English

منطق (امر) منفی

دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۴ - ۱۷:۴۶ ب.ظ

­اسلاوُی ژیژک در ایران ناشناخته نیست؛ در میان نظریه­پردازان جدید اروپایی، اتفاقا” این بخت را داشته تا به عنوان نافذترین ناقد لیبرالیسم سیاسی و برجسته­ترین نماینده­ی سیاست رادیکال در دنیای معاصر ملقب شود، آن هم اتفاقا” از سوی رادیکال­های بنیادگرای ایرانی. این روزها هم اینان، این کوتوله­های پرمدعای متوهم که چون نتوانسته­اند خود را تا بلندای اندیشه­ی برخی بالا بکشند، لاجرم آن­ اندیشه­ها را تا قامت کوتاه خود پایین کشیده­ و با شادمانی کودکانه­‌شان شایعه­ی شکست آن­ها را منتشر می­کنند، سخت در کار همسان­سازی سیاست ایرانی با اندیشه­های انقلابی از نوع ژیژکی اند و به چیزی کم­تر از نابودی لیبرال­های پسامدرن دریدایی هم رضایت نمی­دهند: همان­هایی که نوشتن برای احقاق حق زندانیان سیاسی با «وضعیت اضطراری»­شان جور در نمی­آید، اما در عوض قلم­فرسایی درباره­ی پایمال شدن حقوق قربانیان غیرسیاسی اولویت اول­شان است – برای آن­ها دفاع از حقوق برزیلی خاطی­ای که البته به خطا کشته شد و با وجود عذرخواهی دولت و دستگاه انتظامی انگلیس، خانواده­اش برای دریافت دیه­ی یک میلیون پوندی هم ناز می‌کنند، بر دفاع از حقوق اندیشمند در حال احتضار ایرانی، که احتمالا” هرکسی جز سردمداران سیاست رادیکال از حال و روزش خبر داشته، اولویت دارد؛ «احمق»هایی که کل سیاست برای­شان در داغ کردن تنور انتخاباتی خلاصه می­شد و سخن گفتن از کارکرد روشنفکر و رویکرد دموکراتیک دون شان «سیاست رادیکال»­شان بود و باید تاوان شکست­شان را هم از «وبلاگ­نویسان منور» طلب می­کردند (آن­ها ظاهرا” جانورشناسان قابلی هم هستند و در شناخت توله­سگ­های خانگی ید طولایی دارند، اما بدبختانه خودشناسی­شان خوب نیست، آن­ها دله­سگ­های پاسوخته­ای را نمی­شناسند که مدتی خیابان­ها را دنبال پیدا کردن یک تکه استخوان دبش عرصه­ی تاخت­وتاز کرده بودند و چون آخرسر چیز آن­چنانی به چنگ­شان نیامد، و مشتی عوام کالانعام هم بدجوری توی پوزشان زدند، بنای پارس کردن و پاچه گرفتن از این و آن گذاشتند).
الغرض، آخرین مقاله­ی جنجالی آقای ژیژک ده - دوازده روزی هست که منتشر شده، اما نه در صفحه­ی اندیشه­ی «شرق» و نه در صفحه­ی اول «کیهان» و نه در هیچ یک از نشریات داخلی انعکاسی نیافته … . معلوم نیست که چرا افاضات مرشد مشترک چپ­های رادیکال و بنیادگرایان مرتجع هنوز از سوی ارباب جراید به زیور طبع آراسته نگشته – مگر نه این که برخی از آن­ها همان کاری را می­کنند که او می­کند: روشنفکری­ که کارکردش به­جای آن که دفاع از حقوق محرومان در مقابل قدرت مستقر باشد، به زعم خود درس استقرار قدرت می­دهد: «امکان برخورداری ایران از تسلیحات هسته­یی را فراهم کنید»!
ژیژک مقاله­اش را با این پیش­فرض آغاز می­کند که ایران واقعا” درصدد دست­یابی به تسلیحات هسته­ای است و اصلا” کاری به انکار مستمر این اتهام از سوی مقامات ایرانی ندارد، به همین خاطر در بحث او نیازی به «توجیه وسیله به­ پاس هدف» نیست. برای او مساله اثبات حق ایران برای برخورداری از تسلیحات هسته­ای است: انکار دولت و اکراه ملت ایران اصلا” محلی از اعراب ندارد؛ همچون همیشه، این­بار هم انترناسیونال چپ در مبارزه با امپریالیسم به­جای ملت­ها و دولت‌ها تصمیم می­گیرد: مهم نیست که ملت ایران چه می­خواهد و دولت ایران چه می­گوید: آقای ژیژک امر می­کند که ایران باید تسلیحات هسته­ای داشته باشد.
سوای مثال­آوری­های معمول از فرهنگ عامه­پسند (که مدت­ها است که ترجیع­بند بی­خاصیت آثار ژیژک شده)، بنیان بحث او را می­توان در «منطق منفی» خلاصه کرد. ژیژک، با بحث نسبتا” گسترده اما آشنا­یی در باب تطور ساختار قدرت در قرن بیستم و بدل شدن دشمن نامرئی به دشمن مرئی، استنتاج می­کند که مخالفت کشورهای غربی و روشنفکران لیبرال با گسترش تسلیحات هسته­ای و دست­یابی برخی کشورها به این­گونه جنگ­افزار تنها بازتاب هراس آن­ها از «دشمن» ی است که به هر رو باید چهره‌ای به خود بگیرد و آن­گاه آماج حملات پیش­دستانه شود: «جنگ با ترور»، همان تروری که، به تعبیر لکانی، «دیگریِ» دموکراسی است، «آن­جا که گزینه­های چندگانه­ی دموکراسی به یک ستیزه­ جویی یگانه بدل می‌شود.» پس، لیبرالیسم غربی هر رویکردی را که موافق خود نیابد دشمن می­شمارد؛ یعنی، فرآیند دشمن­سازی، استنتاج مخالف، بر اساس منطق سلبی (منفی).
ژیژک آن­گاه در تشریح تبعیض غیرمنطقی که در بطن این منطق نهفته است، منطق مجنونانه­ای که همیشه­ی آماده­ی تخطی خودخواهانه از گزاره­های بنیادی خود بوده، اعتراض می­کند که چرا دشمنی مثل میلوشوویچ باید تسلیم دادگاه بین­المللی رسیدگی به جنایات جنگی شود، اما صدام نه؟ این اذعان که «رژیم صدام یک دولت نفرت­انگیز خودکامه، و مرتکب جنایات بسیاری، عمدتا” علیه ملت خود، بود» با این ادعا ادامه می­یابد که: «با این حال، نکته­ی عجیب اما اساسی­ای که باید به آن توجه داشت این است که نمایندگان دولت آمریکا به هنگام احتساب شرارت­های صدام، به­طور حساب­شده­ای آن­چه را که بی­شک بزرگ­ترین جنایت او (به لحاظ لطمات انسانی و نقض حقوق بین­المللی) بوده از قلم می­اندازند: تجاوز به ایران. چرا؟ چون آمریکا و قاطبه­ی دولت­های خارجی در جریان این تهاجم، فعالانه به عراق کمک می‌کردند. دیگر آن که، در حال حاضر آمریکا “ادامه­دهنده” ­ی راه صدام برای براندازی حکومت ایران است.»
این که منتقد پرمدعایی معلومات عمومی «عامه­پسند» را مسلمات مفروض و مبنای تحلیل معکوس قرار دهد، آن­قدر مشکوک هست که دیگر از سایر مجهولات و مغفولات متن او در قالب دعویات شتاب­زده­­ مبهوت نشویم. ژیژک مدعی است که راهبرد بازدارندگی متقابل که زمانی، در طول جنگ سرد، بین اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحد آمریکا برقرار بود هنوز هم در این دنیای دیوانه کار می­کند: «چرا تنش­ها بین هند و پاکستان به بروز یک جنگ تمام­عیار منجر نمی‌شود؟ چون هردو طرف تسلیحات هسته­ای دارند. چرا دولت­های عرب خود را برای حمله­ی دیگری به اسرائیل به مخاطره نمی­اندازند؟ چون اسرائیل یک قدرت هسته­ای است. چرا همین منطق مجنونانه / مبتنی بر بازدارندگی متقابل در مورد ایران صدق نکند؟ استدلال معمول مخالفان این است که در ایران، بنیادگرایان مسلمانی قدرت را به دست دارند که ممکن است سودای حمله­ی هسته­ای به اسرائیل را در سر داشته باشند (ایران تنها کشور بزرگ عرب {!} است که نه تنها به لحاظ دیپلماتیک اسرائیل را به رسمیت نشناخته، بل­که سرسختانه حق موجودیت این کشور را هم نفی می‌کند).» نویسنده سپس استدلال می­کند که در شرایطی که تلاشی برای نابودسازی تسلیحات هسته‌ای پاکستان، که مناسبات مشهودی با «القاعده» دارد، صورت نمی­گیرد دلیلی هم برای جلوگیری از گسترش تسلیحات هسته­ای وجود نخواهد داشت. و در ادامه هم، با یک چرخش مهم (و در غیر این­صورت حیرت­آور) اعلام می­کند که استدلال مخالفان برای جلوگیری از گسترش تسلیحات هسته­ای در راستای جلوگیری از تثبیت رژیم­های غیردموکراتیک و کمک به جنبش­های دموکراسی­خواهی در خاورمیانه، یا امکان تهدید اسرائیل از راه تسلیحات هسته­ای، مزخرف است چون، از یک سو، حتا ایجاد فرآیندهای دموکراتیک (انتخابات عراق و فلسطین)، گره از کار فروبسته­ی کل خاورمیانه و بل­که کل دنیا (انتخاب پل وولفویتس) گشوده نخواهد شد، و از دیگر سو رژیم­های ضددموکراتیک «عرب» برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود به اسرائیل به عنوان انگاره­ی «دشمن» نیاز دارند و بنابراین خطری از جانب آن­ها این کشور را تهدید نمی­کند.
پس گسترش تسلیحات هسته­ای در خاورمیانه اساسا” تهدیدی در بر ندارد. اما با تلاش برای گسترش دموکراسی هم کاری از پیش نخواهد رفت؛ و این هم تتمه­ی طنازانه­ی آن: «همان­گونه که ریگان “ساده ­لوحانه” تصور می­کرد که دموکراسی پایه­های کمونیسم را سست کرده و کمونیسم سقوط می­کند ، و بنابراین بطلان نظر کارشناسان شکاک را نشان می­دهد، شاید بوش هم حقانیت خود را در به راه­اندازی جنگ صلیبی “ساده­ لوحانه” اش برای دموکراتیک­سازی خاورمیانه نشان دهد.»
اما جالب­تر از همه این که، دست آخر، ژیژک خود همه­ی این آسمان­وریسمان بافتن­ها را کنار می­گذارد و با صداقتی ستودنی ختم کلام را اعلام می­کند: «این­جا است که به لب مطلب نزدیک می­شویم: چنین برداشت خوش­بینانه­ای {از فرآیند دموکراتیک شدن} متکی بر اعتقاد مساله­سازی به وجود یک هماهنگی از - پیش - برقرار بین گسترش جهانی دموکراسی چندحزبی غربی و منافع اقتصادی و ژئوپلیتیک آمریکا وجود دارد. دقیقا” به این دلیل که وجود این هماهنگی را به هیچ رو نمی­توان مسلم گرفت، کشورهایی مثل ایران باید جنگ­افزارهای هسته­ای داشته باشند تا از استیلای جهانی آمریکا جلوگیری کنند.»
اتفاقا” همین­جا است که کل منطقی که ژیژک در سرتاسر مقاله­اش در پی انتساب آن به لیبرال­ها بوده دامن خودش را می­گیرد، همان منطق مجنونانه­ی منفی که می­گوید هرکه آمریکا را نفی می­کند، (نه فقط کشورها — در مقایسه با کره­ی شمالی، «القاعده» نفی­کننده­ی به­مراتب بزرگ­تری است)، خلاصه هر رویکردی که مقادیر معتنابهی از امر منفی در خود دارد، باید به تسلیحات هسته­ای مجهز شود. نتیجه­ی اخلاقی هم این که ژیژک، با یک کاسه کردن کل مخالفان در قالب یک تضاد تام و نادیده گرفتن تمام تفاوت­ها، با تقلیل دادن تکثرها به یک تقابل تحمیلی، به یک تقابل دوتایی (دقیقا” از همان نوعی که مورد انتقاد دریدا است)، «دشمن» مشترک را دلیل بسنده‌ای برای دوستی می­شمارد، و این یعنی که رادیکال­ها، از چپ و راست، برای ترور آمریکا و لیبرال­های آمریکایی، برای نفی هسته­ی نولیبرالیسم، باید به تسلیحات هسته­ای مسلح شوند؛ یعنی که: بنیادگرایان جهان متحد شوید!

نگاه شما