داستان برفباران در توکیو (از مجموعه داستان «قطار سریعالسیر توکیو - مونتانا»)
در توکیو عادت بدی پیدا کردهام که دارم سعی میکنم ترکاش کنم. مثل علف هرز کوچکی در روح ام ریشه دوانده و باید ریشهکناش کنم. سال گذشته که ژاپن بودم سراغ ام آمد، و ترک کردناش کار شاقی است.
در حال تماشای تلویزیون خوابام میبرد.
در عرصهی عادات بد، این یک عادت یکبعدی است، در مقایسه با عادتهای بدی که چهاربعدی اند و مثل خونآشام بیدندانی در آینههای سیرگون بیانتهای ابدیت زوزه میکشند.
صدای تلویزیون را کم میکنم، آنقدر کم که صدای ژاپنیها مثل زمزمهی دریا به وقت فروکش کردن جزرومد اش میشود. من عاشق صدای سخن گفتن به ژاپنی ام. صدایی که به گوشام مثل موسیقی میآید و با صدها ژاپنی که خیلی آهسته توی اتاق جلوی تختام حرف میزنند به خواب میروم.
حالا که چندوچون ماجرا تاحدودی دستتان آمد، به شما میگویم چرا این عادت عادت بدی است. عاقبت همهی برنامهها و آگهیهای تجاری محو میشوند و صدای نمایشهای سامورایی آخرشبها برف ورورهواری میشود که بعد مدتی نصفه شب از خواب بیدارم میکند.
از تخت میآیم بیرون و، گیج خواب، تلولوخوران میروم سمت تلویزیون و خاموشاش میکنم.
برف پرسروصدا بند میآید و فصل باران دوباره در توکیو آغاز میشود. برمیگردم توی تخت و مدتی طول میکشد تا دوباره خوابام ببرد و بعضی وقتها احساس تنهایی میکنم چون صدها ژاپنی دوباره تنهایام گذاشته اند و من اینجا در میان شب توکیو دراز میکشم، منتظر که خواب مثل دوستی بیاید و مونس من شود.
همین حالا که اینها را مینویسم، و دارم عهد میکنم از این عادت بد، این اسباب تنهایی، دست بردارم، میدانم امشب هم با صدها ژاپنی خوابام خواهد برد که، چند قدم آنطرفتر از تختام، مثل دریایی آهسته حرف میزنند تا آخرش برف شوند.








