باد توی زمین (از مجموعه داستان «قطار سریعالسیر توکیو - مونتانا»)
این نویسندهی ژاپنی را سالها تحسین کردهام، و حالا یک نفر به خواهش من ترتیب ملاقات دونفرهی ما را داده. داریم توی رستورانی توی توکیو شام میخوریم. ناگهان، نویسنده دست میکند توی کیفاش، یک عینک ایمنی در میآورد و به چشم میزند.
حالا: دوتایی روبهروی هم نشستهایم و او دارد عینک ایمنی را به چشم میزند. آدمهای توی رستوران زل زدهاند به ما. من طوری رفتار میکنم که انگار کاملا” طبیعی است آدم توی رستوران عینک ایمنی بزند، اما خیلی خونسرد دارم فکر میکنم، و یک فکر واحدم متوجه او است: لطف کن اون عینک ایمنی لعنتی رو از چشات وردار!
یک کلمه هم راجع به این که آن عینک ایمنی را به چشم زده نمیگویم. رنگ رخساره خبر از سر ضمیرم نمیدهد. من او را خیلی تحسین میکنم. دلام نمیخواهد سر شام آن عینک ایمنی را به چشم داشته باشد. همچنان آن فکر واحدم متوجه او است. شاید سه دقیقه میگذرد و بعد ناگهان، به همان ناگهانی که عینک ایمنی را به چشم زده بود، آن را از چشم بر میدارد و بر میگرداند توی کیف … درست و حسابی.
بعد دربارهی زلزلهی بزرگی حرف میزند که چند روز پیش توی توکیو رخ داد. میگوید پسری دارد که کندذهن است و داشته سعی میکرده برای پسر توضیح بدهد زلزله چیست، تا پسرک بفهمد و دیگر نترسد، اما نتوانسته راهی برای این کار پیدا کند.
میپرسم: «اون میفهمه باد چیه؟»
«آره.»
«بهاش بگو زلزله بادی ئه که تو زمین میپیچه.»
نویسندهی ژاپنی از این ایده خوشاش میآید.
من او را خیلی تحسین میکنم.
خوشحال ام که عینک ایمنیاش را برداشته.








