنگی با مخاطبانی بسیار گسترده و با تاثیری فراتر از انتظار – و با این همه به نظر میرسد، در سطح ارزیابی انتقادی، دو دیدگاه ظاهرا” آشتیناپذیر راه را بر تاملات جدیتر بسته اند: از یک سو دیدگاه (نخبهگرایانهی) کسانی که «شبهای برره» را سریالی اصولا” مبتذل دیده و بنابراین خود را بینیاز از بحث جدی در آن باره میبینند و از سوی دیگر دیدگاه (زیباییشناسانهی) کسانی که این سریال را اثری خلاقانه میبینند و نیازی هم برای بحث بیشتر برای اثبات دوری آن از ابتذال احساس نمیکنند: موضع من مطرح کردن دیدگاهی فارغ از این دو نیست؛ بهعکس میخواهم، با تاکید بر درستی نسبی هردو دیدگاه، بر امکان ارائهی یک ارزیابی تلفیقی از این پدیدهی فرهنگی تاکید کنم.
در واقع، دیدگاه دوم از دید کارشناسانه نیاز چندانی به بحث و بررسی ندارد. آیا سریال «شبهای برره» خلاقانه است؟ از ابتذال به دور است؟ بهتعبیر من، حرفی برای گفتن دارد؟ بهعنوان کسی که سررشتهای از سینما دارد و دستی در ادبیات، من هم مانند مدافعان این دیدگاه به این پرسشها پاسخ مثبت میدهم. کارگردانی حرفهای و حسابشده، بازیهای اغلب قابلقبول و بعضا” درخشان، متنهایی اکثرا” سنجیده و هوشمندانه، و خلاصه نمایشهایی خوشساخت با نمایشنوشتهایی خوشپرداخت: یک مقایسهی سطحی با سایر سریالها و برنامههای تلویزیونی هم فاصلهی زیاد «شبهای برره» با همهی مشابههایاش را نشان میدهد، نشان میدهد که این سریالی متفاوت است و کارش تکرار مکررات نیست: حرفی برای گفتن دارد. از این فراتر، میتوان استدلال کرد که حتا تکراری بودن بعضی مایهها و بنمایههای آن هم در چارچوبی متفاوت جای میگیرد و از این نظر ابتذالاش تنها در لذت متفاوتی است که این تکرار میبخشد. پس، «شبهای برره» مبتذل نیست، متفاوت است.
از سوی دیگر، دیدگاه اول «شبهای برره» را سریال مبتذلی مثل سایر سریالها میداند، بی آن که بتواند منکر تفاوتهای آن شود: چرا؟ در تایید این دیدگاه، و به عنوان بحث اصلی خود، من پاسخی میدهم که احتمالا” کمتر مورد توجه معتقدان به ابتذال این سریال بوده، یا اغلب تنها بهطور تلویحی بیان شده: «شبهای برره» فینفسه مبتذل نیست، مبتذل است چون سریالی است که در رسانهای معروف یا متهم به ابتذال عرضه میشود، یعنی مبتذل بودن یا نبودن «رسانیده» را موضع ما در مورد مبتذل بودن یا نبودن «رسانه» تعیین میکند.
حکم مشهور مارشال مکلوهان را به خاطر بیاوریم: «رسانه پیام است» (پیام همان رسانه است). منظور مکلوهان از این حکم رادیکال و افراطی چیست؟ در واقع، مکلوهان میگوید، مهم نیست از یک رسانه چه پیامی پخش میشود؛ مهم این است که یک پیام از چه رسانهای پخش میشود. یعنی، این رسانه است که راستای پیام را تعیین میکند، نه این که پیام راستای رسانه را تعیین کند. پیام ما هرچه باشد، این رسانه است که چارچوب مفهومی مخاطبان برای تاویل و تفسیر آن را مهیا میکند، و از آنجا که رسانه به هیچ رو بستری خنثا یا بیطرف نبوده، طبعا” هر پیامی را به افق معنایی خود منضم و مقید میکند – یک مقالهی واحد که در دو روزنامهی «کیهان» و «شرق» به چاپ رسد متنی با دو تاویل متفاوت خواهد شد؛ از این فراتر، افراطیتر (مکلوهانیتر)، متنی واحد که در روزنامهی «کیهان» درج و از «صدا و سیما» پخش شود دو تاویل متفاوت خواهد یافت.
بیشک حکم رسانهای مکلوهان، همانند قرینهی ادبی آن («فرم محتوا است»: محتوا همان فرم است)، وجهی افراطی دارد که اکنون اغراقآمیز به نظر میرسد – همچنان که تقسیمبندی رسانهها به رسانههای «گرم» و «سرد» کلیتر از آن است که پاسخگوی تنوع و تکثر رسانههای امروزی باشد. با این حال، اگر ماهیتباوری مستتر در این حکم را تعدیل کنیم (همهی رسانهها به صرف رسانه بودن – مقید بودن به ماهیتی به نام رسانگی – کارکردی یکسان نخواهند داشت)، اگر بهجای این ماهیتباوری به نوعی کارکردباوری رو آوریم (این باور که کارکرد رسانه را فقط ویژگیهای فنی آن رقم نمیزند بلکه عوامل دیگری هم در تعیین آن نقش دارند – یعنی کارکردی که با «تعین چندجانبه»، همان اووردیترمینیشن فرویدی، تعیین میشود)، آنگاه میتوانیم انواع مختلفی از رسانهها را، با توجه به کارکردهای متنوع خود، تعریف و تبیین کنیم. شبکهی خبر، بیبیسی، سیانان، الجزیره، و المنار همگی رسانه اند و همگی رسانهای تلویزیونی، اما کارکرد همهی آنها یکی نیست، و با این حال در تمام موارد، پیام آنها خود رسانهی آنها است.
بنابراین، با این گرایش کارکردی، دستهبندیها و تمایزگذاریهای مختلفی را میتوان متصور شد. یک تقسیمبندی ساده که در اینجا و در بحث از ابتذال مفید مینماید میتواند این باشد: رسانهها را میتوان، در نبود تعبیری بهتر یا اصیلتر، به دو دستهی «متعهد» و «غیرمتعهد» تقسیم کرد (البته نه به سیاق سابقهای نظیر «ادبیات متعهد» بل به روالی نظیر نامگذاری «کشورهای غیرمتعهد»). با این حال، هر رسانهی بهاصطلاح «غیرمتعهد» هم تعهداتی برای خود دارد (مثلا” تعهد به رعایت آزادی بیان) و هر رسانهی بهاصطلاح «متعهد» هم میتواند به تعهداتی پابند نباشد (باز هم مثلا” رعایت آزادی بیان). پس «تعهد» در اینجا چه معنایی دارد؟ خیلی ساده، منظور از تعهد تنها متعهد بودن به یک ایدئولوژی بهشیوهای غیرانتقادی است. رسانهی متعهد از رویهی الزامی و اجباری ابلاغ یک ایدئولوژی پیروی میکند، حال آن که رسانهی غیرمتعهد در عرضهی ایدئولوژیها رویهیی اختیاری و انتقادی دارد، یا دستکم ادعای آن را دارد.
از میان مختصات مختلفی که میتوان برای این دو دسته بر شمرد، یک خصیصه هست که در بحث کنونی باید برجسته شود: رسانهی غیرمتعهد میخواهد چندگویانه، یا دستکم دوگویانه (مکالمهای متقابل میان خود و نقد خود یا گفتگویی چندجانبه میان مواضع انتقادی گوناگون) باشد، حال آن که رسانهی متعهد تنها «تکگویانه» است (تاب تحمل گفتاری دیگر، گفتار «دیگری»، را ندارد). هم اینجا است که بحث ابتذال خودنمایی میکند. رسانهی متعهد، به رغم یا به دلیل تعهد خود، تنها همسازهی ایدئولوژیک خویش را تکرار میکند. از این رو، یک رسانهی متعهد، با همهی تقید احتمالی به آرمانهایی نامبتذل، بهشدت در معرض این خطر قرار دارد که در عمل مبتذل باشد. در واقع، مساله این است که همسازهی رسانهی متعهد خود اسیر ناسازهای دیگر (یا یک آپوریا) میشود و آن این که با تکرار یک حقیقت (و تنها یک حقیقت، ایدئولوژی خود) آن را از حقیقت تهی میکند: اینجا است که رسانهی متعهد مبتذل میشود. رسانهی متعهد برای ایفای نقش خود، برای برآوردن کارکرد خود، برای انجام وظیفهای که خود را به آن متعهد کرده، مهمتر، برای گرفتن نتیجهی مطلوب، باید یک و فقط یک حقیقت را برساند (اعتماد و اعتقاد دیرین و دیرپای ایرانیها به رادیو و سپس تلویزیون از کجا میآید؟ جز از اینجا که تمام شبکهها و کانالهای رادیو و تلویزیون ما یک و همان حقیقت را میگویند و در هیچکجا از این بابت یکدیگر را نقض یا حتا نقد نمیکنند؟ این جایگاهی است که روزنامهها، با وجود شرایطی کمابیش مشابه اما به دلیل گزینشهایی کمابیش متفاوت، از آن محروم اند: خوانندهی روزنامه باید قوهی انتقادی خود را به کار بگیرد و خود حقیقت را تشخیص دهد اما شنوندهی رادیو یا بینندهی تلویزیون چنین فعالیتی ندارد، حقیقتی از پیش آماده هست که او باید منفعلانه پذیرفته و یا در غیر این صورت آن را کلا” کنار بگذارد): «همیشه یک حقیقت را گفتن» دشوار میتواند از گزند ابتذال مصون ماند.
اکنون به وجه غیرافراطیتر حکم مکلوهان باز میگردیم: این پیام (محتوا، مندرجات و منتشرات) یک رسانه نیست که هویت رسانه را میسازد، این هویت هر رسانه است که پیام هر رسانیده را تعیین میکند: اگر رسانهی متعهد میتواند مبتذل باشد، یا مبتذل شود، یک برنامهی غیرمبتذل در یک رسانهی مبتذل چه کارکردی مییابد؟ در واقع، این سرنوشت از پیش مقدر «شبهای برره» است که، با وجود خلاقیت و تفاوت مشهودش، از دید تمام کسانی که تلویزیون را رسانهای مبتذل میدانند برنامهای مبتذل شمرده شود؛ اگر دید ما این باشد که تلویزیون به عنوان یک رسانهی متعهد از تماشاگران تنها این را میخواهد که حقیقتی را که به آنها عرضه میکند بدون برخورد انتقادی و با اشتیاقی انفعالی پذیرا شوند، آنگاه تفاوت و خلاقیت «شبهای برره» اصلا” مجالی برای جلوه نخواهد یافت، استقلال عمل آن در ابتذال عمومی رسانه محو خواهد شد.
واقعیت این است که «تحلیل محتوایی» در مورد رسانهها، رسانههای متعهد، راه به جایی نمیبرد. بیهوده است که بخواهیم به شرح و تفسیر پیامهای قسمتهای مختلف «شبهای برره» بپردازیم؛ این سریال تنها یک پیام دارد و آن پیام همان رسانهی تلویزیون است. در ظاهر، به نظر میرسد که «شبهای برره» مملو از موضوعات متنوع و متفاوت است، اما این تفاوت و تنوع در نهایت به یک مضمون واحد تقلیل مییابد، مضمونی که نیازی به بررسی انتقادی ندارد. درست به همین دلیل است که، فراتر از تنوعها و تفاوتها، حتا تناقضها هم تزلزلی در مضمون مستحکم آن ایجاد نمیکند (تناقضهایی از آن دست که در دو قسمت مربوط به حضور بیگانگانی از درره در برره وجود داشت: بررهایها نماد مقاومت مشروع ملت فلسطین و مظهر مقابلهی مسلم ملت ایران با استعمارگران شدند، اما برابر گرفتن این بررهایها، مردمی کودن و کلاش و رشوهباز و ریاکار، با ملتهای معظم ایران و فلسطین توهینی آشکار به آنها نیست؟ از این فراتر، چگونه برنامهای که بنایاش بر دفاع از اعتقادات اسلامی است، به خاطر بیاعتبار ساختن فردی متجاوز، نام او را مورد اساعهی ادب قرار میدهد: موشه تلفظ عبری موسا است و به بازی گرفتن این نام هتک حرمت از نام حضرت موسا، یکی از پیامبران اولیالعظم و مورد احترام تمام مسلمانان جهان، نیست؟): تناقضها تماما” به نفع ایدئولوژیای که تلویزیون خود را به تبلیغ، ترویج، و تحکیم آن متعهد کرده محو میشود. هم این گونه است انبوه ارجاعاتی که نویسندگان در متون خود گنجاندهاند: مخاطب یا اصلا” این ارجاعات را درک نمیکند یا به هیچ رو به بازی نمیگیرد؛ همچنان که در یک چارچوب مفهومی که پیام از پیش مسلم خود را دارد، تشبیه و تمثیل هم جایی ندارد: ایدئولوژی فاصلهی الفاظ و ایدهها را بر میدارد. و …
مهم محتوا یا پیام «شبهای برره» نیست، مهم برداشت ما از چارچوب مفهومی تلویزیون است: «شبهای برره» بازی تازهای نیست، بازییی است با قواعدی از پیش تعیین شده توسط تلویزیون – این سریال نیست که از طریق آن رسانه سخن میگوید، آن رسانه است که از طریق این سریال سخن میگوید.








