English

گربه‌ای به نام فرانکولا

شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۴ - ۱۳:۱۹ ب.ظ

این­طور بگویم: آن­قدر از باندبازی­های ادبی بیزار بودم، آن­قدر از خفقان ادبیات محفلی خسته، که اصلا” علاقه­ای به مشارکت در جایزه­بازی­های امسال را نداشتم. حتا آرزو می­کردم ای کاش اصلا” پشت پرده­ی این نمایش­ها را نمی­دیدم تا راحت­تر می­توانستم نقش­ نویسندگی­ام را بازی کنم: این همه خاله­زنکی و عمومردکی، آن هم در مورد شخص شخیص ادبیات؟ خب، کتمان نکنم: من روی موفقیت ادبی و اقبال عمومی رمان­ام خیلی حساب کرده بودم، اما در مورد جایزه بردن یا نبردن­اش نه. فکر می­کردم که من کارم را کرده­ام و وقت سرمایه­گذاری برای برقراری ارتباط و تحکیم مناسبات با جماعت جایزه­بده را هم ندارم. مهم پیدا کردن مخاطب درخور برای کتاب­ام بود و چون شکست خوردم، دیگر جایزه گرفتن یا نگرفتن اهمیت نداشت – می­دانستم که دردی از من دوا نخواهد کرد: من مخاطب می­خواستم نه جایزه، جایزه­هایی که بعید بود با این کارنامه­ی مشعشع مخاطبان چندانی برای­ام فراهم کنند. خلاصه این که، سوای جایزه­ی «بنیاد گلشیری»، حتا پی‌گیر اخبار جوایز هم نبودم.
(چند ماه پیش، دوستی که خودش هم دستی در نوشتن داشت و از قضا از شیفتگان فرانکولا شده بود و دائم درگیر این قصه که «حالا می­بینی، من شک ندارم، این فرانکولای تو امسال همه­ی جوایز را درو می­کند»؛ تلفن زد که، روزنامه­ی دیروز را دیدی؟ گفتم نه؛ چه­طور؟ خبری بود؟ گفت بله راجع به فلان جایزه؛ بنشین که آمدم برای­ات بیاورم. القصه، آمد و روزنامه را دست­ام داد. شروع به خواندن کردم، دیدم آثاری جایزه برده­اند و طبعا” اسمی از هم «فرانکولا» در بین نیست، خودم را آماده ­کردم تا برای تسکین آلام این دوست فرانکولایی هم که شده (بر آدم دروغ­گو لعنت!) چندتا فحش آبدار نثار این منتقدهای معلوم­الحال و جایزه­بده­های فلان و جایزه­بگیرهای بهمان (که صدالبته اغلب­شان از دوستان و آشنایان اند و در شرایط معقول احترام هم را داریم و کلی هم برای هم نوشابه باز می­کنیم) کنم که، آخر خبر خواندم که دوست گرام­ام خودش از برندگان جایزه­ی کذا و کذا است، و آن­وقت دوست دل­بند از زبان من شنید که: به به، چه عالی! تبریکات فراوان!)
از این که بگذریم، از پیشنهاد مشارکت در ارزیابی اولیه­ی آثار برای جایزه­ی گلشیری نتوانستم شانه خالی کنم، به­اصطلاح از داوران مرحله­ی اول شدم. چرا قبول کردم؟ خب، هرکس نقطه­ضعفی دارد؛ نقطه­ضعف من هم این است که برای بعضی آدم­ها و حتا برای اسم­شان حرمت زیادی قائل ام، و آمدن نام­ام ذیل یا در کنار نام آن­ها مایه­ی مباهات­ام می­شود: مثلا” همین هوشنگ گلشیری، که من البته شاگردش نبودم اما اگر شاگردش شمرده شوم خوش­حال خواهم شد، یا بابک احمدی که باز هم شاگردش نبوده­ام اما حق استادی به گردن­ام دارد. البته گلشیری در این بین استثنا است. نمی­دانم، شاید چون دیر به او رسیدم و زود هم از دست­اش دادم (سه سال دوستی بی­نظیر بود که گلشیری مرد و حسرت­ ادامه‌اش برای همیشه در دل ماند). خب، می­گویند که من خودم را می­گیرم، اخلاق سگی دارم، کلاس می­گذارم، و غیره؛ با این همه وقتی دو سال پیش مجموعه داستان­ام (شب به­خیر یوحنا) نامزد جایزه­ی گلشیری شد و البته برای حضور در مراسم اهدای جایزه حتا یک دعوت خشک­وخالی هم از من نشد با کمال مسرت خودم خودم را دعوت کردم و رفتم و وقتی دیدم در بین ۱۴ داستان برگزیده حتا یک داستان هم از کتاب کاندیدشده­­ام نبوده نه دل­گیر شدم، نه به روی خودم آوردم.
امسال هم به همین قرار. اسم گلشیری آمد و من هم عنان اختیار را از دست دادم و با همه­ی انتقادی که به شیوه­ی داوری­ها داشتم پا پیش گذاشتم. فرمی فرستاندند و من هم پر کردم و پس فرستادم و وس­سلام. دست­اندرکاران خودشان امتیازات را جمع و تفریق (و چه می­دانم، ضرب و تقسیم) کردند و هرچه کردند من یکی که بی­خبر ماندم – حتما” مثل برخی جوایز، دعوت از داوران برای تشکیل نشستی جهت ارزیابی نهایی و جمع­بندی آرا کار بی­خودی بوده، نیازی به این کارهای دست­وپاگیر نیست! نهایت، دعوت شدم تا برای حضور در مراسم اهدای جوایز حضور به هم رسانم، و من هم اگر حال روحی و احوال جسمی­ام رخصت می­داد می­رفتم، که نداد و نرفتم. (آه، بله، آن گربه­هه را می­گویید که دست­اش به گوشت نرسیده؟ بسیار خوب، من گربه – راستی که من گربه ام! سال گربه؛ با این همه، گوشت­اش چی؟ گوشت اگر این جایزه­های ­خوش­بو باشد، این­ها به مزاج این گربه­ی لاغرمردنی سازگار نیست: همان بهتر که گربه گرسنه بماند.)
با این حال، با همه­ی آن خستگی و بیزاری، فارغ از این به­اصطلاح بیزنس ادبی، پنج­شنبه­ی گذشته فرصتی شد تا دوباره خودم را در دنیای دل­نشین­ام، ادبیات داستانی، احساس کنم. «انجمن مطالعات آثار داستانی متفاوت (واو)» در «خانه­ی هنرمندان» مراسم معرفی برگزیدگان­اش را برگزار می­کرد. «فرانکولا» ی من هم از نامزدها بود: نبود هم، جسارت و جدیت این جوان­ها آن­قدر برای­ام ارزش و اهمیت داشت که سفر را نیمه­کاره بگذارم و افتخار حضور در جمع­شان را از دست ندهم. خب، من نه هیچ­کدام از اعضای انجمن را می­شناسم نه نشستی با آن­ها داشته­ام. کل ارتباط ما در سه چهار مکالمه­ی تلفنی خلاصه می­شد، اما من هم ایده­ی آن­ها و هم استقلال عمل­شان را پسندیده بودم و هم از این که توانسته­ام اندک کمکی بکنم خوش­حال شدم. خوش­حال­تر شدم وقتی دیدم مراسم آبرومندانه­ای برگزار کرده­اند و بود و نبودشان را با صداقت و صمیمیت عرضه می­کنند. آن­طور که دیدم نه به جایی وابسته بودند و نه برای مشروعیت و محبوبیت، خودشان را هلاک بزرگان ادب و رسانه کرده­اند. مراسمی ساده و دوست­داشتنی شد: اول فیلم کوتاهی از فعالیت­های­شان نمایش دادند و بعد هم نوشته­ی شیوایی در توضیح برداشت­شان از «ادبیات متفاوت» خواندند، بعد جناب دکتر صنعتی سخنرانی جذابی کرد و بعد آقای امرایی از هر دری سخنی گفت، در ادامه خانم شاکری، مدیر انجمن، سخنرانی کوتاهی کرد، و آخر سر هم با خواندن بیانیه­های کوتاهی آرای نهایی اعلام شد (جایزه­ی اصلی را آقای آرش جواهری با رمان «رمادی» برد و جایزه­ی ناشران را آقای کیائیان و «نشر چشمه» — از من هم به­خاطر خلق هیولایی به نام «فرانکولا» تقدیر شد) و برندگان از دست دستغیب و سپانلو جایزه گرفتند.
اگر اهل بخیه باشید شاید بگویید عیب و ایراد هم در کارشان کم نبود: به نظر می­رسید بی­برنامه بودند؛ بهتر بود به­جای دعوت از دیگران برای سخنرانی، خودشان حرف می­زدند، فعالیت­های خودشان را بیش­تر توضیح می­دادند؛ ظاهرا” شناخت درستی از دنیای نشر نداشتند؛ اصلا” بیانیه­هایی که در توجیه رای­شان خواندند به برداشت­شان از «ادبیات متفاوت» پای­بند نبود؛ و الی آخر. خب، گیرم که بعضا” این­طور باشد؛ با این حال، این­ که یک عده جوان مستعد و مستقل بشینند و این همه رمان را یک ساله بخوانند و نقد و بررسی کنند و در نهایت ارزیابی خاص خودشان را اعلام کنند، آن هم بدون منت­کشی از این منتقد و آن رسانه، بدون افتادن به دنبال نام فلان نویسنده و فلان باند و فلان محفل، حتا بدون هرگونه حمایت مالی (جوایز فقط شامل تندیس و لوح تقدیر بود)، این کار کم­یابی است. در این وانفسا که گند فاشیسم فرهنگی آدم را خفه می­کند، پنج­شنبه، برای من، روز خوبی بود تا کمی هم نفس بکشم. به سهم خودم از حضورشان خوش­حال ام. چرا کتمان کنم؟ البته که لوح تقدیرشان از جایزه و تندیس دیگران بارهای بار برای­ام عزیزتر بود.

نگاه شما