English

رادیکالیسم بنیادگرا

یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۴ - ۱۴:۲۹ ب.ظ

در زمانه­ی چرخش گفتمانی از چپ به راست، چامه­سرایان چپ­گرا و سوگ­سرایان مارکسیست اکنون با ناسازه‌هایی نازدودنی سر می­کنند. به­دنبال دو قرن کوشش برای تعمیق رادیکالیسم سیاسی و اجتماعی، اکنون امر سیاسی و امر اجتماعی خود به­صورت زوائد نظام فراپاشنده‌ای در ­آمده، هر معنای عمیقی را به سطح آورده و آن­گاه به حاشیه­های بی‌پایان خود می­راند: انفجار نهایی مارکسیسم برای تخلیه­ی آخرین اندوخته­ی انرژی خود، رعشه‌ای حیاتی پیش از مرگی موحش.
اما این وضعیتی طنزآمیز نیز هست؛ فقط این نیست که به­گفته­ی فوکو مارکسیسم و قرن نوزدهم ماهی و آبی بودند و اولی با دومی معنا داشت – انتخاب خطیر ما همسخن شدن با بودریار است، باور کردن «بزرگ­ترین طنز تاریخ در قرن بیستم»، این بود که «مارکسیسم درست به همان شیوه‌ای نابود شد که خود برای سرمایه­داری پیش­بینی می­کرد!» و حال که سرمایه­داری در قامت لیبرالیسم جهانی خود در حال حراج کردن همه­ی مقولات تاریخی‌ای است که زمانی حیثیت بی­بدیل مارکسیسم را می­ساخت، چپ­گرایی چاره‌ای جز وانهادن میراث ماهوی خود ندارد. رمانی کل گفتمان اجتماعی و سیاسی مارکسیسم منوط به «مبارزه­ی طبقاتی» بود؛ اما اکنون مبارزه­ی طبقاتی کجا است؟ و حال که هر تلاشی برای بازسازی طبقه (مقوله‌ای متلاشی­شده، اتفاقا” به دست مارکسیست­ها) به بن­بست رسیده، تنها نوستالژی است که تخدیری توهم­بار می­بخشد: رویای جامعه­ی بی­طبقه اکنون جای خود را به نوستالژی جامعه­ی طبقاتی داده — طنازی تاریخ قرن بیستم برای بزرگ­ترین تحقیرکنندگان طنز!
بی­دلیل نیست که امروزه رادیکالیسم سیاسی و اجتماعی، با همان منفی­نگری پوزیتیویستی­اش، به­عنوان داعیه­دار ترقی­خواهی با ارتجاعی­ترین اما استوارترین مانع لیبرالیسم تساهل پیشه هم­پیمان شده: دو دشمن دیرینه (دشمنانی درصدد غصب سهم دیگری از ایده ها­ی اوتوپیایی مشترک) اکنون در مصاف دشمنی قهارتر، دوستانی هم­نفس اند: رادیکالیسم بنیادگرا. وصلت مارکسیسم در شکل انقلابی آن و مذهب در شکل ارتجاعی آن، در مصاف با لیبرالیسمی که می­خواهد هم انقلابی­تر و هم ارتجاعی­تر از هردو باشد.
اسلاوی ژیژک، سوگ­سرای جدید جامعه­ی راست­گرا، روادار، و دموکراسی­مدار امروزی نمونه­ی کوشش­های بی­شائبه­ی چپ­گرایی برای رویارویی با این بحران وجودی است. و با این حال، و به­نحوی ناسازه‌وار، عمده­ی ایده­های­اش را مرهون یکی از منفورترین متفکران راست جدید است. تا به این حد، مساله این نیست که ژیژک بخش بزرگی از ایده­ های به­ظاهر لکانی خود درباره­ی واقعیت و امر واقعی را از بودریار وام گرفته، نه حتا این که از این بابت دینی تصدیق­ناشده داشته، یا با سلاح ساخت دشمن می­جنگد، بل این که: ژیژک دگرسانی ایده ها نزد پردازنده­ی آن­ها را نمی­بیند: یا «صحرای واقعیت» او در «آمریکا» را دو دهه بعد می­بیند، زمانی که بودریار در «اندیشه­ی رادیکال» (۱۹۹۳) از نظریه­ی «وانمایی» به این صورت دیگر گسسته؛ یا با گذشت سه دهه از انتشار «مبادله­ی نمادین و مرگ» او، تازه درصدد احیای ایده های – به تصدیق نویسنده – نوستالژیک­اش درباب فرهنگ­های ابتدایی بر می­آید؛ و یا در نهایت سوءظن بودریاری نسبت به کارکرد فرهنگ را بار دیگر، و با بیانی فرصت­طلبانه، چنان که به­صورت سرراست در مقاله­ی «مصائب مسیح در زمانه­ی اعتقاد بدون کافئین» آمده جار می­زند – حال آن که بودریار یک دهه پیش، در «توهم پایان» (۱۹۹۲) و در «رقص سنگواره‌ها» سهمگین‌ترین حمله را متوجه پسامدرن­هایی کرده بود که در کار «موزه‌ای‌سازی» فرهنگ اند، که هرچیز زنده و ناپایداری را به چیزی مرده اما پایدار بدل می­کنند.
آن­چه در نوشته­ی ژیژک جالب توجه می­نماید تفاوت نتیجه­گیری­های او از نتایجی که واضع این این ایده‌ها گرفته نیست، گرفتار شدن نویسنده در چنبره­ی همان روند «وانمایی» است که می­خواهد بودریار بی­باور به «اندیشه­ی انتقادی» را به ابزاری برای انتقاد از دنیای بودریاری بدل ­کند. حال این وانمایی اساسا” در فضای وانموده‌هایی است که پیشاپیش امکان هرگونه اثر انتقادی را از آن سلب می­کند. این که آدورنوی رسانه­پرهیز این­بار در قامت ژیژک رسانه­پرداز ظهور کرده ناسازه یی چشم­پوشیدنی است (اکنون انتقاد عاجزانه از رسانه­ها همان­قدر بی­اهمیت است که استفاده­ی قاهرانه از آن­ها – نه نبوغی می­خواهد و نه حتا استعدادی: وانمایی: تنها تکراری بی­طراوت). اما ناسازه­ی چشم­گیری هست که کل گفتمان مقاومت چپ­گرا را علیه خود می­شوراند، و آن را در انجام همان­چه مسئولیت اساسی خود دانسته ناکام می­گذارد. رسانه­ها جایگاه ناپدیدی تاریخ اند (ایده­ی پیشین بودریاری – فرضا” در تحلیل برنامه­ی تلویزیونی «هولوکاست» در کتاب «وانموده­ها و وانمایی»، ۱۹۸۱)، و این پدیده ژیژک را هم به عنوان سردمدار روشنفکران رسانه‌ای (چون چامسکی) به طنزی ناخواسته آلوده: در نوشته­ی او همه­ی حیثیت چپ­گرایی به یک­باره بر باد می­رود: نگرش تاریخی، ملک طلق مارکسیست­ها، جای خود را به نگاهی غیرتاریخی می­دهد، تجربه­باوری مارکسیستی اسیر ماهیت­باوری مسیحی می‌شود، و توهم کشف و نقد بنیان­ها جای تلاش برای درک روح زمانه را می­گیرد — ماحصل مارکسیسم رسانه‌ای همین است: «بنابراین به­جای تلاش برای بازیابی و نجات هسته­ی اخلاقی ناب یک دین در برابر نهادی شدن­های سیاسی آن، باید خود این هسته را – در همه­ی ادیان – دلیرانه نقد کرد.» شگفتی ندارد که در اردوی امروز مارکسیست­ها دشمنی منفورتر از رورتی «بنیان­ستیز» نیست: خائنی بالفطره، گویی از همان دم که تروتسکی را در جمع خانواده­ی چپ­گرای خود دیده نقشه­ی سرقت این سهمگین­ترین سلاح نظری را ریخته: تاریخ­نگری، تفکر تاریخی.
در نوشته­ی ژیژک، تناقض طنزآمیزی هست: از یک سو به طالبان حق می­دهد که برخلاف نگاه رودار لیبرالی، به­اتکای اعتقاد اسلامی خود، پیکره های بودا را نابود کند، و از سوی دیگر می­خواهد هسته­ی ناب اسلام طالبانی را به چالش کشد، و از این طنزآمیزتر، با دشمن دشمن (مذهب) بجنگد تا دشمن مشترک (لیبرالیسم) را شکست دهد — رهبانیت رادیکالیسم در برابر لذت­پرستی لیبرالیسم! تن زدن از «کردمان» (پراکسیس: زمانی اعتبار آگاهانه­ی مارکسیسم، اکنون از «اسطوره»های ابلهانه­ی لیبرالیسم) و تن دادن به «نقد نظری» (زمانی کار خرده بورژوازی متوهم، و اکنون واقعیت ضروری و زاهدانه­ی چپ) — باز هم شگفت­آور نیست که رورتی مارکسیست­های مفتخر به عمل­باوری را تنها شیفتگان یا، به­تعبیر بودریاری، تنها واقعی­انگاران، نظریه­ها می­داند. با این حال، مارکسیسم اگر «در واقعیت» (از لنین تا استالین) موفقیتی کسب کرده این موفقیتی تنها در عرصه­ی عمل است، و نه در عرصه­ی نظر – بدبختانه در عرصه­ی نظر موفقیت یا شکست اساسا” بی­معنا است، این آوردگاهی است که هرگز هیچ­کس از آن پیروز، یا شکست­خورده، بیرون نمی­آید. این است که امروزه مصلحان مارکسیست، همه­ی نکوهندگان نبردهای عملی و صلح نظری همان ستایش­گران نبردهای نظری و صلح عملی اند – انگار که رورتی باید بار دیگر قلم به­دست گیرد و با ارتدادی افزون، با استفاده‌ای ابزاری اما نه ابزارانگارانه از «اولویت فلسفه بر دموکراسی»، و در دفاع از آزادی، جستار دیگری بنویسد در باب «اولویت آزادی بر عدالت»! زیرا آزادی دقیقا” همان مقوله‌ای است که در این­جا، تحت عنوان رواداری و خوش­باشی و …، مورد حمله قرار می­گیرد.
ژیژک حق دارد از این کام­جویی بنالد، او نسبتی با طنز ندارد – دقیقا” همان­چه او را از بودریار جدا می­کند. حتا حق دارد چهره­ی عبوس خود را در رسانه‌های سرخوش به نمایش بگذارد، فقط حق ندارد آن را همچون واقعیتی انتقادی عرضه کند. او اکنون خود بازی­گری در کارناوال «تفاوت» و دیگری­پرستی دریدایی – لکانی است، دوگانه‌ای که خود با یک سوی­اش ستیز کرده و از سوی دیگرش ستایش می­کند.
اخلاق مکالمه را نادیده گرفتن، قواعد بازی را نپذیرفتن، بازی باخته را انکار کردن، تحمل شکست نداشتن، بازی برده را از نو بازی کردن، ظرفیت پیروزی نداشتن، و در یک جمله: بدل کردن ناکامی تاریخی خود به زهدی زهرآگین (تروریستی) در برابر کام­یابی تاریخی دشمن – این است همه­ی کاری که ژیژک می­کند، آن هم در حالی که نظام فراپاشنده­ی سرمایه‌داری لیبرالی خود اجازه داده تا زوائد جامعه­ی جهانی­شده جایی برای تخلیه­ی انرژی بیابد، دنیایی که مجال می‌دهد بار دیگر بکت­گرایانی از دل این دهه سر برآوردند که خاستگاه­ شان قطعا” نه در شکست ناپایدار دموکراسی لیبرالی (دهه­ی پنجاه) بل در شکوفایی پایدار آن (دهه­ی شصت) بود.
در زمانه‌ای که محافظه­کاری لیبرالی هرچه رادیکال­تر می­شود، رادیکالیسم چپ چاره یی جز دامن زدن به ارتجاعی­ترین محافظه­کاری­ها ندارد. این که بنیادگرایی مارکسیستی این­بار در قامت رادیکالیسم قد بر افراشته تا در رسانه‌ها به نبرد با بنیادگرایی دینی مشغول شود معنای­اش همین است: اتحاد همه­ی پرده‌برداران از «تناقضات درونی دموکراسی» (افشاگری – همان­چه ژیژک نشان غالب «مدرنیسم» عقب­مانده­ی دریدایی دانسته) و مدعیان طرح گزینه‌های بدیل در کنار لیبرالیسم (در برابر فرهنگ «تکثرگرا» ی «پسامدرن») و صف­آرایی ارتجاعی علیه دموکراسی: این که ژیژک در چه تاریخی می­زید مهم نیست، مهم این است که او، به­معنای تاریخی کلمه، روشنفکر است و دموکراسی اکنون دشمنی راسخ­ تر از روشنفکران ندارد.

نگاه شما