دو سال پیش، متاثر از ژان بودریار، مقالهای نوشتم با عنوان «روشنفکران و رسانهها». بحث اصلیام این بود که، در شرایط آرمانی، روشنفکران و رسانه ها هردو یک نقش را بازی میکنند و بنابراین در معادلات معاصر اولی جای خود را به دومی خواهد داد. به عبارت دیگر، ادعای من این بود که «زمانی بود که روشنفکران رساناتر از هر رسانهای بودند و امروزه رسانهها روشنتر از هر روشنفکری شدهاند.» اما همچنان که به تاکید گفتم، اینهمانی روشنفکران و رسانهها پدیدهای در شرایط آرمانی است، وضعیتی که اگرچه جوامع پسا – صنعتی بیش از همه به آن نزدیک شده اند، با این حال تا تحقق کامل فاصله دارد، و بسا که هرگز بهطور مطلق واقع نشود. در نتیجه، با وجود اینهمانی مذکور، در حال حاضر میتوان از ظهور پدیدهای به نام «روشنفکران رسانهای» سخن گفت، روشنفکرانی که در عین اشتراکات ایدئولوژیک، بسته به ساختار و سازمان فرهنگی و سیاسی جامعهای که در آن زیست میکنند، رفتارهای رسانهای متفاوتی از خود بروز خواهند داد. هدف این نوشته توصیف برخی شاخصههای روشنفکران رسانهای در ایران، با توجه به مقولهی دموکراسی است.
به نظر میرسد که پیش از هرچیز باید به تعریفی از «روشنفکر رسانهای» رسید، اما از آنجا که هردو جزء این ترکیب محل مناقشه اند، بهجای ارائهی تعریف، تنها به تفاهمی بسنده خواهیم کرد. خیلی ساده، از دید من، روشنفکر رسانهای موجودی مجهز به سازوبرگ روشنفکری است که صحنهی رسانهها را نمایشگاه خود میسازد. روشنفکر رسانهای با آگاهی از وضعیت گذاری که گرفتار آن شده، بسته به خاستگاه و خواستهای خود، یکی از دو مولفهی هویتی خویش را بر دیگری برتری میبخشد. بدیهی است که تنها در صورت وجود رسانههای همگانی مستقل و موثر در فضایی آزاد و جامعهای باز است که چنین روشنفکری به ایفای نقش کامل خود نزدیک خواهد شد.
بنابراین، پرداختن به ویژگیهای روشنفکران رسانهای در جامعهی ایرانی تنها با مد نظر گرفتن نزدیکترین وضعیت این جامعه به آن فضا میسر میشود، یعنی وضعیتی که پیشنیهی آن حداکثر به یک دهه میرسد، دههای که علاوه بر تحولات داخلی با توسعهی شدید تکنولوژیهای رسانهای، و از جمله اینترنت همراه بود، دههای که بیگمان تاثیر تعیینکنندهای بر آرایش و حتا آرای روشنفکران ایرانی گذاشته، اکثر آنان را، خواه ناخواه، به رسانهسازی یا رسانهپردازی کشاند.
به این ترتیب و بهطور مشخص، اکنون در میان روشنفکران رسانهای ایرانی، از یک سو با روشنفکر عرفی و سنتی مواجه ایم که همچنان و هنوز بر منزلت منزه روشنفکری خود تاکید ورزیده و رسانه را تنها یک وسیله میداند، و از سوی دیگر روشنفکر نوظهور و بیپیشینه یا کمپیشینهای که اولویت اول خود را نقش رسانهای خویش دانسته، روشنفکری را ابزاری برای ارتقای این نقش میشمارد. این هردو با وجود فاصلهی بعضا” بعیدی که در این راستا از هم میگیرند، وجه اشتراک مهمی دارند و آن دید پیشا - مکلوهانی هردو به رسانهها است. این هردو رسانه را یک وسیلهی ابلاغ پیام میدانند، و به این ترتیب به توافقی اصولی بر سر مولفهی دوم هویت خویش میرسند: تنها تفاوت آنها در درجهی اهمیتی است که برای آن قائل میشوند. با این حال، در مورد مولفهی نخست به اختلاف نظر شدیدی دچار اند که گاه آنها را تا مرز تکفیر یکدیگر نیز پیش میبرد.
نخست نگاهی کوتاه به ماجرای «روشنفکر رسانهای» از نوع دوم میاندازیم، که پیش از هرچیز ناگزیر به اثبات مشروعیت و صلاحیت خود برای کسب عنوان روشنفکری بود. روشنفکر نوظهور دینی با طرح ایدهی جمع پذیری دین با دموکراسی به صحنه آمد و کوشید تا سنت دینی خود را به سنت دموکراسی پیوند زند، یا دقیقتر، سنت دموکراسی را به سنت دینی خود پیوند زند – زیرا اینگونه روشنفکر رسانهای بیش از آن که در اندیشهی رفورماسیون یا دینپیرایی باشد در فکر دینآرایی بود، همچنان که باز هم بیش از آن که رفورمیست یا اصلاحطلب باشد ریویزیونیست یا تجدیدنظرطلب مینمود.
اما دستور کار رسانهای فوریتر از آن بود که مجال درنگی در این حد بدهد. روشنفکر رسانهای بهجای چالش بر سر مشروعیت، ترجیح داد تا با اخذ سازوبرگی مشابه با همتای سنتی خود، معضل را عجالتا” دور بزند. از این رو، نوشتههایاش بهزودی به نامها و نقلقولهایی از متفکران برجستهی عرفی مزین شد، ملغمهای که از پوپر و ویتگنشتاین تا فوکو و هابرماس را در بر میگرفت. با این حال، با فرو خفتن موج نخست رسانههای این روشنفکران، بار دیگر ضرورت کسب مشروعیت مطرح شد و این بار روشنفکر دینی احتیاطا”، یا شاید اساسا”، برای تحکیم و تقویت موضع رسانهای خود، در موضع مکالمهای با روشنفکر عرفی و سنتی قرار گرفت: شاهد مثالاش سلسله مصاحبههایی که در «یاس نو» دربارهی مفهوم «روشنفکری دینی» و نسبت آن با دموکراسی ترتیب داده شد. روشنفکر دینی ظاهرا” به جناح چپ منتسب بوده، اما از روز اول روشن بود که آبشخور فکری و فلسفیاش جریانی راستگرا دارد. هم از این رو، روشنفکری هم که به این مکالمه ابراز علاقه میکرد از چهرههای سنتی روشنفکری عرفی ایران نبود، سنتی که ماهیتی قویا” چپگرا دارد و بعضا” به جناح راست نزدیکتر است. بحثانگیزترین این مصاحبهها هم مصاحبهی رامین جهانبگلو در رد مفهوم «روشنفکری دینی» و «دایرهی مربع» خواندن آن بود، که واکنش شدیداللحن سروش را در پی داشت: واکنشی چنان از موضع استغنا و بل استهزا که برای بستن باب هر گفتوگویی کفایت میکرد. و به این ترتیب، روشنفکر دینی با بستن درهای مکالمه در واقع از نقش رسانهای خود چشم پوشید، روشنفکری که این نقش را ایفا کرده بود صحنه را خالی کرد.
روشنفکران دینی با چشم پوشی از رسانههای همگانی، رسانه پردازان خود را نیز به تعطیلات طولانی فرستادند، زیرا دیگر کارکردی برای آنان قائل نبودند. تنها نقطهی قوت آنان خودآگاهی عمومیشان نسبت به کارکرد رسانه یی خود بود، و البته از این نظر بر همتایان سنتی خود بیشک برتری داشتند. اما سوای این، دستاورد آنان چشمگیر نبود: نه خواستند با روشنفکران عرفی راستگرا مکالمه کنند، نه توانستند روشنفکران عرفی چپگرا را به گفتوگو بکشانند، و نه در عمل سابقه¬ی دموکراتیکی جا گذاشتند. تمام سازوبرگی که گرد آمده بود بیمصرف شد، دیگر نه پوپر به کاری میآمد، نه فوکو، نه هابرماس: آنان بیش از آن که آرای هر متفکری را «ابزاری برای اندیشه» بدانند، آن را به حد «اندیشهی ابزاری» تقلیل داده بودند. از این رو، با عقبنشینی از سنگر رسانههای همگانی، آنان نیز در نهایت به همان نخبهگرایی و تودهگریزی پناه بردند که همتایان چپگرایشان از پیش به آن متلزم بودند. خیلی ساده، اسب دموکراسی برای آنان یا سرکش بود و یا راهوار نبود، اسبی سربههوا که به ناکجا میرفت یا به آنجا که نباید میرفت یا اصلا” مناسب این زمین و زمان نبود: پای پیاده میشد به مقصد رسید، با اسبی اینچنین چموش نه.
حال باید به دستهی دوم ازروشنفکران رسانهای بپردازم که ماجرایی از دو جهت جذابتر دارد، از این رو که اکنون به یمن رسانهای چون «شرق» به اوج شکوفایی رسیده، و از این رو که مثالهای ملموساش بهوفور در دسترس است. حال، آن عده از روشنفکرانی که همواره انزوای روشنفکری را بر غوغای رسانهپردازی ترجیح داده اند، این فرصت را یافته اند تا آزادانه به اشاعهی افکار خود بپردازند: مشکل مشروعیت ندارند، و روشنفکری سکهای است که سالها به نام آنان ضرب شده – گیرم که کل منظومهی فکریشان را ستیز آدورنوواری با فرهنگ تودهای شکل دهد که با رسانهها سر ناسازی دارد: ناسازهی تودهستیزی از طریق رسانههای تودهای به یمن نادیدهانگاری حل شده است.
اما، همه این نیست که روشنفکر رسانهای درک درستی از رسانه پردازی ندارد، در روشنفکری خود هم هنوز به الگویی منسوخ میچسبد. او «روشنفکر عام» است (به معنایی که فوکو در اطلاق به روشنفکرانی چون سارتر یا چامسکی به کار میبرد) چیزی چون نسخهی نخستی از روشنفکر تازه به دوران رسیدهی ایرانی، یا در بهترین حالت، نسخهی دست چندمی از برشت یا بنیامین. هم از این رو است که دربارهی همه چیز مینویسد، از بحث تخصصی فلسفه گرفته تا جایزهی نوبل و نردههای میان خیابان. اما نه تنها از آن رو که باید صفحات رسانه را پر کند، بل به این خاطر که «روایت کبیر» ی دارد که هر پدیدهای را با آن توضیح میدهد؛ نه تنها «نظریهای برای همه چیز» بل «نظریهای برای تمام فصول». از همین رو اهل ابداع نیست، کاشفی است کاهل، اغلب کشفیات دیگران را کشف میکند. از همین رو آکادمی را خوش ندارد، نه از آن رو که دانش خود را افزون از آن مییابد بل از این رو که فضای مکالمه را تاب ندارد. آکادمی را تکگو میداند، اما خود نیز تکگویهای ساز میکند و صدای دیگری نمیشنود.
این است که هنگامی که آهنگ دموکراسی اینچنین بلند به گوش میرسد، روشنفکر رسانهای نمیشنود. نه فقط در دفاع از دموکراسی قلم نمیزند، بل آشکارا علیه آن مینویسد و استدلال میکند: زیرا متکی به «سیاست مخالفخوانی» است. از پسند عامه، از موافقت با عامه، از ذوق عوام، از تشابه و هماندیشی، از حوزهی عمومی، در یک کلام، از اکثریت (روح دموکراسی) بیزار است، و در عوض شیفتهی اختلاف، تفاوت، تفارق، دگراندیشی، و باز در یک کلام، اقلیت (بنیان هر نخبهگرایی) است. مطلوبترین سامان ممکن از نظر او نه دموکراسی، بل نوعی چندکسالاری است که در بهترین شکل ممکن به سرآمدسالاری نیچهای ختم خواهد شد. پس، چه جای تعجب که اولویت اولاش ستیز با مد و پسند عامه باشد. دموکراسی از دید او تنها یک مد مسلط است و او در مخالفت با مدها و متنها همواره به «حاشیهها» توجه دارد، غافل از آن که حاشیه هم زمانی یا مد بوده یا به واسطهی او به متن میآید و لاجرم مد خواهد شد. با این حال، برای فرار از متهم شدن به بیمسئولیتی (در قبال مسالهای چون دموکراسی)، این ایده را سرلوحه دارد که روشنفکری نه پاسخ دهی، که پرسشگری است، بازهم غافل از این که هر پرسشی متضمن سنخی از پاسخها است – چه زیبا (گویا) است ترجمان فارسی «پرسشگری بهجای پاسخگویی»: «ناداننمایی سقراطی»! او با این ایده مخالف است که جهان اکنون، چه بسا چون همیشه، آکنده از پرسشهایی است که باید به آنها پاسخ داد یا این که از آنها چشم پوشید، یا به گفتهی اورتگا یی گاست: «ما زندگی نمیکنیم تا اندیشه کنیم، ما اندیشه میکنیم تا زندگی را حفظ کنیم». روشنفکر رسانهای این را باور ندارد: تمام تلاشاش پرسشانگیزی در عرصهای است که «سودمندی» آن برای اکثریت را «تاریخ» شاهد است.
روشنفکر رسانهای، در عین حال که میخواهد سیاستنگر باشد، همه چیز را سیاستزدایی میکند، زیرا تنها سیاست رادیکالی را باور دارد که از فرط رادیکالیته، از مرز هر محافظهکاری میگذرد. فراتر از این، سیاست رادیکال هم تنها چپ است و او هم مراقب، تا مبادا لیبرالی از گرد راه رسیده، این دارایی اختصاصی را به یغما برد. اغلب میگوید که «حقیقت» را باور ندارد، در واقع «حقانیت» برخی حقیقتها را باور ندارد، وگرنه از حقیقت خود اطمینان خاطر دارد. در دنیایی که حقیقت میتواند «مصلحتآمیزترین مصلحت ممکن» باشد، روشنفکر رسانهای در سودای اوتوپیای ایدئال حقایق از پیش تعریفشده است. هم از این رو است که «سیاست حقیقت» ی را در پیش میگیرد که مجوز صدور احکامی در نفی همهی بدیلهای ممکن را میدهد. جامعه را منقاد نقد خود میبیند و از سرابهای راستگرا بر حذر میدارد (گویی که توده منتظر مانده تا او تازهترین تئوری در نقد بدیلهای موجود را با نسخهبرداری از آثار آدورنو تکمیل کند). زیرا «سیاست حقیقت» اربابان حقیقی خود را دارد و این جایگاهی است که به هیچ رو تفویض نخواهد شد. حتا این که در دموکراسیهای دنیا، آکادمی سیاسی از آکادمی فلسفهها جدا است نه نشانی از سیاست مصلحتگرایانه، بل نشانی از انحطاط، از دموکراسی توده یی یا رمانتیک، عوامسالاری و «والایش سرکوبگرانه» است. باور ندارد که دموکراسی و فلسفه لازم و ملزوم هم نیستند، که دموکراسی تعریفی ندارد، تنها تجربه یی دارد، تاریخی دارد، و این تنها وجه اشتراکاش با فلسفه است.
پیش از اینها، روشنفکران رسانهای را بعضا” به نوعی تروریسم، تروریسم فرهنگی، متهم کردم: حال، اتهام خود را تکرار میکنم چون باور دارم که رهیافت هردو یکی است. نه از آن رو که تروریستها هم دموکراسی را باور ندارند (هرکه دموکراسی را باور نداشت تروریست نیست)، بل از این رو که آنان نیز همچون تروریستها «منطق مکالمه» را باور ندارند، و از آن مهمتر، هم این و هم آن بنیادگرایانی پرشروشور اند. هردو تا قیام قیامت استدلال خواهند کرد که آنچه آنها باور دارند این نیست که در تجربهی تاریخی صورت بسته، این تنها سوء استفاده یا سوء تعبیری از اصول اساسی بوده. و این است که با تنظیم دستگاه عریض طویلی برای تشخیص اصلها از بدلها، هماوردان خود را شبهروشنفکر، نظریات رقیب را شبهنظریه، و هر واقعهی ناسازی را توهمی از «واقعیت» میدانند.
مثال مجسم این ماجرا را میتوان در جنجالی یافت که روشنفکران رسانهای بر سر بدیو، به عنوان قهرمان سنگر چپگرایی و ضدیت با دموکراسی، و رورتی، به عنوان متهم ردیف اول دفاع از دموکراسی لیبرال، به راه انداخته اند، دعوایی به واقع ساختگی، نه از این رو که این دو همساز اند، بل به این خاطر که تقابل آنها بیتناسب است، آنها هماورد هم نیستند. یکی اعتبارش را از آثار خود دربارهی دولوز دارد و دیگری اشتهارش را از ابداعاتاش در فلسفهی پساتحلیلی و بنیانستیزی پراگماتیستی میگیرد (از بابت مد هم، یکی دو سه سالی مد شد و از مد افتاد، و دیگری دو سه دهه مد بود و هنوز هست: یکی «سوغاتی پاریسی» است و دیگری محمولهی مضری که اتفاقا” پاریسیها تحویلاش نمیگیرند). در هر حال، این تقابل از آن سنخی نیست که بین هابرماس با فوکو یا دریدا برقرار بوده، که اگر بود، قطعا” رورتی در برابر فیلسوفی چون هابرماس میایستاد نه بدیو. اسباب این تقابل هم مضحک است: متهم کردن رورتی به نسبینگری پسامدرن یا بدیهی دانستن برتری دموکراسی یا باور به پایان تاریخ! اینجا است که روشنفکر رسانهای پرسشگری سقراطی را هم کنار میگذارد و تنها تشکیک میکند: «سوفسطائیان جدید» عنوانی بیشتر برازندهی خود او است، برازندهی ژیژک و بدیو است، نه پسامدرنهایی چون رورتی و دریدا. اما این تقابل برای روشنفکر رسانهای معنا دارد. او (کاری به کار) مخاطب ندارد: او پابند «توهم توطئه» است. به محض آن که چیزی با استقبال عام مواجه شود ماشین هیولاوار بدبینی خود را به کار میاندازد و موضوع و مخاطب، هردو، را زیر میگیرد. بیهوده است بگویید آنچه «ترهات» میخواند بعضا” کتابی است با تاثیر تعیینکننده بر انبوهی از اندیشمندان، در کمتر از دو دهه پانزده بار به چاپ رسیده، به بیست و پنج زبان زندهی دنیا درآمده، و چه و چه: روشنفکر رسانهای اعتنایی ندارد، او از پیش میداند که اینهمه توطئهی (نو) لیبرالیستها برای سروری بخشیدن به عمال فرهنگی خود است.
برای او، برای آنان، اسب دموکراسی همان اسب تروا است، امپریالیستها در آن سنگر گرفته اند تا جهان سومیها را از درون مغلوب کنند. یا اگر اسب تروا نیست رخش هم نیست و بنابراین اصلا” اسب نیست. یا اسب نجیبی نیست، موذی است و میخواهد سوارش را زمین بزند. یا ظاهرا” اسب سالمی است اما پر از تناقضات درونی است و جهاز هاضمهاش به زودی از کار خواهد افتاد و خواهد مرد (تاریخ دقیق مرگاش را پزشک حاذقی از نزدیکان آدورنو پیش بینی کرده بود و ژیژک هم وعده داده که این اسب در واترلو سقط خواهد شد). یا گیرم اسب چابکی باشد، اما استر لنگ بعضیها به آن شرف دارد. یا اسب پیشکشی هم که باشد، دندان که هیچ، تک تک موهای اش را هم باید شمرد. یا اصلا” اسبسواری خطر دارد و کار خوبی نیست. یا به هر حال اسب است، مرکب خوبی است برای کسی که حوصلهی سفر دارد، اما چه جایی از همینجا بهتر؟








