۱
در فیلم «تغییر چهره»، پلیسی (جان تراولتا) به دنبال به زانو در آوردن تبهکاری (نیکلاس کیج) است. در آغاز فیلم، تماشاگر طبعا” با پلیس همدلی دارد، نه فقط به خاطر بازی بهتر تراولتا در مقابل بازی، برای من، نادلنشین کیج، بل بیشتر به این دلیل سادهی ساختاری که ورود ما به فضای فیلم از طریق تراولتا صورت میگیرد (بحثی که در روانشناسی با عنوان «اولویت آشنایی» از آن یاد میشود). در ادامه، بهزودی این دو شخصیت جای خود را به یکدیگر میدهند. انتظار میرود که مخاطب همدلی خود را با شخصیت پلیس حفظ کند و همچنان حامی او باشد — انتظاری که در مورد خوانندهی نسخهی مکتوبی از اثر حتما” بهجا است. با این حال، این اتفاق برای تماشاگر فیلم نمیافتد. تماشاگر همچنان تراولتا (ی اکنون تبهکار) را دوست خواهد داشت. باز هم به یک دلیل ساده: شخصیتها تغییر شخصیت یا حتا تغییر ماهیت نداده اند، آنها تغییر «چهره» داده اند. همهی دشواری همینجا است: حتا اگر تمام تن تراولتا با کیج عوض شده بود، باز هم میشد شخصیت داستانی او را دوست داشت، و برعکس، اگر تنها و تنها «چهره» ی این دو با هم عوض میشد باز هم چارهای جز برگزیدن تراولتا (در هر شخصیتی که هست) نبود – نه این است که در فیلمهای جنایی - کارآگاهی همهی کنجکاوی ما معطوف دیدن چهرهی قاتل - مجرم است، و درست به همین خاطر، مجرم بیچهره بارها بیش از قاتل صدچهره هراسانگیز میشود؟ — دلهرهی دیدن «جک سلاخ» هرگز به پای مواجهه با «سوار بیسر» نمیرسد.
۲
من عاشق شده ام. یا این که تصور میکنم عاشق شدهام. با کسی از راه نامه یا گفتوگوی تلفنی آشنا شده بودم و حالا در تب عشقاش میسوزم. باور دارم که تا سر حد مرگ دوستاش دارم. هرگز او را به چهره ندیده ام. نه تصویری از چهرهی او دارم نه حتا تصوری. دیگری اما چهرهی مرا دیده، مرا به چهره میشناسد، و به همین خاطر اقتدار نامنصفانهای نسبت به من دارد. دیر یا زود قرار ملاقاتی میگذاریم، برای دیداری رو در رو، «چهره به چهره». یکباره تردیدی تمام وجودم را میگیرد. نکند آن که دوستاش دارم، یا گمان میکنم که دوستاش دارم، آن چهرهی دوستداشتنی نباشد؟ در راه رفتن به میعادگاه، تکتک چهرههای جالب توجه را مرور میکنم، آدمهای اطراف را زیر نظر میگیرم. بازی دشوار گمانهزنیها آغاز شده: آیا محبوب من این گونه است؟ آیا دیگری «چهره» ای چنین دارد؟ نشانههای هم را میدانیم و با این حال برای محکمکاری میخواهم، اگر ممکن باشد، فاصلهای ابتدایی (انتقادی؟) را حفظ کنم — تا برای این مواجهه کاملا” آماده باشم. زودتر رسیده ام، به هرکس که از کنارم میگذرد مشکوک ام. این است که دارد میآید؟ نه، معلوم است که این نمیتواند باشد. پس این است؟ با این همه، معشوق بیچهره ناگهان نازل میشود. و دیگر هیچ حق انتخابی نیست. آنوقت، یا با تمام وجود تسلیم میشوم، لبخندی ظفرمندانه، به خود و به او، میزنم و فراموش میکنم که دقایقی گذشته و من هنوز اقدامی برای سفارش دادن نوشیدنی نکردهام؛ یا این که سرم را پایین میاندازم، با لیوانهایی که خیلی زود به حالتی ملالآور روی میز مانده اند ور میروم، با بستهی سیگار یا زیرسیگاری بیکار بازی میکنم، برای پایان این مواجهه لحظهشماری خواهم کرد.
۳
چهره چیزی انتزاعی و نازمانمند نیست. من چهرهی خود را چنان میشناسم که خودم را. و با این حال، چهرهام همیشه همان نیست. چهره به چهره شدن یعنی که چهرهی دیگری چهرهی مرا دگرگون میکند. هستی یکتای هر چهرهای پیوندی ناگسستنی با زمان دارد. این زمان است که تفاوت را ایجاد میکند و این یکتایی به یمن این زنجیرهی زمانی متفاوت پدید میآید. معشوق من، دیگری، سخن نمیگوید، اما رخ مینماید. دیگری چهرهای دارد، اما هویتی ندارد. چون چهره هویت نمیسازد، تفاوت را تکرار میکند — چون هیچ چهرهای در برابر هیچ چهرهای بیتفاوت نیست.
چرا چهره چنین افسونی دارد؟ چون، به گفت بودریار، «فریبندگی» دارد. و با این حال، و به نحوی ناسازهوار، این یک فریبندگی ناانتخابی، یک اغوای بیاختیار، نیست. من، اغلب ناخودآگاهانه، انتخاب میکنم فلان چهره برایام جذاب باشد، اختیار آن را دارم که فریفتهی چهرهای خاص باشم، یا نباشم، و این خاصیت ربطی به نمود عام انسانیت در هر چهرهای ندارد. آنچه برای من چهرهای را فریبنده میسازد، یا نمیسازد، آرایش بیهمتای اجزای چهرهی انسانی است که تنها با یک وانمایی / شبیهسازی میتوان آن را تشدید کرد، به حالت حاد رساند، و نه هرگز تضعیف کرد، یا از میان برد.
عشق همواره «با نگاه اول» آغاز میشود، و نه هرگز با اولین حرفی که معشوق بگوید یا اولین خطی که بنویسد؟ از این فراتر: چرا شهوت میتواند در دست و پا هم جاری شود، که میشود، اما عشق تنها در چهره «جلوه» میکند، که میکند؟ چهره افسونی دارد که هر افسونزدایی را هم تاب میآورد — همانچه مرا بیتابانه به خود میکشد. با تمام یکتاییاش، برخلاف گفت بنیامین، گرداگرد هر چهرهای را هالهای همیشگی فرا گرفته، نه هالهای «الوهی» که هالهای «انسانی» (آن ماهی که چهرهی انسانی داشت بارها بیش از میمونی که فقط دست و پایی انسانی دارد تکاندهنده نبود؟). و همین هاله است که همواره حالتی تاثرانگیز / رقتانگیز به هر و همهی چهرهها، پاک یا پلید، میبخشد. در اوج عزت، ابراهیم اسماعیل قربانی را به صورت خواباند، مبادا با دیدن چهره اش متاثر شود. در حضیض ذلت، آیا چهرهی صدام حسین اسیر رقتانگیز نبود؟
۴
موسا کلیمالله بود و وجهالله را میجست؟ این اشتیاق بیتابانه، این خواست بیبهانه، آیا همان میل به «متافیزیک حضور» نیست؟ قطعا” نه. نه فقط به این دلیل که دریدا خود از آغاز، از «خشونت و متافیزیک»، تا واپسین نوشتههاش، حتا پس از «خداحافظی با امانوئل لویناس»، وامدار فیلسوفی میماند که اساس اندیشهاش را چهره (چهرهی «دیگری») ساخته، بل به این دلیل که لویناس نیز چهره را هرگز چیزی چون هویتی حاضر نمیانگارد. زیرا چهره یک سیماچه نیست. چهره آن چیزی است که «دلالت» دارد: فقط این نیست که چهره با ما حرف میزند: ما چهره ها را میخوانیم، چیزی را در چهره میخوانیم (رنگ رخساره؟)، و خدایی هست که بر هر چهره چیزی نوشته (پیشانینوشت؟) (به گفت لویناس، هر مواجهه با هر چهرهای مواجههای با ایدهی خدا است). چهره، به معنای موکد و دوپهلویی که بارت به کار برده، یک «فیگور» است. و دقیقا” به همین معنا است که زبان دارد. «چهره سخن میگوید. سخن میگوید و این گونه است که همهی گفتمانها را ممکن میسازد و میآغازد» (لویناس). باز هم نه بطن دل، که متن چهره: حتا سخن عاشقانه، که تکگویهای طولانی است، بیچهرگی را بر نخواهد تافت: «دوستات دارم» چهرهمندترین فیگورها است.
اخلاق لویناسی ایجاب میکند که «دیگری» را با چهره اش به رسمیت بشناسیم. بیصورت کردن بهقدر بیسیرت کردن کاری ناانسانی است، چون هرگونه فاصلهگیری از انسانیت، با محو چهره آغاز میشود: موجودات فرابشری همچون موجودات فروبشری چهرهای ندارند — جلادان و خدایگان هردو بیچهره اند. اما انسان عادی چهرهای دارد، و دوست داشتن انسان، هر انسانی، دوست داشتن دیگری، بیتوجه به وجه او ممکن نیست: چهره مسئولیتی عاشقانه - اخلاقی است.








