English

در نکوهش دیوانگی (یا، خطابه‌ی ارتجاع)

چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۴ - ۱۸:۴۴ ب.ظ

۱
زمانی که اراسموس «در ستایش دیوانگی»، یکی از زیباترین و بی­شک برجسته­ترین آثار عصر رنسانس، را می‌نوشت، «دیوانگی» هنوز مفهومی مذموم و نگاهی به­شدت نکوهیده نبود؛ دیوانگی هنوز نسبتی با فرزانگی داشت و دیوانه در ردیف انسانی در جامعه می­زیست. با ظهور علوم «انسانی» بود که ضرورت حصر و حبس دیوانگی و دیوانگان احساس شد و به­موازات آن جدال جنبش «روشنگری» با نمایندگان «رمانتیسم» بر سر این مفهوم و حاملان آن در گرفت، جدالی که در نهایت باید به نفع روشنگران ختم می­شد تا زمینه برای ظهور اراسموسی از نوع دیگر مهیا شود: فوکو که با «تاریخ جنون» اش هاله­ی مقدس دیوانگی را بار دیگر به آن برگرداند، دیوانگان را از تاریکای طولانی­شان در آورد و روشنایی رمانتیک به آن­ها بخشید.
به نظر می­رسد که جنون «غرب»، از اراسموس تا فوکو، مسیر مقدر خود را در چرخه­ای کامل طی کرده، از ستایش به نکوهش و از نکوهش به ستایش گراییده. اما پایان کار فوکو بازگشت به نقطه­ی آغاز اراسموس نبود: به­عکس اراسموس، کار فوکو سخن­سرایی نبود، فوکو می­خواست سخن ناب دیوانگی را به زبان معقول و التقاطی امروز برگرداند، که البته ناممکن بود (و این اساس انتقاد دریدا از او است).
از این منظر، امروز روز هم که به خواندن آثار اراسموس و فوکو مشغول می­شویم، «در ستایش دیوانگی» را بارها انگیزاننده‌تر از «تاریخ جنون» می­یابیم، اولی همچنان اثر ادبی فرزانه­واری است درباره­ی دیوانگی و دومی اثری تاریخی که ادعای کشف حقیقت جنون را دارد. فوکو در ستایش دیوانگان دست­آوردی برتر از این ادعا نداشت که هرکه دیوانه نیست لاجرم اسیر عقلانیت «جامعه­ی زندان­گون» است و تنها مجنونان – تخطی­کنندگان از نظم معقول مدرن – اند که شایان ستایش محسوب می­شوند. و این مهم­ترین میراث او برای ما جوانان شرقی شد که تاریخ جنون را چنان که در غرب تجربه شد درک نکرده­ایم.

۲
در برابر انگاره­ی غربی - اراسموسی دیوانه­ای که فرزانگی خود را با سخن هجوآمیز و کردار طنازانه­ی خویش عرضه می‌کند، «دیوانه» ی شرقی یا، بهتر بگویم، ایرانی مجنونی است که با سخن تسخرآلود و کردار کین­توزانه­ی خود عقلانیت خویش را به منصه­ی ظهور می­رساند.
این­جا است که باید بین دو مفهوم عقلانیت تمایز گذاشت، یکی عقلانیت تاریخمند غربی که اکنون جامه­ی اندیشه­ی انتقادی و انگیزش ارتباطی به خود پوشانده، و دیگری عقلانیت اسطوره­‌ای ایرانی که خود را از هر آرایه­ی انتقادی و ارتباطی تهی کرده؛ یکی خردی که امید اجتماعی را به مسئولیت اخلاقی پیوند می­دهد و دیگری خردی که ناامیدی و اخلاق­ستیزی را دامن می­زند.

۳
اگر مهم­ترین نشان جنون در زیستمان ما معافیت از مسئولیت اخلاقی و اجتماعی باشد، آن­چه امروزه در گفتمان همگانی و از آن مهم­تر در فرهنگ جوانان ایرانی «روشنفکری» خوانده می­شود مصداق کامل گریز از عقلانیت اول و التجا به «دیوانگی» از نوع دوم است. دلیل هم دارد: دیوانگی شرط لازم و کافی برای تبرئه از هر اتهامی، و در نهایت هر مسئولیتی، است. هیچ دادگاهی دیوانه­ای را به جرمی که در حال جنون مرتکب شود مجازات نمی­کند، و در فرهنگ خودخواه و سهل­انگار ایرانی، جوان روشنفکرش هم می­خواهد در دادگاه خانواده، دانشکده، و در نهایت جامعه، همواره مبرا باشد.
جوان روشنفکر ایرانی: کسی که کتاب می­خواند، اغلب کتاب­های سطح بالا می­خواند، فیلم­های روشنفکرانه می­بیند، احتمالا” فلسفه می­داند، با موسیقی مبتذل میانه­ای ندارد، عاشق موسیقی آلترناتیو است، عاشق عتیقه­جات سنتی است، با مخدرات هم میانه­ای دارد، یا اصلا” ندارد، قطعا” عاشق انحراف است، انحراف از هر نوعی، از تحقیر دیگران لذت می­برد، تواضع را تمسخر می­کند، از همه­چیز دیگران حال­اش به هم می­خورد، و با همه­چیز خودش حال می­کند، بی‌خیالی و بیزاری بچگانه­اش از همه­کس به­هم­اندازه­ی اشتیاق و احتیاجی است که به جلب توجه همه­کس دارد، و …، در نتیجه در برابر آدم­های عاقل، او یک آدم دیوانه است، او با آدم­های عاقل فرق دارد، در یک کلام، او یک آدم «متفاوت» است، متفاوت با هرآن­چه هنجاری است که برای­اش مسئولیت می­آورد.
بیهوده است به او بگویید این­همه هیچ ربطی به باور داشتن هنجارها ندارد، که این­ها دلیلی برای رعایت نکردن حقوق دیگران نیست: تفاوت داشتن از نظر او نه یک حق که یک ارزش است، ارزشی که او را به هر بی­مسئولیتی مجاب می‌کند، هرگونه بی­اخلاقی را برای­اش مجاز می­سازد. پس هم شکل زندگی دیگران را تحقیر می­کند و هم به شکل زندگی خود می­بالد و آن را فوق سایر اشکال می­گذارد. با این همه، نمی­داند که دوام شکل زندگی­ «متفاوت» اش تا چه حد بسته به استمرار دیگر اشکال زندگی است. اغلب باور دارد که با شکل زندگی­اش دارد به عرصه­ی عمومی و به هنجارهای اجتماعی اعتراض می­کند، غافل از این که این مسئولیت­گریزی­ها در قبال اطرافیان و هنجارشکنی­ها در برابر اجتماع که در لفاف پرخاشجویی­های کودکانه و جهان­سومی نمود می­یابد تنها در خدمت محق جلوه دادن نظم مستقر در تنظیم و تحدید آزادی­های فردی است.

۴
جوان روشنفکر ایرانی دیوانگی­اش از بلاهت نیست، برعکس، بسیار هم باهوش است. و دقیقا” همین هوشمندی است که او را در کشف انواع روش­های ایجاد «تفاوت» یاری می­کند. در برابر هر «چرا» یی، می­گوید که من همین ام، من دیوانه ام، اما با هوش­اش برای هر «چرا» یی «چون» ی دارد، که فقط خودش آن را می­داند. بخت هم یار او است که در جامعه­ای واپس­مانده، جنون فضیلتی فوکویی و فراتر از هر مسئولیتی است.
از دید او ارتجاع این است که، در برابر وقاحت بچه­باهوش­ها، بلاهت به خرج دهی، و همچون اراسموس باور کنی که: در برابر دجالگی رجالگان، می­شود ابله بود اما مسیح­وارتر زندگی کرد.

نگاه شما