English

cruelty

جمعه ۱۶ دی ۱۳۸۴ - ۱۱:۳۴ ق.ظ

را در فارسی معمولا” به «قساوت»، «بی­رحمی»، یا «سنگ­دلی» ترجمه می­کنند اما در انگلیسی معنایی دوگانه دارد که در این برگردان­ها نمی­گنجد: رنج­رسانی به دیگران و / یا بی­اعتنایی به رنج آنان. ریچارد رورتی (پیشامد، بازی، و همبستگی) «لیبرال» را به­عنوان کسی تعریف می­کند که بدترین کار ممکن را همین می­داند، همین که رنجی به دیگران رسانده یا نسبت به رنجی که می­برند بی­اعتنا باشیم.
دشواری­ها و دقائق بسیاری در این مفهوم هست (فرضا” این که رنج یا راحت دیگران را چگونه تشخیص دهیم یا برای چیرگی بر رنج­های عظیم آتی اکنون با چه رنج­هایی راحت­تر مدارا کنیم)، اما رورتی اصرار عجیبی بر این تعریف دارد. چرا؟ چون این امکان آرمانی به نام «همبستگی» اجتماعی است – جامعه­ای که اعضای آن به یک­دیگر رنج رسانده یا نسبت به رنج یک­دیگر بی­اعتنا باشند جامعه­یی عاری از حس همبستگی است – از این رو جامعه­یی است که به تعریف او لیبرالی نیست، یا به تعبیر من جامعه نیست.
امروزه کم­تر کسی می­گوید که رنج دیگران ربطی به من ندارد؛ جز تروریست­ها، احتمالا” هیچ­کس نمی­خواهد آشکارا رنج‌رسان باشد – گیرم تنها به این دلیل که رنج دیگران را مانع راحت خود می­بیند. پس مساله صرفا” اذعان به داشتن این دغدغه نیست؛ دشواری در رویکرد ما در برخورد با رنج­ها است. در واقع، در شکل ساده، پرسش رنج را می­شود با پی‌گیری پرسشی مشهور پاسخ داد: با کسی از گرسنگی رنج می­کشد چگونه باید برخورد کرد: بهتر است به او ماهی بدهیم یا به او ماهی­گیری یاد بدهیم؟ چپ­ها، روشنفکران ما، معمولا” ماهی دادن را یک راهکار موقت و بی­فایده می­دانند و در عوض راهبرد یاد دادن ماهی­گیری را توصیه می­کنند. برعکس، لیبرال­ها ماهی دادن را ضروری­تر می­دانند – هم به این دلیل که آدم گرسنه اول باید سیر شود و بعد اگر شد آموزش ببیند و دیگر به این دلیل که معلوم نیست طرح­هایی که برای آموزش ماهی­گیری ارائه می­شود همیشه ختم به خیر شود (شر «گولاگ» دلیلی جز این خیرخواهی داشت؟).
من اگر قرار به انتخاب باشد این راهکار را به آن راهبرد ترجیح می­دهم. فکر می­کنم راهبرد چپ­ها بیش­تر به کار کسانی می­آید که می­خواهند ماهی­های­شان را خودشان بخورند و خاطرشان جمع و خیال­شان راحت باشد که یاد دادن ماهی‌گیری هم به این سادگی­ها نیست و بنابراین «می­دانم که تو الان سردت است و پیراهن درست و حسابی نداری و من البته ده تا پیراهن اضافی هم دارم اما دوای درد تو این نیست که الان یکی از پیراهن­های خودم را به تو بدهم، چون مشکل تو با یک پیراهن حل نمی­شود و تازه معلوم نیست با این حال­وروزی که داری بتوانی از همین پیراهن هم درست نگه­داری کنی و تازه امثال تو کم نیستند و من که نمی­توانم همه­ی پیراهن­های­ام را به دیگران ببخشم و تازه این کار را هم بکنم باز هم یک عالم آدم یک­لاقبا هستند که پیراهن می­خواهند و تو باید یاد بگیری که کار کنی و حق خودت را بگیری و بتوانی برای خودت پیراهن بدوزی یا بخری و …» و نتیجه این که آن آدم دردمند اگر قدری غرور داشته باشد با همان جمله‌ی اول راه­اش را کشیده و رفته و اگر این­قدر غرور هم نداشته باشد که حتمن تا به حال از سرما یخ زده و مرده! – می­دانم که ساده نیست، اما فکر می­کنم پرسش «ماهی دادن یا ماهی­گیری یاد دادن» را بهتر است، یا باید، به پاسخ «(اول) ماهی دادن و (آن­گاه) ماهی­گیری یاد دادن» بدل کرد.

‌نگاه‌ها (۲) - بازگشت

نگاه دودکش پاک کن - ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

intolarable cruelty

آه!!!

نگاه یوسف - ۸ مهر ۱۳۹۰

سلام پیام جان
خوب ازت کمی دلخورم، واسه فراموش کردن وبلاگت. نمی دونم، شاید حق داشته باشی. خوب از وقتی یادمه کتاب صید قزا آلا رو خوندم دیگه می دونستم فرق ترجمه خوب و بدو. خوب می تونم به اطمینان بگم جزو کمتر مترجمانی هستی که به دوستان همیشه اسمتو مثل یه لوگوی قابل اطمینان پیشنهاد کردم. اینقدر گرفته نباش ترجمه همبستگیت دیده نشوده بود( یه سال پیش) حالا فک کنم فرق کرده باشه. کتاباتو هم خوندم مثل فرانکولاو . . . بماند. من خیلی کم پیش میاد کامنت بزارم.
موفق باشی

نگاه شما