English

دروغ (و) دوست داشتن

چهارشنبه ۷ دی ۱۳۸۴ - ۱۱:۲۱ ق.ظ

در رابطه­ی عاشقانه، من (مذکر) گاه دروغ می­گویم اما می­دانم که دارم دروغ می­گویم؛ عاشق / معشوق (مونث) من دروغ می­گوید اما نمی­داند که دارد دروغ می­گوید – دروغ خود را دروغ نمی­داند: من به حقیقت دروغ باور دارم، او به دروغ حقیقت.
عاشق / معشوق من اغلب می­گوید که هیچ چیز بیش­تر از دروغ شنیدن برای­اش ناراحت­کننده نیست: «راست­اش را به من بگو؛ می­خواهم حقیقت را بشنوم.» با این همه، هیچ کس هم کم­تر از او تاب شنیدن­اش را ندارد.

۲
آگاهی آزارنده: عاشق من / معشوق من! تو به من دروغ گفتی! تاب شنیدن دروغ از هرکسی را داشتم، اما از کسی که می­گوید تاب شنیدن دروغ را ندارد نه.
فاصله‌ای ناخواسته دامن می­گسترد: تو نه، او به من دروغ گفت! سایه­ی تردیدی روشنای عشق­ ما را می­پوشاند: او به من دروغ گفت: او به من دروغ می­گفت! سرخورده ­ام، خسته، درمانده، و با این حال با خودآزاری مفرطی ماجرای عاشقانه­مان را مرور می­کنم؛ کوچک­ترین جزئیات را به خاطر می­آورم، به بدبینانه­ترین تاویل­ها تسلیم­ می­شوم.

۳
دروغ فرار از تنهایی است. ­ترسید که ترک­اش کنم، که تنها بماند، ­ترسیدم که ترک­ام کنی، که تنها بمانم: ما به هم دروغ می­گفتیم. و با این همه با دروغ گفتن تنهاتر ­شدیم. دروغ یک راز است، و هر رازی فاصله است، تنهایی است. ما خواهان صداقت ایم: صمیمیت؛ برای حفظ آن دروغ می­گوییم. اما فقط فاصله­ها را دورتر ­کردیم.
چیزی از او هست که من نمی­دانم، چیزی از من که او نمی­داند. او اغلب انکار می­کند، چون دروغ­اش را به حقیقت بدل کرده، من اما تاب جدایی ندارم، می­خواهم به­تمامی او باشم، این راز لعنتی که مرا از او جدا کرده، من این راز را نمی‌خواهم: می­گویم که من دروغ گفتم، حتا اگر او نخواهد بداند (کودکی هستم که برای فرار از خفقان راز دل­اش را در جنگل داد می­زند)، و با این همه نتیجه­ای عکس می­گیرم، پیش از این که رازم را به او بگویم، این را خواهم شنید: «چه کار زشتی،‌ تو به من دروغ گفتی!» رسوایی (در جنگل تنهایی همیشه کلاغی هست: عاشق / معشوق ام به آنی مرا رسوا می­بینند).
دست و پا نزن:‌ در هر حال تو این ای: اسیر ناسازه­ی تنهایی.

۴
من، عاشق / معشوق، اغلب آمادگی دارم تا مثل آدم­های سطحی، مثل آدم­های سرخورده، حکم کلی صادر کنم، فلاکت‌ام را تعمیم دهم: «عشاق دروغ می­گویند، همه پست و فرومایه اند، عشق واقعی وجود ندارد، عشق افسانه است، و …» اما اقتصاد عاشقانه می­گوید که هیچ عشقی بی حد کمینه­یی از امید ممکن نیست. من خود را دل­داری می‌دهم: «برای من این­طور پیش آمد، من از آن حکمی کلی نمی­سازم، عشق افسانه نیست، عشق وجود دارد، عشاق واقعی وجود دارند: من هم می­توانم عاشق باشم!»
می­دانم که نباید از پا بنشینم. من می­ایستم. می­افتم و باز بر می­خیزم – مثل گربه­ای که برای بار صدم به دیوار بلندی برخورده، به سیمان سخت ناخن می­کشد و با جیغی دل­خراش فرو می­افتد، اما باز هم نه با سر که با پا فرود می­آید. من به خودفریبی عادت دارم. من خودم را می­فریبم، خودم را تسکین می­دهم: دوست­داشتن­اش دروغ نبود، دوست­ام داشت که دروغ می­گفت.
دوست داشتن بدون توهم داشتن؟ نه، این ممکن نیست. من نمی­خواهم حقیقت را بدانم («چه بسیار چیزها که من نمی­خواهم بدانم» – «شامگاه بت­ها» ی نیچه)، من می­خواهم متوهم باشم، بگذار متوهم بمانم: «به دروغ» بگو دوست‌ات دارم / به «دروغ» بگو دوست­ات دارم.

۵
اراده­ی حقیقت: «حافظه­ام می­گوید من این کار را کرده­ام؛ اراده­ام مخالفت می­کند: نه، من این کار را نکرده­ام: سرانجام حافظه پس می­نشیند»: «فراسوی خیر و شر» (نیچه) با پرسشی این­گونه آغاز می­شد: «حقیقت اگر زنانه باشد چه خواهد شد؟» – حقیقت اگر عاشقانه باشد چه خواهد شد؟

نگاه شما