۱
بحثی دربارهی «ابتذال» به راه افتاده؛ موافقان و مخالفانی هم دارد. من هم به نوبهی خود به این ابتذال میاندیشم. با این همه، شک دارم آنچه من ابتذال میخوانم چندان اشتراکی با مفهوم آن نزد موافقان و مخالفان داشته باشد. من «ابتذال» را در برابر «ادب» نمیگذارم. از دید من، ادب هم اغلب میتواند بهسخیفترین وجهی مبتذل باشد. چرا؟ چون من ابتذال را نه شکل بل محتوا میدانم (گیرم که شکلی باشد که اکنون محتوا شده): ابتذال از دید من تکرار محتوایی تکراری است، یعنی انحطاط؛ همان کلیشه که بارت آن را «دوکسا» مینامد – آنچه من، در برابر «پارادوکسا» (ناسازه)، همسازه میخوانم: همسازه؟ «آنچه وقتی اتفاق میافتد چنان است که گویی هیچ اتفاقی نیافتاده»: ادب نقطهی مقابل ابتذال نیست (ادب تلویزیونی هم اغلب به اندازهی دریدگی وبلاگی مبتذل است). من ابتذال را، نه در برابر ادب که، در برابر «اصالت» میگذارم؛ اصالت نه به آن معنا که انتخاب و عملکرد ما اولین در نوع خود باشد، اصالت انتخاب و عملکردی بیسابقه نیست: از اصالتی اگزیستانسیالیستی حرف میزنم، چنان که سارتر میگفت، مبتنی بر «آزادی» و «اندیشگی»، صرف نظر از این که حاصلاش متفاوت باشد یا مشابه با سایر حاصلها.
ابتذال «ناآزادی» و «بیاندیشگی» است، انحطاطی است عاری از اصالت. با این حال، از همین رو، حتا اصیلترین انتخابها هم ممکن است مبتذل باشند. شکی نیست: ما گریزی از ابتذال نداریم (گفتار و کردار روزمرهی خود را مرور کنیم: بخش بزرگی از زندگی ما در ابتذال میگذرد – تکراری بیاصالت، از سر اسارت در عادات و نه با آزادی در اندیشگی). اما آگاهی از ابتذال یک چیز است و اصرار بر عرضهی ابتذال در لفاف اصالت چیزی دیگر. خیلی ساده، دلیلی ندارد ابتذال انسانی خود را جار بزنیم – اما میزنیم و به نام اصالت هم میزنیم و اینگونه است که چیزی طبیعی – همسازهای که شرط زندگی است – به چیزی مهوع بدل میشود.
۲
گلشیری اخلاق جالبی داشت. مینشستی و صحبت میکردی. دری وری میگفتی، و تا دلات میخواست آسمان و ریسمان میبافتی، و او هم بردبارانه گوش میکرد. تمام که میشد، میگفت: خب تو الان بیست دقیقه صوت صادر کردی؛ حالا دو دقیقه حرف بزن! ابتذال یعنی این که حرفی برای گفتن نداریم. حرفمان ارزش حرف زدن ندارد. حرف زدن نیست، صوت صادر کردن است.
ابتذال شکل نیست، محتوا است: فحاشی و دریدگی همان اندازه صوت صادر کردن است که لفاظی از سر ادب. فخر فروختن به دریدگی همان اندازه بیمعنا است که مباهات کردن به عفت کلام. شکل سخن ما، با همهی اهمیت و ارزشاش، امری شخصی است، بستگی به راهبردی دارد که برای اندیشیدن به، و عرضهی، ایدهی خود انتخاب میکنیم. گیرم که تمام حرف ما تجلیاش تنها در همین شکل باشد؛ بسیار خوب، هرکاری که میکنیم بکنیم، به هر شکلی که میخواهیم حرف بزنیم، با این حال «حرف بزنیم».
۳
آیا ابتذال سرنوشت محتوم وبلاگستان است؟ این سوالی برای من جدی است، تامل جدی بر سرشت وبلاگ را میطلبد. از دید من وبلاگ، بنا به سرشت و بهویژه در کاربرد ایرانیاش، کمابیش از بدو امر با معضل ابتذال دست به گریبان بوده. در واقع، برای ما، وبلاگ اغلب جایی است برای عرضهی ابتذالات البته موجه زندگیهای خود. از این نظر، وبلاگ جایی است برای ابتذالب مضاعف، ابتذالی البته ناضرور. این که من امروز چه حالی دارم، یا ماشینام چه مرگاش زده، یا دلام برای چه کسی تنگ شده، … اینها همه ابتذالاتی ضروری است، اما بهمحض منعکس شدن در یک صفحهی اینترنتی حالتی مسخره، و حتا مشمئزکننده، پیدا میکند. و وبلاگ هم دقیقا” همان رسانهای است که اینگونه آسان اسباب انعکاس این ابتذال را فراهم میکند.
بار دیگر، باید پرسشی را پیش باید کشید که من چندی پیش در مروری بر احوال وبلاگستان فارسی مطرح کرده بودم: کشوری با کمترین درصد نسبی کاربران اینترنت در خاورمیانه، چرا بیشترین درصد مطلق وبلاگنویسان را در دنیا دارد؟ پاسخ نخست من این بود که «ایرانیها اصولا” آدمهایی هستند که همیشه فکر میکنند حرفهای بسیار و باارزشی برای گفتن دارند.» در اینجا، این پاسخ یعنی که بخش بزرگی از ما سرگرم بازتولید ابتذال روزمرهی خود، بیحرفی (بیاندیشگی، بیاصالتی، یا حتا ابتذال اصیل) خود در وبلاگها بودهایم.
پس، مساله دور نگه داشتن وبلاگستان از آفات ابتذال نیست، مساله این است که چگونه تا حد امکان خود را از ابتذال رسانهای تا این حد آلوده به ابتذال دور نگه داریم. ضرورت اندیشیدن به این مساله هنگامی مبرمتر میشود که پیامدهای سرشت ابتذالآلود این رسانه را روشنتر ببینیم. ببینیم که چگونه حتا حرف نامبتذل هم وقتی به قالب وبلاگ در میآید خودبهخود مبتذل میشود. با این روند ابتذالآفرینی که بیشتر به یک خودارضایی وجدانی یا خودفریبی فکری میماند، چه باید کرد؟
۴
بیایید قید این ایدهی شاعرانه – عارفانه را بزنیم که احساسات ناب انسانها بازتاب بهترین آرمانها و انگیزهی متعالیترین، و احیانا” مدرنترین، پیشرفتها است. با خشونت طبیعی احساساتمان آزادی طبیعی را نخواهیم یافت، تنها اسیر طبیعت خواهیم ماند. اصلا” چه کسی میگوید باید گند و کثافت درونمان را بیپرده به نمایش بگذاریم؟ فضیلت مدرنیته این بود که بشر را وا داشت تا در برابر حقارت و کوتولگی خود بایستد نه این که آن را تهییج و تقدیس کند: تمدن بالندهی امروزی، فرهنگ مدرن «روشنگری»، از چنین سانسورهایی نشات گرفته (شکی در عظمت و اهمیت والایشهای فرویدی هست؟) حال، اگر توانستیم تعفن وجود خود را بپوشانیم و اندکاندک از بین بریم کاری کردهایم، حرفی زدهایم، وگرنه ملوث کردن هر متنی به قاذورات ذهنی خود کاری نیست، حرفی برای گفتن ندارد. گند درون خود را افشا کردن کار کودک و دیوانه است، کار بالغ و عاقل (انسان مدرن کانتی) نیست.
این همه ضرورتی سراسر اضطراریتر مییابد اگر ایرانی بودن خود را به خاطر بسپاریم. ایرانی، با فرهنگی سرشار از عقلستیزی و عرفان و شاعرانگی، فرهنگی که معیارها و موازین حوزهی خصوصی و ادبیات شخصی را به تمام حوزهی عمومی و اجتماع و سیاست تسری داده (هیچچیزش از هیچچیزش جدا نیست: همهچیزش همهچیزش است). من استیصال ایرانی خودم را میبینم و اذعان میکنم: آنارشیسم کودکانه و شاعرانهی هزارسالهی ما در عرصهی سخن ادبی هم مضمحل شده، بسط دادن این منطق (منطقستیزی آن) به عرصههای سخن سیاسی و اجتماعی چه دردی از ما دوا میکند؟ تا ولتروار به نبرد گفتمانی با یکدیگر نرویم، صد ساد شوریده و شاعرپیشه هم گره از کار فروبستهی ما نخواهد گشود.
ضرورت جدا کردن حوزهی عمومی و حوزهی خصوصی از یکدیگر: من تا عمق وجودم به این ایدهی رورتی باور دارم. پس، بسط دادن منطق ادبیات فرمالیستی به گفتمان عمومی سیاسی و اجتماعی از دید من چارهی کار نیست؛ بدتر، کار را خرابتر هم میکند. شطحیات شبههایدگریای از این دست که «زبان خانهی من است» و چه و چه نه نسبتی با ژرفاندیشیهای فلسفه و ادبیات غربی دارد و نه دیگر به کار گفتمان عمومی ما میآید.
بیایید رو راست باشیم: تاریخ ما پر بوده از این تفاخرها و تغافلهای شاعرانه، دوریشمسلکیهای مزورانه، کلبیمسلکیهای کودکانه، قلندرمآبیهای مجنونانه، که در لفاف خوارداشت خود در نخوتی ناپیدا فرو رفته؛ هیچ ملتی بهقدر ما خود را تحسین نکرده و صد البته در نقد خود کوتاهی نکرده. تا دلمان بخواهد نشستهایم و شاعر و عارف در دامن مام میهن پروردهایم، تنها برای آن که با پای چوبین عقلا اندکی راهپیمایی نکنیم. سیاست شاعرانه – عارفانه کارساز نیست – سیاست خاتمیستی تا چه اندازه کارآمد بود؟ همان سیاستی که به قول خود میخواست «ارادهی معطوف به عشق» را بهجای «ارادهی معطوف به قدرت» بنشاند؟
دیدگاهام پسامدرنیستی است؟ زیاده مدرنیستی است؟ ارتجاعی است؟ عقبمانده است؟ بیشروشور است؟ افراطی است؟ باحال نیست؟ باشد – من استیصال ایرانی خودم را میبینم.








