English

ایشا اوپانیشاد

۱۷ مرداد ۱۳۸۹

از «اوپانیشادها: کتاب­های حکمت»، ترجمه­ی مهدی جواهریان / پیام یزدانجو

این سرشار است. آن سرشار است. سرشار از سرشار می­آید.

سرشار را از سرشار برگیر؛ آن­چه می­ماند باز سرشار است.

باشد که صلح و سازش و آسایش در هرکجا جاری.

هرچه هست آکنده از پروردگار است.

خواهنده مباش؛ خوش باش، و بر هیچ حسرت مخور.

زندگی را صدساله آرزو کن، تا کار را به انجام رسانی،

و کردار را وارسته سازی؛ آری، اگر انسان بودن افتخار تو است.

آن که روح را انکار کند می­میرد، اما با تولدی بی­روح باز گردد؛

نابینا، نهان، در زندان ظلمات.

روح یگانه و یکتا است. بی­جنبش، تندتر از ذهن می­رود.

حواس جا می­ماند و جهان می­تازد. به تندی می­جوید و می­یابد.

از روح نفسی می­آید که هستی هرچیز از او است.

بی­جنبش می­جنبد؛ بس دور است، و باز نزدیک، در درون است و باز بیرون.

آن که هر وجود را در خود یابد، و خود را در هر وجود،

اندوهی به دل نخواهد داشت.

هستی و هستنده را یکتا یافته، هر هستنده را به خود دیده،

حکیم و فرزانه، چه­گونه غمگین گردد و گم­راه شود؟

روح همه­جا است، بی­شاکله، بی­شکل، تمام، ناب،

آگاه، و دانا بر هرچیز، رخشان در هر کران، و بی­کران،

استوار بر خویش، و برتر از هرچیز،

و در گردش جاودان گیتی، بایسته­ی هر برهه را به جا می­آرد.

در ظلمات نادانی افتادی، ایمان را با دانش آیینی درآمیز؛

در ظلمات دانایی افتادی، ایمان را با دانش آسمانی درآمیز؛

دانش آیینی به یک سرانجام می­رسد، دانشی آسمانی به سرانجامی دیگر؛

حکمتی است که حکیمان گفته­اند.

آن که به این دو دست یابد، با این از زمین و زمان بگذرد، با آن به ابدیت راه یابد.

در ظلمات شب افتادی، ایمان را با سرشت طبیعت درآمیز؛

در ظلمات روز افتادی، ایمان را با سرنوشت طبیعت درآمیز؛

سرشت طبیعت به یک سرانجام می­رسد، سرنوشت طبیعت به سرانجامی دیگر؛

حکمتی است که حکیمان گفته­اند.

آن که به این دو دست یابد، با این از زمین و زمان بگذرد، با آن به ابدیت راه یابد.

تمثال حقیقت را پرده­ای از طلا پوشانده­اند.

پرده را بدر، ای پروردگار! ای دادار! دیوانه­ی دیدار ام.

ای نگهبان، نهان­بین، نگه­ی دارنده­ی هرچیز!

سرچشمه­ی هستی، به­پادارنده­ی ما! نور را نهان مکن، بتابان نور را!

بگذار تا تمام تبرک را بنگرم، همان همای همایونان، همان همگان؛

من خود همان ام!

هستی به بی­کران راه می­برد، ابدیت! تن خاکستر می­شود.

ای ذهن! بر جان جاودان بیاندیش؛ کردار را در یاد آر!

ای ذهن! کردار را در یاد آر!

در یاد آر! ای ذهن! در یاد آر!

ای روشنای مقدس! روشن کن راه را، تا بار کردار را بنگریم!

مگر نه به کردار ما آگاه ای؟ مگذار که بی­راهه رویم،

ما که دوباره و هربار کرنش می­کنیم، و ستایش می­کنیم.

 

 

 

 

 

 

کرنش به کریشنا

۱۷ مرداد ۱۳۸۹

از «گیتا: کتاب فرزانگی»، ترجمه­ی مهدی جواهریان / پیام یزدانجو

کریشنای پروردگار! به تو کرنش می­کنم، دوباره و هربار!

به تو کرنش می­کنم، کریشنای پروردگار!

پسر واسودوا، دل­گرمی نانداگوپا، محبوب دواکی!

کریشنا! محبوب­ترین مونس! من ام که در تو مامن دارم.

راز بازی آشکار کن، اسرار اوپانیشادها بگشا!

که تو خود گفته­ای: من ام سراینده­ی اوپانیشادها، من ام حقیقت هر ودا!

تو بهترین راهنمای من ای! در رمز و راز ودانتا راهبر باش.

درسی آسان بیاموز، راز را باز گو.

 

تو مقیم قلب من ای! شاهد هوش و ذهن من!

ای خدای نفس­های­ام، از تو پنهان چیست؟

از تو هول و هراسی در من نیست. تو دوست و دوستار من ای!

کریشنای پروردگار! با من آن کن که با آرجونا کردی!

من تو را ساز می­کنم، من تو را آواز!

تو نی بنواز! بیا عیش و نوش کنیم، و سپندانه سر دهیم!

 

ای پروردگار ناپیدا! ای بزرگ و برنا! ای در همه­چیز و هرچیز جاری!

ای در سرای سپنچ و سرای سپند! ای در سرای عالم و در ساقه­ی علف!

ای شهد هر کام و هر نام! تو میوه­ی چشمان من ای!

عشق ابد در قلب من! روشنای هوش و حواس! موسیقای قلب مدهوش­ام!

تویی تننده­ی تن­های من! تو دادار قهار ای! تن­های­ام به تدبیر تو است!

در پای­ات زانو می­زنم، ای دادار! زانو می­زنم، دوباره و هربار.

تو سرپناه من ای! به تو تنها تن می­دهم!

تو همدم تنهایان ای، تو همراه آوارگان، تو پالایه­ی هر ناپاک.

 

ای آب­های عشق و عطوفت! مرا در فراز کن!

فرزانه کن، فروزان کن! راه­بندان بگشا، راهنمای­ام باش.

ای آموزگار هستی! تاب­ام تمام است! در تخته­بند تن نمی­گنجم.

حالیا، مرا دریاب! در آتش ام! بشنو! بشنو نیایش سوزان­ام را!

ای شکوه عشق و آشتی! ای چشمه­های حکمت و سرمستی!

تویی چشم چشم­ها، گوش گوش­ها، هوش هوش­ها، جان جانان

تو اندیشای نیاندیشیده، بینای ندیده، شنوای نشنیده، تو دانای ندانسته!

فرزانه کن! فروزان کن!

 

ای گردونه­گردان گیتی! پیش­کش ناچیزم را دریاب!

از سراب هستی­ام بیرون آر! فرزانه کن، فروزان کن!

دانش ببخش! نگاهبان­ام باش!

کریشنا! کریشنا! کریشنا!

تو را کرنش می­کنم! تو را ستایش می­کنم! تو را پرستش می­کنم!

 

 

 

 

 

 

با چشمان بسته

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

اکتاویو پاز / مهدی جواهریان - پیام یزدانجو

با چشمان بسته

در خود روشن می­شوی

تو چون سنگ نابینا

با چشمان بسته

هر شب تو را می­تراشم

تو چون سنگ بی نقش و نگار

با چشمان بسته

یک­دیگر را شناختیم

و بزرگ شدیم

 

 

 

 

 

 

 

منظومه ای از اکتاویو پاز / مهدی جواهریان – پیام یزدانجو

۲۹ فروردین ۱۳۸۹

ماتورا

 

چون مادری دل­نواز، چون مام مخوف اختناق،

چون ماده­شیر خاموش خورشید، موجی به بزرگی دریا،

بی­صدا سر رسیده، شاهانه در یکایک ما خانه می­کند؛

روزهای شیشه­ای ذوب می­شوند، و بر سینه­ها تاجی از خارها و ذغال­های گداخته شکل می­بندد،

سلطه­اش سکسکه­ای عبوس، و نفس­های درهم­شکسته­ی­ ایزدان و ددان،

با چشمانی گشوده، با دهانی آکنده از حشرات سوزان

که روز و شب، روز و شب، هماره همان تک­هجا را به زبان می­آرند.

تابستان دهانی است بی­کران، آوایی از خفقان و بخار!

 

امروز، مجروح و محتضر، در خط زمان می­خزد، مرگ­اش تمامی ندارد؛

فردا، در آوار سپیده­دمان، بی­قرار می­جنبد؛

در طویله­های پهناور سال، روزهای مانده موعد خویش می­جویند.

امروز است و چهار توله­اش، صبح­دم با دُمی از بلور، نیم­روز با یکی چشم،

غرقه در روشنای خود، بر تخت باشکوه، شامگاهان لبریز از پرندگان،

و شبانگاه، مسلح به ستارگان تابان، شاهی آماده­ی آورد.

بالی به هم می­زند خورشید، و امروز و لحظه­های­اش همه را به هرسو می­پراکند:

دخترکی چون جوباری از خنکای خاموش به خیابان ­دوید،

گدایی چون استغاثه­ای بی­جان دوباره بر می­خیزد،

تلی از زباله­ها و نیایش­ها، زوزه­ها و زنجموره­ها،

گل­های سرخ در سیاهی سرخی به تیرگی می­زنند،

و ارغوان­ها در انبوه آبی­ها،

زنان آجرچین سنگ­ها را به­سان خورشیدهای خاموش به سر می­برند،

زیبایی در غار قندیل­هاش، صدای ابعاد عقرب­وارش،

مردی سراپا خاکستر به ستایش نره است،

آب است و عفن،

نوازندگان سپیده­دمان را می­درند و توفان رقص را به زمین می­خوانند،

یقه­ای از جرقه­ها، و تاج گل­های برقی، هماهنگ با هم در نیمه­های شب،

مهتاب می­آید و کک­ها را کودکان بی­خواب می­جورند،

پدران و مادران با گله­های خانوار خود می­خوابند،

با خدایان­شان که هزار سال پیش­تر سنگ شدند،

پروانه­ها، لاشخورها، مارها، میمون­ها، گاوها، مگس­ها، همه دیوانه­وار:

روز بلند با محموله­ی موجودات مخوف­اش،

که در زمان معلق سراسر به گل می­نشیند.

 

همه همراه روز فرو می­رویم، و به دالان زمان پا می­گذاریم،

و از دهلیزهای بی­پایان می­گذریم، آن­جا که دیوارهای­اش از هوای جامد است،

و درها­ی­اش در پشت ما بسته می­شود، ما زندان خویش می­شویم،

و حیوانِ آدم­آسا، نفس­بریده، به هر گام خود فرو می­غلتد؛

پس می­افتیم، و خود را گم می­کنیم، و حیوان به هر گام­اش از آینده دورتر می­شود؛

هرآن­چه در ما سرافراز و سخت و استوار، عاقبت فرو خواهد ریخت،

و در کام مام زمین خواهد شد.

 

خود را در خود می­آکنم، خود را در خود می­فشارم،

و از آکندگی سرریز می­شوم، امتداد می­یابم، به بیرون می­گسترم، لبالب، لب­ریز،

در خود می­آکنم، از خود برون می­ریزم،

نه آسیمگی، نه آینه، نه سرگیجه در برابر آینه، نه سقوطی در کار،

تنها یک هستی است، آن که سرریز، و لبالب، و مواج:

نه چون کمانی که بر خود خمیده تا تیرها به هدف­ها زند،

نه چون سینه­ای زخمی از امید، و منتظر که تیری در رسد:

آبی افشائده است، و ما، نه خواب و نه بیدار،

و معلق به هر گام خود، به سرچشمه باز می­گردیم.

سر به سینه آرام می­گیرد، پیکر به روی پیکر دیگر،

بی آن که هدف، آخرین تجسد خود، را بیابد.

 

پس، خیال کهن را پاس دار:

به هستی بیاویز، هستی را در دل سنگ­ها و در بن آذرخش­ها برنشان!

سنگ­هایی که هرگز تسلیم نمی­شوند، سنگ­هایی از جنس زمان،

زمانی از جنس سنگ­ها، و قرن­ها به­سان ستون­ها،

آنک به هر انجمن سرود ستایش سنگ است،

چشمه­هایی از یشم و یاقوت، باغ­هایی از سنگ آتش­فشان،

برج­هایی از سنگ مرمر، و بلندای زیبایی، آماده به جنگ زمان.

و من روزی دستان خود را من بر این شکوه سنگی کشیدم.

سنگ­ها نیز راه خود را گم می­کنند، سنگ­ها خود خیال اند،

و می­افتند و می­شکنند و در می­آمیزند، و با رودها روان خواهند شد.

سنگ­ها نیز رودبار اند.

کجا است آن که به سنگ­های مردگان زندگی می­بخشد،

آن که سنگ­ها و مردگان را به سخن می­آرد؟

زیرسازهایی از سنگ و موسیقا، کارخانه­ای که آینه­های سخن می­سازد

و قلعه­های سوزان شعر را، که ریشه­هاشان را در سینه­اش تنیده،

و در سرش آسوده­اند؛ و دست او پاس­دار آنان است.

 

زیر این زره، از صخره­های بلورین، من از پی مردی بودم

که به جست­وجوی پنجره­ای ناپیدا بود؛

ما زاده شدیم و تنها بهای زندگی زخمی بود، زخمی که سر باز نمی­کند، اما می­سوزد،

اختری سوزان، خرده­زخمی که هرگز از میان نخواهد رفت،

لکه خونی که تا ابد خواهد ماند،

و دری که از آن به درون ظلمت می­رویم.

آدمی نیز جاری می­شود، آدمی نیز فرو می­ریزد،

خیالی که ناگهان ناپدید خواهد شد.

 

لجن­زار رخوت، آماس جلبک­ها، سیلاب زنبورها بر فراز چشمانی نیمه­باز،

سرور شن­زاران، زمان­های جویده، خیال­های جویده،

و زندگی که قرن­ها را می جود،

قرن­هایی که هستی­شان سیلان است و خلسه،

میان آب­های خفته سرگردان،

رودبار چشم­ها، رودبار دهان­ها، رود وصلت­های گم­شده در زیر اندیشه­ها،

رود موریانه­ها و مگس­ها، رودبار خدایان، و هم­آغوشی­شان،

رود ستارگان و خزندگان، رود جنگل­آسای اجساد سوخته،

سعادتی لبریز از کمال، سرریز و لبالب از خویشتن؛

ما نیستیم، من سر آن ندارم که باشم.

خدایا، سر آن ندارم که نابینا در ظلمات پیش روم؛

سر بازگشت­ام نیست: انسان ام، و انسان انسان است،

انسانی که در خلاٌ زاده شد، و نگهبانی جز بال­های خود نداشت،

و مادرش را رها کرد، و به تبعید رفت، بی­ ریشه، بی آسمان و زمین،

چون پلی، کمانی، برکشیده میان دو هیچ، با خود یگانه، سراسر خود،

اما گسسته از آن دم زاده شد، با سایه­­ای سمج در ستیز،

خسته، سرگردان، بی آن که خود را یافته باشد،

از کودکی محکوم، آن که زمان را تقطیر می­کند،

پادشاه خویشتن، فرزند کار خویش.

 

آگاهی را رودبار سیاه در خود غرقه می­کند،

خیال­های ناب واژگون، شب، خم­شده بر خود، روح تسلیم می­شود،

خوشه­ی ساعات­ مبهوت فرو می­ریزد، انسان چون ستاره­ای سقوط می­کند،

خوشه­ی اختران فرو می­بارد، و جهان و خورشیدهاش هم­چون میوه­های رسیده فرو می­افتند.

جوانی و خواب­وخیال­هاش، تنها گنجی که به تاراج نرفته.

جوانی در ­اندیشه­ام: کشتی­های شعله­ور به آن همه دریاها که بی­نام مانده­اند

و هر موجی یادآور یادی سهمگین که بر ذهن یادآورنده می­کوبد

(آب­های گوارا در انباره­های جزایر، آب­های گوارای زنان و نواهای­شان

که سراسر شب چون آمیزش جوبارها به گوش می­رسد،

الاهه­ی چشمان سبز و کلماتی از جنس آدمی، که واقعیت خویش را در سینه­ی ما برنشاند،

آماج دل­ربای نیزه­ها، بازتابی دل­نواز در پیشگاه سپهر،

چون سنبل گندم، فروشده در کام خویشتن، اما جاودانه، ناب و خودبسنده،

گردآمدِ نغمه­ها، و دل­دادگان که مانند نت­ها به هم می­رسند،

عالم آن­سان که چنگی، چون کمانی، مختصات معلای خدایان،

تنها سرا که سزاوار آدم بود!)

و شهر بلندبارو به پهنای دشتی، چون گوهری زخم­دیده،

و قلعه­های ویران و قهرمان شکست­خورده، و حجره­های سوخته­ی گنجینه­های زنان،

و سنگ­نبشته­ی مرد میدان، چون شمشیری مستقر در تنگنای راه،

و شعر که بر می­خیزد، و با بال­های­اش آغوش روز و شب را می­پوشد

و درخت سربلند سخن، که استوار در میانه­ی شهر ایستاده است،

و دادگری در هوای آزاد آنان که کرده­ها را را به سنجه­ی روح،

با ترازوی نور، می­کشند؛

و کرده­ها، تلی از مردگان که به اخگر تاریخ سوخته­اند!

زیر این بازمانده­های سیاه اما حقیقت، کننده­ی کارها، خفته است:

تنها میان آدمیان، آدم آدمی است.

 

و من فرو می­روم تا بذر نور را به چنگ آورم،

و آن را در وجود خویشتن بکارم:

روزی خواهد رُست.

 

 

 

 

 

 

عدسى‏های آقای اسپینوزا / پیام یزدانجو*

۱۹ مرداد ۱۳۸۸

 

 آیا زنان موضوع بحث اخلاق اند؟

  ب. اسپینوزا

به دیوان داورى لاهه

عالى‏جناب آگوستوس، از من خواسته‏اید آن‏چه را که مى‏دانم با وضوح تمام بنویسم. متأسفانه، به­لحاظ روحى، اکنون در شرایطى نیستم که شهادتى محکمه‏پسند ارائه کنم، اما حسب امر آن مقام محترم، آن‏چه از احوالات آقاى اسپینوزا مى‏دانم، خواهم گفت.

بندیکت (باروخ) اسپینوزا در چهارم نوامبر ۱۶۳۲ در آمستردام به دنیا آمد. والدین‏اش از یهودیان پرتغالى بودند و براى گریز از گروش اجبارى به مسیحیت به هلند آمده بودند. پدرش از تجار آبرومند، و خانه‏اش در خیابان بورگوال نزدیک «کنیسه‏ى پرتغالى» بود. باروخ شش ساله بود که مادرش، وقت وضع حمل، مرد و شانزده سال بعد پدرش، که در این فاصله سه همسر و چهار فرزند را به خاک سپرده بود، خود در خاک خفت.

اما، آقاى اسپینوزا جهود سر به راهى نبود، و به نشر آراى ارتدادآمیز رو آورد. از قرار معلوم، براى تطمیع‏اش مستمرى سالانه‏اى معادل ۱۰۰۰ فلورین پیشنهاد شد، اما نپذیرفت. توطئه‏اى براى ترورش ترتیب یافت، و از آن جان سالم به در برد. اما نامه‏اى سرگشاده نوشت و در نتیجه، در هفدهم ژوئیه‏ى ۱۶۵۶، با تشریفات تمام از جامعه‏ى یهودى طرد و رسماً تکفیر شد. اصل نامه نزد من نمانده، اما سه نویسنده، هانس اهل لاهه، فلورنتینو اهل ونیز، و ویلیام اهل روتردام، از آن نقل کرده‏اند؛ نفرین‏نامه را هم یواخیم هالاخا خوانده، بخشى از آن از این قرار مى‏باشد:

«بدین وسیله، به حکم فرشتگان و به امر اولیاى دین، ما باروخ اسپینوزا را نفرین و تکفیر مى‏کنیم. لعن و نفرین باد بر او، در شب و روز، در خواب و بیدارى، در حال دخول و در حال خروج. آتش خشم خداوند نام او را از آسمان‏ها بزداید. خداوند او را به علت اعمال زشت‏اش از تمام طوایف اسرائیل براند. هیچ‏کس نباید با او گفت‏وگو کند. هیچ‏کس نباید با او مکاتبه داشته باشد. هیچ‏کس نباید به او خدمت کند. هیچ‏کس نباید با او به زیر یک سقف بنشیند. هیچ‏کس نباید از چهار ذراع به او نزدیک‏تر شود. هیچ‏کس نباید نوشته‏اى را که او انشا کرده یا به دست خود نگاشته، بخواند. هرگز. هرگز. هرگز.»

در چنین احوالى، آقاى اسپینوزا نزد دوست خود، جناب آفینیوس فان دن اندن رفته. این فان دن اندن قبلاً کشیشى یسوعى بوده اما آن زمان آزاداندیش شده. ارناندث آرابالِ کاتالونى در فصل سوم از کتاب خود، «یسوعیان اسپانیا در هلند»، مى‏نویسد که وى مطالعات وسیعى در آثار یونانیان داشته. آقاى اسپینوزا آن‏جا به آموزش محصلان مشغول گردیده، همان‏جا آشنایى خود با یونانى و لاتین را کامل کرده، شرح آراى ارسطو به خامه‏ى موسى ابن میمون و حسداى کرسکاس را هم از نظر گذرانده. اما چنان که آگوستوس عالى‏مقام مى‏داند، مکتب فان دن اندن به‏زودى بسته شد، خود به فرانسه رفت، و در توطئه‏اى نافرجام علیه لوئى چهاردهم شرکت جست، و سرانجام در ملا عام به دار آویخته شد.

گفتنى است که، آقاى اسپینوزا پیش از این‏ها با ماریا، دختر فان دن اندن، ماجراى عاشقانه‏اى از سر گذرانده. اسپینوزا در ۱۶۵۷ به مدرسه‏ى فان دن اندن آمد، و ماریا پیش از وى آن‏جا به جوانان موسیقى و ریاضى مى‏آموخت. گفته‏اند که زیبا بود و طبعى باظرافت داشت، اما «اغلب اغواگر مى‏نمود» و «شاگردان بیش از آن که به درس‏اش گوش بسپارند در برهنگى‏هاى اندام‏اش خیره مى‏شدند و آن همه را آن زن خود در اختیار چشمان ایشان مى‏گذاشت.» از آن سو، گفته مى‏شود، اسپینوزا آداب جذب جنس مخالف را نمى‏دانسته و از احساسات عاشقانه بویى نبرده بوده. برخلاف ماریا که قد بلند و پوست سفید و موى روشن داشت، اسپینوزا قامت متوسط، پوست گندم‏گون، و موى مجعد مشکى داشته، با این حالت بهت و بلاهتى در سیماى‏اش بوده، از همین رو این مَثل میان اهل لاهه دهان به دهان گشت که: «یهودى سرگردان، مانند اسپینوزا» – همچنین گفته مى‏شود، علت اصلى بیزارى او از ماریا آن بوده که یک شب، بعدِ اتمام درس‏اش، او را شاید از سر تحقیر یا از باب تنوع اغفال کرده و اسپینوزاى گناه‏آلوده یک تار موى ماریا را که به لب‏هاى‏اش چسبیده بوده «چون نشانى از ابلیس و از براى تذکار و تقوا» همیشه همراه خود مى‏برده.

دیگر این که، آقاى اسپینوزا در سال ۱۶۵۸ به تراشیدن عدسى‏هایى روى آورده که در ذره‏بین‏هاى جواهرفروشان و دوربین‏هاى دریایى و عینک‏هاى مطالعه کاربرى دارند. گفته مى‏شود، آقاى اسپینوزا از شغل تعلیم و تربیت کناره گرفته، باقى عمرش را به پرداخت عدسى‏ها مشغول بوده. بعدتر، در دهکده‏ى کوچکى بیرون آمستردام اقامت گزیده. در همین دوران اسم کوچک‏اش را از باروخ که عبرى بوده به معادل مسیحى‏اش، بندیکت، برگردانده. اما گواهى که نشان دهد او عملاً مسیحى شده در دست نیست.

بعد از آن، آقاى اسپینوزا مدتى را هم در منزل جراح دیوانه، دکتر هرمان هومان، خانه کرده که از پیروان فرقه‏ى رمونسترانت بود و در دهکده‏ى رینسبورگ، کنار رود راین در حومه‏ى لیدن، زندگى مى‏کرد. اسپینوزا آن‏جا در خلوت به زندگى ادامه داد، و جز عدسى‏تراشى سرگرمى آن‏چنانى نداشت. آلباتروس سیکروس مى‏گوید، «تفریح‏اش این بود که عنکبوت‏ها را جمع مى‏کرد و آن‏ها را به جان هم مى‏انداخت» یا «مگسى را مى‏گرفت و آن را در تار عنکبوتى مى‏انداخت و دست‏وپا زدن‏هاى‏اش را زیر ذره‏بین تماشا مى‏کرد و مى‏خندید و بعضاً قهقهه‏ها مى‏زد.»

بعدتر، آقاى اسپینوزا در لاهه، در منزل نقاشى به نام فان در اسپیک در خیابان پاویلون رحل اقامت افکند. آوریل ۱۶۶۳، به ووربورگ، در حومه‏ى لاهه، نقل مکان کرد، و تا پایان عمرش آن‏جا ماند، و عدسى‏ها را هم آن‏جا پرداخت مى‏کرد. معروف است که اغلب مى‏گفته «من مثل مارى حلقه مى‏زنم، و دم‏ام را به دهان مى‏گیرم» – مقصود آن که اول و آخر کار خود، یا ابتدا و انتهاى عالم، را در دایره‏اى درخودبسته مى‏دید. در این دوران، مشغولیت دیگرش تدوین اصول دستور زبان عبرى بود، اما آن را ناتمام گذاشت. با این حال، رساله‏اش در باب رنگین‏کمان را به پایان برد.

درباره‏ى مرگ‏اش روایت‏ها مختلف است اما غالب آن که، ریه‏هاى‏اش از استنشاق مدام ذرات و غبار ناشى از عدسى‏ها آزرده بوده، آثار سل در سینه‏اش عود کرد، و در ۲۱ فوریه‏ى ۱۶۷۷ درگذشت. صاحب‏خانه‏ى وى در کلیسا بوده، و تنها پزشکى از دوستان‏اش به بالین وى آمده. گفته مى‏شود، دوست مذکور با پول خردهایى که روى میز بوده، و چاقویى دسته فلزى، همراه آن تار موى پیش‏گفته، ناپدید شده. اما این احتمال هم وجود دارد که آلات و ادوات کارگاه و همچنین عدسى‏هاى تراشیده‏ى آقاى اسپینوزا را هم او به یغما برده باشد.

عالى‏جناب، این بود آن‏چه من از زندگى آقاى اسپینوزا مى‏دانستم – که در کمال صداقت گفتم. اینک باید به اصل مطلب، یعنى عدسى‏هاى آقاى اسپینوزا بپردازم که عالى‏جناب آگوستوس آمستردامى از من خواسته. چنان که گفتم، آقاى اسپینوزا در جوانى با ماریا، دختر فان دن اندن، ماجراى عاشقانه‏اى از سر گذرانده. بعضاً در حکایت عشق این دو تردید کرده‏اند، از این بابت که گفته مى‏شود ماریا آن زمان سیزده یا چهارده سال بیش‏تر نداشته. اما آلبرتوس پاراسلسوس، که از جمیع معاصران به اسپینوزا نزدیک‏تر بوده، در »خاطرات« خود مى‏گوید که ماریا آن زمان هفده یا هجده ساله بوده، عاقبت با یکى از عشاق خود به نام اومبرت ازدواج کرده. البته پیش‏تر اتفاقى بین ماریا و اسپینوزا حادث گردیده، اما ماریا پس از آن نیز به اسپینوزا بى‏اعتنا بوده، گو این که گفته مى‏شود، اسپینوزا بعد از آن نفرت اولیه عاشق مشتاق ماریا گردیده (از جمله به این دلیل متقن که، گرچه گفته مى‏شود براى در امان ماندن از گزند یهودیان نام خود را تغییر داده، حقیقت این است که براى جلب محبت ماریا چنین کرده). وانگهى، از دیگر دلایلى که من در اثبات مدعاى خود دارم قطعاتى از کتاب «اخلاق» او است، آن‏جا که (بخش سوم، قضیه‏ى ۴۴) مى‏گوید: «نفرتى که تسلیم عشق شود، عشقى مى‏شود عظیم‏تر از آن که مسبوق به نفرتى نبوده باشد» و طبعاً او هم با همه‏ى حزم و احتیاط­اش مى‏دانسته که «عشق و اشتیاق مى‏تواند مفرط و مجنونانه باشد» («اخلاق»، بخش چهارم، قضیه‏ى ۴۴). اما، ماریا که به عاشقى دیگر دل مى‏دهد، آقاى اسپینوزا عشق‏اش را دوباره به نفرت بدل کرده، در «اخلاق»اش مى‏گوید: «اگر کسى گمان برد که معشوق‏اش به کسى دیگر با عشقى برابر یا شدیدتر از عشقى که به او دارد، عشق مى‏ورزد، در این صورت از معشوق خود متنفر گردیده، به معشوق وى حسد خواهد برد.» و در ادامه حسادت را این‏سان تعریف مى‏کند: «تب‏وتابى در روح که از احساس توأمان عشق و نفرت به‏علاوه‏ى رشک‏ورزى شدید به شخص ثالث ناشى مى‏شود.»

این همه در حالى است که بعدها در باب اتفاق آن شب، در «رساله در باب اصلاح فاهمه»، مى‏گوید: «من به ورطه‏ى هولناکى افتاده بودم و با تمام وجود محتاج یافتن علاجى بودم و در پى آن مى‏گشتم، گو این که از نتیجه‏ى جست‏وجوى خود اطمینان نداشتم. مانند مردى بودم که در بستر بیمارى از مرضى مهلک در عذاب باشد، مردى که اگر درمانى عاجل نیابد، هرآینه خواهد مرد.» اما آقاى اسپینوزا در این وهله نمانده، راه علاجى یافته: نفرت‏اش را به عشق مجدد بدل کرده، آن را «عشق عقلانى» به خدا خوانده است (و کل «اخلاق»اش را به اثبات این ایده اختصاص مى‏دهد).

پس این ادعا که اسپینوزا از بابت امرار معاش به تراش آن عدسى‏ها رو آورده، از دید من حقیقت ندارد. حقیقت شاید این باشد که اسپینوزاى وحدت وجودى، از سویى به حلول خدا در همه‏چیز باور داشته و از دیگر سو تجمیع دو امر یگانه در امرى واحد را محال مى‏دانسته، از آن‏جا که عشق ماریا در نظرش هم‏ارزِ عشق عقلانى به خدا بوده، باید به هر وسیله این دو را از هم جدا مى‏کرده، پس ذات و عرض را تفکیک کرده، نخستین را به خدا مسترد داشته است. این یعنى که، تمام مدت با عدسى‏هاى‏اش در تار موى ماریا تعمق مى‏کرده، اما هیچ‏یک از آن عدسى‏ها که تراشیده چنان صیقل نخورده بودند تا ذات مو را بر او نمایانده، چنان شود که ذات خدا را در پشت ذرات موى ماریا باز یابد. آقاى اسپینوزا عدسى‏هایى ناقص و نامناسب مى‏ساخته که هیچ‏یک مفید فایده نبوده، بنابراین آن‏ها را مى‏فروخته، و از نو مى‏ساخته، و از نو مى‏فروخته. شاید هم حقیقت این باشد که اصلاً مویى در کار نبوده اما اسپینوزا همیشه در پشت هر عدسى تار مویى مى‏دیده و بنابراین نتوانسته براى مطالعات‏اش عینکى بسازد که موى ماریا دیگر در بطن آن نباشد، و در نتیجه باز هم عدسى‏ها را مى‏فروخته، و از نو مى‏ساخته. شاید هم حقیقت این باشد که آقاى اسپینوزا عاقبت عدسى‏اى ساخته که ذات خدا را در کنه موى ماریا نشان داده، یا این که دیگر در آن نشانى از موى ماریا نبوده، اما دوستى که به بالین‏اش آمده آن تار مو یا آن عدسى آخر را به یغما برده تا او را از خداى بازیافته دور سازد، یا شاید اومبرت بوده که مى‏خواسته انتقام عشق ماریا به او را بگیرد، یا شاید خود ماریا بوده و مى‏خواسته، حسب حسد، عشق عقلانى‏اش را از او بگیرد.

سرورم، در خاتمه مى‏گویم، من در مورد مالکیت آن‏چه در پستوى اتاق آقاى اسپینوزا یافت شده ابداً ادعایى نداشته، در مورد تعلق یا عدم‏تعلق آن ۶۷۷ عدسى به ماریا وان دن اندن هم نظرى ندارم. اکنون مدت‏ها از آن زمان گذشته، حقیقتِ این قصه را من هم نمى‏دانم، زیرا حقیقت خطاى تاریخى دارد - عیناً نظیر آن عدسى‏ها که آقاى اسپینوزا مى‏تراشید و هیچ‏یک از خطاى باصره در امان نبود. تاریخى بر من گذشته، من حقیقت را نمى‏دانم. آن‏چه مى‏دانم، و آن را هم به ضرس قاطع نمى‏دانم، این که خود اکنون پیرپسرى چهل ساله ام، سراسر عمرم خود را فرزند نامشروعى انگاشته‏ام، زیرا هرگز مادرم را عاشق هیچ‏کس ندیده‏ام - از این رو، توفیرى ندارد که اسپینوزا پدرم بوده باشد یا اومبرت.

 با احترامات فائقه‏

 بندیکت اومبرت اسپینوزا

 21 فوریه‏ى ۱۶۹۷

 

داستان‏ام تمام شده بود. بورخس نگاه‏اش را از قفسه‏ى کتاب‏هاى رو به رو گرفت و مرا نگاه کرد. یک‏نفس خوانده بودم و انگار خیال نداشت اظهار نظر کند. بالأخره گفت: «بامزه بود.» و ادامه داد: «حتماً تصادف تاریخى است، چون خودم مشابه‏اش را دارم. البته کوتاه‏تر است.»

 

در کتابى درباره‏ى کتاب‏هاى خیالى خواندم که بن لوقا، مترجم بزرگ قرن سوم هجرى، در نامه‏اى به دوست و حامى خود، ابن المنجم، از کتابى زرتشتى یاد مى‏کند که در دوازده هزار مجلد و بر پوست گاومیش نگاشته شده، جمیع حکمت‏ها را به جمیع زبان‏ها شامل مى‏شد؛ به این ترتیب که، براى مثال، به هنگام انشاى «خداوند مهربان نگاهبان ما باد»، «خداوند» را به پهلوى، «مهربان» را به پارسى، «نگاهبان» را به سانسکریت، «ما» را به سریانى، و «باد» را به یونانى آورده، آن‏گاه همین عبارت را با آمیزه‏اى از دیگر زبان‏ها انشا کرده، سپس به دیگر حکمت‏ها نیز به همین منوال پرداخته است. در کتاب دیگرى خواندم آن‏چه در این دوازده هزار مجلد آمده در واقع انشاى همان عبارت مثالى به تمام زبان‏ها بوده، که این احتمال هم با احتساب انواع آرایش‏هاى ممکن براى انشاى آن عبارت بعید نبود. با این حال، در کتاب دیگرى خواندم آن عبارت نه یک جمله بل‏که یک نام بوده، و این نام با ترکیبى از الفباى هزار زبان انشا شده. همچنین، در کتاب دیگرى خواندم آن‏چه در آن مجلدات افسانه‏اى آمده تنها تکرار یک حرف ساده به دوازده هزار زبان بوده. در کتابى دیگر خواندم از این دوازده هزار مجلد یکى هم به جا نمانده، زیرا با اتمام انشاى آن، کارى که به امر خسرو پرویز آغاز و در عهد یزدگرد سوم انجام یافت، پایه‏هاى سلطنت ساسانیان نیز سست گردید و در نتیجه اوراق آن کتاب بر باد رفت. افزون بر این، در کتابى دیگر خواندم که سقوط ساسانیان دلیل بر باد رفتن آن مجموعه نبوده، برعکس، اتمام آن کتاب بود که اسباب سقوط ساسانیان را فراهم کرد. زیرا کتابى که باید تمام حکمت‏هاى عالم را دوباره گرد مى‏آورد (همان حکمت هخامنشیان که یونانیان به یغما برده و در اقصاى عالم پراکنده بودند) کتابى اساساً ناممکن، کتابى درباره‏ى هر کتاب، و در واقع درباره‏ى هیچ بود.

 

به نظرم، شباهت دقیقى با «الف»، «تمثیل قصر»، «آینه و نقاب»، یا حتا «دیوار چین و کتاب‏ها» داشت. «حرف» ى که مى‏گفت همان «الف» ى بود که نویسنده تمام دیدنى‏هاى دنیا را در آن دیده، یا همان شعر یک‏حرفى که شاعر براى امپراتور چین گفته و با گفتن‏اش قصر او را ناپدید کرده بود، یا همان شعرِ یک‏کلمه‏اى که شاه و شاعر، یا نقاب و آینه، یا هردو را دیوانه کرده، این کتاب هم همان رابطه‏اى را با نابودى ساسانیان داشت که آن کتاب‏ها با سرنوشت شوم شى هوانگ تى، امپراتور چین.

خودش گفت: «شاید هم تمثیلى که بورخسِ وحدت وجودى هم با آن عدسى‏هاى اسپینوزایى‏اش نتوانسته در هیچ کتابى، حتا در کتاب‏خانه‏ى بابل، پیداى‏اش کند. اما ایده‏ى اصلى‏اش ظاهراً القاى وجود بى‏نهایت زبان، و یا در نهایت ابداع زبان‏هایى خیالى، است – ایده را هم احتمالاً از نوعى از الواح بابل، الواح بازنوشتنى، گرفته‏ام، شاید هم از برج بابل.»

گفتم: «واقعاً بورخسى بود.»

بورخس گفت: «اما داستان تو بورخسى‏تر بود.»

گفتم: «ممکن بود هردو کار یک بورخس باشد؟ یا حتا یک اسپینوزا؟»

بورخس گفت: «اسپینوزاى عاشق؟»

 

 * این داستان بنا بود در مجموعه­ی موزه­ی اشیای گم­شده منتشر شود، که نشد.