English

ماجراهای ریچارد براتیگان

یکشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۳ - ۲۰:۳۲ ب.ظ

پروژه‌ی برق‌رسانی روستایی (از مجموعه داستان «انتقام چمن»)

چند روز پیش داشتم سعی می­کردم تو را برای یک نفر توصیف کنم. تو شکل هیچ دختری که من تا به حال دیده­ام نیستی.
نمی­توانستم بگویم: «خب، اون عینهو جین فوندا است، جز این که موهاش رو قرمز کرده، دهن­اش یه جور دیگه است و البته ستاره­ی سینما هم نیست …» نمی­تواستم بگویم، چون تو اصلا” شکل جین فوندا نیستی.
دست آخر، چاره­ی کار را در این دیدم که تو را به فیلمی تشبیه کنم که وقتی بچه بودم در تاکومای واشنگتن دیده بودم. گمان­ام سال ۱۹۴۱ یا ۴۲ دیدم­اش، یک­جایی همان طرف­ها. فکر کنم هفت سال­ام بود، یا هشت سال، یا شش سال
فیلمی بود راجع به برق­رسانی روستایی، یک­جور فیلم اخلاقی کاملا” مطابق با معیارهای برنامه­ی «رویکرد جدید» دهه­ی سی بود که برای بچه­ها نمایش می­دادند. فیلم راجع به کشاورزهایی بود که در یک منطقه­ی بدون برق زندگی می­کردند. شب­ها برای دیدن دور و بر، برای دوخت‌ودوز و برای مطالعه مجبور بودند از فانوس استفاده کنند، هیچ‌جور وسیله‌ای مثل نان­برشته­کن یا ماشین لباس­شویی نداشتند، و نمی­توانستند رادیو گوش کنند. سدی ساختند با مولدهای بزرگ برق، تیرهای برق را سرتاسر منطقه کار گذاشتند و مزرعه­ها و مرتع­ها را سیم­کشی کردند.
این کار یک­ جلوه­ی حماسی باورنکردنی داشت که صاف و ساده از کار گذاشتن تیرها برای هدایت مسیر سیم­ها ناشی می­شد. تیرها هم قدیمی به نظر می­رسیدند و هم امروزی.
بعد توی فیلم، برق به شکل یک خدای جوان یونانی ظاهر شد که سراغ کشاورزه می­رفت تا برای همیشه از ظلمات زندگی خلاص­اش کند. ناگهان، با تشریفات تمام، با زدن یک کلید، کشاورزه صاحب لامپ می­شد تا وقتی گاوهاش را سر صبح­های تاریک زمستان می­دوشید دور و بر را ببیند. خانواده­ی کشاورزه حالا رادیو گوش می­کردند و یک نان­برشته­کن داشتند و یک عالم چراغ پرنور تا لباس بدوزند و روزنامه بخوانند.
واقعا” فیلم معرکه‌ای بود و طوری هیجان­زده­ام می­کرد که انگار دارم «سرود ملی آمریکا» را گوش می­کنم، یا عکس‌های رئیس جمهور روزولت را می­بینم، یا صداش را از رادیو می­شنوم، رئیس جمهور ایالات متحد.
دل­ام می­خواست برق به همه­جای دنیا برسد. دل­ام می­خواست همه­ی کشاورزهای دنیا بتوانند صدای پرزیدنت روزولت را از رادیو بشنوند.
و تو به نظر من این شکلی هستی.

نگاه شما