جادوی هلوها (از مجموعه داستان «قطار سریعالسیر توکیو - مونتانا»)
چند ایستگاه؟
چند ایستگاه؟
چند ایستگاه؟
مانده تا ایستگاه گوزن شمالی؟
دیروز چهارتا هلو خریدم، هرچند هلو نمیخواستم. پام را که توی سوپرمارکت گذاشتم اصلا” دنبال هلو نبودم. چیز دیگری میخواستم بخرم، اما حالا یادم نمیآید چهطور شد که اینطور شد.
داشتم از بخش میوه فروشی رد میشدم بروم چیزی را که یادم رفته بود بگیرم که چشمام به هلوها افتاد. هلوها مقصدم نبودند، اما به هر حال آنجا توقف کردم و میخکوبشان شدم. هلوهای قشنگی بودند اما این دلیل نمیشد آنها را بخرم. هلوی خوشگل به عمرم زیاد دیدهام.
بی این که فکرش را بکنم یکی از هلوها را برداشتم ببینم چهقدر سفت است، توپ توپ بود، اما در این چند ده سال صدها هلوی همین شکلی بودهاند.
چه بود که وادارم میکرد هلوهایی را که نمیخواستم، بخرم؟
یکی از هلوها را بو کردم، بویی داشت مثل بچگیام. آنجا ایستگاهی شد و من مسافری شدم و با قطاری به گذشتهها برگشتم، آنوقتها که یک هلو میتوانست یک حادثهی استثنایی باشد، انگاری یک ایستگاه گوزن شمالی بود با گلهای از گوزنها که یک روز تابستان با حوصله منتظر قطار ایستاده بودند و همه تا آخر خط همراهشان چمدانهایی پر از هلو بود.








