در رابطهی عاشقانه، من (مذکر) گاه دروغ میگویم اما میدانم که دارم دروغ میگویم؛ عاشق / معشوق (مونث) من دروغ میگوید اما نمیداند که دارد دروغ میگوید – دروغ خود را دروغ نمیداند: من به حقیقت دروغ باور دارم، او به دروغ حقیقت.
عاشق / معشوق من اغلب میگوید که هیچ چیز بیشتر از دروغ شنیدن برایاش ناراحتکننده نیست: «راستاش را به من بگو؛ میخواهم حقیقت را بشنوم.» با این همه، هیچ کس هم کمتر از او تاب شنیدناش را ندارد.
۲
آگاهی آزارنده: عاشق من / معشوق من! تو به من دروغ گفتی! تاب شنیدن دروغ از هرکسی را داشتم، اما از کسی که میگوید تاب شنیدن دروغ را ندارد نه.
فاصلهای ناخواسته دامن میگسترد: تو نه، او به من دروغ گفت! سایهی تردیدی روشنای عشق ما را میپوشاند: او به من دروغ گفت: او به من دروغ میگفت! سرخورده ام، خسته، درمانده، و با این حال با خودآزاری مفرطی ماجرای عاشقانهمان را مرور میکنم؛ کوچکترین جزئیات را به خاطر میآورم، به بدبینانهترین تاویلها تسلیم میشوم.
۳
دروغ فرار از تنهایی است. ترسید که ترکاش کنم، که تنها بماند، ترسیدم که ترکام کنی، که تنها بمانم: ما به هم دروغ میگفتیم. و با این همه با دروغ گفتن تنهاتر شدیم. دروغ یک راز است، و هر رازی فاصله است، تنهایی است. ما خواهان صداقت ایم: صمیمیت؛ برای حفظ آن دروغ میگوییم. اما فقط فاصلهها را دورتر کردیم.
چیزی از او هست که من نمیدانم، چیزی از من که او نمیداند. او اغلب انکار میکند، چون دروغاش را به حقیقت بدل کرده، من اما تاب جدایی ندارم، میخواهم بهتمامی او باشم، این راز لعنتی که مرا از او جدا کرده، من این راز را نمیخواهم: میگویم که من دروغ گفتم، حتا اگر او نخواهد بداند (کودکی هستم که برای فرار از خفقان راز دلاش را در جنگل داد میزند)، و با این همه نتیجهای عکس میگیرم، پیش از این که رازم را به او بگویم، این را خواهم شنید: «چه کار زشتی، تو به من دروغ گفتی!» رسوایی (در جنگل تنهایی همیشه کلاغی هست: عاشق / معشوق ام به آنی مرا رسوا میبینند).
دست و پا نزن: در هر حال تو این ای: اسیر ناسازهی تنهایی.
۴
من، عاشق / معشوق، اغلب آمادگی دارم تا مثل آدمهای سطحی، مثل آدمهای سرخورده، حکم کلی صادر کنم، فلاکتام را تعمیم دهم: «عشاق دروغ میگویند، همه پست و فرومایه اند، عشق واقعی وجود ندارد، عشق افسانه است، و …» اما اقتصاد عاشقانه میگوید که هیچ عشقی بی حد کمینهیی از امید ممکن نیست. من خود را دلداری میدهم: «برای من اینطور پیش آمد، من از آن حکمی کلی نمیسازم، عشق افسانه نیست، عشق وجود دارد، عشاق واقعی وجود دارند: من هم میتوانم عاشق باشم!»
میدانم که نباید از پا بنشینم. من میایستم. میافتم و باز بر میخیزم – مثل گربهای که برای بار صدم به دیوار بلندی برخورده، به سیمان سخت ناخن میکشد و با جیغی دلخراش فرو میافتد، اما باز هم نه با سر که با پا فرود میآید. من به خودفریبی عادت دارم. من خودم را میفریبم، خودم را تسکین میدهم: دوستداشتناش دروغ نبود، دوستام داشت که دروغ میگفت.
دوست داشتن بدون توهم داشتن؟ نه، این ممکن نیست. من نمیخواهم حقیقت را بدانم («چه بسیار چیزها که من نمیخواهم بدانم» – «شامگاه بتها» ی نیچه)، من میخواهم متوهم باشم، بگذار متوهم بمانم: «به دروغ» بگو دوستات دارم / به «دروغ» بگو دوستات دارم.
۵
ارادهی حقیقت: «حافظهام میگوید من این کار را کردهام؛ ارادهام مخالفت میکند: نه، من این کار را نکردهام: سرانجام حافظه پس مینشیند»: «فراسوی خیر و شر» (نیچه) با پرسشی اینگونه آغاز میشد: «حقیقت اگر زنانه باشد چه خواهد شد؟» – حقیقت اگر عاشقانه باشد چه خواهد شد؟








