تلسکوپ بزرگ طلایی (از مجموعه داستان «قطار سریعالسیر توکیو - مونتانا»)
جلوی خودش را ول کرده، سی و پنج پوندی هم اضافه وزن دارد. موهای بلند تیرهاش شورش آشفتهای علیه شانهها و برسها است. رخت و لباساش میشود گفت که نامرتب و بیرنگورو است.
همهی کاری که دلاش میخواهد بکند حرافی است.
یک عده آدم توی یک کلبه چپیدهایم: دوازده یا چهارده نفر. مراسم در واقع یک مهمانی شام خیلی بیقیدوبند است، روی تپههای پای کوه توی نیو مکزیکو، بیرون یک شهر کوچک.
غذا خوشمزه است.
دور هم نشستهایم روی زمین و داریم غذا میخوریم.
همگی انگار عین هیپیهای ایم.
وقت رفتن به مهمانی، پشت یک کامیون نشسته بودم که برف بهاری باریدن گرفت. بارش ناگهانی اما آرامی بود که روی زمین نمینشست، و مدتی نگذشته بود که داشتم غروب زیبای خورشید پشت خانهی مورد نظر را تماشا میکردم و مشغول بازی با دوتا بچه گربه و یک گربهی نر بودم و ماتام برده بود که نیو مکزیکو چهقدر بزرگ است.
توی خانه همهچیز خودمانی، ساکت و سنگین، و سرجایخودش است، جز آن دختر. هروقت که داریم حرفی میزنیم وسط حرفمان میپرد، که البته موضوع خیلی مهمی هم نیست، اما بعد مدتی یک خرده اعصابمان را به هم میریزد.
همه خیلی رعایت حالاش را میکنیم. خیلی آهسته حرف میزند انگار که دارد پچپچ میکند. حضورش طوری است که انگار بچهی ناآرامی توی خانه باشد.
اینها چیزهایی هستند که دربارهشان حرف میزند:
۱) ما همه باید لباسهامان را با استفاده از جلبکهای دریایی خاصی تهیه کنیم که در امتداد سواحل کالیفرنیا میرویند. دفترچهای پر از طراحی برای لباسهای جلبکی دارد که توی ماشین استیشن گذاشته. غذاش را که تمام کند میرود و دفترچه را میآورد. سه تا بچهاش توی ماشین خوابیدهاند. او هیچ وقت گوشت نمیخورد، برای همین شام امشب برایاش استثنا است. بچهها خیلی خسته شدهاند.
(بعدا” معلوم میشود که هیچکدام از اهل خانه هیچوقت قبلا” او را ندیده بوده. همینطور راهاش را کشیده و آمده به ما ملحق شده. شاید وقت پختوپز بوی شام را شنیده و فکر کرده که اینجا جای خوبی است تا یک مدتی استیشناش را پارک کند و چیزی برای خوردن پیدا کند.)
۲) سود سرشاری را که از بابت لباسهای جلبکی عاید میشود (همه خواهان این لباسها خواهند شد، دنیس هاپر، که توی «توس» زندگی میکند، و حتما” همه، شاید حتا فرانک زاپا، و کارول کینگ) بر میداریم و با این پول یک کوهستان میخریم تا مردم بتوانند آنجا در صلح و صفا زندگی کنند، در کنار یک تلسکوپ بزرگ طلایی. خودش خوب میداند که این کوهستان کجا است. البته یک کوهستان ارزانقیمت است. فقط با چندصدهزار دلاری که از بابت فروش لباسهای جلبکی به جیب میزنیم میشود خریداریاش کرد.
(هیچکس واقعا” هیچ علاقهای به حرفهایی که او میزد نداشت چون اینطور حرفوحدیثهای آشنایی که هرکسی بارهای بار شنیده ورد زبان آدمهایی است که مصرف زیاد مواد یا زندگی به شیوهیی که بیش از حد با واقعیت بیگانه بوده مشاعرشان را مختل کرده، اما بالاخره کسی باید از او دربارهی آن تلسکوپ و غیره و ذلک سوال کند، اما …)
۳) حالا سراغ موضوع دیگری رفته و سرنوشت آن تلسکوپ بزرگ طلایی واقعا” در پردهی ابهام است.
(من یک خرده دیگر برای خودم غذا میریزم.)
۴) یکهو میگوید: «میدونین چیه؟» (تازه قصهی دور و درازی را به آخر برده دربارهی امکان ساخت قایقهایی که شبیه لوکوموتیوهای قدیمی باشند مثل همانهایی که توی فیلمهای وسترن میبینیم، قایقها را میشود با قطارهای چارچرخ واقعی به ساحل کالیفرنیا بیاوریم و منظرهی قایقهای لنگرانداخته در کنار پوشاک جلبکی منظرهی زیبایی خواهد شد) «فکر کنم زیادی تو ماشین استیشن موندهم.»








