باغچه نیازمندیم (از مجموعه داستان «انتقام چمن»)
وقتی رسیدم آنجا، داشتند دوباره شیر را توی حیاط پشتی خاک میکردند. مطابق معمول، قبری بود که هول هولکی کنده بودند، واقعا” آنقدرها بزرگ نبود که شیر توش جا شود، قبری بود که با نهایت ناشیگری کنده بودند و داشتند سعی میکردند شیر را توی یک گودال کوچک سمبلکاریشده بچپانند.
شیر مطابق معمول اصلا” عین خیالاش نبود. این دو سال گذشته دست کم پنجاه باری خاکاش کرده بودند، و به خاک شدن توی حیاط پشتی عادت کرده بود.
اولین باری را که داشتند خاکاش میکردند خاطرم هست. نمیدانست قضیه از چه قرار است. آنوقتها شیر جوانی بود، و هول کرده بود و هاج و واج مانده بود، اما حالا میدانست قضیه از چه قرار است چون بزرگتر شده بود و بارهای بار خاکاش کرده بودند.
دستهاش را که روی سینهاش تا کردند و شروع کردند به خاک ریختن روی صورتاش، بفهمی نفهمی انگار حالاش گرفته بود.
ماجرا اصولا” ناامیدکننده بود. شیر هیچ وقت با اندازهی گودال جفت و جور نمیشود. هیچ وقت با گودالی که توی حیاط پشتی میکندند جفت و جور نبود و هیچ وقت هم جفت و جور نمیشود. خب نمیتوانستند گودالی آنقدر بزرگ بکنند که شیر را بشود توش خاک کرد.
گفتم: سلام. گودال زیادی کوچیک ئه.
گفتند: سلام. نه، اینطورام نیست.
حالا دو سال است که این سلام و علیک معمول ما شده.
ایستادم آنجا و یک ساعتی تماشایشان کردم که زور میزدند شیر را خاک کنند، اما فقط یک چهارماش را توانسته بودند خاک کنند، با بیزاری دست از کار کشیدند، دور هم جمع شده بودند و به این خاطر که گودال را آنقدر که باید بزرگ نکندهاند هی به هم گیر میدادند.
گفتم: چرا سال دیگه باغچهاش نمیکنین؟ به نظر میآد تو این خاک هویجای خوبی بشه بار آورد.
به گمانشان حرفام خیلی هم بامزه نبود.








