English

ماجراهای ریچارد براتیگان

دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۳ - ۲۰:۱۲ ب.ظ

باغچه نیازمندیم (از مجموعه داستان «انتقام چمن»)

وقتی رسیدم آن­جا، داشتند دوباره شیر را توی حیاط پشتی خاک می­کردند. مطابق معمول، قبری بود که هول هولکی کنده بودند، واقعا” آن­قدرها بزرگ نبود که شیر توش جا شود، قبری بود که با نهایت ناشی‌گری کنده بودند و داشتند سعی می­کردند شیر را توی یک گودال کوچک سمبل­کاری­شده بچپانند.
شیر مطابق معمول اصلا” عین خیال­اش نبود. این دو سال گذشته دست کم پنجاه باری خاک­اش کرده بودند، و به خاک شدن توی حیاط پشتی عادت کرده بود.
اولین باری را که داشتند خاک­اش می­کردند خاطرم هست. نمی­دانست قضیه از چه قرار است. آن­وقت­ها شیر جوانی بود، و هول کرده بود و هاج و واج مانده بود، اما حالا می­دانست قضیه از چه قرار است چون بزرگ­تر شده بود و بارهای بار خاک‌اش کرده بودند.
دست­هاش را که روی سینه­اش تا کردند و شروع کردند به خاک ریختن روی صورت­اش، بفهمی نفهمی انگار حال­اش گرفته بود.
ماجرا اصولا” ناامیدکننده بود. شیر هیچ­ وقت با اندازه­ی گودال جفت و جور نمی­شود. هیچ وقت با گودالی که توی حیاط پشتی می­کندند جفت و جور نبود و هیچ وقت هم جفت و جور نمی­شود. خب نمی­توانستند گودالی آن­قدر بزرگ بکنند که شیر را بشود توش خاک کرد.
­گفتم: سلام. گودال زیادی کوچیک ئه.
­گفتند: سلام. نه، این­طورام نیست.
حالا دو سال است که این سلام و علیک معمول ما شده.
ایستادم آن­جا و یک ساعتی تماشای­شان کردم که زور می­زدند شیر را خاک کنند، اما فقط یک چهارم­اش را توانسته بودند خاک کنند، با بیزاری دست از کار کشیدند، دور هم جمع شده بودند و به این خاطر که گودال را آن­قدر که باید بزرگ نکنده‌اند هی به هم گیر می­دادند.
گفتم: چرا سال دیگه باغچه­اش نمی­کنین؟ به نظر می­آد تو این خاک هویجای خوبی بشه بار آورد.
به گمان­شان حرف­ام خیلی هم بامزه نبود.

نگاه شما