English

ماجراهای ریچارد براتیگان

جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸۴ - ۱۸:۲۵ ب.ظ

تلسکوپ بزرگ طلایی (از مجموعه داستان «قطار سریع‌السیر توکیو - مونتانا»)

جلوی خودش را ول کرده، سی و پنج پوندی هم اضافه وزن دارد. موهای بلند تیره­اش شورش آشفته­ای علیه شانه­ها و برس­ها است. رخت و لباس­اش می­شود گفت که نامرتب و بی­رنگ­ورو است.
همه­ی کاری که دل­اش می­خواهد بکند حرافی است.
یک عده آدم توی یک کلبه چپیده­ایم: دوازده یا چهارده نفر. مراسم در واقع یک مهمانی شام خیلی بی­قیدوبند است، روی تپه­های پای کوه توی نیو مکزیکو، بیرون یک شهر کوچک.
غذا خوش­مزه است.
دور هم نشسته­ایم روی زمین و داریم غذا می­خوریم.
همگی انگار عین هیپی­های ایم.
وقت رفتن به مهمانی، پشت یک کامیون نشسته بودم که برف بهاری باریدن گرفت. بارش ناگهانی اما آرامی بود که روی زمین نمی­نشست، و مدتی نگذشته بود که داشتم غروب زیبای خورشید پشت خانه­ی مورد نظر را تماشا می­کردم و مشغول بازی با دوتا بچه گربه و یک گربه­ی نر بودم و مات­ام برده بود که نیو مکزیکو چه­قدر بزرگ است.
توی خانه همه­چیز خودمانی، ساکت و سنگین، و سرجای­خودش است، جز آن دختر. هروقت که داریم حرفی می­زنیم وسط حرف­مان می­پرد، که البته موضوع خیلی مهمی هم نیست، اما بعد مدتی یک خرده اعصاب­مان را به هم می­ریزد.
همه خیلی رعایت­ حال­اش را می­کنیم. خیلی آهسته حرف می­زند انگار که دارد پچ­پچ می­کند. حضورش طوری است که انگار بچه­ی ناآرامی توی خانه باشد.
این­ها چیزهایی هستند که درباره­شان حرف می­زند:
۱) ما همه باید لباس­هامان را با استفاده از جلبک­های دریایی خاصی تهیه کنیم که در امتداد سواحل کالیفرنیا می­رویند. دفترچه­ای پر از طراحی برای لباس­های جلبکی دارد که توی ماشین استیشن گذاشته. غذاش را که تمام کند می­رود و دفترچه را می­آورد. سه تا بچه­اش توی ماشین خوابیده­اند. او هیچ­ وقت گوشت نمی­خورد، برای همین شام امشب برای‌اش استثنا است. بچه­ها خیلی خسته­ شده­اند.
(بعدا” معلوم می­شود که هیچ‌کدام از اهل خانه هیچ‌وقت قبلا” او را ندیده بوده. همین­طور راه­اش را کشیده و آمده به ما ملحق شده. شاید وقت پخت­وپز بوی شام را شنیده و فکر کرده که این­جا جای خوبی است تا یک مدتی استیشن­اش را پارک کند و چیزی برای خوردن پیدا کند.)
۲) سود سرشاری را که از بابت لباس­های جلبکی عاید می­شود (همه خواهان این لباس­ها خواهند شد، دنیس هاپر، که توی «توس» زندگی می­کند، و حتما” همه، شاید حتا فرانک زاپا، و کارول کینگ) بر می­داریم و با این پول یک کوهستان می­خریم تا مردم بتوانند آن­جا در صلح و صفا زندگی کنند، در کنار یک تلسکوپ بزرگ طلایی. خودش خوب می­داند که این کوهستان کجا است. البته یک کوهستان ارزان­قیمت است. فقط با چندصدهزار دلاری که از بابت فروش لباس­های جلبکی به جیب می­زنیم می­شود خریداری­اش کرد.
(هیچ­کس واقعا” هیچ علاقه‌ای به حرف­هایی که او می­زد نداشت چون این­طور حرف­وحدیث­های آشنایی که هرکسی بارهای بار شنیده ورد زبان آدم­هایی است که مصرف زیاد مواد یا زندگی به شیوه­یی که بیش از حد با واقعیت بیگانه بوده مشاعرشان را مختل کرده، اما بالاخره کسی باید از او درباره­ی آن تلسکوپ و غیره و ذلک سوال کند، اما …)
۳) حالا سراغ موضوع دیگری رفته و سرنوشت آن تلسکوپ بزرگ طلایی واقعا” در پرده­ی ابهام است.
(من یک خرده دیگر برای خودم غذا می­ریزم.)
۴) یکهو می­گوید: «می­دونین چیه؟» (تازه قصه­ی دور و درازی را به آخر برده درباره­ی امکان ساخت قایق­هایی که شبیه لوکوموتیوهای قدیمی باشند مثل همان­هایی که توی فیلم­های وسترن می­بینیم، قایق­ها را می­شود با قطارهای چارچرخ واقعی به ساحل کالیفرنیا بیاوریم و منظره­ی قایق­های لنگرانداخته در کنار پوشاک جلبکی منظره­ی زیبایی خواهد شد) «فکر کنم زیادی تو ماشین استیشن مونده­‌م.»

نگاه شما