English

ماجراهای ریچارد براتیگان

دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۳ - ۱۱:۱۸ ق.ظ

داستان برف‌باران در توکیو (از مجموعه داستان «قطار سریع‌السیر توکیو - مونتانا»)

در توکیو عادت بدی پیدا کرده­ام که دارم سعی می­کنم ترک­اش کنم. مثل علف هرز کوچکی در روح­ ام ریشه دوانده و باید ریشه­کن­اش کنم. سال گذشته که ژاپن بودم سراغ ام آمد، و ترک کردن­اش کار شاقی است.
در حال تماشای تلویزیون خواب­ام می­برد.
در عرصه­ی عادات بد، این یک عادت یک­بعدی است، در مقایسه با عادت­های بدی که چهاربعدی اند و مثل خون­آشام بی‌دندانی در آینه­های سیرگون بی­انتهای ابدیت زوزه می­کشند.
صدای تلویزیون را کم می­کنم، آن­قدر کم که صدای ژاپنی­ها مثل زمزمه­ی دریا به وقت فروکش کردن جزرومد اش می­شود. من عاشق صدای سخن گفتن به ژاپنی ام. صدایی که به گوش­ام مثل موسیقی می­آید و با صدها ژاپنی که خیلی آهسته توی اتاق جلوی تخت­­ام حرف می­زنند به خواب می­روم.
حالا که چندوچون ماجرا تاحدودی دست­تان آمد، به شما می­گویم چرا این عادت عادت بدی است. عاقبت همه­ی برنامه­ها و آگهی­های تجاری محو می­شوند و صدای نمایش­های سامورایی آخر­شب­ها برف وروره‌واری می­شود که بعد مدتی نصفه شب از خواب بیدارم می­کند.
از تخت می­آیم بیرون و، گیج خواب­، تلولوخوران می­روم سمت تلویزیون و خاموش­اش می­کنم.
برف پرسروصدا بند می­آید و فصل باران دوباره در توکیو آغاز می­شود. برمی­گردم توی تخت و مدتی طول می­کشد تا دوباره خواب­ام ببرد و بعضی­ وقت­ها احساس تنهایی می­کنم چون صدها ژاپنی دوباره تنهای­ام گذاشته اند و من این­جا در میان شب توکیو دراز می­کشم، منتظر که خواب مثل دوستی بیاید و مونس من شود.
همین حالا که این­ها را می­نویسم، و دارم عهد می­کنم از این عادت بد، این اسباب تنهایی، دست بردارم، می­دانم امشب هم با صدها ژاپنی خواب­ام خواهد برد که، چند قدم آن­طرف­تر از تخت­ام، مثل دریایی آهسته حرف می­زنند تا آخرش برف شوند.

نگاه شما