اسلاوُی ژیژک در ایران ناشناخته نیست؛ در میان نظریهپردازان جدید اروپایی، اتفاقا” این بخت را داشته تا به عنوان نافذترین ناقد لیبرالیسم سیاسی و برجستهترین نمایندهی سیاست رادیکال در دنیای معاصر ملقب شود، آن هم اتفاقا” از سوی رادیکالهای بنیادگرای ایرانی. این روزها هم اینان، این کوتولههای پرمدعای متوهم که چون نتوانستهاند خود را تا بلندای اندیشهی برخی بالا بکشند، لاجرم آن اندیشهها را تا قامت کوتاه خود پایین کشیده و با شادمانی کودکانهشان شایعهی شکست آنها را منتشر میکنند، سخت در کار همسانسازی سیاست ایرانی با اندیشههای انقلابی از نوع ژیژکی اند و به چیزی کمتر از نابودی لیبرالهای پسامدرن دریدایی هم رضایت نمیدهند: همانهایی که نوشتن برای احقاق حق زندانیان سیاسی با «وضعیت اضطراری»شان جور در نمیآید، اما در عوض قلمفرسایی دربارهی پایمال شدن حقوق قربانیان غیرسیاسی اولویت اولشان است – برای آنها دفاع از حقوق برزیلی خاطیای که البته به خطا کشته شد و با وجود عذرخواهی دولت و دستگاه انتظامی انگلیس، خانوادهاش برای دریافت دیهی یک میلیون پوندی هم ناز میکنند، بر دفاع از حقوق اندیشمند در حال احتضار ایرانی، که احتمالا” هرکسی جز سردمداران سیاست رادیکال از حال و روزش خبر داشته، اولویت دارد؛ «احمق»هایی که کل سیاست برایشان در داغ کردن تنور انتخاباتی خلاصه میشد و سخن گفتن از کارکرد روشنفکر و رویکرد دموکراتیک دون شان «سیاست رادیکال»شان بود و باید تاوان شکستشان را هم از «وبلاگنویسان منور» طلب میکردند (آنها ظاهرا” جانورشناسان قابلی هم هستند و در شناخت تولهسگهای خانگی ید طولایی دارند، اما بدبختانه خودشناسیشان خوب نیست، آنها دلهسگهای پاسوختهای را نمیشناسند که مدتی خیابانها را دنبال پیدا کردن یک تکه استخوان دبش عرصهی تاختوتاز کرده بودند و چون آخرسر چیز آنچنانی به چنگشان نیامد، و مشتی عوام کالانعام هم بدجوری توی پوزشان زدند، بنای پارس کردن و پاچه گرفتن از این و آن گذاشتند).
الغرض، آخرین مقالهی جنجالی آقای ژیژک ده - دوازده روزی هست که منتشر شده، اما نه در صفحهی اندیشهی «شرق» و نه در صفحهی اول «کیهان» و نه در هیچ یک از نشریات داخلی انعکاسی نیافته … . معلوم نیست که چرا افاضات مرشد مشترک چپهای رادیکال و بنیادگرایان مرتجع هنوز از سوی ارباب جراید به زیور طبع آراسته نگشته – مگر نه این که برخی از آنها همان کاری را میکنند که او میکند: روشنفکری که کارکردش بهجای آن که دفاع از حقوق محرومان در مقابل قدرت مستقر باشد، به زعم خود درس استقرار قدرت میدهد: «امکان برخورداری ایران از تسلیحات هستهیی را فراهم کنید»!
ژیژک مقالهاش را با این پیشفرض آغاز میکند که ایران واقعا” درصدد دستیابی به تسلیحات هستهای است و اصلا” کاری به انکار مستمر این اتهام از سوی مقامات ایرانی ندارد، به همین خاطر در بحث او نیازی به «توجیه وسیله به پاس هدف» نیست. برای او مساله اثبات حق ایران برای برخورداری از تسلیحات هستهای است: انکار دولت و اکراه ملت ایران اصلا” محلی از اعراب ندارد؛ همچون همیشه، اینبار هم انترناسیونال چپ در مبارزه با امپریالیسم بهجای ملتها و دولتها تصمیم میگیرد: مهم نیست که ملت ایران چه میخواهد و دولت ایران چه میگوید: آقای ژیژک امر میکند که ایران باید تسلیحات هستهای داشته باشد.
سوای مثالآوریهای معمول از فرهنگ عامهپسند (که مدتها است که ترجیعبند بیخاصیت آثار ژیژک شده)، بنیان بحث او را میتوان در «منطق منفی» خلاصه کرد. ژیژک، با بحث نسبتا” گسترده اما آشنایی در باب تطور ساختار قدرت در قرن بیستم و بدل شدن دشمن نامرئی به دشمن مرئی، استنتاج میکند که مخالفت کشورهای غربی و روشنفکران لیبرال با گسترش تسلیحات هستهای و دستیابی برخی کشورها به اینگونه جنگافزار تنها بازتاب هراس آنها از «دشمن» ی است که به هر رو باید چهرهای به خود بگیرد و آنگاه آماج حملات پیشدستانه شود: «جنگ با ترور»، همان تروری که، به تعبیر لکانی، «دیگریِ» دموکراسی است، «آنجا که گزینههای چندگانهی دموکراسی به یک ستیزه جویی یگانه بدل میشود.» پس، لیبرالیسم غربی هر رویکردی را که موافق خود نیابد دشمن میشمارد؛ یعنی، فرآیند دشمنسازی، استنتاج مخالف، بر اساس منطق سلبی (منفی).
ژیژک آنگاه در تشریح تبعیض غیرمنطقی که در بطن این منطق نهفته است، منطق مجنونانهای که همیشهی آمادهی تخطی خودخواهانه از گزارههای بنیادی خود بوده، اعتراض میکند که چرا دشمنی مثل میلوشوویچ باید تسلیم دادگاه بینالمللی رسیدگی به جنایات جنگی شود، اما صدام نه؟ این اذعان که «رژیم صدام یک دولت نفرتانگیز خودکامه، و مرتکب جنایات بسیاری، عمدتا” علیه ملت خود، بود» با این ادعا ادامه مییابد که: «با این حال، نکتهی عجیب اما اساسیای که باید به آن توجه داشت این است که نمایندگان دولت آمریکا به هنگام احتساب شرارتهای صدام، بهطور حسابشدهای آنچه را که بیشک بزرگترین جنایت او (به لحاظ لطمات انسانی و نقض حقوق بینالمللی) بوده از قلم میاندازند: تجاوز به ایران. چرا؟ چون آمریکا و قاطبهی دولتهای خارجی در جریان این تهاجم، فعالانه به عراق کمک میکردند. دیگر آن که، در حال حاضر آمریکا “ادامهدهنده” ی راه صدام برای براندازی حکومت ایران است.»
این که منتقد پرمدعایی معلومات عمومی «عامهپسند» را مسلمات مفروض و مبنای تحلیل معکوس قرار دهد، آنقدر مشکوک هست که دیگر از سایر مجهولات و مغفولات متن او در قالب دعویات شتابزده مبهوت نشویم. ژیژک مدعی است که راهبرد بازدارندگی متقابل که زمانی، در طول جنگ سرد، بین اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحد آمریکا برقرار بود هنوز هم در این دنیای دیوانه کار میکند: «چرا تنشها بین هند و پاکستان به بروز یک جنگ تمامعیار منجر نمیشود؟ چون هردو طرف تسلیحات هستهای دارند. چرا دولتهای عرب خود را برای حملهی دیگری به اسرائیل به مخاطره نمیاندازند؟ چون اسرائیل یک قدرت هستهای است. چرا همین منطق مجنونانه / مبتنی بر بازدارندگی متقابل در مورد ایران صدق نکند؟ استدلال معمول مخالفان این است که در ایران، بنیادگرایان مسلمانی قدرت را به دست دارند که ممکن است سودای حملهی هستهای به اسرائیل را در سر داشته باشند (ایران تنها کشور بزرگ عرب {!} است که نه تنها به لحاظ دیپلماتیک اسرائیل را به رسمیت نشناخته، بلکه سرسختانه حق موجودیت این کشور را هم نفی میکند).» نویسنده سپس استدلال میکند که در شرایطی که تلاشی برای نابودسازی تسلیحات هستهای پاکستان، که مناسبات مشهودی با «القاعده» دارد، صورت نمیگیرد دلیلی هم برای جلوگیری از گسترش تسلیحات هستهای وجود نخواهد داشت. و در ادامه هم، با یک چرخش مهم (و در غیر اینصورت حیرتآور) اعلام میکند که استدلال مخالفان برای جلوگیری از گسترش تسلیحات هستهای در راستای جلوگیری از تثبیت رژیمهای غیردموکراتیک و کمک به جنبشهای دموکراسیخواهی در خاورمیانه، یا امکان تهدید اسرائیل از راه تسلیحات هستهای، مزخرف است چون، از یک سو، حتا ایجاد فرآیندهای دموکراتیک (انتخابات عراق و فلسطین)، گره از کار فروبستهی کل خاورمیانه و بلکه کل دنیا (انتخاب پل وولفویتس) گشوده نخواهد شد، و از دیگر سو رژیمهای ضددموکراتیک «عرب» برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود به اسرائیل به عنوان انگارهی «دشمن» نیاز دارند و بنابراین خطری از جانب آنها این کشور را تهدید نمیکند.
پس گسترش تسلیحات هستهای در خاورمیانه اساسا” تهدیدی در بر ندارد. اما با تلاش برای گسترش دموکراسی هم کاری از پیش نخواهد رفت؛ و این هم تتمهی طنازانهی آن: «همانگونه که ریگان “ساده لوحانه” تصور میکرد که دموکراسی پایههای کمونیسم را سست کرده و کمونیسم سقوط میکند ، و بنابراین بطلان نظر کارشناسان شکاک را نشان میدهد، شاید بوش هم حقانیت خود را در به راهاندازی جنگ صلیبی “ساده لوحانه” اش برای دموکراتیکسازی خاورمیانه نشان دهد.»
اما جالبتر از همه این که، دست آخر، ژیژک خود همهی این آسمانوریسمان بافتنها را کنار میگذارد و با صداقتی ستودنی ختم کلام را اعلام میکند: «اینجا است که به لب مطلب نزدیک میشویم: چنین برداشت خوشبینانهای {از فرآیند دموکراتیک شدن} متکی بر اعتقاد مسالهسازی به وجود یک هماهنگی از - پیش - برقرار بین گسترش جهانی دموکراسی چندحزبی غربی و منافع اقتصادی و ژئوپلیتیک آمریکا وجود دارد. دقیقا” به این دلیل که وجود این هماهنگی را به هیچ رو نمیتوان مسلم گرفت، کشورهایی مثل ایران باید جنگافزارهای هستهای داشته باشند تا از استیلای جهانی آمریکا جلوگیری کنند.»
اتفاقا” همینجا است که کل منطقی که ژیژک در سرتاسر مقالهاش در پی انتساب آن به لیبرالها بوده دامن خودش را میگیرد، همان منطق مجنونانهی منفی که میگوید هرکه آمریکا را نفی میکند، (نه فقط کشورها — در مقایسه با کرهی شمالی، «القاعده» نفیکنندهی بهمراتب بزرگتری است)، خلاصه هر رویکردی که مقادیر معتنابهی از امر منفی در خود دارد، باید به تسلیحات هستهای مجهز شود. نتیجهی اخلاقی هم این که ژیژک، با یک کاسه کردن کل مخالفان در قالب یک تضاد تام و نادیده گرفتن تمام تفاوتها، با تقلیل دادن تکثرها به یک تقابل تحمیلی، به یک تقابل دوتایی (دقیقا” از همان نوعی که مورد انتقاد دریدا است)، «دشمن» مشترک را دلیل بسندهای برای دوستی میشمارد، و این یعنی که رادیکالها، از چپ و راست، برای ترور آمریکا و لیبرالهای آمریکایی، برای نفی هستهی نولیبرالیسم، باید به تسلیحات هستهای مسلح شوند؛ یعنی که: بنیادگرایان جهان متحد شوید!








