English

… امشب در لوپالاس

یکشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۴ - ۱۲:۱۹ ب.ظ

رولان بارت (از کتاب «اتفاقات»)

اعتراف می­کنم که قادر نیستم توجه­ام را به زیبایی مکانی جلب کنم که هیچ­کس در آن نباشد (موزه­های خالی را دوست ندارم)؛ و برعکس، برای کشف جاذبه­ی یک چهره، یک فیگور، یک جامه، برای لذت بردن از یک برخورد، نیاز دارم که مکان این کشف هم جاذبه و هم رنگ‌وبویی داشته باشد. شاید همین است که «لوپالاس» مرا اغوا می­کند. این­­جا احساس آسایش می­کنم. امروزی است – بسا بسیار امروزی؟ با این حال، من این­جا توان دیرین معماری اصیل را در می­یابم، که توامان تن­های جنبان و رقصان را تشدید می­کند، و فضاها و ساختارها را جان می­بخشد.
این روزها، نمایش­خانه­ها چه آسان از بین می­روند. سالنی که اولین بار آن­جا کاری از بکت را دیدم حالا پارکینگ شده؛ نمایش­خانه­های دیگر هم سالن سینما می­شوند، جای خود را به آپارتمان­ها می­دهند؛ لوپالاس یک نمایش­خانه­ی نجات‌یافته است؛ پیش از هرچیز به­خاطر نمایش­هایی که این­جا اجرا می­شوند؛ دیگر به این خاطر که آن نمایش­خانه­ای که در اصل این­جا بوده (مدت­ها از آن زمان می­گذرد) همه­چیزش هنوز حفظ شده: صحنه، پرده، بالکن، ردیف­های درجه یک (که حالا به پیست رقص معرکه‌ای تبدیل شده، اما هنوز می­شود از آن­جا نمایش را، ایستاده یا نشسته روی کوسن­ها، تماشا کرد)، پارچه­های پهناور مخمل سرخ: احساس دیرینه: از پلکانی بالا رفتن و پا گذاشتن به فضایی عظیم، درهم­تنیده با نورها و سایه­ها، همچون تازه­واردی ناگهان پا گذاشتن به فضای مقدس نمایش (حتا و به­ویژه هنگامی که، همچون این‌جا، نمایش در سرتاسر سالن اجرا شود). تئاتر: واژه‌ای یونانی برگرفته از فعلی به معنای «دیدن». لوپالاس قطعا” مکانی است اختصاص­یافته برای نگریستن: وقت­ات را صرف نگاه کردن به سالن می­کنی، و وقتی از رقص برمی­گردی باز هم نگاه می­کنی.
لوپالاس ابعاد مناسبی دارد. این یعنی که این­جا هراس­آور نیست (اشکالی ندارد که این­جا چرتی بزنی): نمایش­خانه­ی زیادی کوچک خفقان­آور است، و زیادی بزرگ­اش هراس­آور. این­جا می­توانی گردش کنی – بالا، پایین، جای­ات را به میل خودت عوض کنی – آزادی­ای که در نمایش­خانه­های دیگر همیشه سلب می­شود، آن­جا هرکس صندلی­ای دارد، آدم مترادف پولی است که می­پردازد. اما برای این که فضا فضای خوبی باشد آزادی بس نیست. برخی آزمایش­ها نشان داده‌اند که موش­های سفید کوچک در محیط­ خالی­ای که هیچ تکیه­گاهی نداشته باشد به اضطراب شدیدی دچار می‌شوند. برای احساس راحتی در یک فضا، باید از تکیه­گاهی به تکیه­گاه دیگر اتکا کنم، هم در کنجی بنشینم و هم روی سکویی و، مثل رابینسون شادمان در جزیره­اش، به­راحتی راه­ام را از اقامتگاهی به اقامت­گاه دیگر باز کنم. در لوپالاس مکان­های آشنا بسیار اند: سالنی برای گپ­وگفت، چندتایی بار برای دور هم جمع شدن، استراحت کردن در فاصله­ی دو رقص، بالکنی که از آن­جا، از بالا و از لابه­لای نرده­ها، آن پایین نمایش باشکوه نورهای بازی­گوش بر بدن­ها را نگاه کنی. در هر موضعی که بایستم، احساس مسرت­بخش نشستن بر مسندی شاهانه را دارم، که از آن­جا می­توانم بر همه­ی وقایع نظارت کنم.
آیا سازمایه­ی عظیم هنر مدرن، هنر هرروزه­ی ما – در دوران ما – نور نیست؟ در نمایش­خانه­های معمولی، نور دور است، آویخته به صحنه. در لوپالاس کل نمایش­خانه صحنه است؛ این­جا نور در فضایی ژرف جا گرفته، در ژرفا جان می­گیرد و مثل هنرپیشه‌ای بازی می­کند؛ یک لیزر هوشمند، با ذهنی پیچیده و پالوده، همچون نمایش­گر تندیس­های تجریدی، با جهش‌های ناگهان­اش خطوطی معماگون می­سازد: دایره­ها، مستطیل­ها، بیضی­ها، شیارها، سیم­ها، کهکشانه­ها، شرابه­ها. چیز چشم­گیر این­جا هنرنمایی تکنولوژیک نیست (هرچند که در پاریس چنین چیزی به­ندرت دیده می­شود)، بل جلوه­ی یک هنر جدید است، هم به­لحاظ سازمایه (نور متحرک) و هم به­لحاظ کارکرد؛ چون این واقعا” یک هنر همگانی است، هنری که در میان جمع نمایش داده می­شود، نه در جلوی جمع، هنری تام و تمام (همان رویای دیرین یونانی و واگنری)، که تلالو، موسیقی، و اشتیاق در آن با هم یکی می­شوند. این یعنی که «هنر»، بدون گسستن از فرهنگ گذشته (حجم­سازی از فضا با نور لیزر در واقع شاید یادآور برخی کوشش­های هنرهای تجسمی مدرن باشد)، از محدوده‌های تعالیم فرهنگی فراتر می­رود: نوعی رهایی که شیوه­ی مصرف نوینی بر آن صحه می­گذارد: نورها را نگاه می‌کنیم، سایه­ها را، اسباب صحنه را، اما در عین حال کاری دیگر نیز می­کنیم (می­رقصیم، حرف می­زنیم، به یک­دیگر نگاه می­کنیم): روال مطرح در تئاتر باستان.
در لوپالاس، مجبور نیستم برای حفظ رابطه­ای زنده با این مکان حتما” برقصم. در تنهایی، یا دست­کم جدای از جمع، می‌توانم «رویا» ببینم. در این فضای انسانی­شده، می­توانم هرازگاهی به خود نهیب بزنم: «چه­قدر همه­چیز عجیب است!» عجیب، آن پرده­ی قدیمی صحنه، که روی­اش آگهی «مسیر فرانسوی» را می­خوانم: لوآور- پلیموت- نیویورک (شگفتی: در این رشته مکان­ها، این پلیموت است که مرا به رویا می­برد: شاید همان اسطوره­ی رمانتیک بندر سر راه؟). عجیب، این رقصندگان تاریکی (پشت به نور) در مهی که هرآن پیست را می­پوشاند، بندبند مثل عروسک­های خیمه‌شب‌بازی زیر سقفی از پرتوهای سبز و سرخ. عجیب، آن آینه­ی گردان. عجیب، آن دیوارنگاره­های دوده­گرفته­ی هلنی­ که همچون نوعی پاک­دامنی که کم­وبیش از مد افتاده در دیواره­های بالایی دور می­شوند.
لوپالاس یک «بوئت»، تعبیری که ما فرانسوی­ها برای کلوپ­های شبانه به کار می­بریم، نیست: مکانی است که لذات اصیلی را که معمولا” پراکنده اند یک­جا جمع می­کند: نمایش­خانه به عنوان بنایی که عاشقانه از آن حراست شده، لذت دیدنی­ها؛ شگفتی امروزگی­ها، کشف احساسات بصری جدید، به یمن فن­آوری­های نوین؛ سرور رقص، سحر ملاقات­های احتمالی. این آمیزه چیزی بسیار قدیمی را باز می­آفریند، آن­چه «شادخواری» خوانده می­شود و چیزی به­کل سوای سرگرمی یا مشغولیت است: دستگاه عریض و طویلی از شور و شرها که کارش شادمان کردن مردم، تا پاسی از شب، است. تازگی این­جا در این تاثیر همنهادگی، تمامیت، و پیچیدگی است: من در مکانی هستم که خود را کفایت می­کند. با این ضمائم است که لوپالاس دیگر نه یک کسب­وکار ساده، بل یک اثر (هنری) می­شود، و کسانی که اندیشه­ی این اثر را در سر پرورده اند به­جا است که خود را هنرمند بخوانند.
پروست اگر بود این­جا را دوست می­داشت؟ نمی­دانم: دیگر دوشسی در کار نیست. با این حال، من، خم­شده بر پیست رقص لوپالاسی که با پرتوهای رنگارنگ و سایه­روشن­های رقصان می­تپید، در حالی که گرداگردم را در سایه­ی سطوح و لژهای باز، سراپا شور و شر بدن­های جوانی گرفته که در حلقه­های مجهول خود مشغول اند، انگار که داشتم نوشته­ای را که از پروست خوانده بودم درک می­کردم، حال و هوایی امروزی به آن می­دادم: آن شب در اپرا، جایی که سالن و لژها پدیدار می­شوند، زیر نگاه پرالتهاب راوی جوان، محیطی آب­زیانه، روشن از نور دل­نشین پرتاج­ها، نگاه­ها، جواهرها، چهره‌ها، و حالت­هایی حاکی از حالات خدایان زیردریایی، که در میان­شان دوشس گرمانت به مسند نشست. در نهایت، نه چیزی جز یک استعاره، سفری از دوردست­های حافظه و باز آمدن برای آراستن لوپالاس به غایت افسون­ها: افسونی که افسانه­های فرهنگ برای ما دارد.

مه­ی ۱۹۷۸

نگاه شما