ادبیات مدرن، از آغاز تا دیرباز، در راه «بازنمایی» درست و دقیق واقعیت گام برداشته – ادبیات باید آینهی زندگی میشد. حال، سالها است که نویسندگان از این راه برگشتهاند، ادبیات این ایده را کنار گذاشته، و داستان دیگر درصدد بازنمایی واقعیت (متعارف یا متعالی) نیست. با این همه، همسویی و در نهایت همسانی ادبیات با واقعیت، یا نوشتار با زندگی، هنوز هم ایدهای راسخ است.
این ایده در شکل اخیرش میگوید که تمام نوآوریها، هنجارستیزیها، سنتگریزیها، ساختارشکنیها، و در یک کلام تمام «تفاوت»ها برای ایجاد شباهتی درستتر و دقیقتر میان اثر ادبی و واقعیت امروزی یا واقعیت آرمانی است. چنین گرایشی طبعا” مورد قبول و استقبال مخاطبان (خوانندگان و نویسندگان) ادبیاتی (آوانگارد، نامتعارف، نوگرا، و …) است که بنا دارد دنیا را «دیگر»گونه ببیند اما تنها از آن رو که در این «دیگری» واقعیت دنیا و هویت خود را بهتر ببیند. با این حال، اگر منظور از «ادبیات متفاوت» چنین ایدهای باشد، این ادبیات اصلا” وجود ندارد: «ادبیات متفاوت» هم نمیتواند ابزاری، بهتر از ادبیات مسلط و مرسوم، برای نزدیکی به «واقعیت» باشد.
سوای هر تحلیل تئوریکی، سرشت نوشتار همواره پیشاپیش از فاصلهای برناگذشتنی بین ادبیت و واقعیت خبر میدهد و البته در همین فاصله است که آثار ادبی بیشترین جاذبه و برجستهترین تاثیرات خود را خلق میکنند. این البته دلیلی در تایید «ادبیات متداول» یا در رد «ادبیات متفاوت» نیست؛ برعکس، حاشیهایترین و نامتعارفترین ادبیات هم دیر یا زود مسلط و مرسوم خواهد شد و این یعنی که نوآورترین آثار ادبی هم چون استعاراتی (از واقعیت یا زندگی) همواره در معرض فرسودگی و بدل شدن به «استعارات مرده» اند: ادبیات متفاوت اگر وظیفهای داشته باشد این وظیفه تنها زنده نگه داشتن استعارهی «ادبیات» خواهد بود.
ادبیات متفاوت بیش از آن که تفاوت خود (با ادبیات مسلط) را روشن کند تنها «تفاوت» ادبیات را آشکار خواهد کرد – ادبیات، هم چون تفاوت، همچون «تصادف» در معنای هستیشناختی آن، تجربهای تکرارناشدنی است. نه بازنمایش واقعیت، که نمایش اصیل ادبیات: ادبیات متفاوت در واقعیت زندگی نمیکند، در تفاوت زاده میشود، «تفاوت» ی که ادبیات را ادبیات میکند.








