در زمانهی چرخش گفتمانی از چپ به راست، چامهسرایان چپگرا و سوگسرایان مارکسیست اکنون با ناسازههایی نازدودنی سر میکنند. بهدنبال دو قرن کوشش برای تعمیق رادیکالیسم سیاسی و اجتماعی، اکنون امر سیاسی و امر اجتماعی خود بهصورت زوائد نظام فراپاشندهای در آمده، هر معنای عمیقی را به سطح آورده و آنگاه به حاشیههای بیپایان خود میراند: انفجار نهایی مارکسیسم برای تخلیهی آخرین اندوختهی انرژی خود، رعشهای حیاتی پیش از مرگی موحش.
اما این وضعیتی طنزآمیز نیز هست؛ فقط این نیست که بهگفتهی فوکو مارکسیسم و قرن نوزدهم ماهی و آبی بودند و اولی با دومی معنا داشت – انتخاب خطیر ما همسخن شدن با بودریار است، باور کردن «بزرگترین طنز تاریخ در قرن بیستم»، این بود که «مارکسیسم درست به همان شیوهای نابود شد که خود برای سرمایهداری پیشبینی میکرد!» و حال که سرمایهداری در قامت لیبرالیسم جهانی خود در حال حراج کردن همهی مقولات تاریخیای است که زمانی حیثیت بیبدیل مارکسیسم را میساخت، چپگرایی چارهای جز وانهادن میراث ماهوی خود ندارد. رمانی کل گفتمان اجتماعی و سیاسی مارکسیسم منوط به «مبارزهی طبقاتی» بود؛ اما اکنون مبارزهی طبقاتی کجا است؟ و حال که هر تلاشی برای بازسازی طبقه (مقولهای متلاشیشده، اتفاقا” به دست مارکسیستها) به بنبست رسیده، تنها نوستالژی است که تخدیری توهمبار میبخشد: رویای جامعهی بیطبقه اکنون جای خود را به نوستالژی جامعهی طبقاتی داده — طنازی تاریخ قرن بیستم برای بزرگترین تحقیرکنندگان طنز!
بیدلیل نیست که امروزه رادیکالیسم سیاسی و اجتماعی، با همان منفینگری پوزیتیویستیاش، بهعنوان داعیهدار ترقیخواهی با ارتجاعیترین اما استوارترین مانع لیبرالیسم تساهل پیشه همپیمان شده: دو دشمن دیرینه (دشمنانی درصدد غصب سهم دیگری از ایده های اوتوپیایی مشترک) اکنون در مصاف دشمنی قهارتر، دوستانی همنفس اند: رادیکالیسم بنیادگرا. وصلت مارکسیسم در شکل انقلابی آن و مذهب در شکل ارتجاعی آن، در مصاف با لیبرالیسمی که میخواهد هم انقلابیتر و هم ارتجاعیتر از هردو باشد.
اسلاوی ژیژک، سوگسرای جدید جامعهی راستگرا، روادار، و دموکراسیمدار امروزی نمونهی کوششهای بیشائبهی چپگرایی برای رویارویی با این بحران وجودی است. و با این حال، و بهنحوی ناسازهوار، عمدهی ایدههایاش را مرهون یکی از منفورترین متفکران راست جدید است. تا به این حد، مساله این نیست که ژیژک بخش بزرگی از ایده های بهظاهر لکانی خود دربارهی واقعیت و امر واقعی را از بودریار وام گرفته، نه حتا این که از این بابت دینی تصدیقناشده داشته، یا با سلاح ساخت دشمن میجنگد، بل این که: ژیژک دگرسانی ایده ها نزد پردازندهی آنها را نمیبیند: یا «صحرای واقعیت» او در «آمریکا» را دو دهه بعد میبیند، زمانی که بودریار در «اندیشهی رادیکال» (۱۹۹۳) از نظریهی «وانمایی» به این صورت دیگر گسسته؛ یا با گذشت سه دهه از انتشار «مبادلهی نمادین و مرگ» او، تازه درصدد احیای ایده های – به تصدیق نویسنده – نوستالژیکاش درباب فرهنگهای ابتدایی بر میآید؛ و یا در نهایت سوءظن بودریاری نسبت به کارکرد فرهنگ را بار دیگر، و با بیانی فرصتطلبانه، چنان که بهصورت سرراست در مقالهی «مصائب مسیح در زمانهی اعتقاد بدون کافئین» آمده جار میزند – حال آن که بودریار یک دهه پیش، در «توهم پایان» (۱۹۹۲) و در «رقص سنگوارهها» سهمگینترین حمله را متوجه پسامدرنهایی کرده بود که در کار «موزهایسازی» فرهنگ اند، که هرچیز زنده و ناپایداری را به چیزی مرده اما پایدار بدل میکنند.
آنچه در نوشتهی ژیژک جالب توجه مینماید تفاوت نتیجهگیریهای او از نتایجی که واضع این این ایدهها گرفته نیست، گرفتار شدن نویسنده در چنبرهی همان روند «وانمایی» است که میخواهد بودریار بیباور به «اندیشهی انتقادی» را به ابزاری برای انتقاد از دنیای بودریاری بدل کند. حال این وانمایی اساسا” در فضای وانمودههایی است که پیشاپیش امکان هرگونه اثر انتقادی را از آن سلب میکند. این که آدورنوی رسانهپرهیز اینبار در قامت ژیژک رسانهپرداز ظهور کرده ناسازه یی چشمپوشیدنی است (اکنون انتقاد عاجزانه از رسانهها همانقدر بیاهمیت است که استفادهی قاهرانه از آنها – نه نبوغی میخواهد و نه حتا استعدادی: وانمایی: تنها تکراری بیطراوت). اما ناسازهی چشمگیری هست که کل گفتمان مقاومت چپگرا را علیه خود میشوراند، و آن را در انجام همانچه مسئولیت اساسی خود دانسته ناکام میگذارد. رسانهها جایگاه ناپدیدی تاریخ اند (ایدهی پیشین بودریاری – فرضا” در تحلیل برنامهی تلویزیونی «هولوکاست» در کتاب «وانمودهها و وانمایی»، ۱۹۸۱)، و این پدیده ژیژک را هم به عنوان سردمدار روشنفکران رسانهای (چون چامسکی) به طنزی ناخواسته آلوده: در نوشتهی او همهی حیثیت چپگرایی به یکباره بر باد میرود: نگرش تاریخی، ملک طلق مارکسیستها، جای خود را به نگاهی غیرتاریخی میدهد، تجربهباوری مارکسیستی اسیر ماهیتباوری مسیحی میشود، و توهم کشف و نقد بنیانها جای تلاش برای درک روح زمانه را میگیرد — ماحصل مارکسیسم رسانهای همین است: «بنابراین بهجای تلاش برای بازیابی و نجات هستهی اخلاقی ناب یک دین در برابر نهادی شدنهای سیاسی آن، باید خود این هسته را – در همهی ادیان – دلیرانه نقد کرد.» شگفتی ندارد که در اردوی امروز مارکسیستها دشمنی منفورتر از رورتی «بنیانستیز» نیست: خائنی بالفطره، گویی از همان دم که تروتسکی را در جمع خانوادهی چپگرای خود دیده نقشهی سرقت این سهمگینترین سلاح نظری را ریخته: تاریخنگری، تفکر تاریخی.
در نوشتهی ژیژک، تناقض طنزآمیزی هست: از یک سو به طالبان حق میدهد که برخلاف نگاه رودار لیبرالی، بهاتکای اعتقاد اسلامی خود، پیکره های بودا را نابود کند، و از سوی دیگر میخواهد هستهی ناب اسلام طالبانی را به چالش کشد، و از این طنزآمیزتر، با دشمن دشمن (مذهب) بجنگد تا دشمن مشترک (لیبرالیسم) را شکست دهد — رهبانیت رادیکالیسم در برابر لذتپرستی لیبرالیسم! تن زدن از «کردمان» (پراکسیس: زمانی اعتبار آگاهانهی مارکسیسم، اکنون از «اسطوره»های ابلهانهی لیبرالیسم) و تن دادن به «نقد نظری» (زمانی کار خرده بورژوازی متوهم، و اکنون واقعیت ضروری و زاهدانهی چپ) — باز هم شگفتآور نیست که رورتی مارکسیستهای مفتخر به عملباوری را تنها شیفتگان یا، بهتعبیر بودریاری، تنها واقعیانگاران، نظریهها میداند. با این حال، مارکسیسم اگر «در واقعیت» (از لنین تا استالین) موفقیتی کسب کرده این موفقیتی تنها در عرصهی عمل است، و نه در عرصهی نظر – بدبختانه در عرصهی نظر موفقیت یا شکست اساسا” بیمعنا است، این آوردگاهی است که هرگز هیچکس از آن پیروز، یا شکستخورده، بیرون نمیآید. این است که امروزه مصلحان مارکسیست، همهی نکوهندگان نبردهای عملی و صلح نظری همان ستایشگران نبردهای نظری و صلح عملی اند – انگار که رورتی باید بار دیگر قلم بهدست گیرد و با ارتدادی افزون، با استفادهای ابزاری اما نه ابزارانگارانه از «اولویت فلسفه بر دموکراسی»، و در دفاع از آزادی، جستار دیگری بنویسد در باب «اولویت آزادی بر عدالت»! زیرا آزادی دقیقا” همان مقولهای است که در اینجا، تحت عنوان رواداری و خوشباشی و …، مورد حمله قرار میگیرد.
ژیژک حق دارد از این کامجویی بنالد، او نسبتی با طنز ندارد – دقیقا” همانچه او را از بودریار جدا میکند. حتا حق دارد چهرهی عبوس خود را در رسانههای سرخوش به نمایش بگذارد، فقط حق ندارد آن را همچون واقعیتی انتقادی عرضه کند. او اکنون خود بازیگری در کارناوال «تفاوت» و دیگریپرستی دریدایی – لکانی است، دوگانهای که خود با یک سویاش ستیز کرده و از سوی دیگرش ستایش میکند.
اخلاق مکالمه را نادیده گرفتن، قواعد بازی را نپذیرفتن، بازی باخته را انکار کردن، تحمل شکست نداشتن، بازی برده را از نو بازی کردن، ظرفیت پیروزی نداشتن، و در یک جمله: بدل کردن ناکامی تاریخی خود به زهدی زهرآگین (تروریستی) در برابر کامیابی تاریخی دشمن – این است همهی کاری که ژیژک میکند، آن هم در حالی که نظام فراپاشندهی سرمایهداری لیبرالی خود اجازه داده تا زوائد جامعهی جهانیشده جایی برای تخلیهی انرژی بیابد، دنیایی که مجال میدهد بار دیگر بکتگرایانی از دل این دهه سر برآوردند که خاستگاه شان قطعا” نه در شکست ناپایدار دموکراسی لیبرالی (دههی پنجاه) بل در شکوفایی پایدار آن (دههی شصت) بود.
در زمانهای که محافظهکاری لیبرالی هرچه رادیکالتر میشود، رادیکالیسم چپ چاره یی جز دامن زدن به ارتجاعیترین محافظهکاریها ندارد. این که بنیادگرایی مارکسیستی اینبار در قامت رادیکالیسم قد بر افراشته تا در رسانهها به نبرد با بنیادگرایی دینی مشغول شود معنایاش همین است: اتحاد همهی پردهبرداران از «تناقضات درونی دموکراسی» (افشاگری – همانچه ژیژک نشان غالب «مدرنیسم» عقبماندهی دریدایی دانسته) و مدعیان طرح گزینههای بدیل در کنار لیبرالیسم (در برابر فرهنگ «تکثرگرا» ی «پسامدرن») و صفآرایی ارتجاعی علیه دموکراسی: این که ژیژک در چه تاریخی میزید مهم نیست، مهم این است که او، بهمعنای تاریخی کلمه، روشنفکر است و دموکراسی اکنون دشمنی راسخ تر از روشنفکران ندارد.








