English

ماجراهای ریچارد براتیگان

سه شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۴ - ۱۱:۳۵ ق.ظ

با ۳۹۰ تا عکس درخت کریسمس می­خواهید چه کار کنید؟

نمی­دانم. اما به نظر می­رسید این تنها کاری بود که می­شد هفته­ی اول ژانویه­ی ۱۹۶۴ کرد، دو نفر دیگر را هم پیدا کردم که کنارم باشند. یکی­شان می­خواهد که نام­اش فاش نشود، و همین­طور هم خواهد شد.
فکر می­کنم هنوز در شوک ناشی از ترور پرزیدنت کندی بودیم. شاید این ربطی به همه­ی آن عکس­های کریسمس داشت
کریسمس ۱۹۶۳ افتضاح بود، با آن همه پرچم­های آویزان به تیرک­های قد و نیم­قد در آمریکا چراغان شده بود، پرچم­هایی که ماه دسامبر، هفته­ها دالان ماتمی ساخته بودند.
من تنها تو یک آپارتمان خیلی عجیب زندگی می­کردم و به اوضاع پرنده­خانه­ی آدم­هایی که تو مکزیک جا خوش کرده بودند رسیدگی می­کردم. هرروز به پرنده­ها دانه می­دادم و آب­شان را عوض می­کردم و جاروبرقی کوچکی هم داشتم که وقتی لازم می­شد پرنده­خانه را تمیز کنم.
روز کریسمس تنهایی شام خوردم. یک خرده هات‌داگ و لوبیا داشتم و یک شیشه مشروب را هم با کوکاکولا رفتم بالا. کریسمس دلگیری بود و قتل پرزیدنت کندی هم بفهمی نفهمی مثل یکی از همان پرنده­هایی بود که هرروز باید به­شان غذا می­دادم.
این­ها را فقط به این دلیل دارم یادآوری می­کنم که یک­جورهایی زمینه­ی روانی گرفتن آن ۳۹۰ تا عکس درخت کریسمس را آماده کنم. بدون انگیزه­ی کافی آدم به چنین کارهایی دست نمی­زند.
یک­ شب، آخر شب، داشتم بعد از دیدن چند نفری در «ناب هیل» برمی­گشتم خانه. دوره نشسته بودیم و فنجان پشت فنجان قهوه خورده بودیم و پاک قاط زده بودیم. حول و حوش نصفه­شب بود که زدم بیرون و در خیابان تاریک و ساکتی راه افتادم سمت خانه، و درخت کریسمسی را دیدم که کنار یک شیر آتش­نشانی رها شده بود.
همه­ی تزئینات درخت را برده بودند و درخت مثل سرباز مرده‌ای که در نبردی شکست­ خورده، غم­زده آن­جا افتاده بود. یک هفته پیش از این برای خودش قهرمانی بود.
بعد درخت کریسمس دیگری را دیدم که ماشینی تقریبا” روش پارک کرده بود. یکی درخت­شان را گذاشته بود تو خیابان و ماشین تصادفا” زیرش گرفته بود. درختی که قطعا” نگاه مهربان کودکی را اصلا” حس نکرده بود. بعضی از شاخه­هاش از لای سپر زده بود بیرون.
وقتی از سال بود که مردم سان فرانسیسکو خودشان را از شر درخت­های کریسمس­شان خلاص می­کنند، می‌اندازندشان توی خیابان­ها یا زمین­های خالی یا هرجای دیگری که بتوانند از شرشان خلاص شوند. سفری است برای عزیمت از کریسمس.
آن درخت­های غم­زده و رهاشده واقعا” عذاب­ام می­دادند. همه­ی کاری که از دست­شان برمی­آمد برای آن کریسمس ترورشده کرده بودند و حالا پرت­شان کرده بودند بیرون تا مثل ول‌گردها توی خیابان­ها جا خوش کنند.
سر سال نو که سمت خانه می­رفتم ده دوازده تایی­شان را دیدم. آدم­هایی هستند که درخت­های کریسمس­شان را همین­طور از دم در خانه پرت می­کنند بیرون. یکی از دوست­هام تعریف می­کند روز ۲۶ دسامبر داشته تو خیابان قدم می‌زده که یک درخت کریسمس سوت­کشان از کنار گوش­اش رد می­شود، و صدای به هم خوردن دری را می­شنود. ممکن بود به قیمت جان­اش تمام شود.
بعضی­های دیگر هم هستند که برای رها کردن درخت­های کریسمس­شان فوت و فن به کار می­زنند. آن شب بفهمی نفهمی یکی را دیدم که درخت کریسمسی را بیرون می­گذاشت، اما نه به­طور کامل. مثل گل آناغالس سرخ نامرئی بودند. بفهمی نفهمی می­توانستم صدای بیرون گذاشتن درخت کریسمس را بشنوم.
سر پیچ رسیدم و آن­جا دیدم درختی وسط خیابان افتاده، اما هیچ‌کس آن دور و بر نبود. همیشه آدم­هایی هستند که کار را با مهارت انجام می­دهند، حالا هر کاری که می­خواهد باشد.
به خانه که رسیدم یک­راست رفتم سراغ تلفن و به یکی از دوست­هام که عکاس است و به نیروهای غریب قرن بیستمی دسترسی دارد زنگ زدم. ساعت تقریبا” یک نیمه‌شب بود. بیدارش کرده بودم و صداش داد می­زد که از خواب پریده است
گفت: کیه؟
گفتم: درختای کریسمس.
چی؟
درختای کریسمس.
گفت: تو ای ریچارد؟
آره.
چی شده ان؟
گفتم: کریسمس فقط یه ظاهر پر زرق و برق ئه. چرا چن صدتایی عکس از درختای کریسمسی که تو خیابونا رها شده ان نگیریم؟ نشون می­دیم این آدمایی که درختاشون ئو بیرون می­اندازن از کریسمس اصلا” دل خوشی ندارن.
گفت: خب این کار ئو هم مث هرکار دیگه یی می­شه کرد. من فردا وقت ناهار که شد کار ئو شروع می­کنم.
گفتم: ازت می­خوام عکساشون ئو عین سربازای مرده بگیری. به­شون دست نزن و حالت­شون رو تغییر نده. درست همون‌طور که افتاده ان عکش­شون ئو بگیر.
روز بعد وقت ناهارش را صرف عکس گرفتن از درخت­های کریسمس کرد. کارش را تو محله­ی «میسی» شروع کرد و بعد از سربالایی­های «ناب هیل» و «محله­ی چینی­ها» بالا رفت و از درخت­های کریسمس آن­جا عکس گرفت.
۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۹، ۱۱، ۱۴، ۲۱، ۲۸، ۳۷، ۵۹، ۶۶
شب به­اش زنگ زدم.
چه‌طور بود؟
گفت: عالی.
روز بعد باز هم وقت ناهارش از درخت­های کریسمس عکس گرفت.
۷۲، ۸۵، ۱۱۷، ۱۲۸، ۱۳۷
شب­اش دوباره زنگ زدم.
چه‌طور بود؟
گفت: از این بهتر نمی­شه. تقریبا” ۱۵۰ تا گرفتم.
گفتم: کار ئو ول نکن.
داشتم ماشینی برای آخر هفته جور می­کردم، تا دست­مان برای این ور و آن ور رفتن و گرفتن عکس­های بیش­تر از درخت­های کریسمس باز باشد.
کسی که روز بعد ماشین را می­راند ترجیح می­دهد نام­اش فاش نشود. می­ترسد اگر بفهمند آن روز با ما همکاری کرده کارش را از دست بدهد و با مشکلات مالی و اجتماعی مواجه شود.
صبح روز بعد کار را شروع کردیم و با ماشین همه­جای سان فرانسیسکو را گشتیم و از درخت­های کریسمس رهاشده عکس گرفتیم. برنامه را با شور و شوق یک حرکت انقلابی سه­نفره دنبال کردیم.
۱۴۲، ۱۵۹، ۱۶۸، ۱۷۵، ۱۸۳
همین­طور با ماشین می­گشتیم و درخت کریسمسی را که یحتمل جلوی حیاط خانه­ی زیبای یک نفر تو «پاسیفیک هایتز» یا کنار یک خواروبارفروشی ایتالیایی تو «نورث بیچ» افتاده بود نشان می­کردیم. یکهو توقف می­کردیم و می­پریدیم بیرون و به سمت درخت کریسمس حمله­ور می­شدیم و شروع می­کردیم از هر زاویه‌ای عکس گرفتن.
مردم ساده‌دل سان فرانسیسکو احتمالا” فکر می­کردند که عقل­مان پارسنگ برمی­دارد: خلمدنگ ایم. به معنای معمول­اش هم یک مشت معرکه­گیر بودیم.
۱۹۹، ۲۱۵، ۲۲۷، ۲۳۳، ۲۴۵
لارنس فرلینگتی شاعر را دیدیم که با سگ­اش طرف­های «پوتررو هیل» قدم می­زد. دیدمان که از ماشین پریدیم بیرون و فورا” دست به کار عکس گرفتن از درخت­ کریسمسی شدیم که کنار پیاده­ رو افتاده بود.
۲۷۷، ۲۷۸، ۲۷۹، ۲۸۰، ۲۸۱
همین­طور که رد می­شد، گفت: از درختای کریسمس عکس می­گیرین؟
گفتیم: یک­جورایی؛ و همه با بدگمانی فکر کردیم: یعنی فهمیده داریم چه کار می­کنیم؟ می­خواستیم مثل یک راز بزرگ حفظ اش کنیم. فکر می­کردیم واقعا” کار درستی داریم می­کنیم و باید تا تمام نشده نهایت احتیاط را رعایت کنیم.
آن روز گذشت و تعداد کل عکس­های درخت­های کریسمس­مان هم از مرز ۳۰۰ تا گذشت.
باب گفت: فکر نمی­کنی حالا دیگه به اندازه­ی کافی عکس گرفته‌ایم؟
گفتم: نه، فقط یه چن تا دیگه.
۳۱۷، ۳۲۲، ۳۴۵، ۳۵۶، ۳۷۰
باب گفت: حالا چی؟
همه­ی سان فرانسیسکو را دوباره با ماشین زیر پا گذاشتیم و توی «تلگراف هیل» بودیم، از یک راه پله­ی شکسته پایین می­رفتیم، سمت زمین بایری که یک نفر درخت کریسمسی را انداخته بود روی حصار گرداگردش. درخت همان صفای سنت سباستین را داشت، با همان پیکان­ها و همه‌چیز.
گفتم: نه فقط یه چن تا دیگه.
۳۸۶، ۳۸۷، ۳۸۸، ۳۸۹، ۳۹۰
باب گفت: حالا دیگه حتما” کافی ئه.
گفتم: آره گمون ام.
حالا همه­ حسابی خوشحال بودیم. این هم از هفته­ی اول سال ۱۹۶۴؛ که دوره‌ی عجیبی بود در آمریکا.

نگاه شما