English

دریدا (۲) در دنیا

دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۴ - ۹:۳۳ ق.ظ

پیش از ورود به بحث تاویل­های دریدا در ایران، باید مروری هم بر تاویل­های مطرح از او در دنیا، به­ویژه در دنیای انگلیسی‌زبان، داشته باشیم – بعدتر همسویی­های برخی از تاویل­های ایرانی از دریدا با این تاویل­ها را نیز نشان خواهم داد.
حدود یک سال از مرگ­ دریدا می­گذرد، و «بزرگ­ترین فیلسوف زنده­ی دنیا» اکنون «برجسته­ترین فیلسوف معاصر” و بی‌شک «بزرگ­ترین فیلسوف قرن بیستم» (دست­کم در نیمه­ی دوم آن) نامیده می­شود. حجم آثاری که از دریدا و بسیار بیش از آن درباره­ی او منتشر می­شود به­راستی حیرت­انگیز است. این است که امروزه هر بحثی درباره­ی فلسفه، نظریه­­ی ادبی، و نقادی فرهنگی معاصر به آرا و آثار او گره خورده. و روی هم رفته به نظر می­رسد که اعتبار او حتا در محافظه­کارترین محافل آکادمیک هم به رسمیت شناخته شده باشد.
با این حال، چنین اشتهار و اعتباری بدون مخالفت­ها و مقاومت­های دیرپا به دست نیامد. نوشته­های دریدا ­چنان بلندپروازانه و نقادی­های او ­چنان بی­رحمانه بود که هر نهاد و نحله­ی مرسوم و مستقری در حیطه­ی فلسفه و سایر علوم انسانی را دچار وحشت و بل­که نفرت می­کرد. انتقادات اغلب کوبنده­ی دریدا از پیشروترین چهره­های فلسفی و گرایش‌های نظری اوضاع را از این هم دشوارتر می­کرد و به این ترتیب طیفی از ناقدان، از فیلسوفان سنتی گرفته تا نظریه‌پردازان ساختارگرا و منتقدان مارکسیست، به مقاومت در برابر شیوع شالوده­شکنی دریدایی و مخالفت با مشروعیت­یابی آن برخاستند. دریدا حتا بیش از دیگر نوآوران نظری مورد حمله واقع شد. اگر دیگران مدافع نقادی گفتمان مدرنیته و احیانا” مدعی برگذشتن از آن بودند، دریدا در کل تاریخ تفکر غرب، از آغاز افلاتونی آن تا هم­اکنون، تردید و تشکیک می­کرد، و اتفاقن ادعای یافتن راه حلی برای بر گذشتن از آن را نیز نداشت.
در این میان، دقت و دشواری متون او کارکردی دوگانه داشت: دقت شگفت­آور و منحصربه­فرد متون دریدا مانع از این می­شد که مخالفان او را جدی نگیرند، و در واقع کم­تر کسی می­توانست در صلاحیت و کفایت او در ورود به پیچیده­ترین بحث­های فلسفه تردید کند؛ و با این حال دشواری بیش از اندازه­ی این متون او را در این معرض این اتهام قرار می­داد که کل کارش صرفن سفسطه­بازی­های عالمانه و آکادمیک است و این «سوفسطایی امروزی» ­قصد بازی و شوخی با جدیت و تمامیت فلسفه­ی غرب را دارد. به همین دلیل، نخستین استقبال­ها از دریدا نه در عرصه­ی فلسفه بل­که در عرصه­ی ادبیات و نظریه و نقادی ادبی، آن هم در نه فرانسه یا حتا اروپای قاره­ای بل­که در آمریکا و بعدتر در بریتانیا، صورت گرفت. (در کاربرد تمایز فلسفی- ادبی در مورد متون دریدا، متونی اساسا” مخدوش­کننده­ی این مرزبندی، احتیاط بسیار به خرج داد: در مورد دریدا، در گیومه آوردن چنین تعابیری ضروری به نظر می‌رسد.)
اولین مواجهه­ی دنیای آکادمیک بیرون از فرانسه با دریدا در قالب دعوت او به همایش «زبان­های نقادی در علوم انسانی» در سال ۱۹۶۶ صورت گرفت که دریدا در آن جستار مشهور «ساختار، نشانه، و بازی» را ارائه کرد. این همایش به همت پل دومان و همکاران­اش در دانشگاه ییل برگزار شد، و این آغاز آشنایی دومان با دریدا بود که بعدتر با حضور خود دریدا به­عنوان استاد مدعو در آمریکا زمینه­ساز ترویج «شالوده­شکنی» این کشور شد. دومان به­عنوان مهم­ترین مدافع و مبلغ شالوده‌شکنی در آمریکا اشتهار و اعتباری فزاینده یافت و به اتفاق برخی از برجسته­ترین همکاران­اش – از جمله، جی. هیلیس میلر، جفری هارتمن، و هارولد بلوم – جنبشی را پی ریخت که «مکتب شالوده­شکنی ییل» نام گرفت. به این اعتبار، شالوده­شکنی در دست این منتقدان و نظریه­پردازان ادبی بیش­تر به­عنوان یک «راهبرد خوانش» مطرح شد و نگره‌ای به نام «شالوده­شکنی آمریکایی» شکل گرفت و به­زودی با چنان قدرتی دانشگاه­های آمریکایی را در نوردید که حتا «شالوده­شکنی دریدایی» را هم در محاق انداخت. درک این نکته از آن رو اهمیت دارد که شالوده­شکنی آمریکایی در اصرار بر «ادبی» بودن خود اغلب راه افراط را می­پیمود و جنبه­های «فلسفی» شالوده­شکنی دریدایی را کم­رنگ جلوه می‌داد. دومان خود به­خاطر تاکیدش بر فلسفه­ی قاره­یی کمابیش استثنا بود اما جالب این که راهبردهای خوانش او احتمالا” بیش از دیگر همکاران­اش با شالوده­شکنی دریدایی فاصله داشت.
به هر رو، به دنبال این اشتهار اولیه ترجمه­ی متون دریدا به زبان انگلیسی آغاز شد و همزمان فیلسوفان سنتی و منتقدان مارکسیست هم برای فرونشاندن تب شالوده­شکنی دست به کار شدند. مهم­ترین دستاویز آن­ها در این وهله استناد به خوانش­های افراطی شالوده­شکنان آمریکایی بود. آن­ها اغلب شالوده­شکنی را نگره­یی انحرافی و حداکثر دارای استعداد هرزرفته­ای در راه زبان­بازی و دشواراندیشی می­دانستند. این انتقاد تنها شامل شالوده­شکنی ادبی نمی­شد: شیوع شالوده­شکنی، به عنوان نحله­یی که فقط دغدغه­ی متن و متنیت را داشت، برای علوم انسانی به­ویژه مضر و مخرب محسوب می­شد. در مقابل، مدافعان شالوده­شکنی هم بی­کار ننشستند و با اصرار و پایداری توانستند بسیاری از مخاطبان را به جدیت بحث­های خود مجاب کرده و در ادامه نظر مساعد بسیاری از آکادمی­های آمریکایی و سپس انگلیسی را کسب کنند، و در نتیجه استادان و یا انجمن­هایی با گرایش­های شالوده­شکنانه در این­گونه دانشگاه­ها فعال شدند.
روی هم رفته، انکارپذیر نیست که در طول نزدیک به دو دهه، تقریبا” تا اواسط دهه­ی هشتاد، بیش­ترین و برجسته­ترین تاثیرات شالوده­شکنی در حیطه­ی مطالعات ادبی در دنیای انگلیسی­زبان شکل گرفت، با این همه هنرها و به­ویژه معماری هم از نفوذ ایده­های شالوده­شکنانه مصون نماندند و همچنان که می­دانید معماری «دیکانستراکشن» که اساسن ملهم از دیدگاه­های «فلسفی» ­تر دریدا بود در دهه­های هشتاد و نود کل فضای هنری غرب را تکان داد. تقریبا” در همین حین، احتمالا” در اواخر دهه­ی هفتاد و اوایل دهه­­ی هشتاد بود که دریدا از انحصار دانشکده­های ادبیات به در آمد و توجه به آثار «فلسفی» تر او در دانشکده­های فلسفه آغاز شد. عمدتن در دهه­ی هشتاد بود که آثار دریدا سرانجام به اکثر دانشکده­های علوم انسانی راه یافت و مورد استقابل یا ارزیابی نقادانه قرار گرفت. طبعا”، در کنار همه­ی کوشش­های ذهنیت­های نوجو، نوگرا، و نوآور، استعداد فلسفی- ادبی فوق­العاده­ی دریدا و استحکام چشمگیر آثار او نیز نقشی اساسی ایفا می­کرد.
روی هم رفته، در طول دهه­ی هشتاد دریدا همان جایگاهی را یافت تا که امروز هم کمابیش دست­نخورده مانده: برای مدافعان­اش فیلسوف و نویسنده­یی با استعدادی نبوغ­آمیز که شیوه­ی اندیشه­ی امروز ما را شاید برای همیشه و به­طرزی تکان­دهنده دگرگون کرده، و برای مخالفان­اش یک سفسطه­باز بااستعداد که با بازی­پردازی­های­اش اهداف متعالی علوم انسانی را به خطر انداخته و به تمسخر گرفته. به همان اندازه که مدافعان دریدا بر جنبه­های مثبت و مولد اندیشه­ی او تاکید کرده­اند، مخالفان دریدا هم بر جنبه­های منفی و مخرب آثار او تاکید می­کنند. در واقع، موافقان و مخالفان دریدا به یک اندازه­ی مختلف و متنوع اند. در کنار فیلسوفان، نویسندگان، و هنرمندانی که به استقبال آثار دریدا رفته­اند، اندیشمندانی نیز در حوزه­های گوناگون فکری و فرهنگی به مخالفت با او برخاسته­اند. این همه به این معنی است که دریدا هنوز هم متفکری به­شدت جنجالی و مناقشه­انگیز است: با وجود همه­ی استقبال­های آکادمیک، اعطای دکترای افتخاری به دریدا در دانشگاه آکسفورد در اوایل دهه­ی نود به موضوعی بسیار بحث­انگیز بدل شد و هنوز هم فیلسوفان برجسته­ای همچون هابرماس به مخالفت خود با او ادامه می­دهند. پس، برخلاف آن­چه به نظر می­رسد، دریدا هنوز هم چهره­ای سراسر مشروع و مقبول به شمار نمی­رود. به همان اندازه که برخی از متفکران فلسفی و منتقدان ادبی آرای او را الهام­بخش و راهگشای خود در نقادی تفکر غربی یافته­اند، دیگرانی هم که مدافع آرمان­ها و ارزش­های مدرنیته­ی غربی بوده­اند شالوده‌شکنی دریدایی را، اغلب با یک­کاسه کردن کردن همه­ی گفتمان­های منتقد مدرنیته، از جنس بازی­گری­ها و بی‌مسئولیتی­های پسامدرنیستی می­شمارند.
همچنان که گفتم، دریدا در دو دهه­ی اخیر درگیر کشاکش مستمری بوده، با این حال این به معنی آن نیست که در گذر این سال­ها تغییر و تحول چشم­گیری در نگرش­های موجود به نسبت به شالوده­شکنی دریدایی رخ نداده. در واقع، آثار دریدا در طول چهار دهه فعالیت مستمر فکری او و در میان انواع تاویل­های صورت­گرفته از این آثار، چهار تاویل به­ترتیب یا به‌تناوب و با همپوشانی آشکاری صورت مسلط به خود گرفته­اند: تاویل «ادبی» (تاویل بارز در اواخر دهه­ی شصت، دهه­ی هفتاد، و اوایل دهه­ی هشتاد)، تاویل «فلسفی» (تاویل بارز در اواخر دهه­ی هفتاد و دهه­ی هشتاد)، تاویل سیاسی- حقوقی (تاویل بارز در اواخر دهه­ی هشتاد و اوایل دهه­ نود)، و تاویل اخلاقی - دینی (تاویل بارز در اوایل دهه­ی نود و اوایل دهه­ی کنونی)؛ و همچنان که در مورد تاویل «ادبی» اشاره شد، هریک از این دیگر تاویل­ها هم مدافعان و مبلغان خاص خود را داشته و دارند. اما من در این مجال ترجیح می­دهم به­جای معرفی این افراد، به رخدادی در این دو دهه در رابطه با برداشت­های رایج از دریدا و شالوده­شکنی او اشاره کنم که اگر نگوییم از این نظر تنها رخداد مهم بوده، بی­شک می­توان گفت که مهم­ترین رخداد بوده است.
این رخداد دو انتشار دو سند افشاگر، هردو در سال ۱۹۸۷، بود: نخست انتشار ترجمه­ی فرانسوی کتاب «هایدگر و نازیسم» نوشته­ی ویکتور فاریاس، و دیگری کشف و انتشار ترجمه­ی انگلیسی مقالاتی از پل دومان در «نیویورک تایمز». سند اول پژوهشی تازه به قلم یک تبعیدی شیلیایی بود که مدتی از شاگردان هایدگر بوده و در دوران سلطه­ی نازیسم بر آلمان در این کشور به سر برده بود. فاریاس افزون بر اشاره­ی مشروح به خطابه­ی مشهور هایدگر (در مقام رئیس دانشگاه فرایبورگ در سال ۱۹۳۳) در دفاع از هیتلر به­عنوان پیشوای نازیسم، از راه بررسی دقیق شماری از دیگر خطابه­ها، نوشته‌ها، نامه­ها، و مصاحبه­های تا آن­زمان کشف­ناشده یا کم­تر بحث­شده نشان داده بود که هایدگر اصولا” یک یهودی‌ستیز راسخ و پیرو پروپاقرص ناسیونال سوسیالیسم هیتلری بوده است. سند دیگر به کشف مقالاتی از دومان توسط اورتوین دوگراف اشاره داشت. دوگراف دانشجویی بلژیکی بود که برای نوشتن رساله­ی دکترای فلسفه­اش درباره­ی دومان به تحقیقات دامنه­داری دست زده و در این رهگذر به مقالاتی از او در دو روزنامه­ی سازش­گر (همکار با نازی­ها در جریان اشغال بلژیک توسط آلمان­ها)، یکی فرانسه­زبان و دیگری فلامان­زبان، بر خورد که محتوایی یهودی­ستیزانه و مدافع نازیسم داشتند.
شوک ناشی از این کشفیات قابل پیش­بینی بود: هایدگر و دومان، مراد و مرید دریدا، هردو فاشیست­هایی یهودی­ستیز از آب در آمده بودند، و بنابراین (این نتیجه­گیری سرراست و فرصت­طلبانه­ی ناقدان بود که) شالوده­شکنی دریدایی ماهیت و منشی فاشیستی دارد! به­دنبال این کشفیات مناقشه­ی تخصصی و آکادمیک موافقان و مخالفان دریدا به یک غوغای رسانه­ای همگانی بدل شد و مخالفان شالوده­شکنی هرچه بیش­تر بر غیر­اخلاقی و ناانسانی بودن این نگرش تاکید کردند. در واقع، در جریان این کشفیات، اسناد مکشوفه بیش از آن که مورد مطالعه قرار گیرند، به­عنوان شواهدی سرراست در اثبات خباثت و قساوت دیدگاه­های شالوده­شکن به کار گرفته شدند. از آن سو، دریدا و دوستان­اش نیز به سهم خود پاسخ‌هایی به این جنجال­ها دادند که همزمان در رسانه­ها منتشر شد. پرداختن به جزئیات واکنش­ها از هردو سو در حوصله­ی این بحث نیست، و بحث بین این دو اردوی موافق و مخالف تا به امروز هم ادامه دارد. با این حال، تنها نکته­ای که در پی این منازعات روشن شد این که مخالفان دریدا هم به هم اندازه­ی مدافعان او در برقراری نسبت مستقیمی بین دیدگاه­های سیاسی و دیدگاه­های فلسفی هایدگر و دومان ناتوان بوده­اند. دریدا خود در پاسخ­های متعددی که در واکنش به این جنجال­ها ارائه کرد به­صراحت تاکید می­کند که، با وجود اصرار بر عدم­شفافیت خوانش­های یک­سویه­یی که از متن‌های مورد نظر شده، به هیچ رو درصدد پرده­پوشی و نادیده گرفتن مسئولیت اخلاقی هایدگر و دومان و کاستن از بار گناه آنان به­خاطر همراهی با نازیسم نبوده، تنها می­خواهد نشان دهد که به­رغم سندیت آن متن­ها و به فرض صحت آن خوانش­ها، این دیدگاه­های لزوما” پیوندی مستقیم و علت- و- معلولی با تفکرات فلسفی و ادبی هایدگر و دومان ندارند: حتا اگر حق اشتباه کردن به عنوان یک انسان را از آنان بگیریم، باز هم در نهایت این نوشته­ها و گفته­ها چیزی جز فرومایگی اخلاقی آن­ها را نشان نمی­دهد. به دیگر سخن، به­تعبیر رورتی، تفکر آنان می­تواند «جعبه­ابزار» ی باشد که فرض وجود ابزارهای نامناسب و بل­که خطرناک در این جعبه نمی­تواند مانع از استفاده­ی ما از ابزارهای مفید و مناسب آن شود. فراتر از این، بزرگ­ترین جنایت­ها اغلب به نام بزرگ­ترین آرمان­ها، و اغلب با ایمانی صادقانه به این آرمان­ها، صورت گرفته­اند: آیا این می­تواند از خبث ذاتی آن آرمان­ها ناشی شده باشد؟ اگر پیوندی این­گونه میان اندیشه و عمل وجود نداشته باشد، اگر صورت­بندی­های سخیف مارکسیسم مبتذل از رابطه­ی این دو را کنار بگذاریم، دیگر دلیلی برای ربط دادن کلیت اندیشه­های یک انسان به کلیت اعمال او نخواهیم داشت.

نگاه شما