English

ماجراهای ریچارد براتیگان

دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۰:۳۹ ب.ظ

باد توی زمین (از مجموعه داستان «قطار سریع‌السیر توکیو - مونتانا»)

این ­نویسنده­ی ژاپنی را سال­ها تحسین کرده­ام، و حالا یک نفر به خواهش من ترتیب ملاقات دونفره­ی ما را داده. داریم توی رستورانی توی توکیو شام می­خوریم. ناگهان، نویسنده دست می­کند توی کیف­اش، یک عینک ایمنی در می­آورد و به چشم می­زند.
حالا: دوتایی روبه­روی هم نشسته­ایم و او دارد عینک ایمنی را به چشم می­زند. آدم­های توی رستوران زل زده­اند به ما. من طوری رفتار می­کنم که انگار کاملا” طبیعی است آدم توی رستوران عینک ایمنی بزند، اما خیلی خون­سرد دارم فکر می­کنم، و یک فکر واحدم متوجه او است: لطف کن اون عینک ایمنی لعنتی رو از چش­ات وردار!
یک کلمه هم راجع به این که آن عینک ایمنی را به چشم زده نمی­گویم. رنگ رخساره­ خبر از سر ضمیرم نمی­دهد. من او را خیلی تحسین می­کنم. دل­ام نمی­خواهد سر شام آن عینک ایمنی را به چشم داشته باشد. همچنان آن فکر واحدم متوجه او است. شاید سه دقیقه می­گذرد و بعد ناگهان، به همان ناگهانی که عینک ایمنی را به چشم زده بود، آن را از چشم بر می­دارد و بر می­گرداند توی کیف … درست و حسابی.
بعد درباره­ی زلزله­ی بزرگی حرف می­زند که چند روز پیش توی توکیو رخ داد. می­گوید پسری دارد که کندذهن است و داشته سعی می­کرده برای پسر توضیح بدهد ز­لزله چیست، تا پسرک بفهمد و دیگر نترسد، اما نتوانسته راهی برای این کار پیدا کند.
می­پرسم: «اون می­فهمه باد چیه؟»
«آره.»
«به­اش بگو ز­لزله بادی ئه که تو زمین می­پیچه.»
نویسنده­ی ژاپنی از این ایده خوش­اش می­آید.
من او را خیلی تحسین می­کنم.
خوش­حال ام که عینک ایمنی­اش را برداشته.

نگاه شما